ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 


در زیارت ناحیه مقدسه منظرة حضور اهل بیت امام حسین  عليه السلام  در مراحل اسارت را چنین ترسیم می فرماید:

«و سبی أهلک کالعبید و صفّدوا فی الحدید فوق أقات المطیّات تلفح وجوههم حرّ الهاجرات، یساقون فی البراری و الفلوات، أیدیهم مغلولة إلی الأغناق، یطاف بهم فی الأسواق»

اهل و عیالت همچون بردگان به اسری برده شدند، و بر فراز جهان شتران در غل و زنجیر کشیده شدند. حرارت آفتاب داغ نیمروز چهره هایشان را می سوزانید و در صحرا و بیابان ها به جلو برده می شدند. دست هایشان به گردن هایشان بسته شده بود و در بازار ها گردانیده می شدند.[1]

1. امام سجاد  عليه السلام  می فرماید: مرا بر شتری لنگ بدون سر پناه سوار کرده بودند، و نیزه داران در اطراف ما اسرا بودند. هر گاه یکی از ما می گریست با نیزه به سر او می زدند، تا آن که وارد دمشق شدیم.[2]

2. وقتی اهل بیت  عليه السلام  را وارد بر یزید لعین کردند در حالی که آنان را در دو ردیف به ریسمان ها بسته بودند، حضرت زینب کبری  عليه السلام  چون سر بریدة برارد را دید با ناله گریبان چاک زد و با گریة جانسوزی که دل ها را جریحه دار می کرد صدا زد: «ای حسین، ای حبیب رسول خدا، ای فرزند مکه و منی، ای پسر فاطمه زهرا سرور زنان، ای پسر دختر مصطفی». راوی گفت: به خدا قسم هر کس در مجلس بود گریست.[3]

3. مردی شامی می گوید: وقتی یزید با چوب بر لب و دندان امام حسین  عليه السلام  می زد زنی را دیدم با دست بسته و چشم گریان ایستاده با سوز دل می نالد و اشک از دیده می بارد و آهسته آهسته می فرماید: ای برادر، کاش خواهرت زینب  عليه السلام  مرده بود و تو را به این حال مشاهده نمی کرد.[4]

4. بعد از آن که حضرت سجاد  عليه السلام  در مسجد شام ایراد خطبه فرمودند و خود را معرفی نمودند مردم گریستند. برای قطع کلام حضرت، یزید لعین دستور داد اذان بگویند. سپس حضرت فرمودند: یزید، پدرم را کشتی و داراییش را غارت کردی و زنانش را اسیر نمودی! این را گفت و گریبان چاک داد و گریست، و خطاب به مردم فرمود: به خدا که جدش رسول خداست. چرا این مرد به ستم پدر مرا کشت و ما را چون رومیان اسیر کرد؟

یزید به مؤذن فریاد زد که اقامة نماز را بگو! سپس میان مردم هیاهو و زمزمة زیادی برخاست و برخی با او نماز خواندند و برخی نماز نخوانده پراکنده شدند.[5]

5. گریستن حضرت رقیه  عليه السلام  زمانی که در خرابة شام لب ها را بر دهان مبارک پدر نهاد تا از دنیا رفت. وقتی اهل بیت  عليه السلام  این حال را دیدند صدا به ناله و شیون بلند کردند و مرد و زن از این واقعه گریان شدند.[6]


1. بحار الانوار: ج 101 ص 322.

2. بحار الانوار: ج 45 ص 154. جلاء العیون: ص 435.

3 .معالی السبطین: ج 2 ص 155.

4 .انوار الشهادة: ص 26.

5. بحار الانوار: ج 45 ص 137. نفس المهموم: ص 429. معالی السبطین: ج 2 ص 104.

6 . نفس المهموم. ص 456. کامل بهایی: ج 2 ص 179.