S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
سفر کربلا

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

طبری به نقل از امام سجاد علیه السلام می نویسد: پس از بازگشت عمر سعد، امام حسین علیه السلام یارانش را گرد آورد و این نزدیک به شبانگاه بود. من که بیمار بودم به او نزدیک شدم و شنیدم کـه پـدرم بـه یـارانـش مـی گـفـت: سـتـایـش مـی کـنـم خـدای متعال را ستایشی نیکو و بر گشایش و سختی او را سپاس می گویم. پروردگارا تو را سـتـایـش مـی کنم که ما را با نبوت گرامی داشتی و به ما قرآن آموختی و ما را دانای دین گردانیدی و برای ما گوش و چشم و دل قرار دادی و ما را از مشرکان قرار ندادی.

اما بعد، من اصحابی وفا دارتر و نیک تر از اصحاب خویش و خاندانی بهتر و خویشاوند دوسـت تر از خاندان خویش ‍ نمی شناسم. خداوند به همه شما از سوی من پاداش نیک دهد! بـدانید که من بر آنچه فردا میان ما و این گروه پیش می آید آگاهم. من به شما اجازه دادم بـا رضایت من همگی بروید. من عهد و پیمانم را از شما بر گرفتم. اینک شب همه جا را پوشانده است، آن را رهوار خویش گیرید![1] .

نـیـز در روایـت دیـگـری از طـبـری آمده است که آن حضرت فرمود: اینک شب بر شما سایه افـکنده است. از تاریکی آن استفاده کنید و هر یک از شما دست یکی از اهلبیت مرا بگیرید و سپس در شهر و دیار خویش پراکنده شوید تا آنکه خداوند گشایشی پدید آورد. این گروه در پی من هستند و اگر بر من دست یابند با دیگران کاری ندارند.

آنـگاه برادران، فرزندان و برادرزادگانش و دو پسر عبداللّه جعفر گفتند: چرا چنین کنیم؟ آیـا بـرای ایـنـکـه پـس از تـو زنده بمانیم؟ خداوند هرگز چنین روزی را نیاورد! نخست عباس بن علی این سخن را گفت و سپس دیگران این سخن و مانند آن را بر زبان آوردند.

پس از آن امام حسین علیه السلام فرمود: ای پسران عقیل کشته شدن مسلم شما را بس است. بروید من به شما اجازه دادم!

گـفـتـنـد: مـردم چه خواهند گفت؟ آیا بگویند که بزرگ و سرور و فرزندان عموهایمان را که بـهـتـریـن عـمـوها بود رها کردیم و با آنها تیر نینداختیم و نیزه نزدیم، شمشیر نزدیم؛ و نـمـی دانـیـم چـه کـردنـد؟ نـه بـه خـدا چـنـیـن نـمـی کـنـیـم. جـان و مال و کسان خویش را فدای شما می کنیم و همراه تو می جنگیم تا به جایگاه تو در آییم! خداوند زندگانی پس از تو را زشت گرداند. [2] .

سـپـس مـسـلم بن عوسجه اسدی برخاست و گفت: آیا ما از تو دست برداریم، در حالی که نزد خداوند در ادای حق تو هیچ عذر و بهانه ای نداریم؟ به خدا سوگند هرگز چنین نکنم تـا آنکه شمشیر را در سینه هاشان بشکنم! و تا آنگاه که دسته ی شمشیر در دستانم ثابت بـاشـد آنان را بزنم! و از تو جدا نشوم و اگر سلاحی برای جنگیدن نداشته باشم برای دفاع از تو سنگبارانشان کنم تا آنکه همراهت بمیرم!

و نیز سعد بن عبداللّه حنفی [3] گفت: به خدا سوگند تو را رها نمی کنیم تا آنـکـه خـداوند بداند که در شخص تو حرمت غیاب پیامبر خداصلی الله علیه وآله را نگه داشته ایم. به خـدا سـوگـنـد اگـر بـدانـم کـه هـفـتاد بار کشته می شوم سپس زنده می شوم سپس مرا می سـوزانـند و خاکسترم را به باد می دهند، جدا نمی شوم تا پیش روی شما بمیرم! چرا چنین نکنم و حال آنکه یک کشته شدن است و پس از آن کرامتی پایان ناپذیر! زهـیـر بـن قـیـن گـفت: به خدا سوگند دوست داشتم که هزار بار کشته می شدم و زنده می شـدم تـا خـداونـد بـا ایـن کـشتن شدنها بلیه را از جان تو و جان این جوانان خاندانت دور گرداند!

همه یاران حضرت سخنان مانند یکدیگر گفتند؛ و یک صدا گفتند: بـه خـدا قـسم ما از تو جدا نمی شویم و جان خویش را فدایتان می کنیم. ما با سر و دست و سینه، تـو را حـفـظ مـی کـنـیم! و آنگاه که کشته شدیم وظیفه خویش را انجام داده و به پایان رسانده ایم![4] .

در مـقـتـل الحـسـیـن خـوارزمـی آمـده اسـت! آنـگـاه بـریـر بن خضیر همدانی سخن گفت. وی از پـارسـایـانـی بـود کـه روزهـا روزه می داشت و شب ها بیدار می ماند. او گفت: ای فرزند رسول خدا! اجازه بفرمایید بروم و این عمر فاسق را موعظه کنم شاید پند گیرد و دست از این کارش بر دارد!

امام حسین علیه السلام فرمود: چنین کن، ای بریر!

آنـگـاه بریر نـزد عمر سعد رفت و به چادرش وارد شد. نشست و سلام نکرد! عمر خشمگین شد و گفت: ای برادر هَمدانْ چه چیز تو را از سلام کردن بر من باز داشت؟

آیا مسلمان نیستم و خدا و رسولش را نمی شناسم؛ و به حق گواهی نمی دهم!؟

بـریـر گـفـت: اگـر آن طـور که می گویی خدا و پیغمبر شناس بودی عازم کشتن خاندان پیامبر نمی گشتی! وانگهی این فرات زلال است که امواجش مانند شکم مار در هم می پیچد و حـیـوانـات عـراق از آن مـی نوشند؛ اما حسین بن علی علیه السلام و برادران و زنان و خاندانش از تشنگی می میرند. تو آنان را از نوشیدن آب فرات مانع گشته ای و فکر می کنی که خدا و رسول او را می شناسی؟!

عمر سعد لختی سر به زیر افکند و آنگاه سرش را بلند کرد و گفت: ای بریر به خدا قسم من یقین دارم که هر کس با آنان بجنگد و حقّشان را غصب کند، ناگزیر در آتش اسـت ولی ای بـریـر آیا از من می خواهی که ولایت ری را واگذارم که به دیگری برسد؟ به خدا سوگند نفس من چنین چیزی را نمی پذیرد. آنگاه گفت: عـبـیـداللّه به جای قوم خویش مرا به اجرای نقشه ای فرا خواند که اینک در پی انجام آنم. به خدا سوگند نمی دانم و سرگردانم و میان دو خطر در کار خویش اندیشناکم. آیـا مـلک ری را رهـا کـنـم در حـالی کـه ری آرزوی مـن اسـت یـا آنـکـه گـنـاه قتل حسین را به گردن گیرم؟

در کـشـتـن حـسـیـن آتـشـی اسـت کـه جـلوگـیـری از آن مـمـکـن نیست و ملک ری نور چشم من است. [5] .

سـپـس بـریـر نـزد امـام حـسـیـن علیه السلام بـازگـشـت و گـفـت: ای فـرزنـد رسول خداصلی الله علیه وآله عمر سعد در برابر ملک ری به کشتن تو رضایت داده است. [6] .

[1] تـاریـخ الطـبـری، ج 4، ص 317؛ الارشـاد، ص 258؛ الکامل فی التاریخ، ج 3، ص 285. در انساب الاشراف، ج 3، ص 392 آمده است: حسین علیه السلام بـه خـانـدان و همراهانش پیشنهاد کرد که با استفاده از تاریکی شب پراکنده شوند و فـرمـود: ایـنـان مـرا مـی جـویـنـد و اینک یافته اند. بر من روشن است که آن نامه هایی که برای من فرستاده شد جز فریب و تقرب جستن به پسر معاویه به وسیله من نبوده است... پـوشـیـده نـمـانـد کـه چنانچه عبارت اخیر به راستی از امام علیه السلام باشد، مقصود آن حضرت منافقانی همچون حجار بن ابجر، شبث بن ربعی، عزره بن قیس و مانند آنها است. چون که در ایـن مـیان کسانی نیز صادقانه و مخلصانه نامه نوشته بودند و از آن جمله شماری از یـاران وی بـودنـد. ولی بـیـش تـر کـوفـیـانـی کـه بـه ایـشـان نـامـه نـوشـتـه بـودند دل هـایـشـان بـا امـام علیه السلام بود ولی سستی و ضعف روحی چنان بر آنان چیره شده بود که شمشیرهایشان بر روی حضرت کشیده بود.

خوارزمی در مقتل، ج 1، ص 349 ـ 350 به نقل از الفتوح، ابن عثم، ج 5، ص 169 ـ 170 داسـتـان را ایـن گونه نقل می کند: حسین علیه السلام یارانش را به حضور خویش ‍ گرد آورد و پس از حـمـد و ثنای الهی گفت: خداوند تو را سپاس می گویم که به ما قرآن آموختی و ما را دانای دین ساختی و با خویشاوندی پیامبرصلی الله علیه وآله گرامی داشتی. اما بعد من یارانی بـهـتـر از یـارانـم و خاندانی نیکو کارتر، وفادارتر و برتر از خاندانم نمی شناسم. خداوند از سوی من به همه شما پاداش خیر دهد! این مردم در پی هیچ کس جز من نیستند و اینک اگر بر من دست یابند مرا بکشند.آنان هرگز در پـی شـما نخواهند بود. اینک شب بر شما سایه افکنده است، برخیزید و از تاریکی آن اسـتـفـاده کـنـیـد. هـر کـدام از شـما دست فردی از برادرانم را بگیرید و در تاریکی این شب پراکنده شوید و مرا با این قوم تنها بگذارید.

[2] تـاریـخ الطـبـری، ج 4، ص 317 ـ 318، و ر. ک: الکـامـل فی التاریخ، ج 3، ص 285، با اندکی اختلاف؛ الارشاد، ص 258 ـ 259، با انـدکـی اخـتـلاف؛ امـا در امالی شیخ صدوق، ص 133، مجلس 30، حدیث شماره 1 این خبر چـنـیـن آمـده است:... آنگاه حسین علیه السلام میان یارانش به خطابه ایستاد و گفت: پروردگارا من خـانـدانی نیکو کارتر، پاکیزه تر و پاک تر از خاندانم و یارانی بهتر از یارانم نمی شـنـاسـم. بـرای مـن چـیزی پیش آمد که می بینید. شما اهلبیت من آزادید. من بیعت خویش را از گردن شما برداشتم و پیمان را نیز از شما برگرفتم.

اینک شب بر شما سایه افکنده است آن را رهوار خویش گیرید و در تاریکی آن پراکنده شوید. این گروه در پی من هستند و چون بر من دست یابند به جست و جوی دیگران نمی پردازند.

عـبـداللّه بـن مـسـلم بـن عـقـیـل بـن ابـی طـالب بـرخـاسـت و گـفـت: ای پـسـر رسول خداصلی الله علیه وآله! اگر بزرگ و سرور و سالارمان و فرزند والاترین عمویمان و فرزند پیامبرمان، بزرگ پیامبران را رها کنیم و همراهش شمشیر نزنیم و با نیزه همراهش نجنگیم، آنگاه مردم چه خواهند گفت؟ نه به خدا، ما نیز باید به جایگاه تو در آییم و جان خویش را سـپـر جان تو کنیم و خونمان را در راه تو بریزیم. آنگاه که چنین کردیم آنچه را بر ما است انجام دادیم و از آنچه بر عهده داشتیم بیرون آمده ایم.

[3] در بـرخـی مـنابع به جای سعید، سعد آمده است در حالی که مشهور سعید است. (ر. ک: انساب الاشراف، ج 3، ص 393).

[4] تـاریـخ الطـبـری، ج 4، ص 317 ـ 318، و ر. ک: الکـامـل فـی التـاریـخ، ج 3، ص 285؛ الارشـاد، ص 258 ـ 259؛ و ر. ک: امـالی شیخ صـدوق، ص ‍ 133، مـجلس 30، شماره 1؛ انساب الاشراف، ج 3، ص 339؛ الفتوح، ج 5، ص 170 ـ 171؛ مقتل الحسین، خوارزمی، ج 1، ص 250 ـ 251.

[5] نیز این ابیات به آن ملعون نسبت داده شده است:

حـسـیـن پـسـر عموی من است و به جانم سوگند حوادث بسیار گشته است و ری نور چشم من است.

شاید خدای عرش از لغزشم در گذرد هر چند که در این کار به جهانیان ستم کنم.

بدانید که دنیا نیکی ای زودگذر است و آن که نقد را به نسیه دهد خردمند نیست!

مـی گـویـنـد خـداونـد بـهـشـتـی و دوزخـی و شـکـنـجـه ای و غل و زنجیری آفریده است.

اگـر در آنـچـه مـی گـویـنـد راسـتـگـو بـاشـنـد، مـن دو سال دیگر به درگاه خدا توبه می کنم،

و اگـر دروغ بـگـویـنـد مـا بـر ری بزرگ که پیوسته کبک دارد دست یافته ایم و من آن را بـرخـواهـم گـزیـد کـه نـه در بـرابـرش حـجـابـی اسـت و نـه شـکـنـجـه ای و نـه غل و زنجیری (ر.ک: نفس المهموم، ص 218).

[6] مقتل الحسین خوارزمی، ج 1، ص 351 ـ 352، و ر.ک: الفتوح، ج 5، ص 171 ـ 173، در ایـن کتاب آمده است: ای پسر دختر رسول خداصلی الله علیه وآله عمر سعد رضایت داده است که تو را در برابر ملک ری بکشد!

و ر.ک: کـشـف الغـمـه، ج 2، ص 226؛ الفـصـول المهـمـه، ابن صباغ، ص 202؛ مطالب السؤل، ص 76.

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb