S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
جزء بیست و ششم

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
http://dl.3noqte.com/pictures/albums/goonagoon/qoran/Qoran-quran%20%2817).jpg
 
 
 
 
 
 [سوره الأحقاف (46): آيات 21 تا 25]

وَ اذْكُرْ أَخا عادٍ إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ بِالْأَحْقافِ وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ اللَّهَ إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ (21) قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَأْفِكَنا عَنْ آلِهَتِنا فَأْتِنا بِما تَعِدُنا إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ (22) قالَ إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ وَ أُبَلِّغُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ وَ لكِنِّي أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ (23) فَلَمَّا رَأَوْهُ عارِضاً مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ رِيحٌ فِيها عَذابٌ أَلِيمٌ (24) تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْ‏ءٍ بِأَمْرِ رَبِّها فَأَصْبَحُوا لا يُرى‏ إِلاَّ مَساكِنُهُمْ كَذلِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ (25)

ترجمه آيات:

21- بياد آورد برادر عاد «هود» را هنگامى كه قومش را در احقاف از عذاب خدا ترسانيد در حالى كه قبل از او پيامبرانى بودند، كه بجز خدا پرستش نكنيد، من براى شما از عذاب روزى بزرگ مى‏ترسم.

22- گفتند: آيا نزد ما آمده‏اى كه ما را از خدايان بازدارى؟ اگر راست مى‏گويى آن عذابى را كه به ما وعده مى‏دهى براى ما بياور.

23- گفت: علم تنها نزد خدا است، من آنچه را كه رسالت دارم به شما مى‏رسانم، ولى من شما را مردمى مى‏بينم كه خويشتن را به نادانى مى‏زنيد.

24- هنگامى كه عذاب موعود را ديدند كه به صورت ابرهايى به طرف سرزمين‏هايشان روى مى‏آورد گفتند: اين ابرى است كه مى‏خواهد باران براى ما ببارد، بلكه اين همان عذابى است كه شما عجله داشتيد زودتر بيايد، بادى است كه در آن عذابى دردناك است.

25- هر چيز را به فرمان پروردگارش هلاك مى‏سازد، به صبح رسيدند در حالى كه جز خانه‏هايشان چيزى به چشم نمى‏خورد، ما مجرمين را اينسان مجازات خواهيم نمود.


قرائت آيات:

لا يرى- اهل كوفه بجز كسايى و يعقوب و سهل (لا يرى) به ضم يا و (الّا مساكنهم) به رفع قرائت كرده‏اند، و بقيّه (لا ترى) به فتح تاء و (الّا مساكنهم) بنصب خوانده‏اند، و در قرائت نادرى حسن و أبى رجاء و قتاده و مالك بن دينار و أعمش (لا ترى) به ضم تاء و (الّا مساكنهم) به رفع خوانده‏اند، و أعمش (مسكنهم) «1».

دليل قرائت:

ابو على گويد: مذكّر آوردن فعل در (لا يرى الا مساكنهم) كار خوبى است، و اين عمل بهتر است از الحاق علامة تأنيث به فعل به خاطر جمع بودن آن، زيرا در اينجا كلام حمل بر معنى شده است، و به همين جهت است كه عرب مى‏گويد: (ما قام الّا هند) و نمى‏گويد: (ما قامت الّا هند) چون در معنى (ما قام أحد) است، و در اين گونه موارد علامة تأنيث راه نمى‏يابد مگر در قرائتهاى نادر و در ضرورتها، و از اين باب است گفتار شاعر عرب كه مى‏گويد:

          (برى النخز و الأجراز ما فى غروضها             فما بقيت الّا الصّدور الجراشع)

 يعنى: (دويدن و زمينهاى سخت و خشن تمام گوشت بدنش را ريخت و ديگر جز مشتى استخوان سينه چيزى از آن بر جاى نمانده است).

و گفتار شاعر ديگرى به نام ذى الرّمه:

          (كأنّها جمل وهم و ما بقيت             الّا النحيزة و الألواح و العصب)

 يعنى: (شتر من گويى طناب ضخيمى است كه جز نفسى و استخوانها و رگهايى از آن چيزى نمانده است).

ابن جنى گويد: بنا بر آن قرائت كه (مسكنهم) خوانده‏اند اگر بخواهى آن را مصدر قرار مى‏دهى و مضاف را محذوف مى‏گيرى، يعنى: (لا ترى الّا آثار مسكنهم) همان گونه كه ذو الرّمة گفته است:

          (تقول عجوز مدرجى متروحا             على بابها من عند أهلى و غاديا)

 كه مدرج در اينجا مصدر است، و لذا مى‏بينيم متروحا را بنا به حاليت نصب داده است و اگر بخواهى مى‏گويى (مسكنهم) به صورت واحد به جاى جماعت.

لغات آيات:

الأحقاف- جمع حقف است كه عبارت است از تپّه‏هاى شنى بزرگ و طولانى كه به حدّ كوه نمى‏رسد، مبرد گويد: حقف توده‏هاى فراوان شن را گويند كه روى هم انباشته شده است كه بسيار بلند نيست، و داراى پيچ و خم‏هايى است، عجاج گويد:

 (بات على أرطاة حقف أحقفا).

عارض- ابرها را گويند كه در عرض آسمان قرار مى‏گيرد.

اعشى شاعر عرب گفته است:

          (يا من رأى عارضا قد بت أرمقه             كأنّما البرق فى حافاته شغل)

 تدمر- تدمير عبارت است از به هلاكت رساندن، و افكندن بعضى از چيزها روى همديگر تا ويران شده، نابود گردد، جرير شاعر گفته است:

          (و كان لهم كبكر ثمود لما             رغى ظهرا فدمّرهم دمارا)

معناى آيات:

سپس خداوند بزرگ به پيامبرش (ص) مى‏فرمايد:

 «وَ اذْكُرْ» براى قومت أهالى مكّه يادآورى كن.


 «أَخا عادٍ» داستان قوم هود را.

 «إِذْ أَنْذَرَ قَوْمَهُ» آن گاه كه آنان از خدا ترسانده، به فرمانبرى پروردگار دعوتشان نمود.

 «بِالْأَحْقافِ» از ابن عبّاس نقل شده است كه محلّ أحقاف صحرايى است بين عمان و مهرة.

ابن اسحاق گفته است اين احقاف توده‏هاى شنى است كه بين عمان تا حضرموت قرار دارد.

قتاده گويد: منظور از احقاف در اينجا يك رشته تپه‏هاى شنى است در شحر كه در ساحل درياى يمن واقع شده است «2».

از حسن نقل شده است كه احقاف سرزمينى است كه در آن تپّه‏هاى شنى وجود دارد.

 «وَ قَدْ خَلَتِ النُّذُرُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ» يعنى: پيش از هود (ع) و پس از او پيامبرانى آمدند و رفتند.

 «أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا اللَّهَ» و مى‏گفتند: كه جز خداى يكتا را نپرستيد، يعنى:

من نه پيش از هود و نه پس از او هيچ پيامبرى را نفرستاده‏ام، مگر آنكه به آنان دستور يكتا پرستى داده‏ام.

و اين جملات به صورت معترضه- داخل پرانتز- بين ارشاد هود و سخنش به قومش قرار گرفته، آن گاه خداوند به بيان سخن هود براى قومش پرداخته مى- فرمايد:

 «إِنِّي أَخافُ عَلَيْكُمْ عَذابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» و تقدير كلام اين است: (اذ انذر قومه بالأحقاف فقال انّى أخاف عليكم ...) آن گاه آنچه را كه قومش در پاسخ او گفته بودند نقل مى‏كند كه:

 «قالُوا أَ جِئْتَنا» يعنى: اى هود آيا نزد ما آمده‏اى «لِتَأْفِكَنا» تا ما را روى‏گردان ساخته منصرف كنى «عَنْ آلِهَتِنا» از پرستش خدايانمان؟! «فَأْتِنا بِما تَعِدُنا» آنچه كه از عذاب به ما وعده مى‏دهى بر سر ما فرود آر «إِنْ كُنْتَ مِنَ الصَّادِقِينَ» اگر تو راست مى‏گويى و عذاب بر ما نازل خواهد شد.

 «قالَ» هود گفت:

 «إِنَّمَا الْعِلْمُ عِنْدَ اللَّهِ» اين خداوند است كه مى‏داند چه هنگام عذاب بر شما نازل خواهد شد نه من.

 «وَ أُبَلِّغُكُمْ ما أُرْسِلْتُ بِهِ» و من تنها رسول هستم، و آنچه را كه مأموريّت تبليغ آن را دارم براى شما بيان مى‏كنم.

 «وَ لكِنِّي أَراكُمْ قَوْماً تَجْهَلُونَ» ولى من شما را مردمى نادان مى‏بينم، چون نسبت به آنچه كه خير و مصلحت شما و نجاتتان در آن است پاسخ مثبت نمى‏دهيد.

و بر عكس عجولانه خواستار عذابى هستيد كه موجب هلاكت و نابودى شما خواهد شد و اين عمل را انجام نمى‏دهد مگر آن كس كه نسبت به منافع و مضرّات خويشتن نادان است.

 «فَلَمَّا رَأَوْهُ» يعنى: پس از آنكه آنچه را وعده داده شده بودند ديدند، و هاء در (رأوه) به (بِما تَعِدُنا) باز مى‏گردد در (فَأْتِنا بِما تَعِدُنا).

 «عارِضاً» يعنى ابرى كه در گوشه‏اى از آسمان عارض مى‏گردد، و سپس تمامى آسمان را فرا مى‏گيرد.

 «مُسْتَقْبِلَ أَوْدِيَتِهِمْ» مى‏گويند: قوم عاد مدّتها باران بر آنان نمى‏باريد، خداوند ابرى سياه به سوى آنان رهسپار كرد كه از صحرايى به نام (مغيث) (يعنى باران دهنده) به سوى آنان آمد، همين كه قوم عاد اين ابر را مشاهده نمودند كه در پهنه آسمان ظاهر شده، و به سوى دشتهاى آنان سرازير مى‏شود، به يكديگر مژده و بشارت مى‏دادند.

 «قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا» و مى‏گفتند: اين ابر كه ظاهر شده است براى ما باران به ارمغان آورده است، و (هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا) در تقدير) هذا سحاب ممطر ايّانا) خواهد بود، زيرا ممطر نكرده است، چون صفت عارض است، آن گاه هود (ع) فرمود:

 «بَلْ هُوَ مَا اسْتَعْجَلْتُمْ بِهِ» يعنى: آن طور كه خيال مى‏كنيد نيست، بلكه اين همان عذابى است كه من براى شما وعده مى‏كردم و شما در آمدن آن شتاب داشتيد، آن گاه آن را تفسير كرده مى‏فرمايد:

 «رِيحٌ فِيها عَذابٌ أَلِيمٌ» يعنى: اين ابر، بادى است كه در آن عذابى دردناك نهفته است، بعضى هم گفته‏اند اين سخن گفتار خداوند بزرگ است.

 «تُدَمِّرُ كُلَّ شَيْ‏ءٍ بِأَمْرِ رَبِّها» يعنى: بادى است كه بر هر چيز وزد از مردم و چهار پايان و اموال همه را نابود مى‏سازد.

هود و همراهانش از مؤمنين در باغى از مردم كناره گرفتند و از اين باد جز نسيمى روح افزا به آنان چيزى نمى‏رسيد.

از عمر بن ميمون نقل شده است كه اين باد از مردم عاد شتران با هودج را به هوا مى‏برد، بطورى كه بين آسمان و زمين به اندازه يك ملخ به چشم مى‏آمد «فَأَصْبَحُوا لا يُرى‏ إِلَّا مَساكِنُهُمْ» صبح كه شد جز خانه‏هاى خود، چيزى بر جاى نديدند، و همه چيز نابود شده بود، كسانى كه با تاء قرائت نموده‏اند بنا بر آن است كه خطاب آيه به پيامبر (ص) باشد.

 «كَذلِكَ» يعنى: همانگونه كه ساكنان احقاف را عذاب كرديم و آنان را به كيفر گناهانشان رسانديم.

 «نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ» مردم كافر را كه راه آنان را در پيش گيرند به كيفر خواهيم رسانيد.

آيات: 30- 26 از سوره احقاف‏

 [سوره الأحقاف (46): آيات 26 تا 30]

وَ لَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فِيما إِنْ مَكَّنَّاكُمْ فِيهِ وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِذْ كانُوا يَجْحَدُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ (26) وَ لَقَدْ أَهْلَكْنا ما حَوْلَكُمْ مِنَ الْقُرى‏ وَ صَرَّفْنَا الْآياتِ لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ (27) فَلَوْ لا نَصَرَهُمُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ قُرْباناً آلِهَةً بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ وَ ذلِكَ إِفْكُهُمْ وَ ما كانُوا يَفْتَرُونَ (28) وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلى‏ قَوْمِهِمْ مُنْذِرِينَ (29) قالُوا يا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏ مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ وَ إِلى‏ طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ (30)

ترجمه آيات:

26- ما به آنان (قوم عاد) چنان قدرتى داديم كه به شما نداده‏ايم، و با اينكه به آنان گوش و چشم و عقل داده بوديم، اما گوش و چشم و عقل به حالشان مفيد واقع نشد، زيرا منكر آيات الهى ميشدند، و سرانجام آنچه مورد تمسخرشان بود بر آنان احاطه يافت.

27- اين روستاها كه اطراف شما است هلاك ساختيم، و نشانه‏هاى خود را بگردش در آورديم تا شايد بسوى خدا بازگشت نمايند.

28- پس چرا آن خدايانى كه بجز خدا مى‏پرستيدند آنان را يارى نكردند بلكه بوقت عذاب آن خدايان گم شدند، و خدايى اين بتها سخنى بى حقيقت بود كه بدروغ به آنان مى‏بستند.

29- به يادآور هنگامى را كه گروهى از جنيان بسوى تو روى آوردند تا به آيات قرآن گوش دهند، و چون حضور يافتند، بيكديگر گفتند:

گوش دهيد، همين كه تلاوت قرآن تمام شد براى هدايت و تبليغ قومشان بسوى آنان بازگشتند.

30- گفتند: اى قوم ما، ما آيات كتابى را شنيديم كه پس از موسى نازل شده است، در حالى كه بسوى حق و راه راست هدايت ميكند، تورات و انجيل را كه قبل از آنان نازل شده است تصديق مى‏نمايد.


 (پنج آيه)

قرائت آيات:

افكهم- در قرائتهاى نادر از ابن عباس و عكرمه و ابى عامر نقل شده است كه (افكهم) بفتح الف و فاء و كاف قرائت نمودند.

و در قرائت عبد اللَّه بن زبير (آفكهم) آمده است.

و ابن عياض (افّكهم) با تشديد فاء قرائت نموده است «3».

و از قط و از قطرب روايت شده است كه ابن عباس (آفكهم) بر وزن و معنى (صارفهم) قرائت نموده است «4».

دليل قرائت:

افكهم- بمعنى صرفهم و ثناهم است شاعر عرب گفته است:

          (ان تك عن احسن المرؤته مأفو             كا ففى آخرين قد افكوا)

 يعنى: (اگر از حسن جوانمردى محروم هستى، ديگران نيز مانند تو محروم هستند).

آفكهم- از باب افعال است بر وزن (افعلهم) يعنى آنان را بسوى دروغ كشانيده است، و نيز ممكن است از باب مفاعله باشد بر وزن (فاعلهم) و مانند آنست (خادعهم).

افّكهم- اما افكهم به تشديد فاء بر وزن (فعّلهم) است از باب تفعيل براى اينكه اين نسبت دروغ را بسيار زياد به آنان داده‏اند.

لغات آيات:

التمكين- تمكين عبارت است از دادن قدرت و وسيله‏اى كه انسان با آن بتواند كارى را انجام دهد، و قدرت و وسيله و ديگر چيزهايى كه فاعل بدان نيازمند است در آن ميباشد.

بعضى گفته‏اند تمكين عبارت است از برطرف نمودن موانع، و اين معنى در معناى‏ اول داخل است، زيرا همانگونه كه فاعل در انجام فعل نياز به وسائل و آلات دارد، نيازمند برطرف شدن موانع نيز ميباشد، بنا بر اين هنگامى كه هر نوع مانعى از سر راهش برداشته شد، قدرت بر انجام فعل خواهد يافت.

قربانا- قربان عبارت است از هر عبادت و طاعتى كه به وسيله آن به پيشگاه الهى تقرّب جسته مى‏شود و جمع آن (قرابين) است.


اعراب آيات:

فِيما إِنْ مَكَّنَّاكُمْ فِيهِ- إن در اين جمله به معنى ماء نافيه است، و إن نافيه با ماء موصوله‏اى كه به معنى الّذى است بهتر است از ماء نافيه، و لذا مى‏بينيم كه اگر بگوئيد: (رغبت فيما رغبت فيه) بهتر آن است كه به جاى آن بگوئيد:

 (رغبت فيما إن رغبت فيه)، زيرا در صورت دوّم لفظ ما و إن با يكديگر اختلاف دارند.

معنى آيات:

آن گاه خداوند بزرگ كفّار مكه را ترسانده، و از برترى جسمى و نيروى قوم عاد سخن به ميان آورده مى‏فرمايد:

 «وَ لَقَدْ مَكَّنَّاهُمْ فِيما إِنْ مَكَّنَّاكُمْ فِيهِ» بنا به قول ابن عبّاس و قتاده يعنى: ما به قوم هود و ... از نظر نيروهاى بدنى و قدرت جسمى و طول عمر و ثروت فراوان امكاناتى داديم كه نظير آن را به شما نداده‏ايم.

و بعضى هم گفته‏اند: إن زائده است و معنى آن است كه ما قوم هود و ...

را نسبت به انجام طاعات تمكن بخشيديم، و قدرت استدلال بر توحيد و مطالعه در باره آن به ايشان داديم، و آنان را به كارهاى نيك تشويق نموده، از كار- هاى زشت باز داشتيم، و هر نوع مانعى از سر راهشان برداشتيم.

 «وَ جَعَلْنا لَهُمْ سَمْعاً وَ أَبْصاراً وَ أَفْئِدَةً» و به آنان گوش و چشمها و دلها داديم ..

آن گاه خداوند از حال آنان خبر مى‏دهد كه از پذيرفتن برهان‏هاى الهى و تفكر در مطالبى كه آنان را به سوى توحيد راهنمايى مى‏كند سرباز زده، حاضر نيستند در اين باره فكر كنند، با اينكه خداوند به آنان فهم و دركى صحيح داده بود كه مى‏توانستند به وسيله آن دليل و برهان را درك كنند.

 «فَما أَغْنى‏ عَنْهُمْ سَمْعُهُمْ وَ لا أَبْصارُهُمْ وَ لا أَفْئِدَتُهُمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ» يعنى: گوش و چشم و دل براى آنان فايده‏اى ندارد، زيرا پند نگرفته چشم و قلب خود را در نگريستن و تدبّر بكار نگرفته‏اند.

 «إِذْ كانُوا يَجْحَدُونَ بِآياتِ اللَّهِ» زيرا نسبت به نشانه‏ها و دليلهاى خداوند انكار مى‏ورزيدند.

 «وَ حاقَ بِهِمْ ما كانُوا بِهِ يَسْتَهْزِؤُنَ، وَ لَقَدْ أَهْلَكْنا ما حَوْلَكُمْ مِنَ الْقُرى‏» يعنى: اى مردم مكه! ما قوم هود را كه در يمن بودند، و قوم صالح را كه در حجر بودند، و قوم لوط را كه در سر راه مكه به شام بودند بهلاكت رسانديم.

 «وَ صَرَّفْنَا الْآياتِ» يعنى: و آيات را گردانديم، و گرداندن آيات عبارت است از تغيير اين آيات گاهى بصورت معجزه گاهى بصورت هلاك ساختن، گاهى بصورت يادآورى نعمتها، و گاهى بصورت يادآورى بلاها، و گاهى بصورت توصيف نيكان تا ديگران از آنان پيروى كنند، و گاهى بصورت توصيف گناهكاران تا از اعمال آنان دورى جويند.

 «لَعَلَّهُمْ يَرْجِعُونَ» يعنى: تا از كفر بازگردند.

 «فَلَوْ لا نَصَرَهُمُ الَّذِينَ اتَّخَذُوا مِنْ دُونِ اللَّهِ قُرْباناً آلِهَةً» يعنى چه مى‏شد اين بتها كه مورد پرستش هلاك شدگان قرار مى‏گرفتند و آنان گمان مى‏كردند كه بمنظور تقرّب جستن بخدا آنان را مى‏پرستند- آنان را يارى مى‏نمودند؟ ولى بتها بياريشان نشتافتند، زيرا اين استفهام، استفهام انكارى است.

 «بَلْ ضَلُّوا عَنْهُمْ» يعنى: در آن هنگام كه بت‏پرستان نياز به كمك داشتند خدايانشان ناپديد گشتند، و موقع نزول عذاب بمالشان سودى نداشتند.

 «وَ ذلِكَ إِفْكُهُمْ» يعنى: و اين عمل كه خدايانى بغير از اللَّه مى‏پنداشتند دروغ و افتراء آنان بود.


 «وَ ما كانُوا يَفْتَرُونَ» يعنى: دروغ مى‏گفتند كه آنان را خدا بر ميشمردند، آن گاه خداوند بيان مى‏كند كه در ميان جنّيان هم مانند بشر مؤمنان و كافران وجود دارد و مى‏فرمايد:

 «وَ إِذْ صَرَفْنا إِلَيْكَ نَفَراً مِنَ الْجِنِّ يَسْتَمِعُونَ الْقُرْآنَ» يعنى: اى محمّد! ياد آور آن هنگام كه جماعتى از جنّيان را بسوى تو فرستاديم تا به قرآن گوش فرا- دهند.

بعضى گفته‏اند: يعنى ما جنّيان را از شهرهاى خودشان با توفيق و لطف و عنايت منصرف كرديم و بسوى تو گسيل داديم.

و از ابن عبّاس و سعيد بن جبير نقل شده است يعنى: جنّيان را از استراق سمع با شهابهاى آسمانى منصرف ساخته بسوى تو گسيل داديم، در حالى كه بعد از حضرت عيسى (ع) جنّيان از استراق سمع ممنوع نبودند، و لذا گفتند:

اين حادثه‏اى كه در آسمان اتّفاق افتاده است و ما از استراق سمع بازداشته شده‏ايم نيست مگر بخاطر آنكه در روى زمين اتّفاقى رخ داده است، و بدين منظور بزمين آمده در جستجو شدند تا آنكه در (بطن نخله) در راهى كه حضرت بسوى عكاظ مى‏رفت و در حال خواندن نماز صبح بود خدمت حضرت رسيدند، و از حضرت قرآن شنيدند و در كيفيّت نماز خواندن حضرت توجّه نمودند، و روى اين حساب طرد جنيّان بوسيله پرتاب تيرها و شهابهاى آسمانى نوعى لطف و عنايت نسبت به آنان مى‏باشد.

 «فَلَمَّا حَضَرُوهُ قالُوا أَنْصِتُوا» يعنى: هنگامى كه جنّيان براى شنيدن قرآن خدمت پيامبر حضور يافتند، برخى از آنان به ديگران گفتند: ساكت باشيد تا به قرائت قرآن گوش فرا دهيم، تا چيزى مانع شنيدن صداى قرآن نشود.

 «فَلَمَّا قُضِيَ وَلَّوْا إِلى‏ قَوْمِهِمْ مُنْذِرِينَ» و پس از آنكه پيامبر (ص) از قرائت قرآن فراغت يافت جنّيان بسوى قوم خود بازگشتند در حالى كه آنان را اندرز مى‏دادند، و در صورت ايمان نياوردن آنان را از عذاب الهى مى‏ترساندند.

 «قالُوا يا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا كِتاباً أُنْزِلَ مِنْ بَعْدِ مُوسى‏» منظورشان از اين كتاب قرآن است.

 «مُصَدِّقاً لِما بَيْنَ يَدَيْهِ» يعنى: كتابهايى را كه قبل از قرآن آمده است تصديق مى‏كند.

 «يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ» يعنى: بسوى دين حق رهبرى مى‏كند، و مردم را بدان دعوت مى‏نمايد.

 «وَ إِلى‏ طَرِيقٍ مُسْتَقِيمٍ» و براهى مستقيم دعوت مى‏نمايد كه سالك اين راه را به بهشت مى‏رساند.

داستان جنّيان از نظر روايات:

از زهرى روايت شده است هنگامى كه ابو طالب (ع) وفات نمود كار بر رسول خدا (ص) بسيار سخت شد، رفت كه در طائف اقامت كند به اميد آنكه مردم طائف او را پناه دهند، حضرت سه نفر از آنان را ديد كه از بزرگان طائف بودند و برادرانى بودند به نامهاى عبد يا ليل و مسعود و حبيب فرزندان عمرو، حضرت وضع خود را براى آنان تشريح فرمود، يكى از آنان گفت: من پرده خانه كعبه را دزديده باشم اگر تو از طرف خدا رسالتى داشته باشى، ديگرى گفت: مگر خداوند عاجز بوده است كسى غير از تو را برسالت فرستد، سوّمى گفت: بخدا سوگند پس از اين جلسه ديگر هيچگاه با تو سخن نخواهم گفت، اگر تو همانگونه كه مى‏گويى پيامبر هستى از آن مهمتر مى‏باشى كه سخنت رد شود، و اگر بخدا نسبت دروغ مى‏دهى شايسته نيست كه من بعد از اين با تو سخن بگويم.

حضرت را مسخره كردند، و در ميان قوم خود گفتگوهايى كه با حضرت نموده بودند افشاء ساختند، و سر راه حضرتش در دو صف كمين كردند، و بهنگامى كه رسول خدا (ص) از ميان دو صف آنان رد مى‏شدند حضرتش را مورد حمله قرار دادند، و با سنگ به پاهاى حضرت مى‏زدند بطورى كه پاهاى حضرت خون آلود شد، اما حضرت از ميان آنان نجات يافت در حالى كه خون از پاهايش مى‏ريخت و با همين حالت خسته و ناراحت وارد باغى از باغهاى آنان شده زير سايه يكى از درختان خرما نشست.

در همين هنگام حضرت متوجّه شد كه اين باغ مربوط به عتبة بن ربيعة و شيبة بن ربيعه است، وقتى حضرت آنان را در باغ ديد از وجود آنان ناراحت شد، زيرا از دشمنى آنان با خدا و رسول بخوبى آگاه بود.

عتبه و شيبه كه حضرت را ديدند غلام خود را كه نامش عداس بود با مقدارى انگور خدمت حضرت فرستادند، اين غلام مسيحى و اهل نينوا بود، همين كه اين غلام خدمت حضرت رسيد حضرت از او پرسيد: از چه سرزمينى هستى؟ غلام گفت: من از سرزمين نينوى هستم، حضرت فرمود: از شهر بنده صالح يونس بن متى هستى؟


عداس پرسيد تو از يونس بن متى چه اطلاعى دارى؟

حضرت فرمود: من پيامبر خدا هستم، و خداوند از حال يونس بن متى بمن خبر داده است، پس از آنكه حضرت از حال يونس بن متى آنچه را كه بر او وحى شده بود براى غلام شرح داد عداس در پيشگاه خدا و رسول بسجده افتاد، و سپس شروع به بوسيدن پاهاى پيامبر (ص) نمود در حالى كه از پاهاى حضرت خون مى‏چكيد.

عتبه و شيبه كه غلام خود را در آن حال ديدند ساكت شدند، وقتى غلام بسوى آنان بازگشت، گفتند: تو را چه شد كه در برابر محمّد بسجده افتادى و پايش را بوسيدى، در حالى كه تا بحال از تو ديده نشده است با ما كه آقاى تو هستيم اين رفتار را كرده باشى؟

عداس گفت: اين شخص بنده شايسته‏اى است و در باره پيامبرى به نام يونس بن متى كه خدا براى ما فرستاده بود چيزهايى برايم تعريف كرد كه از آن اطّلاع كامل داشتم.

هر دو خنده سر داده گفتند: اين مرد تو را از دينت گمراه نسازد، زيرا او مردى است سخت شيّاد.

پيامبر خدا (ص) بسوى مكه بازگشت تا اينكه بدرخت خرمايى رسيد، در نيمه شب براى خواندن نماز بپا خاست، گروهى از جنّيان كه اهل نصيبين و به قولى اهل يمن بودند بر حضرت عبور كردند، حضرت را ديدند كه نماز صبح مى‏گذارد و به قرائت قرآن مشغول بود، گوش به قرآن خواندن حضرت فرا دادند و اين گفتار مستفاد از قول سعيد بن جبير و گروهى از مفسّرين است.

عده ديگر گفته‏اند: رسول خدا (ص) مأمور شد كه جنّيان را اندرز دهد و آنان را به سوى خدا دعوت كند، و قرآن برايشان بخواند، خداوند عدّه‏اى از جنّيان را از نينوى بسوى حضرت فرستاد، حضرت به ياران خود فرمود من مأموريت دارم كه امشب بر جنيّان قرآن بخوانم، كداميك از شماها همراه من خواهد آمد؟

عبد اللَّه مسعود همراه حضرت شد، عبد اللَّه گويد: بجز من كسى با حضرت نبود، رفتيم تا بالاى شهر مكه و پيامبر خدا (ص) وارد دره حجون شد، و دائره‏اى براى من ترسيم فرمود و به من دستور داد كه وسط آن دائره بنشينم، و فرمود: از اين دائره بيرون نمى‏شوى تا من به سويت باز خواهم گشت.

حضرت رفت تا اينكه در نقطه‏اى ايستاد، و قرآن را بازكرد، و اطراف حضرتش را سياهى‏هاى بسيارى فرا گرفت كه ميان من و حضرت فاصله شدند، بطورى كه ديگر صداى حضرت را نمى‏شنيدم، آن گاه سياهى‏ها رفتند، و مانند پاره‏هاى ابر قطعه قطعه شده مى‏رفتند تا آنكه عدّه‏اى از آنان باقى ماند، و حضرت با طلوع فجر از كار خود فراغت يافت، و به راه افتاده پيش من آمد.

حضرت از من پرسيدند آيا چيزى مشاهده كردى؟ گفتم: آرى مردان سياهى را مشاهده مى‏نمودم كه لباسهاى سفيدى به پاهاى خود پيچيده بودند.

فرمودند: اينان جنّيان أهل نصيبين بودند.

علقمه از عبد اللَّه روايت مى‏كند كه من در شب جن همراه رسول خدا (ص) نبودم، ولى بسيار دوست داشتم كه با حضرت مى‏بودم.

و از ابن عبّاس روايت شده است كه تعداد جنّيان هفت نفر بود، و از نصيبين بودند كه رسول خدا (ص) آنان را بعنوان قاصد خود بسوى اقوامشان روانه كرد.

زرّ بن حبيش گويد: جنّيان نه نفر بودند كه يك نفر از آنان زوبعه نام داشت.

و محمّد بن منكدر از جابر بن عبد اللَّه روايت كرده است گفت: هنگامى كه رسول خدا (ص) سوره الرحمن را بر مردم مى‏خواند ساكت بودند و چيزى نمى‏گفتند، حضرت فرمودند: هنگامى كه من بر جنّيان آيه (فَبِأَيِّ آلاءِ رَبِّكُما تُكَذِّبانِ)؟ را مى- خواندم آنان از شما بهتر جواب مى‏دادند، مى‏گفتند: (لا و لا بشى‏ء من آلائك ربّنا نكذّب) «5».


__________________________________________________

 (1)- و دو قارى حرم و أبو عمرو در آيه 21 (انى أخاف) بفتح خوانده‏اند، و نيز ابو عمرو (أبلغكم) را به سكون باء و تخفيف لام قرائت كرده‏اند، و نافع و بزى و أبو عمرو (انى أراكم) را به فتح خوانده‏اند.

 (2)- ترتيب القاموس المحيط جزء دوّم، صفحه: 679 (الشحر) ساحل دريا است بين عمان و عدن (مترجم).

 (3)- كسايى كه به تنهايى (بل ضلّوا) را ادغام كرده است، و ابو عمرو و هشام و خلّد و كسايى (اذ صرفنا) را ادغام كرده‏اند.

 (4)- قرائت ابن عباس بخاطر تناسب از آخر بخش دليل قرائت به اينجا منتقل شده است.

 (5)- تفسير على بن ابراهيم قمى ج 2 ص 299 (... سبب نزول اين آيه‏ (يا قَوْمَنا إِنَّا سَمِعْنا ...) اين بود كه رسول خدا (ص) از مكه بسوى بازار عكاظ رفت در حالى كه زيد بن حارثه همراهش بود، حضرت مردم را به اسلام دعوت مى‏فرمود ولى احدى دعوت او را نمى‏پذيرفت، و كسى را نيافت كه دعوتش را بپذيرد، حضرت بمكه بازگشت، در بين راه همين كه به وادى (مجنة) رسيد- كه معروف بود به اينكه جن زياد دارد- نيمه شب مشغول قرائت قرآن شد، در اين حالت عدّه‏اى از جنّيان بر حضرت گذشتند، همين كه صداى صوت قرآن حضرت را شنيدند گوش فرا دادند، و به يكديگر گفتند: ساكت باشيد پس از آنكه حضرت تمام كرد (بسوى قومشان بازگشتند و آنان را ارشاد كردند، و گفتند: اى قوم، ما قرآنى را شنيديم كه پس از موسى نازل شده است، و كتابهاى آسمانى پيش از خود را تصديق نموده، و اين كتاب بسوى حق و راه راست هدايت مى‏كند، اى قوم ما، به پيامبر خدا پاسخ مثبت دهيد و به او ايمان بياوريد) به دنبال اين جريان جنّيان خدمت رسول خدا (ص) آمدند و ايمان آورده مسلمان شدند، و حضرت احكام اسلام را به آنان آموخت، آن گاه خداوند سوره جن را نازل كرد (قُلْ أُوحِيَ إِلَيَّ ...) و لذا خداوند اينجا از زبان آنان نقل مى‏كند، حضرت رسول از ميان آنان كسى را انتخاب فرمود و براى هدايت آنان گماشت، و اينان هميشه خدمت پيامبر (ص) مى‏رسيدند، آن گاه حضرت به امير المؤمنين (ع) دستور فرمود كه به آنان بياموزد، و لذا در ميانشان مؤمن هست، كافر هست، ناصبى هست، يهودى هست، مسيحى هست، مجوسى وجود دارد، و اينان فرزندان جان هستند.

 

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb