S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
جزء بیست و ششم

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
 http://dl.3noqte.com/pictures/albums/goonagoon/qoran/Qoran-quran%20%2878).jpg
 
 
 
 
 
 [سوره الحجرات (49): آيات 11 تا 14]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى‏ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ بِئْسَ الاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ (11) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً فَكَرِهْتُمُوهُ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ رَحِيمٌ (12) يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏ وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ (13) قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ وَ إِنْ تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ (14)

ترجمه آيات:

11- اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هيچگاه نبايد مردمى مردم ديگر را مسخره كند، چه بسا اين مردم از مردم ديگر بهتر باشند، و نيز نبايد زنانى زنان ديگر را بباد مسخره گيرند، چون ممكن است آنان از اينان بهتر باشند، از يكديگر عيبجويى نكنيد، و يكديگر را با يادآورى لقبهاى زشت سرزنش ننمائيد، پس از ايمان آوردن اسم نافرمانى بد اسمى است، و آنان كه توبه نكنند جزء ستمكاران هستند.

12- اى آنها كه ايمان آورده‏ايد از بسيارى گمانهاى بد دورى كنيد، كه بعضى از گمانهاى بد گناه است، و در مورد يكديگر كنجكاوى نكنيد، و پشت سر همديگر بعيب‏جويى نپردازيد، آيا كسى دوست دارد كه گوشت جسد مرده برادرش را بخورد؟ حتما از آن تنفر داريد، از خدا بترسيد، خدا توبه‏پذير و مهربان است.

اى مردم! ما شما را از مرد و زنى آفريديم، و اينكه شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله قرار داديم تا از يكديگر شناخته شويد، گرامى‏ترين فرد شما با تقواترين شما است، خداوند دانا و آگاه است.

14- عربهاى باديه‏نشين گويند: ايمان آورديم، بگو: هنوز ايمان نياورده‏ايد، ولى بگوئيد: ما تسليم شده‏ايم، هنوز ايمان به هيچ وجه در دلهاى شما وارد نشده است، و اگر از خدا و رسول اطاعت كنيد خداوند چيزى از ثواب اعمالتان را ناقص نخواهد ساخت، كه خداوند بخشنده و مهربان است.

قرائت آيات:

لا يلتكم- اهل بصره لا يألتكم با الف و بقيه لا يلتكم بدون الف قرائت كرده‏اند.

دليل قرائت آيات:

ابو زيد ميگويد: (الته حقه) يألته التا) گفته ميشود كه حق او را ناقص كند، و كسانى ميگويند: (لات يليت ليتا) و نيز گفته ميشود: (رلت الرجل اليته ليتا) هنگامى كه خبر را از او پنهان سازى، و به او بغير از چيزى كه ميپرسد خبر دهى روبه شاعر گويد:

         و ليلة ذات ندى سريت             و لم يلتنى عن سراها ليت‏

 يعنى: (در شبى بارانى رفتم، و هيچ مانعى از شبروى من نكاست).

و كسانى ميگويند: (ألاتنى عن حقى) و (ألاتنى عن حاجتى) يعنى: مرا از حقم و نيازم بازداشت.

دليل كسى كه (لا يألتكم) قرائت كرده است، جمله (وَ ما أَلَتْناهُمْ) «1» است.

و هر كس كه (يلتكم) خوانده است آن را از (لات يليت) گرفته است.

لغات آيات:

الهمز و اللمز- بمعنى عيب و زشتى مردم است، و (لمز) يعنى از كسى كه عيبجويش جايز نيست عيب جويى نمودن، و اين عمل حرام است، اما بدگويى از شخص فاسق (لمز) نيست، و در حديث وارد شده است هر عيبى كه فاسق دارد افشاء كنيد تا مردم از او دورى جويند.

لا تنابزوا- نيز سرزنش نمودن افراد است با لقبهايى كه روى آنان ميگذارند عرب ميگويد: (نبزته، انبزه) «2».

لا يغتب- غيبت آنست كه انسان پشت سر افراد از آنان عيبهايى را كه دارند بازگو كند، اما اگر پشت سر او چيزى را بگويى كه در او نيست بهتان و تهمت است.

شعوبا و قبائل- شعوب بكسانى گويند كه عرب را كوچك دانسته براى آنان هيچ نوع برترى نسبت به ديگر ملتها قائل نيستند «3» و علت اينكه بدين نام شناخته شده‏اند آنست كه آيه (وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً) را عجم معنى كرده‏اند همان گونه كه قبائل را از عرب دانسته‏اند.

ابو عبيده گويد: شعوب عبارتست از عجم و اصل آن از تشعب است، و اين بعلت تفرقه آنان است در نسب، و گفته ميشود (شعبته) كه بمعنى (جمعته) است و چون شعب از لغات اضداد است بمعنى (فرقته) نيز آمده است.

شأن نزول آيات:

لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ- بنا بقول ابن عباس اين آيه در باره (ثابت بن قيس بن شماس) نازل شده است «4» كه در گوش خود پنبه ميگذاشت، و هنگامى كه وارد مسجد ميشد به او جا ميدادند تا در كنار پيامبر (ص) بنشيند و بسخنان حضرت گوش فرا دهد، روزى كه مردم نماز را تمام كرده بودند و هر كس در جاى خود نشسته بود وارد مسجد شد، از ميان مردم عبور ميكرد و ميگفت:

راه بدهيد، تا اينكه بيكنفر رسيد به او گفت: جا پيدا كردى بنشين، ثابت با حالتى خشمناك پشت سر او نشست، همين كه هوا روشن شد پرسيد كه اين مرد كيست؟ آن مرد گفت: من فلانى هستم، ثابت نام مادر او را كه در جاهليت زن بدنامى بوده برده گفت پسر فلان زن هستى؟ آن مرد از خجالت سر خود را بزير انداخت، بلافاصله اين آيه بر پيامبر خدا (ص) نازل شد.

وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ- از انس نقل شده است كه اين قسمت نيز در زنان پيامبر (ص) است كه ام سلمه يكى از زنان حضرت را مسخره كرده بودند «5» و علت اين مسخره اين بود كه ام سلمه يك تكه پارچه كتان سفيد بكمر خود بسته بود كه دو طرف آن از پشت سرش آويخته بود و موقع راه رفتن بزمين كشيده ميشد، عايشه (دختر ابو بكر) به حفصه (دختر عمر) گفت: ببين پشت سر خودش چه ميكشد مثل زبان سگ آويزان شده است؟! اين بود سبك مسخره آنان.

حسن گفته است كه عايشه ام سلمه را به كوتاهى قدش سرزنش كرده و براى فهماندن اين معنى با دست اشاره نموده است، وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً- در باره دو نفر از ياران رسول خدا (ص) نازل شده است كه دوست خود سلمان را غيبت كرده بودند، اين دو نفر سلمان را فرستاده بودند كه برود از خدمت حضرت رسول (ص) براى آنان غذا بياورد، حضرت نيز سلمان را نزد سامة بن زيد كه انباردار قافله بود فرستاده بود، اسامه به آنان ميگويد: غذا تمام شده است و چيزى پيش من نيست، سلمان نيز دست‏  خالى بر ميگردد، آن دو نفر ميگويند اسامه بخل ورزيده است، و به سلمان هم ميگويند: اگر او را سر چاه پر آبى بفرستيم خشك خواهد شد، آن گاه خودشان راه مى‏افتند كه نزد اسامه جستجو كنند، با اينكه پيامبر (ص) به آنان اين دستور را نداده بود.


حضرت به آنان فرمود: چه شده است كه مى‏بينم دهانتان آلوده بگوشت است گفتند: يا رسول اللَّه ما امروز گوشتى دريافت نكرديم، فرمود: گمراه شده‏ايد داشتيد گوشت سلمان و اسامه را ميخورديد، و بدنبال آن اين آيه نازل شد.

از ابى قلابه روايت شده است كه به عمر بن خطاب گفته شد كه ابا محجن ثقفى با جمعى از دوستانش در خانه شراب مينوشند، عمر بمنزل او رفته هنگامى كه بر او وارد شد ديد كه تنها يك نفر نزد او است، ابو محجن به عمر گفت: اى امير المؤمنين! اين كار بر تو حلال نيست، خداوند تجسس را بر تو حرام كرده است، عمر گفت: اين چه ميگويد؟

زيد بن ثابت و عبد اللَّه بن ارقم گفتند: يا امير المؤمنين راست ميگويد.

راوى ميگويد: عمر از خانه او بيرون رفته او را رها كرد.

يك بار ديگر عمر بن خطاب همراه عبد الرحمن بن عوف بمنظور گشت بيرون رفتند، آتشى ديدند جلو رفتند و از صاحبخانه اجازه گرفتند، صاحبخانه در را باز كرد وارد خانه شدند ديدند در اين خانه مردى است و زنى كه زن آواز ميخواند، در حالى كه مرد پياله‏اى در دست دارد.

عمر گفت: اين زن چه نسبتى با تو دارد؟

گفت: زن من است، عمر گفت: در اين پياله چيست؟ گفت: آب خوردن است، عمر به زن گفت: چه آوازى مى‏خواندى؟ زن گفت: اين اشعار را مى‏خواندم:

          (تطاول هذا اللّيل و اسودّ جانبه             و أرّقنى ألّا حبيب ألاعبه‏

          فو اللّه لو لا خشية اللَّه و التقى             لزعزع من هذا السّرير جوانبه‏

          و لكن عقلى و الحياء يكفّنى             و أكرم بعلى أن تنال مراكبه)

 يعنى: (اين شب طولانى شد و دامنه آن سياه گرديد، و مرا به بيدار خوابى مبتلا ساخت، مگر دوستى نيست كه با او سرگرم شوم، به خدا سوگند اگر ترس از خدا و پرهيزكارى نبود، از اين تخت اطرافش مى‏لغزيد.

ولى عقل من و شرم و حياء مرا باز مى‏دارد، و به شوهرم احترام مى‏گذارم كه كسى به مراكب او دسترسى يابد).

سپس آن مرد گفت: يا أمير المؤمنين ما اينطور دستور نداريم، خداوند مى‏فرمايد: (وَ لا تَجَسَّسُوا) عمر گفت: راست گفتى، و از منزل او بيرون رفت.

و قوله يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏، ابن عباس گفته است اين آيه در باره ثابت بن قيس بن شماس و گفتارش در باره مردى كه در مجلس به او جا نداد (اى پسر فلان زن) نازل گرديده است، كه حضرت رسول (ص) فرمودند:

چه كسى از فلان زن ياد كرد؟ ثابت برخاسته گفت: من بودم يا رسول اللَّه، حضرت فرمود: به صورت اين مردم نگاه كن. ثابت نظرى به چهره‏هاى مردم افكند، حضرت از او پرسيد چه ديدى اى ثابت؟ گفت: چهره‏هاى سفيد رنگ و سياه رنگ و سرخ رنگ را ديدم، تو اين رنگهاى مختلف را جز به وسيله تقوى و دين نمى‏توانى بر يكديگر ترجيح دهى، و به دنبال آن آيه نازل شد: (يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا قِيلَ لَكُمْ تَفَسَّحُوا فِي الْمَجالِسِ ...).

از مقاتل نقل شده است روز فتح مكّه رسول خدا (ص) به بلال حبشى دستور فرمودند بلال روى پشت بام خانه كعبه رفته اذان گفت، عتاب بن اسيد سپاس خداوند را كه پدرم را كشت و اين روز را به خود نديد، حرث به هشام گفت: آيا محمد غير از اين كلاغ سياه مؤذّنى پيدا نكرده است؟! سهيل بن عمرو گفت: اگر خدا بخواهد چيزى را تغيير دهد مى‏دهد، ابو سفيان گفت: من حرفى نمى‏زنم چون مى‏ترسم خداى آسمانها خبر مرا براى محمد بازگو كند، جبرئيل بر حضرت نازل شد و گفته‏هاى آنان را به حضرت رسانيد، حضرت آنان را احضار كرده در مورد گفته‏هايشان از آنان پرسش فرمود، همگى به گفته‏هاى خود اقرار كردند، به دنبال آن، آيه فوق نازل شد، و خداوند آنان را از تفاخر در انساب و سرزنش فقراء، و تكاثر اموال مذمت كرد.


معنى آيات:

پس از آنكه خداوند دستور به اصلاح ذات البين داده از تفرقه نهى فرمود، به دنبال آن از كارهايى مانند مسخره نمودن، آزار مستمندان و مساكين نهى كرده مى‏فرمايد:

 «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ يَكُونُوا خَيْراً مِنْهُمْ» خليل گويد: قوم به مردان گفته مى‏شود نه زنان، زيرا اين مردان هستند كه در انجام امور بعضى از آنان بر ديگران قائم هستند، زهير شاعر عرب گفته است:

          (و ما أدرى و لست أخال أدرى             أقوم آل حصن أم نساء)

 يعنى: (نمى‏دانم و فكر نمى‏كنم كه عاقبت هم بدانم، آيا آل حصن مردانند يا زنان) «6».

بنا بر اين معنى آيه اين است كه مردانى مردان ديگر را مسخره نكنند.

و سخريه به معنى استهزاء است، مجاهد گويد يعنى: هيچگاه ثروتمندى حق ندارد بينوايى را به خاطر فقرش مسخره كند، و چه بسا آن فقيرى كه در ظاهر حال به نظر پست جلوه مى‏كند در پيشگاه خداوند از آن ثروتمندى كه به ظاهر شريف جلوه مى‏كند منزلت و مقام بيشترى دارا باشد.

اما اگر مؤمنى فرد كافرى را مسخره كرده تحقير نمود گنهكار نيست.

ابن زيد گويد: اين آيه مسلمانان را نهى كرده است كه مؤمنين كسانى را كه داراى فسق علنى هستند مسخره نكنند كه چه بسا شخص مسخره شده از نظر عقيده در پيشگاه خداوند از شخص مسخره كننده بهتر باشد، يا اينكه در باطن اسلام آورده باشد، «وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ» به همان معنى كه گذشت «7».

 «عَسى‏ أَنْ يَكُنَّ خَيْراً مِنْهُنَّ، وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ» يعنى به يكديگر ناسزا نگوئيد، همانگونه مى‏فرمايد و لا تقتلوا أنفسكم، زيرا مؤمنين مانند يك نفر هستند، كه هر گاه برادرش را بكشد مانند آن است كه خودش را كشته است، اين تفسير از ابن عباس و قتاده نقل شده است.

لمز عبارت است از عيب‏جويى روبرو، و همز عبارت است از عيب‏جويى پشت سر.

بعضى گفته‏اند: لمز عبارت است از عيب‏جويى با زبان چشم و اشاره، و همز جز به وسيله زبان نخواهد بود.

ضحاك گفته است يعنى: يكديگر را لعنت نكنيد.

 «وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقابِ» القاب جمع لقب است، و آن عبارت است از اسمى غير از نام انسان، بعضى گفته‏اند لقب اسمى است كه انسان به آن ناميده نشده است، و هر وقت با آن اسم ناميده شود بدش مى‏آيد، و چنانچه لقب بگونه‏اى باشد كه انسان از آن بدش نيايد اشكالى ندارد مانند لقب فقيه، قاضى و ...

از قتاده و عكرمه نقل شده است كه تنابز به لقب عبارت است از اينكه افراد به يكديگر بگويند: اى كافر! اى فاسق! اى منافق!.


از حسن نقل شده است يهوديان و مسيحيان كه مسلمان مى‏شدند، پس از اسلام آوردنشان بعضى از مسلمانان به آنان مى‏گفتند: اى يهودى! اى مسيحى! كه از طرف پيامبر (ص) نهى شدند.

از ابن عباس نقل شده است كه تنابز به لقب آن است كه انسان گناهى انجام داده و توبه كرده است آن گاه به خاطر گناهى كه توبه كرده است او را سرزنش بزنند.

ابن عباس گويد: صفيّه دختر حى بن أخطب خدمت پيامبر آمده گريه مى‏كرد، حضرت به او فرمود: چرا گريه مى‏كنى؟ صفيه گفت: عايشه مرا سرزنش مى‏زند و مى‏گويد: يهوديه و دختر زن و مردى يهودى، حضرت به او فرمود: چرا تو نيز، در پاسخ او نگفتى: پدرم هارون، عمويم موسى، همسرم محمد (ص) است؟ به دنبال اين جريان اين آيه نازل شد.

 «بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمانِ» از حسن و ديگران نقل شده است فسوق پس از ايمان آن است كه به كسى كه ايمان آورده است بگويند: اى يهودى! اى مسيحى! بنا بر اين معنى آيه اينطور است: بد است آنچه كه آن را به نام فسوق مى‏ناميد، يعنى كفر پس از ايمان.

بعضى گفته‏اند: يعنى بد چيزى به دست آوردن اسم فسوق با غيبت مسلمين و عيب‏جويى آنان، و اين معنى دلالت ندارد بر اينكه (اسم) ايمان و فسق جمع نمى‏شوند، زيرا اين مانند آن است كه گفته شود: (بئس الحال الفسوق بعد الشيب) و معنايش آن است كه بد حالى است گناهكارى با پيرى و (بئس الاسم الفسوق مع الايمان) و به ظاهر معنى آن خواهد شد كه آن فسوق و گناهانى كه پس از ايمان است بد اسمى است، و آن كفر است.

 «وَ مَنْ لَمْ يَتُبْ» يعنى: هر كس از عيب‏جويى ديگران و گناهان، توبه نكند و به اطاعت از فرمان الهى بازگشت نكند.

 «فَأُولئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ» به خودشان ظلم مى‏كنند كه عملى انجام مى‏دهند و با آن مستحقّ عذاب الهى مى‏شوند.

 «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ» زجاج گويد: منظور آيه آن است كه انسان نسبت به نيكان بدگمانى كند، اما بدكاران و گنهكاران همان گونه كه از ظاهر آنان ديده مى‏شود ما حق داريم نسبت به آنان بدگمان باشيم.

بعضى گفته‏اند: اين گمانى كه دستور داده شده است از آن اجتناب كنيم آن است كه انسان نسبت به برادر مسلمان خود گمان بد داشته باشد، البتّه گمان بد داشتن تا ما دام كه انسان به زبان نياورده است اشكال ندارد، ولى اگر به زبان بياورد و آن را ظاهر سازد گناه كرده است، كه دنبال آيه بدان اشاره شده است:

 «إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ» مقاتل بن حسان و مقاتل بن سليمان گويند: منظور از آن گمانها كه گناه است گمانهايى است كه انسان نسبت به برادر مسلمان خود ظاهر ساخته است.

بعضى گفته‏اند: اينكه خداوند فرموده است: (كَثِيراً مِنَ الظَّنِّ) براى اينكه بعضى از ظن‏ها بايد بدان عمل شود و مخالفت با آن جايز نيست، و عمل كردن به اين گونه ظن هنگامى كه گناه است كه شخص با اينكه ميتواند علم پيدا كند به گمان خود رفتار نمايد، و اين گمان است كه در آيه گناه شمرده شده است، و نبايد بدان عمل نمود، اما آن دسته از ظن و گمانها كه راهى براى تبديل آنها به علم نيست گناه نيست، و روى همين اصل است كه خداوند فرموده است بعضى از گمانها گناه است، نه همه آنها، و ظنّ نيكو در قرآن مجيد بيان شده و در اين آيه به آن اشاره شده است: (لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَ الْمُؤْمِناتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْراً) «8».

بعضى از مفسّرين گفته‏اند معنى آيه اين است بر مؤمن واجب است كه (نسبت به ديگر برادران) خوش‏بين باشد، و در مواردى كه قابل توجيه است هر چند كه ظاهر آن مورد پسند نباشد بدگمان نباشد.


 «وَ لا تَجَسَّسُوا» ابن عباس و قتاده و مجاهد گويند: يعنى: در جستجوى لغزشهاى مؤمنين نباشيد.

و ابو عبيده گفته است تجسّس و تحسّس هر دو به يك معنى است.

و در قرائتهاى شاذ و نادر از ابن عباس نقل شده است كه (لا تحسسوا) با حاء قرائت مى‏شود.

اخفش گويد: تجسس و تحسس دو واژه هستند كه در معنى از يكديگر جدا نيستند جز اينكه تجسّس نسبت به چيزهايى است كه پوشيده شده است، و جاسوس هم از آن گرفته شده است، و تحسّس با حاء عبارت است از بحث نمودن پيرامون چيزى كه آن را مى‏شناسى.

بعضى ديگر گفته‏اند: تجسّس با جيم در شر است، و جاسوس صاحب سرّ سرّ است، (و تحسس در حيز است و حاسوس صاحب سر خير است) و ناموس صاحب سر خير است. بعضى گفته‏اند: يعنى در جستجوى عيبهاى مسلمين نباشيد تا عيبهايى را كه پوشانده‏اند ظاهر سازيد.

از اوزاعى نقل شده است يعنى: از عيبهاى پنهان جستجو نكنيد كه ظاهر شود.

و در حديث آمده است: (بر شما باد كه از پيروى ظنّ و گمان بپرهيزيد، زيرا گمان دروغترين پندارها است، هيچگاه در جستجوى عيب ديگران نباشيد، و با ديگران قطع رابطه نكنيد، و نسبت به ديگران حسادت نورزيد، و نام بد روى همديگر نگذاريد، و براى بندگان خدا با يكديگر برادر باشيد).

 «وَ لا يَغْتَبْ بَعْضُكُمْ بَعْضاً» غيبت عبارت است از يادآورى عيبهاى ديگران پشت‏سر آنان به گونه‏اى كه خلاف حكمت باشد.

در حديث آمده است (هنگامى كه در باره فردى از عيبى سخن گفتى كه داراى آن عيب است و خداوند آن عيب را بد مى‏داند، او را غيبت كرده‏اى .. و اگر با عيبى از او ياد كردى كه در او نيست به او بهتان زده‏اى).

از جابر روايت شده است كه رسول خدا (ص) فرمودند: (از غيبت بپرهيزيد كه گناه غيبت از گناه زنا سخت‏تر است، سپس گفتند: زيرا مرد زنا مى‏كند و آن گاه توبه كرده، خداوند او را مى‏آمرزد «9»، اما غيبت كننده آمرزيده نخواهد شد مگر آن گاه كه غيبت شده او را عفو كند، پس خداوند براى غيبت مثالى زده مى- فرمايد:

 «أَ يُحِبُّ أَحَدُكُمْ أَنْ يَأْكُلَ لَحْمَ أَخِيهِ مَيْتاً» زجاج گويد: تأويل اين مثال بدين طريق است همان‏گونه كه اگر گوشت بدن برادر دينيت را كه مرده است بخورى چون مرده است دردى را حس نمى‏كند، پشت‏سر برادر دينى بدگويى كردن از او نيز همين حالت را دارد.

پس از آنكه به آنان گفتند: آيا هيچ كس از شما دوست دارد كه گوشت برادر دينى خود را كه مرده است بخورد؟ گفتند: نه! به آنان گفته شد:

 «فَكَرِهْتُمُوهُ» از مجاهد نقل شده است يعنى: همان‏گونه كه خوردن گوشت بدن مرده برادرتان را زشت مى‏دانيد، پشت‏سر برادرتان از غيبت او نيز اجتناب ورزيد.

از حسن نقل شده است يعنى: پس همان‏گونه كه از خوردن گوشت مرده برادرتان اجتناب مى‏كنيد از غيبت زنده او نيز پرهيز نمائيد، و تقدير آيه نيز به همين شكل خواهد بود «10».

 «وَ اتَّقُوا اللَّهَ» معطوف است على آن فعل مقدر كه بدان اشاره شد، و مانند آن است آيه (أَ لَمْ نَشْرَحْ لَكَ صَدْرَكَ وَ وَضَعْنا) يعنى: و قد شرحنا و وضعنا.


و در زبان و ادبيات عرب متداول است كه به غيبت كننده مى‏گويند: فلانى گوشت مردم را مى‏خورد، شاعر عرب گفته است:

          (و ليس الذّئب يأكل لحم ذئب             و يأكل بعضنا بعضا عيانا)

 يعنى: (گرگ گوشت گرگ را نمى‏خورد در حالى كه ما گوشت همديگر را آشكارا مى‏خوريم).

شاعر ديگر مى‏گويد:

          (فإن يأكلوا لحمى و فرت لحومهم             و ان يهدموا مجدى بنيت لهم مجدا)

 يعنى: (اگر با غيبت من گوشت بدن مرا بخورند، من با گفتن خوبى‏هايشان گوشت بدنشان را خواهم افزود و اگر عزت مرا پايمال كنند، من عزّتشان خواهم داد).

قتاده در تفسير اين آيه مى‏گويد: همانگونه كه شما از نظر مخالفت طبع حاضر نيستيد گوشت بدن برادر مرده خود را بخوريد، بايد به علت مخالفت عقل و شرع او غيبت او اجتناب ورزيد، زيرا انگيزه‏هاى عقل و شرع از انگيزه‏هاى طبع سزاوارتر است كه پيروى شود، زيرا انگيزه‏هاى طبع كور است، و انگيزه‏هاى عقل بينا است.

از ميمون بن شاة (شاه)- كه بر حسن برترى داشت، چون اساتيدى را ملاقات كرده بود كه حسن آنان را نديده بود- روايت شده مى‏گويد: در عالم خواب ناگهان جنازه يك زندگى را جلوى روى خود مشاهده نمودم، و شنيدم كه گوينده‏اى به من مى‏گفت: اى عبد اللَّه از اين لاشه بخور، گفتم چرا مردار بخورم؟ گفت: چون فلانى در حضور تو غيبت شد، گفتم: به خدا سوگند نه خيرى در باره‏اش گفتم نه شرى، گفت: امّا به غيبت او گوش دادى و راضى شدى.

ميمون پس از ديدن اين رؤيا ديگر به هيچ وجه نمى‏گذاشت در حضور رو كسى را غيبت كنند.

مردى به ابن سيرين گفت: من تو را غيبت كردم حلالم كن، ابن سيرين گفت: من دوست ندارم آنچه را كه خدا حرام كرده است حلال كنم.

 «إِنَّ اللَّهَ تَوَّابٌ» يعنى: خداوند توبه پذير است.

 «رَحِيمٌ» و نسبت به مؤمنين مهربان است.

 «يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى‏» يعنى: شما را از آدم و حواء آفريديم، به اين معنا كه شما در نسب متساوى هستيد، چون همگى در نسب به آدم و حواء مى‏رسيد، اينجا خداوند مردم را از تفاخر به وسيله انساب نهى فرموده است.

عكرمه از ابن عباس روايت كرده است كه پيامبر خدا (ص) فرمودند: (شماها از يك زن و مرد آفريده شده‏ايد، همانند ........ احدى بر ديگرى برترى ندارد مگر به وسيله تقوى).

سپس خداوند يادآور شده است كه نسبهاى مردم را متفرق ساخته است كه بدين وسيله از يكديگر شناخته شوند، نه آنكه بر يكديگر تفاخر نمايند، و ميفرمايد:

 «وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ» شعوب جمع شعب است كه عبارت است از توده‏هاى عظيم انسان مانند مضر و ربيعه، و قبائل عبارت است از گروه‏هايى از انسان كه از شعوب كمترند مانند قبيله بكر از شعب ربيعه و قبيله تميم از شعب مضر، اين معنا مطابق گفته اكثر مفسّرين است.


حسن گفته است: شعوب به جمعيتهايى كمتر از قبيله گفته مى‏شود، و اينكه به آنان شعوب مى‏گويند چون رشته رشته و متفرّق شده‏اند.

و در روايت عطاء از ابن عباس آمده است كه منظور از شعوب موالى (ايرانيان) و منظور از قبائل عرب است.

از حضرت صادق (ع) روايت شده است كه شعوب از عجم است، و قبائل از عرب و اسباط از بنى اسرائيل و قومى نيز بر اين قولند.

 «لِتَعارَفُوا» يعنى: من شما را اين گونه قرار دادم كه يكديگر را بشناسيد.

و نصب و قوم و خويش و پدران يكديگر را بدانيد، و اگر اينطور نبود داد و ستدها فاسد مى‏شد، و دنيا خراب مى‏گرديد، و نقل حديث امكان نداشت.

 «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ» يعنى: آن كس كه بيش از همه از نافرمانى خدا بپرهيزد و بيشتر از فرمان خداوند اطاعت كند، داراى پاداشى بيشتر و منزلتى رفيع‏تر خواهد بود.

از پيامبر خدا (ص) روايت شده است كه فرمودند: خداوند بزرگ روز قيامت مى‏فرمايد: به شما فرمان دادم اما شما آنچه را كه سفارش كرده بودم ضايع ساختيد، و در فكر بالا بردن انساب خود بوديد، امروز هم من نسب خود را بالا برده انساب شما را پائين مى‏آورم كجا هستند پرهيزكاران؟ كه گرامى‏ترين فرد در پيشگاه الهى با تقواترين فرد خواهد بود.

روايت شده است كه مردى از حضرت عيسى بن مريم (ع) پرسيد: كدامين انسان برتر است؟ حضرت از روى زمين دو كف خاك برگرفته فرمود: كداميك از اين دو كف خاك برتر است؟ مردم از خاك آفريده شده‏اند هر كدام كه با تقواتر باشند برتر خواهند بود.

ابو بكر بيهقى با اسناد خود از عباية بن ربعى از ابن عباس روايت مى‏كند كه رسول خدا (ص) فرمودند: خداوند بندگان خود را به دو قسم تقسيم كرده مرا در بهترين قسم قرار داده است آنجا كه مى‏فرمايد: (و أصحاب اليمين و أصحاب الشّمال) «11» من از ياران دست راستم، و از بهترين آنان مى‏باشم، سپس اين دو قسم را به سه دسته تقسيم كرده مرا در بهترين ثلث آن قرار داد آنجا كه فرمود: (و أصحاب الميمنة و أصحاب المشئمة وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ) «12» من از سابقين هستم و بهترين آنان هم هستم، آن گاه اين سه دسته را تقسيم به قبائلى كرد و مرا در بهترين قبيله‏ها قرار داد، آنجا كه فرمود:

(وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ) «13» كه من با تقواترين فرزندان آدم هستم و فخرى هم ندارم، و گرامى‏ترين آنان هستم و مباهاتى هم نمى‏كنم، آن گاه قبائل را به بيت‏ها تقسيم كرده مرا در بهترين آن بيت‏ها قرار داد آنجا كه مى‏فرمايد: (إِنَّما يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً) «14» من و اهل بيتم از گناهان پاكيزه هستم.

 «إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ» خداوند نسبت به كارهاى شما دانا است.

 «خَبِيرٌ» و نسبت به حالات شما آگاه است، و هيچ چيز از او پوشيده نخواهد ماند.

 «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا» اين دسته از اعراب كه به دروغ اظهار ايمان مى‏كردند قومى از بنى اسد بودند كه در يك سال خشكسال خدمت پيامبر آمده با اينكه در واقع ايمان نياورده بودند ولى به منظور گرفتن صدقه از آن حضرت اظهار ايمان مى‏كردند و مى‏گفتند: (صدقنا بما جئت به) خداوند به پيامبر دستور فرمود كه از باطنشان به آنان بگويد تا براى آنان معجزه‏اى باشد و لذا مى- فرمايد:


 «قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا» يعنى: در حقيقت از باطن ايمان نياورده‏ايد.

 «وَ لكِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا» سعيد بن جبير و ابن زيد گويند: ما از ترس آنكه اسير نگرديم و كشته نشويم منقاد و تسليم شده‏ايم.

سپس خداوند بيان مى‏فرمايد كه محل ايمان قلب است نه زبان:

 «وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ» زجاج گويد: اسلام عبارت است از اظهار تسليم و پذيرش آنچه را كه پيامبر از طرف خدا آورده است، و با همين است كه خون حفظ مى‏شود، اگر همراه اين اظهار يك اعتقاد و تصديق قلبى باشد آن را ايمان مى‏خوانند، و صاحب آن بحق مؤمن و مسلمان است، اما كسى كه تظاهر به قبول شريعت كرده و به خاطر دفع مكروه تسليم شده است، اين گونه افراد در ظاهر مسلمانند و در باطن اسلام را تصديق نمى‏كنند، و خداوند اين گونه افراد را از دائره ايمان خارج دانسته مى‏فرمايد: وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإِيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ يعنى: پس از آنكه از ترس قتل تسليم شديد تصديق نكرديد، بنا بر اين مؤمن كسى است همانگونه كه تظاهر به اسلام مى‏كند در باطن نيز تصديق داشته باشد، و مسلمان تمام عيار كسى است علاوه بر اينكه در ظاهر فرمانبردارى مى‏كند ايمان به فرمان الهى هم داشته باشد، و كسى كه از ترس كشته شدن اظهار اسلام كرده است در حقيقت مؤمن نيست، ولى در ظاهر نسبت به او حكم به اسلام مى‏شود.

انس از پيامبر خدا (ص) روايت كرده است كه فرمودند: اسلام آشكار است و ايمان امر قلبى است و با دست اشاره به سينه خود فرمود.

 «وَ إِنْ تُطِيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ لا يَلِتْكُمْ مِنْ أَعْمالِكُمْ شَيْئاً» مقاتل و ابن عبّاس گفته‏اند: يعنى: از ثواب اعمال شما چيزى كم نخواهد كرد.

 «إِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ».

آيات 15- 18 حجرات 49

 [سوره الحجرات (49): آيات 15 تا 18]

إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ (15) قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ (16) يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ (17) إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ (18)

ترجمه آيات:

15- مؤمنان كسانى هستند كه به خدا و رسول او ايمان آورده و سپس در ايمان خود ترديد ننموده، و با اموال و جانهاى خود در راه خدا جهاد نموده‏اند، و اينان صادقان هستند.

16- بگو آيا مى‏خواهيد دين خود را به خداوند بياموزيد، با اينكه خداوند از آنچه در آسمانها و زمين است آگاه مى‏باشد، و همه چيز را مى‏داند.

17- اينان بر تو منّت مى‏گذارند كه اسلام آورده‏اند، بگو شما به خاطر اسلام آوردنتان بر من منّت نگذاريد، بلكه اگر راست مى‏گوئيد اين حق خداوند است كه بر شما منّت گذارد كه شما را به سوى ايمان هدايت فرموده است.

18- خداوند از غيب آسمانها و زمين آگاه است، و به كردار شما آگاه است.


قرائت آيات:

تعملون- ابن كثير، يعملون با ياء، و بقيّه قرّاء با تاء قرائت نموده‏اند.

دليل قرائت:

دليل قرائت با تاء آن است كه افعال قبلى به صورت خطاب به حضار آمده است كه (لا تمنوا) باشد.

و دليل قرائت با ياء آن است كه قبل از آن جملاتى به لفظ غايب آمده است كه عبارت است از (إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا).

اعراب آيات:

خبر مبتداء كه مؤمنون باشد أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ است، و الَّذِينَ آمَنُوا صفت مؤمنون است.

معنى آيات:

سپس خداوند آنهايى را كه در ايمانشان صادق هستند توصيف نموده مى‏فرمايد:

 «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ لَمْ يَرْتابُوا» يعنى: پس از آنكه ايمان آوردند در دينشان شك نكردند.

 «وَ جاهَدُوا بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ أُولئِكَ هُمُ الصَّادِقُونَ» يعنى:

اينان در گفتارشان صادقند، نه آنان كه چيزهايى به زبان مى‏گويند كه در قلبشان نيست، گويند: هنگامى كه اين دو آيه نازل شد خدمت حضرت رسول (صلى اللَّه عليه و آله) رسيدند و سوگند ياد كردند كه براستى ايمان آورده در ادّعاى ايمان راست مى‏گويند، به دنبال آن خداوند اين آيه را نازل فرمود:

 «قُلْ أَ تُعَلِّمُونَ اللَّهَ بِدِينِكُمْ» يعنى: آيا مى‏خواهيد از وضع ديانت خودتان به خداوند خبر دهيد، به اين معنا كه خداوند از اين معنى خود آگاه است و نيازى به خبر دادن شما ندارد، و اين يك نوع استفهام انكارى و توبيخى است، يعنى: شما چگونه به خود حق مى‏دهيد كه از وضع دين خودتان به خدا خبر بدهيد؟! «وَ اللَّهُ يَعْلَمُ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بِكُلِّ شَيْ‏ءٍ عَلِيمٌ» زيرا كسى كه علم صفت ذاتى او است تمامى معلومات را خودبخود مى‏داند، و نياز به علمى كه به واسطه آن آگاهى پيدا كند ندارد، و نيز احتياجى به تعليم ديگران هم ندارد، همانگونه كه خداوند اگر قديم بوده و از ازل موجود بوده است ديگر نيازى به موجد و آفريننده‏اى ندارد.

و اينان مى‏گفتند: ما بدون جنگ به شما ايمان آورديم ولى فلان طائفه با تو جنگيدند، خداوند در پاسخ اينان فرموده است:

 «يَمُنُّونَ عَلَيْكَ أَنْ أَسْلَمُوا» يعنى: بر تو منّت مى‏گذارند كه اسلام آورده‏اند.

 «قُلْ لا تَمُنُّوا عَلَيَّ إِسْلامَكُمْ» يعنى: اسلام آوردنتان را بر من منّت مگذاريد.

 «بَلِ اللَّهُ يَمُنُّ عَلَيْكُمْ أَنْ هَداكُمْ لِلْإِيمانِ» بلكه خداوند بر شما منّت دارد كه شما را به سوى ايمان ارشاد و هدايت نمود، و دليل و برهان براى شما نصب كرده، موانع را از سر راهتان برداشته وسائل توفيق شما را فراهم ساخت.

 «إِنْ كُنْتُمْ صادِقِينَ» اگر در ادّعاى ايمان صادق هستيد.

 «إِنَّ اللَّهَ يَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ اللَّهُ بَصِيرٌ بِما تَعْمَلُونَ» خداوند از غيب آسمانها و زمين و اعمال شما از اطاعت و نافرمانى، ايمان و كفر شما آگاه است.


__________________________________________________

 (1)- سوره طور آيه 21 (وَ ما أَلَتْناهُمْ مِنْ عَمَلِهِمْ مِنْ شَيْ‏ءٍ) يعنى: (از عملشان چيزى ناقص نكرديم).

 (2)- يعنى: با يادآورى لقب زشتى او را سرزنش كردم، و يا با يادآورى، لقب زشتى ملامتش خواهم كرد.

 (3)- المنجد- شعب 2.

 (4)- تفسير ابن عباس صفحه 323.

 (5)- تفسير ابن عباس صفحه 323 در اين باره ميگويد (اين آيه در باره دو نفر از زنان پيامبر (ص) نازل شده است كه ام سلمه زن پيامبر (ص) را مسخره كرده بودند، كه خداوند آنان را از اين عمل بازداشته فرمود: و لا نساء.)

 (6)- شاهد در شعر بر اين است كه قوم در مقابل نساء قرار داده شده.

 (7)- گفتيم بنا بر قول خليل قوم به معنى رجال است كه در مقابل نساء آمده است، بنا بر اين معنى آيه مى‏شود: نه مردان حق دارند مردان را مسخره كنند، نه زنان حق دارند زنان ديگر را مسخره نمايند.

 (8)- سوره نور آيه 12.

 (9)- البته منظور آسانى توبه زنا است نسبت به غيبت كه هم حقّ اللَّه دارد و هم حقّ الناس بر خلاف زنا كه اگر محصنه نباشد فقط حقّ اللَّه دارد، و گرنه عظمت گناه زنا نسبت به غيبت روشن است (كاظمى).

 (10)- تقدير بدين شكل ميشود: (... فكما كرهتم لحمه ميتا فاكرهوا غيبته حيّا) كه فعل بعدى (وَ اتَّقُوا اللَّهَ) نيز معطوف است بر فعل مقدر كه (فاكرهوا) باشد.

 (11)- سوره الواقعه آيه 41.

 (12)- سوره الواقعة آيه 9.

 (13)- سوره حجرات آيه 13.

 (14)- سوره احزاب آيه 33.

 
 

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb