S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
جزء بیست و ششم

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
 http://dl.3noqte.com/pictures/albums/goonagoon/qoran/Qoran-quran%20%2890).jpg
 
 
 
 
 
 [سوره الفتح (48): آيات 11 تا 15]

سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا فَاسْتَغْفِرْ لَنا يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ قُلْ فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً بَلْ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (11) بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى‏ أَهْلِيهِمْ أَبَداً وَ زُيِّنَ ذلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً (12) وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَعِيراً (13) وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (14) سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (15)

ترجمه آيات:

11- به زودى تخلّف كنندگان از اعراب خواهند گفت: اموال و خانواده‏ها ما را به خود مشغول داشتند، براى ما از درگاه خدا آمرزش بخواه، چيزهايى به زبان گويند كه در دل ندارند، بگو اگر خداوند نسبت به شما زيان و يا سودى اراده فرمايد چه كسى در مقابل خدا صاحب اختيار مى‏باشد، خداوند نسبت به اعمال شما آگاه است 12- بلكه شما مى‏پنداشتيد كه رسول خدا و مؤمنين ديگر به سوى خاندان خود باز نخواهند گشت، و اين خيال زشت در دلهايتان زينت گشته بدگمانى مى‏برديد، و مردمى بوديد شايسته هلاكت 13- كسانى كه به خدا و رسول او ايمان نمى‏آورند بدانند كه ما براى كافران عذابى سوزنده مهيّا ساخته‏ايم 14- ملك آسمانها و زمين از آن خدا است، هر كه را بخواهد مى- بخشد و هر كس را بخواهد عذاب مى‏فرمايد، و خداوند بخشنده و مهربان است 15- آنان كه از حضور در حديبيه تخلّف ورزيدند خواهند گفت: هر وقت خواستيد برويد غنائم خيبر را تصرّف كنيد بگذاريد ما نيز همراه شما بيائيم، و مى- خواهند سخن پروردگار را تغيير دهند، بگو شما حق نداريد همراه ما بيفتيد، خداوند قبلا چنين فرموده است، خواهند گفت شما نسبت به ما حسادت ميورزيد، بلكه اينان جز اندكى درك و شعور ندارند).


قرائت آيات:

ضرّا- قاريان كوفه غير از عاصم (ضرّا) به ضمّ ضاد خوانده‏اند و بقيّه قرّاء (ضرّا) به فتح خوانده‏اند.

يبدّلوا كلام اللَّه- قاريان كوفه غير از عاصم (كلم اللَّه) بدون ألف خوانده- اند، و بقيّه (كلام اللَّه) با ألف قرائت نموده‏اند.

دليل قرائت:

ضرّا- أبو على گويد (ضرّ) خلاف نفع است، و در قرآن آمده است: (ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَ لا نَفْعاً) كه ضرّ و نفع در مقابل هم آمده است، و ضربه ضمّ ضاد به معنى بدى حال آمده است همانگونه كه در اين آيه مى‏بينيد: (فَكَشَفْنا ما بِهِ مِنْ ضُرٍّ) به نظر من اين بيان بهترى است در مورد اين لغت، و نيز جايز است كه ضر به فتح و ضر به ضم دو لغت باشد در يك معنى مانند فقر به فتح فاء و فقر به صم و ضعف به فتح ضاد و ضعف به ضم ضاد. كلام اللَّه- هر كس كلام اللَّه با الف خوانده است دليلش آن است كه به متخلّفين گفته شده است (شماها با من به طرف غنائم خيبر بيرون نخواهيد آمد) و اين جملات مفيد و كامل بوده و به آن كلام گفته شده و با لفظ كلام اللَّه آمده است و هر كس كلم اللَّه خوانده است مى‏گويد: گاهى كلم بر جملاتى كه كلام به آن گفته مى‏شود اطلاق شده است، و بر غير آن هم اطلاق شده است، گر چه در اين مورد كلام مناسب‏تر است، همانگونه كه مى‏بينيد در آيه (وَ تَمَّتْ كَلِمَتُ رَبِّكَ الْحُسْنى‏ عَلى‏ بَنِي إِسْرائِيلَ) كه خدا بهتر مى‏داند ولى ظاهرا منظور از كلمه در اين آيه (نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ) و دنباله آن باشد كه خداوند به بنى اسرائيل وعده پيروزى داده است.

لغات آيات:

مخلّفون- مخلف به كسى گويند كه پشت سر كسانى كه از شهر بيرون مى‏روند، در شهر بجاى مى‏مانند، و از خلف اشتقاق يافته است، و ضدّ آن مقدم است.

اعراب- اعراب به گروهى از عربهاى صحرا نشين گويند، و به عربهايى كه شهر نشين هستند اعراب گفته نمى‏شود تا فرق بين اين دو دسته باشد گر چه هر دو جمع عرب هستند.

بور- فاسد و هالك را گويند، بور مصدر است و تثنيه و جمع ندارد، گفته مى‏شود رجل بور و رجال بور.

شاعر عرب گفته است:

         يا رسول المليك انّ لسانى             راتق ما فتقت اذ أنا بور

 يعنى: اى قاصد سلطان زبان من بسته است و من آن را نگشوده‏ام زيرا كه من فاسدم.

و حسان شاعر معروف گويد:

         لا ينفع الطول من نوك القلوب و قد             يهدى الاله سبيل المعشر البور

 يعنى: معمولا انعام نسبت به صاحبان دلهاى مرده سودى نمى‏بخشد، و گاهگاهى خداوند مردم فاسد را هدايت مى‏نمايد.

معنى آيات:

آن گاه خداوند از آنها كه تخلّف نموده همراه پيامبر به سوى حديبيه نرفته‏اند سخن به ميان آورده مى‏فرمايد:

 «سَيَقُولُ لَكَ الْمُخَلَّفُونَ مِنَ الْأَعْرابِ» يعنى آنان كه از همراهى تو تخلّف ورزيدند و حاضر نشدند همراه تو به سفر مكه و عمره بيايند، و جريان بدين قرار بود هنگامى كه پيامبر اكرم (ص) در سال حديبيه اراده فرمودند به منظور انجام مراسم عمره به مكه روند- و اين در سال ششم هجرت و در ماه ذيقعده بود- و اعراب اطراف مدينه كه قبيله‏هاى غفّار، أسلم، مزينة، جهينة، اشجع، دئل بودند، براى آنكه مبادا از طرف قريش متعرّض حضرت شوند و با او جنگ كنند يا مانع سفر او گردند همراه حضرت به راه افتادند، و حضرت در ميقات به عنوان عمره احرام بستند و قربانى خود را نيز همراه خود راه انداخت تا مردم بدانند كه سر جنگ ندارد، عدّه‏اى از اعراب كه ديدند حضرت با احرام حركت مى‏كند از ادامه سفر سنگين كردند و گفتند: ما به طرف مردمى مى‏رويم كه آمده‏اند و ياران پيامبر را كشته‏اند، و لذا پشت به حضرت كردند و هر كدام به بهانه كارى جا ماندند، و خداوند مى‏فرمايد اگر آنان را سرزنش كنى در جوابت خواهند گفت:

 «شَغَلَتْنا أَمْوالُنا وَ أَهْلُونا» اموال و خانواده‏هاى ما مانع شد كه با تو همراه شويم.

 «فَاسْتَغْفِرْ لَنا» به خاطر اين گناه و تخلّف از خدا براى ما آمرزش بخواه.

 «يَقُولُونَ بِأَلْسِنَتِهِمْ ما لَيْسَ فِي قُلُوبِهِمْ» ولى خداوند آنان را تكذيب كرده مى‏فرمايد اينان در اين عذرخواهى هم دروغ مى‏گويند و از دلهاشان خبر مى- دهد كه اينان باك ندارند كه پيامبر براى آنان طلب آمرزش بكند يا نكند.

 «قُلْ» به آنان بگو اى محمّد.

 «فَمَنْ يَمْلِكُ لَكُمْ مِنَ اللَّهِ شَيْئاً إِنْ أَرادَ بِكُمْ ضَرًّا أَوْ أَرادَ بِكُمْ نَفْعاً» يعنى: اگر خداوند اراده فرمايد كه به شما زيانى برساند چه كسانى مى‏تواند عذاب الهى را از شما دور سازد.

و از ابن عبّاس نقل شده است كه (نفعا) در اينجا به معنى غنيمت جنگى است.

و علّت بيان اين قسمت آن است كه متخلّفين گمان مى‏كردند تخلّف از پيامبر (صلى اللَّه عليه و آله و سلم) مى‏تواند زيانى را از آنان دفع كند، يا آنكه براى آنان متضمّن سودى باشد كه از نظر جان و مالشان در سلامت باشند، بدين جهت خداوند به آنان خبر داد كه اگر خداوند بخواهد ضررى به مال يا جانشان وارد كند كسى نمى‏تواند اين ضرر را از آنان دور نمايد.

 «بَلْ كانَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً» يعنى: خداوند نسبت به تخلّف شما آگاه است.

 «بَلْ ظَنَنْتُمْ أَنْ لَنْ يَنْقَلِبَ الرَّسُولُ وَ الْمُؤْمِنُونَ إِلى‏ أَهْلِيهِمْ أَبَداً» يعنى: شما گمان مى‏كنيد كه پيامبر (ص) و همراهانش به سوى خانواده‏هاى خود كه در مدينه بر جاى گذاشته‏اند باز نخواهند گشت، زيرا دشمن آنان را خواهد گشت و اسير خواهد گرفت.

 «وَ زُيِّنَ ذلِكَ فِي قُلُوبِكُمْ» يعنى: شيطان اين خيال باطل را در دلهايتان زينت داده آن را تقويت مى‏كند.

 «وَ ظَنَنْتُمْ ظَنَّ السَّوْءِ» و در مورد هلاكت پيامبر (ص) و مؤمنين گمان بد برديد، و تمام اين قسمت اخبار از غيب بوده است كه غير از خدا كسى از آن آگاه نبوده است و لذا اين آيه براى پيامبر (ص) معجزه‏اى بوده است.

 «وَ كُنْتُمْ قَوْماً بُوراً» مجاهد گويد: يعنى: شما قومى هستيد كه شايسته نيكى نبوده سزاوار هلاكت مى‏باشيد.

و از قتاده نقل شده است كه يعنى: شما مردمى فاسد هستيد.

 «وَ مَنْ لَمْ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ وَ رَسُولِهِ فَإِنَّا أَعْتَدْنا لِلْكافِرِينَ سَعِيراً» يعنى: خداوند براى كافران عذابى سوزان مهيّا ساخته است كه آنان را مى‏سوزاند.

 «وَ لِلَّهِ مُلْكُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ» يعنى گناهان هر كس را كه بخواهد مى‏بخشد.

 «وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ» يعنى: و هر كس را كه شايسته عذاب باشد عذاب مى‏نمايد.

 «وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً» يعنى: خداوند بخشنده و مهربان است.

 «سَيَقُولُ الْمُخَلَّفُونَ» يعنى: به زودى اين تخلّف كنندگان خواهند گفت:

 «إِذَا انْطَلَقْتُمْ إِلى‏ مَغانِمَ لِتَأْخُذُوها» يعنى: اى مؤمنين هر گاه براى تصرّف غنائم جنگى خيبر رفتيد.

 «ذَرُونا نَتَّبِعْكُمْ» بگذاريد ما نيز همراه شما بيائيم.  

و علّت اين گفتار آن است كه پس از آنكه پيامبر (ص) و مسلمانان در سال حديبيه با صلح بازگشتند خداوند به آنان وعده فرمود كه خيبر را فتح خواهند نمود، و غنائم جنگى خيبر را هم اختصاص داد به كسانى كه در جريان صلح حديبيه شركت داشته‏اند، پس از آنكه مسلمانان عازم خيبر شدند تخلّف كنندگان از حديبيه گفتند: بگذاريد ما هم دنبال شما بيائيم، لذا خداوند فرمود:

 «يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ» ابن عبّاس گويد: تخلّف‏كنندگان ميخواهند وعده الهى را در مورد اختصاص غنائم خيبر به شركت كنندگان در صلح حديبيه تغيير دهند، و خود را در اين غنائم جنگى شريك آنان سازند.

و از مقاتل نقل شده است يعنى: مى‏خواهد فرمان خدا را كه فرموده است احدى از تخلّف كنندگان حق ندارند همراه مؤمنين به طرف خيبر روند تغيير دهند. 

 «قُلْ لَنْ تَتَّبِعُونا كَذلِكُمْ قالَ اللَّهُ مِنْ قَبْلُ» يعنى: خداوند قبل از خيبر در جريان حركت به سوى حديبيه و پيش از بازگشت ما از حديبيه فرموده است كه شما حق نداريد دنبال ما راه بيفتيد، زيرا غنيمت جنگى خيبر مخصوص آن كسانى است كه در جريان حديبيه حضور داشته‏اند و ديگران حق ندارند با آنان شريك شوند اين قول ابن عبّاس و مجاهد و ابن اسحاق و ديگران از مفسّرين است.

و جبائى گفته است: كه خداوند منظورش از (يُرِيدُونَ أَنْ يُبَدِّلُوا كَلامَ اللَّهِ) (فَقُلْ لَنْ تَخْرُجُوا مَعِيَ أَبَداً، وَ لَنْ تُقاتِلُوا مَعِيَ عَدُوًّا) «1» است چون اينجا فرموده است شماها با من بيرون نخواهيد آمد اينجا كه اصرار دارند با حضرت راه بيفتند پس مى‏خواهند كلام خدا را تبديل نمايند.

ولى سخن جبائى غلطى است فاحش زيرا آن سوره بعد از انصراف از حديبيه‏ در سال ششم هجرت نازل شده است، و اين آيه در باره كسانى كه از جنگ تبوك تخلّف كرده‏اند نازل شده است، و جنگ تبوك بعد از فتح مكه و بعد از جنگ حنين و طائف و بازگشت پيامبر (ص) از اين جنگ به مدينه و اقامت در مدينه از ذيحجة تا رجب است، آن گاه حضرت در ماه رجب آماده مى‏شود كه براى جنگ تبوك حركت كند، و بازگشت حضرت از جنگ تبوك در باقى مانده ماه رمضان از سال نهم هجرت است كه ديگر حضرت پس از اين جنگ براى هيچ جنگ و جهادى خارج نشد تا آنكه از دنيا رحلت فرمود، بنا بر اين چگونه ممكن است منظور از (كَلامَ اللَّهِ) در آيه مورد بحث اين آيه باشد با اينكه اين آيه چهار سال بعد نازل شده است سپس مى‏فرمايد:

 «فَسَيَقُولُونَ بَلْ تَحْسُدُونَنا» يعنى: به زودى تخلّف كنندگان از حديبيه بشما خواهند گفت كه خداوند به شما چنين فرمانى نداده است بلكه شما نسبت به ما حسادت مى‏ورزيد كه با شما در غنائم جنگى شريك شويم، و لذا خداوند ميفرمايد:

آن طور كه مى‏گويند نيست.

 «بَلْ كانُوا لا يَفْقَهُونَ» يعنى بلكه حقيقت را درك نمى‏كنند، و نمى‏فهمند كه آنان را به چه چيزى دعوت مى‏كنيد.

 «إِلَّا قَلِيلًا» يعنى جز اندكى نمى‏فهمند يا كم درك مى‏كنند.

بعضى گفته‏اند يعنى: درك نمى‏كنند جز اندكى از آنان كه معاندين باشند.

آيات 16- 20 از سوره فتح 48

 [سوره الفتح (48): آيات 16 تا 20]

قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرابِ سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ فَإِنْ تُطِيعُوا يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً (16) لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ وَ مَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذاباً أَلِيماً (17) لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً (18) وَ مَغانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَها وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً حَكِيماً (19) وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ وَ كَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنْكُمْ وَ لِتَكُونَ آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً (20)

ترجمه آيات:

16- بگو به اعراب تخلّف كننده به زودى به جنگ ملّتى سرسخت فراخوانده مى‏شويد كه با آنان جنگ كنيد يا آنان تسليم شوند، اگر اطاعت كنيد خداوند پاداش نيكو به شما خواهد داد، و اگر باز هم مانند گذشته رويگردان شديد خداوند شما را گرفتار عذابى دردناك خواهد فرمود 17- بر نابينايان و لنگها و بيماران فشارى نيست، هر كس فرمان خدا و رسول را اطاعت كند خداوند او را وارد بهشتهايى خواهد نمود كه از زير درختان آن نهرهاى آب جريان دارد، و هر كس پشت كند خداوند او را به عذابى دردناك گرفتار سازد

18- خداوند از مؤمنين راضى گشت آن هنگام كه زير آن درخت با تو بيعت مى‏كردند، خداوند از منويات دلشان با خبر بود و بر آنان آرامشى نازل فرمود و فتحى نزديك نصيبشان كرد

19- و غنيمتهاى جنگى فراوانى كه تصرّف خواهند نمود و خداوند پيروز و فرزانه است

20- خداوند به شما غنائم جنگى بسيارى وعده داده است كه تصرّف خواهيد نمود، اينها را براى شما مقرّر فرموده و شرّ مردم را از شما دور ساخته است تا براى مؤمنين نمونه باشيد، و شما را به راهى راست هدايت ميكند.

قرائت آيات:

يدخله و يعذبه- اهل مدينه و ابن عامر (ندخله و نعذبه) با نون قرائت كرده‏اند، و بقيّه با ياء خوانده‏اند و هر دو در معنى يكى هستند.

معنى آيات:

آن گاه خداوند به پيامبرش (ص) مى‏فرمايد:

 «قُلْ لِلْمُخَلَّفِينَ مِنَ الْأَعْرابِ» يعنى: اى محمّد به اعراب تخلّف كننده كه از حركت به سوى حديبيه تخلّف نمودند بگو:

 «سَتُدْعَوْنَ إِلى‏ قَوْمٍ أُولِي بَأْسٍ شَدِيدٍ» يعنى در آينده نزديك شما را بجنگ قومى نيرومند دعوت مى‏كنيم. (و در باره اين قوم كه چه كسانى بوده‏اند هفت قول است):

1- از سعيد بن جبير و عكرمه روايت شده است كه اين قوم هوازن و حنين است.

2- از قتاده روايت شده است كه اين قوم هوازن و ثقيف است.

3- از ضحّاك روايت شده است كه اين قوم ثقيف است.

4- زهرى گفته است كه اين قوم بنو حنيفه و مسيلمه كذّاب بوده است.

5- ابن عبّاس گويد كه منظور از اين قوم مردم فارس بوده است.

6- حسن و كعب گفته‏اند كه منظور از اين قوم روميان بوده است.

7- بعضى هم گفته‏اند منظور از آن قوم مردم صفّين و ياران معاويه است.


و صحيح آن است كه دعوت‏كننده آنان به جنگ با قوم نيرومند همان پيامبر خدا (ص) است، زيرا عملا حضرت آنان را بعد از اين به جنگهاى بسيارى مانند جنگ با اقوام نيرومندى مانند اهل حنين و طائف و موته تا تبوك و غيره، بنا بر اين معنى ندارد كه جنگ با اين اقوام را به پس از وفات حضرت حمل كنيم.

 «تُقاتِلُونَهُمْ أَوْ يُسْلِمُونَ» يعنى: بناچار در جنگ با اين قوم يكى از اين دو كار بايد انجام گيرد يا با آنان بجنگيد يا آنان تسليم شوند يعنى: اقرار به اسلام آورند و آن را بپذيرند، بعضى گفته‏اند (يسلمون) يعنى: تسليم شما شوند.

و نيز گفته شده است كه (أو يسلّموا) به حذف نون قرائتى است و تقديرش الى ان يسلّموا است، و در نصب (يسلموا) دلالت است بر اينكه ترك قتال به خاطر اسلام آوردن طرف است «2».

 «فَإِنْ تُطِيعُوا» يعنى: اگر آماده شويد و به جنگ آنان برويد.

 «يُؤْتِكُمُ اللَّهُ أَجْراً حَسَناً» يعنى: خداوند پاداش خوبى به شما خواهد داد.

 «وَ إِنْ تَتَوَلَّوْا» يعنى: اگر از جنگ پيشنهادى رويگردان شويد و عقب‏نشينى كنيد.

 «كَما تَوَلَّيْتُمْ مِنْ قَبْلُ» يعنى: همانگونه كه قبلا از رفتن به جنگ حديبيه رو- گردان شديد.

 «يُعَذِّبْكُمْ عَذاباً أَلِيماً» خداوند شما را در آخرت سخت عذاب خواهد فرمود.

 «لَيْسَ عَلَى الْأَعْمى‏ حَرَجٌ» يعنى: براى نابينايان اگر به جهاد نروند سخت- گيرى در كار نيست، و اعمى كسى است كه با عضو چشم چيزى را نمى‏بيند.

 «وَ لا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَ لا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ» يعنى: اينان نيز در ترك جهاد سختگيرى ندارند.

مقاتل گويد: خداوند در اين آيه افراد زمين‏گير و بيماران را كه از حركت به سوى حديبيه تخلّف نموده‏اند معذور شناخته است.

 «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ» يعنى: هر كس در فرمان جهاد از خدا و رسول اطاعت نمايد بهشت خواهد رفت.

 «وَ مَنْ يَتَوَلَّ» يعنى: هر كس از فرمان خدا و رسول در امر جهاد سر- پيچى كند و از رفتن به جنگ عقب‏نشينى نمايد.

 «يُعَذِّبْهُ عَذاباً أَلِيماً» به عذابى دردناك گرفتارش خواهد ساخت.

 «لَقَدْ رَضِيَ اللَّهُ عَنِ الْمُؤْمِنِينَ إِذْ يُبايِعُونَكَ تَحْتَ الشَّجَرَةِ» يعنى: خداوند از مؤمنين كه زير درخت در جريان بيعت حديبيه با تو بيعت كردند راضى شد، و اين بيعت را بيعت رضوان هم ناميده‏اند، و علّت نامگذارى آن به (بيعت رضوان) همين آيه است كه در آن از رضايت الهى به خاطر اين بيعت ياد شده است، و رضايت خداوند از مؤمنين عبارت است از اراده تعظيم و احترام آنان و دادن پاداش «3» و اين خبر است از اينكه خداوند هنگامى كه مؤمنين زير درخت معروف‏ در حديبيه با پيامبر (ص) بيعت كردند از آنان راضى شده است.

 «فَعَلِمَ ما فِي قُلُوبِهِمْ» مقاتل گويد: يعنى: خداوند از صدق نيست آنان در جنگ و بى‏ميلى ايشان نسبت به جهاد خبر دارد، زيرا پيامبر خدا (ص) با آنان بيعت به جهاد كرده است.

و بعضى گفته‏اند يعنى: خداوند از يقين و صبر و وفايى كه در دل دارند با خبر است.

 «فَأَنْزَلَ السَّكِينَةَ عَلَيْهِمْ» و اين سكينه عبارت است از يك لطف قوى نسبت به قلوب آنان و آرامشى كه به آنان بخشيده است.

 «وَ أَثابَهُمْ فَتْحاً قَرِيباً» يعنى: و پاداش آنان را فتحى نزديك قرار داد كه به قول قتاده و اكثر مفسّرين فتح خيبر است، و از جبائى نقل شده است كه منظور از آن فتح مكه است.


 «وَ مَغانِمَ كَثِيرَةً يَأْخُذُونَها» يعنى: غنائم خيبر، زيرا غنائم خيبر مشهور بود و شامل اموال و باغ و بستان‏هاى فراوانى بود.

و از جبائى نقل شده است كه منظور از اين غنائم، غنائم جنگ هوازن است پس‏ از فتح مكه.

 «وَ كانَ اللَّهُ عَزِيزاً» يعنى: خداوند در كار خود مسلط و پيروز است.

 «حَكِيماً» يعنى: خداوند در كارهايش حكيم و دانا است، و روى همين جهت بود كه در جريان حديبيه دستور صلح داد، و براى مسلمانان حكم فرمود كه غنيمت بگيرند، و براى اهل خيبر حكم به شكست آنان فرمود.

و سپس از غنائمى كه در آينده خواهند گرفت ياد كرده مى‏فرمايد:

 «وَعَدَكُمُ اللَّهُ مَغانِمَ كَثِيرَةً تَأْخُذُونَها» يعنى: خداوند به شما وعده داده است كه در ركاب پيامبر (ص) و نيز پس از او تا دامنه قيامت غنيمت‏هاى جنگى بسيارى به دست آوريد.

 «فَعَجَّلَ لَكُمْ هذِهِ» و اين غنيمت را كه غنيمت خيبر باشد براى شما قرار داده است.

 «وَ كَفَّ أَيْدِيَ النَّاسِ عَنْكُمْ» و جريان آن بدين قرار بود كه پيامبر (ص) همين كه قصد خيبر نمود و اهالى آن را محاصره كرد قبائلى از اسد و غطفان به فكر افتادند كه در غياب مسلمين به اموال و خانواده‏هاى آنان دستبرد زنند و آنان را غارت كنند، خداوند رعب مسلمانان را در دلشان انداخت و از فكر خود منصرف شدند.

بعضى گفته‏اند كه: مالك بن عوف و عيينة بن حصين با بنى اسد و غطفان براى يارى يهوديان خيبر آمده بودند، خداوند رعب مسلمين را در دلشان افكند و برگشتند.

 «وَ لِتَكُونَ» تا غنيمتى كه خداوند براى جنگجويان مؤمنين قرار داده است.

 «آيَةً لِلْمُؤْمِنِينَ» نمونه و نشانه‏اى براى راست بودن وعده‏هاى الهى باشد و بدانند همانگونه كه خدا قبلا وعده تصرّف اين غنائم را داده بود آنان هم موفّق شدند و غنائم را به چنگ آوردند.

 «وَ يَهْدِيَكُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً» و بدينوسيله بر هدايت شما افزوده نسبت به محمّد (ص) و قرآنش ايمان بيشتر پيدا كنيد، زيرا صدق وعده‏هاى قرآن در مورد فتح و غنائم جنگى مشاهده كرده‏ايد.

جريان فتح حديبيه‏

ابن عبّاس گويد: رسول خدا (ص) از مدينه خارج شد در حالى كه عازم مكه بود، همين كه به حديبيه رسيد شتر سوارى حضرت ايستاد، هر چه حضرت به ناقه نهيب زد كه به راهش ادامه دهد حركت نكرد و همانجا خوابيد، ياران حضرت گفتند: ناقه از پا در آمد، حضرت فرمودند: شتر من چنين عادتى نداشته است، گويا او را رفتن باز داشته است، حضرت عمر بن الخطّاب را احضار كرد تا او را به سوى اهل مكه بفرستد تا به حضرت اجازه دهند وارد مكه شود و اعمال عمره خود را انجام دهد و شتر خود را قربانى نمايد، عمر گفت: يا رسول اللَّه من در مكه دوست و رفيقى ندارم و از قريش مى‏ترسم، زيرا من سخت با آنان دشمن هستم، ولى شخصى را به شما معرّفى مى‏كنم كه او از نظر قريش از من عزيزتر است، و اين شخص عثمان بن عفّان است، حضرت فرمودند: راست گفت: و حضرت رسول (ص) عثمان را فراخوانده او را به سوى ابو سفيان و اشراف قريش فرستاد تا به آنان خبر بدهد كه براى جنگ نيامده است، و تنها براى زيارت خانه خدا آمده است تا حرمت بيت را تعظيم دارد.

قريش عثمان را پيش خود نگهداشتند، خبر به پيامبر (ص) و مسلمانان دادند كه عثمان كشته شد، حضرت فرمود ما آرام نخواهيم گرفت تا با اين قوم نبرد كنيم، و مردم را به بيعت فرا خواند، حضرت بپا خاست و تكيه بر درختى فرمود و با مردم بيعت فرمود كه با مشركين جنگ كنند و فرار نكنند.

عبد اللَّه بن معقل گويد: من آن روز بالاى سر رسول خدا (ص) ايستاده بودم و در دستم شاخه‏اى از درخت بود و مردم را از اطراف حضرت دور ميساختم و حضرت با مردم بيعت مى‏كردند، ولى حضرت با مردم تا مرگ بيعت نمى‏كرد، بلكه با آنان بيعت مى‏كرد كه فرار نكنند.


و زهرى و عروة بن زبير و مسوّر بن مخزمه «4» گويند: رسول خدا (ص) همراه چند صد نفر از يارانش از حديبيه بيرون آمد تا به (ذى الحليفه) رسيدند، حضرت در اينجا قربانى خود را نشانه كرد و احرام عمره بست و يك نفر جاسوس از خزاعه پيشاپيش فرستاد تا برود و از طرف قريش برايش خبر بياورد، حضرت حركت كرد تا اينكه به عذر اشطاط نزديكى عسفان رسيد، اينجا جاسوس خزاعى آمده گفت: من كعب بن لؤى و عامر بن لؤى را پشت سرگذاشتم در حالتى كه دسته‏ها و گروه‏هاى مختلفى را به منظور جنگ با تو جمع آورى نموده‏اند و مى- خواهند با تو بجنگند و مانع شوند كه به زيارت خانه كعبه بروى.

حضرت به ياران خود فرمود: راه بيفتيد، ياران حضرت حركت كردند تا قسمتى راه رفتند، حضرت فرمود خالد بن وليد در (غميم) به سركردگى لشكرى از قريش به عنوان مقدمة الجيش آمده است، از طرف راست حركت كنيد، حضرت به راه خود ادامه داد تا به (ثنيه) رسيد اينجا شتر حضرت خوابيد، حضرت فرمود شترم (قصواء) خسته نشده است بلكه او را از ادامه سير باز داشته است، آن گاه حضرت فرمود به خدا سوگند از من هيچ سرزمينى را نخواهيد خواست كه در آن شعائر الهى بزرگداشت مى‏شود مگر آنان كه آن سرزمين را به شما تحويل خواهم داد، سپس شتر خود را راند و شتر به راه افتاد، راوى گويد حضرت به راه ادامه داد تا به انتهاى حديبيه رسيد و سر چاهى فرود آمد كه مختصرى آب داشت كه‏ مردم آب خود را اندك اندك تهيه مى‏نمودند، از تشنگى حضرت شكوه نمودند حضرت تيرى از تركش خود بيرون كشيد و به آنان دستور داد آن را در ميان آن آب كم بگذارند، به خدا سوگند هم چنان آب براى مردم مى‏جوشيد تا آنجا كه همگى سيراب گشتند.

در همين حال بديل بن ورقاء خزاعى همراه با جماعتى از خزاعه به سوى آنان آمد و مردم خزاعة از اهل تهامة خيرخواه پيامبر خدا (ص) بودند، بديل گفت:

من كعب بن لؤى و عامر بن لؤى را در حالى كه لشكرى مجهّز كرده بودند پشت سر گذاشتم و آنان با تو خواهند جنگيد و مانع ورودت به مكه خواهند شد.

حضرت فرمودند: ما براى جنگ با كسى نيامده‏ايم، بلكه براى انجام اعمال عمره آمده‏ايم، قريش هم از جنگ خسته شده‏اند و زيان فراوان ديده‏اند، اگر خواستند براى آنان مهلتى تعيين مى‏كنيم و در اين مدّت بين ما و مردم فاصله نشوند، و اگر هم خواستند با مردم در عمره شركت كنند، و گرنه همانگونه كه جمع شده‏اند باشند، و چنانچه پيشنهاد مرا نپذيرفتند به آن خدايى كه جانم در كف قدرت او است به خاطر دين با آنان خواهم جنگيد تا قدرت دارم تا آن گاه كه فرمان خداوند اجراء شود.

بديل گفت: گفته شما را به آنان مى‏رسانم، بديل حركت كرد تا آنكه وارد بر قريش شد و به آنان گفت: من از نزد محمّد (ص) مى‏آيم و او چنين و چنان گفته است، عروة بن مسعود ثقفى بپاخاسته گفت: محمّد برنامه خوبى را به شما پيشنهاد كرده است از او بپذيريد و بگذاريد تا من به نزد او بروم، گفتند: نزد او برو، عروه خدمت حضرت آمده حضرت با او به مذاكره پرداخت و همان سخنانى را كه به بديل گفته بود براى عروه نيز بيان كرد، عروه گفت: اى محمّد آيا مى- خواهى قومت را ريشه‏كن سازى؟ آيا هيچ شنيده‏اى مردى از عرب پيش از تو ريشه خود را قطع نمايد؟ به خدا من جمعيّتى همراه شما مى‏بينم و مردمى از قبائل مختلف كه فرار خواهند كرد و تو را تنها خواهند گذاشت، ابو بكر گفت:

برو كثافت فرج بتان را بمك آيا ما از اطراف محمّد فرار مى‏كنيم، و او را تنها مى- گذاريم؟! گفت: اين چه كسى بود؟ گفت: ابو بكر است، عروه گفت: سوگند به آن خدايى كه جانم در دست او است اگر يك نيكى پاداش نداده پيش من نداشتى جوابت را مى‏دادم.

راوى گويد: پيامبر (ص) به گفتگو ادامه داد و هر گاه با حضرت سخن مى- گفت ريش حضرت را در دست مى‏گرفت، مغيرة بن شعبه كه بالاى سر حضرت ايستاده بود شمشيرى در دست داشت و كلاه‏خودى بسر، هر گاه عروه دست به طرف ريش پيامبر دراز مى‏كرد مغيره با نوك غلاف شمشير خود روى دست او مى زد و مى‏گفت: دستت را از ريش رسول خدا (ص) كنار بكش پيش از آنكه قطع شود، عروه پرسيد اين چه كسى بود؟ گفتند: او مغيرة بن شعبه است، گفت:

عجب خيانتكارى است، نمى‏خواهم از خيانتت به پيامبر سعايت كنم.

راوى گويد: مغيره در دوران جاهليّت با مردمى رفيق شد آنان را كشت و اموالشان را تصاحب كرد، سپس آمد اسلام آورد، حضرت رسول (ص) فرمودند:


امّا اسلام آوردن او را ما پذيرفتيم، امّا ثروتش را چون ثروتى است كه با خيانت به دست آمده است بدان نيازى نداريم.

عروة زير چشمى به ياران پيامبر نگاه مى‏كرد مى‏ديديد هر گاه پيامبر (ص) به آنان فرمانى مى‏دهد فورا اجرا مى‏كنند، و هر گاه مى‏خواهد وضوء بگيرد بر سر قطرات آب وضويش همديگر را مى‏كشند، و هر گاه در پيشگاه او حرف مى‏زنند با آهستگى سخن مى‏گويند، و به خاطر تعظيم حضرتش سر بزير افكنده به حضرت تند نگاه نمى‏كنند.

راوى گويد: عروه به سوى ياران خود بازگشت و به آنان گفت: ياران محمّد عجب ملّتى هستند! به خدا سوگند من بر پادشاهان وارد شدم و بر قيصر روم و كسراى فارس و نجاشى حبشه وارد شدم به خدا هيچ پادشاهى را نديدم كه يارانش به اندازه ياران محمّد او را تعظيم نمايند، هر گاه به آنان فرمانى ميدهد فورا به اجراى آن مى‏شتابند، و هر گاه وضوء مى‏گيرد مى‏خواهند بر سر قطرات آب وضويش همديگر را بكشند، و هر گاه در پيشگاهش سخن مى‏گويند آهسته حرف مى‏زنند، و به احترام او تند به صورتش نگاه نمى‏كنند، و پيشنهاد خوبى به شما كرده است گفته‏اش را بپذيريد.

مردى از بنى كنانة گفت: بگذاريد من به ديدار او بروم، گفتند: برو، همين كه وارد بر پيامبر شد حضرت به يارانش فرمود: اين شخص فلانى است و از قومى است كه نسبت به قربانى احترام فوق العاده‏اى دارند، قربانى خود را جلو او ببريد، قربانى را جلو او بردند و ياران پيامبر لبّيك‏گويان به استقبال او رفتند.

همين كه اين برنامه را ديد گفت: سبحان اللَّه اين مردم سزاوار نيست كه از زيارت خانه خدا منع شوند، مردى از ميان آنان بپاخاست كه نامش مكرز بن حفص بود، گفت: بگذاريد من بنزد محمد روم، گفتند: برو، همين كه وارد بر ياران پيامبر شد حضرت فرمود: اين شخص مكرز است و مردى است بى دين با حضرت به گفتگو پرداخت در اين بين سهيل بن عمرو وارد شد، حضرت فرمود:

كارتان آسان شد سهيل گفت: بين ما و خودتان چيزى بنويس، حضرت رسول (ص) على (ع) را فرا خواند، حضرت رسول (ص) فرمود بنويس: (بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم) سهيل گفت: امّا رحمن به خدا كه من نمى‏دانم چه كسى است، و لكن بنويس (باسمك الهم) مسلمانان گفتند: به خدا غير از بسم اللَّه الرّحمن الرّحيم چيز ديگرى نخواهيم نوشت، پيامبر (ص) فرمود: بنويس: (باسمك اللَّه هذا ما قاضى عليه محمّد رسول اللَّه) سهيل گفت: اگر ما تو را رسول خدا مى‏شناختيم سدّ راه تو براى زيارت خانه خدا نمى‏شديم، و با تو هم نمى‏جنگيديم، ولى بنويس محمّد بن عبد اللَّه.

حضرت رسول (ص) فرمود: هر چند شما نپذيريد من رسول خدا هستم، و سپس به على (ع) فرمود: بنويس: (... هذا ما قاضى عليه محمّد بن عبد اللَّه سهيل بن عمرو و ... يعنى: (به نام خدا اين نوشته قراردادى است كه محمّد بن عبد اللَّه و سهيل بن عمرو بر آن توافق نموده‏اند، و هر دو قرار گذاشتند كه تا ده سال ميان مردم جنگ برداشته شود و مردم در اين مدّت در امان باشند، و به يكديگر كارى نداشته باشند، و اينكه هر كس از ياران محمّد به منظور حج يا عمره يا تجارت وارد مكه شود از لحاظ جان و مال در امان باشد، و هر كس از قريش در راه مصر و شام عبورش به مدينه افتد از نظر جان و مال در امان است، و دو طرف نسبت به يكديگر هيچ نوع كينه‏اى در دل نداشته هيچكس ديگرى خيانت و سرقت ننمايد، و هر كس مايل بود وارد پيمان محمّد شود.

و هر كس كه ميخواهد وارد عقد و پيمان قريش شود وارد شود، بدنبال اين توافق طايفه خزاعه جلو جسته گفتند: ما وارد پيمان محمد شديم، در مقابل آنان طايفه رقيبشان بنو بكر پيش آمده گفتند: ما هم در پيمان قريش وارد مى شويم.

پيامبر فرمودند و نيز اضافه كنيد كه ميان ما و خانه كعبه مانع نشده تا برويم طواف كنيم؟

سهيل گفت: بخدا سوگند امكان ندارد، زيرا عرب خواهد گفت كه ما را غافل گير كرده در تنگنا گذاشته‏ايد، ولى از سال آينده مانعى نيست، اينهم نوشته شد.


آن گاه سهيل اضافه كرد كه هيچكس از ما بسوى تو نيايد مگر او را بما باز پس گردانى هر چند هم كه بر دين تو باشد، و اما هر كس كه از طرف تو بسوى ما او را بتو بازنگردانيم؟

مسلمانان گفتند: سبحان اللَّه كسى كه آمده و مسلمان شده است چگونه جايز است او را به مشركين باز پس داد؟! حضرت رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: هر كس از ما نزد آنان رفت خدا او را بيشتر از ما دور سازد، و هر كس از آنان پيش ما آمد ما او را به آنان باز پس خواهيم داد، اگر خداوند بداند كه قلباً اسلام آورده است پيش پاى او راه نجاتى خواهد گذاشت.

سهيل گفت: بنا بر اين مقرر شد كه امسال از همين جا بازگردى و وارد مكه نشوى، سال آينده ما از مكه بيرون ميرويم، و تو و يارانت وارد ميشوى و سه روز در آن مى‏مانى، و آن وقت هم با اسلحه وارد نميشوى و سواره و پياده افرادت بايد سلاحشان در غلاف باشد، و نيز اين قربانى‏ها كه امسال همراه آورده‏ايد هر جا كه ما آن را متوقف ساختيم همانجا بايد بماند، و حق نداريد آنها را جلو ما بيندازيد.

حضرت فرمود: ما قربانهاى خود را بطرف قربانگاه ميبريم شما نگذاريد، در حالى كه اين مذاكرات رد و بدل ميشد ناگهان ديدند ابو جندل بن سهيل بن عمرو در حالى كه بر دست و پايش زنجير بود بطرف پيامبر مى‏آمد، ابو جندل از جنوب مكه از حبس مشركين فرار ميكند و خود را به مسلمانان مى‏رساند.

سهيل گفت: اى محمد اين اولين مورد است كه از تو ميخواهم مطابق قرار داد حكم كنى و ابو جندل را كه از دست ما گريخته است بما تحويل دهى.

حضرت فرمودند: هنوز ما قرارداد را تمام نكرده‏ايم.

سهيل گفت: بخدا سوگند ديگر در هيچ موردى با تو صلح نخواهم نمود.

حضرت فرمود: پس بگذار اين يك نفر در پناه من باشد.

سهيل گفت: من حاضر نيستم او را به تو تحويل دهم.

حضرت فرمود: بلى انجام ميدهى.

سهيل گفت: من اين كار را نخواهم كرد.

مكرز گفت: بلى ما پناهندگى او را پذيرفتيم.

ابو جندل گفت: اى مسلمانان آيا سزاوار است من دوباره تحويل مشركين داده شوم، با اينكه مسلمان هستم، نمى‏بينيد چه شكنجه‏هايى را بر من وارد كرده‏اند و آثار شكنجه‏هايى بر بدن او ديده ميشد.

عمر بن خطاب ميگويد: بخدا سوگند هيچگاه در رسالت محمد شك نكرده بودم مگر در اين روز، خدمت پيامبر صلى اللَّه عليه و آله رفتم و به او گفتم: مگر تو پيامبر خدا نيستى؟ گفت: چرا گفتم مگر ما بر حق نيستيم؟ و دشمن ما بر باطل نيست؟ فرمود بلى گفتم: پس چرا در دينمان تن به پستى ميدهيم؟ فرمود: من رسول خدا هستم و نافرمانى او را نميكنم و ميدانم كه خدا ياور من است.

گفتم: مگر براى ما نميگفتى كه بزودى روانه خانه خدا شده بطواف ميپردازيم؟

فرمود: بلى گفته‏ام ولى آيا بتو گفتم: امسال ما موفق به طواف كعبه خواهيم شد؟


گفتم: نه، فرمود: پس خاطرت جمع باشد كه بزودى خواهى آمد و به طواف كعبه خواهى پرداخت رسول خدا (ص) يك شتر قربانى كرد و تيغ سلمانى خود را خواسته سر خود را تراشيد سپس زنانى مؤمنه خدمت حضرتش آمدند، خداوند بزرگ اين آيه را نازل فرمود:

 «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا جاءَكُمُ الْمُؤْمِناتُ مُهاجِراتٍ ...» «5».

يعنى: «اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد هر گاه زنان مؤمنه‏اى كه در راه خدا هجرت كرده‏اند نزد شما آمدند ...).

محمد بن اسحاق بن يسار گويد: بريده بن سفيان از محمد بن كعب برايم نقل كرد كه نويسنده رسول خدا (ص) در اين صلح على بن ابى طالب (ع) بود، رسول خدا (ص) به او فرمود: بنويس اينست كه آنچه كه محمد بن عبد اللَّه و سهيل‏ بن عمرو بر آن مصالحه نموده‏اند، على عليه السلام در نوشتن اين متن سنگين بود و نميخواست با تعبيرى غير از پيامبر خدا (ص) از آن حضرت ياد كند، رسول خدا (ص) فرمود: تو نيز نظير اين برنامه را خواهى داشت، و در حالتى كه مظلوم شده‏اى چنين متنى را امضاء خواهى نمود، على (ع) هم آنچه گفته بودند نوشت، و سپس رسول خدا (ص) از اين سفر بسوى مدينه بازگشت فرمود:

در مدينه مردى از قريش كه اسلام آورده بود بنام ابو بصير خدمت پيامبر آمد، مردم قريش طبق قرارداد صلح دو نفر بسراغ او فرستادند، و يادآور شدند كه با ما عهدى بسته‏ايد، ابو بصير طبق قرارداد تحويل آن دو نفر داده شد، او را از مدينه بيرون بردند تا به محلى بنام ذو الحليفه رسيدند پياده شدند، تا از خرمايى كه همراه داشتند بخورند، ابو بصير بيكى از آن دو نفر گفت: راستى كه مى‏بينم شمشيرت بسيار عالى است، آن مرد شمشير خود را از غلاف بيرون كشيده گفت: آرى اين شمشير، شمشير خوبى است و بارها هم آن را آزمايش كرده‏ام: ابو بصير گفت: آن را بده به بينم، مرد قريش شمشير خود را به ابو بصير داد، ابو بصير قريشى را مهلت نداده با شمشير خودش چنان ضربتى به او زد كه جان داد رفيق ديگرش از ديدن اين صحنه گريخت و آمد تا بمدينه رسيد، و دوان دوان، وارد مسجد حضرت رسول (ص) شد، حضرت كه او را ديد فرمود اين مرد صحنه هول‏انگيزى را مشاهده كرده است، همين كه خدمت حضرت رسول (ص) رسيد گفت: بخدا سوگند او دوستم را كشت، منهم كشته خواهم شد.

راوى گويد: پس از مدتى ابو بصير آمد و گفت: يا رسول اللَّه شما عهد خودت را وفا كردى و مرا بسوى آنان بازگرداندى ولى خداوند مرا از چنگال آنان نجات بخشيد، حضرت فرمودند: اى واى اگر اين مقتول كس و كارى داشته باشد ابو بصير باعث شعله‏ور شدن جنگى شده‏اى ابو بصير با شنيدن اين سخنان از حضرت متوجه شد كه دو باره او را نزد قريش بازخواهند گرداند، از مدينه بيرون آمد تا اينكه خود را به محلى بنام سيف البحر رسانيد، ابو جندل بن سهيل نيز از قريش گريخت و خود را به او رسانيد، و از آن پس ديگر هيچكس كه مسلمان شده بود از ميان قريش بيرون نمى‏آمد مگر آنكه به دسته ابو بصير ملحق ميشد، تا اينكه يك گروه زبده اطراف ابو بصير جمع شدند، راوى ميگويد: بخدا سوگند گروه جابر خبر بيرون آمدن هيچ قافله‏اى را از قريش كه قصد شام داشت نمى‏شنيد مگر آنكه بر آن شبيخون زده آنان را كشته اموالشان را بيغما ميبردند.

قريش بناچار خدمت پيامبر فرستاده او را بخويشاوندى سوگند داد كه قاصد نزد گروه جابر بفرستد و آنان را از اين عمل باز دارد، و از اين پس هر كس از ميان قريش مسلمان شود و خدمت پيامبر رود در امان باشد، حضرت هم سراغ جابر فرستاد و آن را فرا خواند.

داستان فتح خيبر

پس از آنكه رسول خدا (ص) از حديبيه بمدينه بازگشت شب در مدينه اقامت فرموده سپس رهسپار سوى خيبر گرديد.

ابن اسحاق به استاد خود ابى مروان اسلمى از پدرش از جدش نقل ميكند همراه پيامبر خدا (ص) بسوى خيبر رفتيم تا اينكه بنزديكى خيبر رسيده بطورى كه بر آن مسلط شديم، حضرت فرمودند: توقف كنيد، مردم همگى ايستادند، حضرت دست بدعا برداشته اين دعا را خواندند:

 «اللهم رب السماوات السبع و ما اظللن و رب الارضين السبع و ما اقللن و رب الشياطين و ما اظللن، انا نسألك خير هذه القرية و خير اهلها و خير ما فيها و نعوذ بك من شر هذا القرية و شر اهلها و شر ما فيها»

يعنى: (بار خدايا اى پروردگارا آسمانهاى هفتگانه و آنچه بر آن سايه افكنده‏اند، و اى پروردگار زمينهاى هفتگانه و آنچه بر روى خود برداشته‏اند و اى پروردگار شياطين و آنها كه گمراه كرده‏اند، ما از خير اين قريه و خير ساكنان آن را و خير آنچه در آنست درخواست داريم، و از شر اين قريه و شر اهل آن و شر آنچه در آنست بتو پناه ميبريم).

و پس از خواندن اين دعا فرمودند: بنام خدا پيش رويد.

و از سلمة بن اكوع روايت شده است كه ما همراه رسول خدا (ص) بسوى خيبر روانه شديم و شبانه راه افتاديم، شخصى از قوم به عامر به اكوع گفت: آيا از اشعار دل‏انگيزت چيزى براى ما نميخوانى، و عامر مردى شاعر بود و اين اشعار را خواند:

          (لاهم لو لا انت ما حجينا             و لا تصدقنا و لا صلينا

         فاغضر فداء لك ما اقتتينا             و ثبت الاقدام ان لاقينا

         و انزلن سكينة علينا             انا اذا صيح بنا أتينا

         و بالصباح عولوا علينا

 

 يعنى: (سوگند بخدا اگر تو نبودى ما حج نميرفتيم و صدقه نداده و نماز نميخوانديم بفداى سرت گناهان ما را ببخش، و بهنگام برخورد با دشمن ما را ثابت قدم و با استقامت ساز، بر ما آرامش نازل فرما كه هر وقت فرياد زدند ما بيائيم، و صبحگاهان بر ما اعتماد نمايند).

حضرت رسول (ص) فرمودند: اين كه جلو افراد شعر ميخواند كيست؟

گفتند: او عامر است حضرت فرمود: خداوند رحمتش فرمايد، عمر كه بر شترى تنبل سوار بود گفت: يا رسول اللَّه چه ميشد كه ميگذاشتى از عامر بهره‏مند باشيم؟

و علت اين سخن عمر اين بود كه هيچگاه رسول خدا (ص) براى شخصى مخصوصا دعا نميفرمود مگر آنكه آن شخص بشهادت ميرسيد، ميگويند: هنگامى كه جنگ آغاز شد و دو صف در برابر يكديگر قرار گرفتند يك نفر يهودى بميدان آمد در حالى كه رجز خوانده ميگفت:

         قد علمت خيبرانى مرحب             شاكى السلاح بطل مجرب‏

 اذ الحروب اقبلت تلهب يعنى: مردم خيبر ميدانند منم مرحب كه هميشه سلاحم آماده است و من قهرمانى كار آزموده هستم).

از صف مسلمانان عامر بميدانش رفت و در حالى كه رجز خوانده ميگفت:

         قد علمت خيبر انى عامر             شاكى السلاح بطل مغامر

 اين دو پهلوان رقيب دو ضربت رد و بدل كردند، كه شمشير يهودى روى سپر عامر فرود آمد، و چون شمشير عامر كوتاه بود ساق پاى يهودى را هدف گرفت تا بر آن ضربتى وارد كند كه شمشير بهدف اصابت نكرد و به ران خودش خورد و در اثر ضربت خودش بشهادت رسيد.

سلمه گويد: ناگهان عده‏اى از ياران رسول خدا (ص) را ديدم كه ميگويند:


كار عامر باطل شد او خودش را كشت، من خدمت پيامبر رسيدم و در حالى كه گريه ميكردم گفتم: ميگويند: عمل عامر باطل شده است؟! حضرت فرمودند اين حرف را چه كسى گفته است؟ گفتم: افرادى از اصحاب شما، فرمودند: دروغ گفته‏اند بلكه عامر دو بار اجر دريافت نمود، راوى گويد: ما عاقبت آنان را به محاصره در آورديم، بطورى كه ما نيز در وضع نامناسبى قرار گرفتيم، ولى سرانجام خداوند فتح و پيروزى را نصيب ما فرمود، و جريان آن بدين ترتيب بود:

پيامبر خدا (ص) پرچم جنگ را بدوش عمر بن خطاب گذاشت و آنچه كه از سپاه اسلام لازم بود همراه او براه افتادند، و با مردم خيبر برخورد كردند، عمر و يارانش عقب نشينى كردند و خدمت پيامبر خدا (ص) آمدند، در حالى كه ياران عمر او را ميترسانيدند، و عمر نيز آنان را از عظمت و قدرت دشمن ميترسانيد، پيامبر (ص) نيز سردرد داشتند و بميان مردم نمى‏آمدند، پس از آنكه دردش خوب شد فرمود: مردم با خيبر چه كردند؟ جريان را بحضرتش خبر دادند حضرت فرمود:

 (لاعطين الراية غدا رجلا يحبّ اللَّه و رسوله، و يحبّه اللَّه و رسوله كرارا غير فرار لا يرجع حتى يفتح اللَّه على يديه‏

). يعنى: (فردا پرچم را تحويل كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست داشته خدا و رسول نيز را دوست دارد، سخت يورش كننده‏اى است كه فرار نخواهد كرد، و از جبهه باز نخواهد گشت مگر آنكه خداوند خيبر را بدست او فتح خواهد فرمود).

بخارى و مسلم از قتيبة بن سعيد روايت ميكنند كه يعقوب از عبد الرحمن اسكندرانى از ابى حازم براى ما نقل كردند كه سعد بن سهل براى من گفت رسول خدا (ص) روز خيبر فرمودند:

 (لاعطين هذه الراية غدا رجلا يفتح اللَّه على يديه، يحب اللَّه و رسوله، و يحبه اللَّه و رسوله‏

). راوى گويد: مردم آن شب را خوابيدند در حالى كه همگى در هم مى‏لوليدند كه پيامبر فردا پرچم را بدوش كدامشان خواهد داد، همين كه صبح شد مردم همگى اطراف پيامبر اكرم (ص) جمع شدند در حالى كه هر كس انتظار داشت پيامبر پرچم را بدوش او خواهد داد، مردم كه جمع شدند حضرت فرمود على بن ابى طالب كجا است؟

گفتند: يا رسول اللَّه على از درد چشم مى‏نالد.

فرمودند: بفرستيد سراغش.

على را آوردند، حضرت از آب دهان مبارك خود بچشمان على (ع) ماليد و براى او دعا كرد، چشمان على (ع) طورى شفا يافت گويى كه اصلا دردى نداشته است، حضرت (ص) پرچم را بدست على (ع) داد، على (ع) گفت: يا رسول اللَّه من ميروم با آن ميجنگم تا هنگامى كه مانند ما اسلام بياورند، حضرت فرمود:

حركت كن ابتدا با ملايمت و مدارا هنگامى كه نزديك آنان رسيدى آنان را بسوى خدا دعوت كن، و به آنان خبر ده كه چه حقوقى از خدا بر آنان واجب است.

 «فو اللَّه لان يهدى اللَّه بك رجلا واحدا خير لك من ان يكون لك حمر النعم‏) يعنى: (بخدا سوگند اگر خداوند بوسيله تو يك نفر را هدايت كند براى تو بهتر است از گله شتران سرخ مو).

سلمه گويد: از طرف يهوديان مرحب بميدان آمد در حالتى كه رجز خود را ميخواند: «قد علمت خيبر انى مرحب ...».

از لشگر مسلمانان هم على (ع) بميدانش رفت در حالى كه اين اشعار را رجز ميخواند:

          «انا الذى سمتني امى حيدره             كليث غابات كريه المنظره‏

         او فيهم بالصاع كيل السندرة».

يعنى: (منم آنكه مادرم مرا شير ناميد، بسان شيران جنگل كه تاب ديدنش نيست، دمار از دشمن بر آورده قتل عامشان خواهم نمود).

و در جنگ با مرحب ضربتى بر سرش زد و فرقش را شكافت و او را كشت و فتح و پيروزى بدست او انجام گرفت، اين روايت را مسلم در صحيح خود وارد نموده است.

ابو عبد اللَّه حافظ با سندهاى خود از ابى رافع غلام رسول اللَّه (ص) روايت كرده است هنگامى كه رسول خدا (ص) على (ع) را بطرف خيبر فرستاد ما نيز همراه على (ع) راه افتاديم، همين كه به قلعه نزديك شد مردم خيبر بيرون آمدند، على با آنان جنگيد، مردى از يهود ضربتى بطرف حضرت نواخت كه سپر او از دستش افتاد، حضرت در قلعه را از جا كند و از آن بعنوان سپر استفاده كرد، و اين لنگه در هم چنان در دست على (ع) بود و با آن ميجنگيد تا آنكه خداوند قلعه خيبر را بدست او فتح كرد آن گاه حضرت لنگه در را زمين انداخت، من خودم با هفت نفر كه من نفر هشتم آنان ميشدم هر چه كوشش كرديم اين لنگه در را بر گردانيم نتوانستيم.

نيز ابو عبد اللَّه حافظ با سندهاى خود از ليث بن ابى سليم از ابى جعفر محمد بن على (ع) روايت ميكند كه فرمودند: جابر بن عبد اللَّه انصارى نقل كرده است كه على (ع) در روز جنگ خيبر در قلعه را روى دست گرفت و مسلمانان از روى آن رد شدند، و بعدا اين لنگه در را كه ميخواستند جابجا كنند چهل نفر نتوانستند آن را از جا بلند كنند.

راوى گويد: از طريق ديگرى از جابر روايت شده است كه سپس هفتاد نفر آمدند و تلاش نمودند و اين لنگه در را سر جاى اولش بازگرداندند! از عبد الرحمن بن ابى ليلى روايت شده است كه على (ع) هميشه در گرماى تابستان و سرماى زمستان قباى ضخيمى را مى‏پوشيد و از گرما باك نداشت، جمعى از يارانم نزد من آمدند و گفتند: ما از امير المؤمنين (ع) چيزى شگفت‏آميز ديده‏ايم آيا تو نيز مشاهده نموده‏اى؟

گفتم: چه ديده‏ايد؟ گفتند: او را مى‏بينيم كه در گرماى بسيار شديد در حالى كه قباى آستردار ضخيم پوشيده است بميان ما مى‏آيد و از ما هم ناراحت نيست، و بر عكس در سرماى سخت زمستان هم ديده‏ايم كه با دو عدد پيراهن سبك بيرون مى‏آيد در حالى كه از سرما هم ناراحت نيست، آيا در اين باره چيزى شنيده‏اى؟! گفتم: نه، گفتند پس از پدرت در اين مورد براى ما بپرس، زيرا پدر تو با او بسيار ميزيسته است، از پدرم پرسيدم گفت: من نيز در اين باره چيزى نشنيده‏ام، رفت وارد بر على (ع) شد و شب خدمت حضرت ماند و از او در اين باره پرسيد؟ حضرت فرمود: آيا تو در روز جنگ خيبر شاهد نبودى؟ گفتم: چرا شاهد بودم، فرمود: آيا رسول خدا (ص) را نديدى هنگامى كه ابو بكر را فرا خواند و فرماندهى لشگر را به او سپرد او را بسوى خيبر فرستاد، ابو بكر نيز رفت و با كفار خيبر برخورد كرد مقدارى با آنان جنگيد و سپس در حالتى كه شكست خورده بود بازگشت نمود، آن گاه رسول خدا (ص) فرمودند: امروز پرچم را به مردى خواهم سپرد كه خدا و رسول را دوست دارد، و خدا و رسول هم او را دوست دارند، خداوند قلعه خيبر را بدست او فتح خواهد فرمود: او يورش كننده‏اى است كه فرار نخواهد كرد، آن گاه مرا فرا خواند و پرچم را بمن سپرده سپس براى من دعا كرده فرمود:

 (اللهم اكفه الحر و البرد

) يعنى: (خداوند او را از حرارت و سرما حفظ كن).

و از اين پس نه احساس گرما كردم و نه احساس سرما، و اين روايت تماما از كتاب دلائل النبوة امام ابى بكر بيهقى نقل شده است.

آن گاه رسول خدا (ص) مرتب قلعه‏هاى خيبر را يكى پس از ديگرى فتح ميكرد و اموال آن را تصرف ميفرمود تا اينكه به قلعه وطيح و سلالم كه آخرين قلعه‏هاى خيبر بود رسيدند و آنهم فتح شد، و رسول خدا (ص) مدت بيست و چند روز آنان را در محاصره گرفت.

پس از آنكه قموص قلعه ابن ابى حقيق فتح شد صفيه دختر حى بن اخطب را با دختر ديگرى كه همراهش بود خدمت پيامبر خدا (ص) آوردند، بلال آنان را كه همراه خود داشت از كنار كشته‏هايى از مقتولين يهود عبور داد، دخترى كه همراه صفيه بود وقتى اين كشته‏ها را ديد فرياد زد و بصورت خود لطمه زد و خاك بر سر خود ريخت، و هنگامى كه رسول خدا (ص) او را مشاهده كرد فرمود اين شيطان را از من دور سازيد، و دستور فرمود صفيه را نگهدارند و رداء خود را روى او انداخت، مسلمانان فهميدند كه پيامبر صفيه را براى خودش انتخاب فرموده است.

بعد از آنكه رسول (ص) از آن دختر يهوديه آن گريه و زارى و بيتابى را مشاهده كرد به بلال فرمود اى بلال مثل اينكه رحم و عاطفه از تو سلب شده است، كه اين زنان را ميبرى و از كنار جسد كشتگانشان ميگذرانى.


البته صفيه كه عروس كنانه بن ربيع بن ابى الحقيق بود شب قبل در خواب مشاهده ميكند كه ماه آمد و در دامنش قرار گرفت، و خواب خودش را براى شوهرش بيان ميكند، شوهرش ميگويد: اين خواب تو هيچ معنايى ندارد مگر آنكه تو آرزوى همسرى پادشاه حجاز محمد را دارى و يك سيلى بيخ گوش او مينوازد كه در اثر آن چشم صفيه كبود ميشود، و هنگامى كه او را خدمت پيامبر (ص) مى‏آورند هنوز اثر آن سيلى از بين نرفته است، حضرت از صفيه ميپرسد اين كبودى در اثر چيست؟ صفيه نيز جريان خواب خود و سيلى خوردنش را تشريح ميكند.

چيزى نگذشت كه ابن ابى الحقيق خدمت پيامبر (ص) فرستاد كه پياده شود تا با همديگر در مورد جنگ مذاكره كنند حضرت اجابت فرمود و پياده شد و با رسول خدا (ص) قرار گذاشتند كه تمام افرادى كه در قلعه او هستند از نظر جانى در امان باشند، و كسى متعرض زن و فرزندان آنان نشود، و آنان هم بدون اموال و اثاثيه دست زن و بچه‏هاى خود را گرفته از خيبر خارج شوند، و كليه اموال و زمينها و باغها و كشتزارها همگى در اختيار حضرت محمد (ص) باشد و تنها آنان حق داشته باشند يك دست لباس بتن كنند و بيرون روند، حضرت نيز فرمود اگر چيزى از اموالتان را از ما كتمان كنيد از امان خدا و رسول بى‏بهره خواهيد بود، و بر اين اساس مصالحه نمودند.

هنگامى كه ساكنان قلعه فدك از اين صلحنامه با خبر شدند خدمت پيامبر (ص) قاصد فرستادند و از حضرت خواستند كه به آنان هم تأمين جانى دهد و در مقابل كليه اموالشان و املاكشان را بگذارند و كوچ كنند، حضرت درخواست آنان را نيز عملى فرمود.

و از جمله كسانى كه در اين مذاكرات بين حضرت و يهوديان رفت و آمد ميكرد محيصة بن مسعود فردى از بنى حارثه بود، پس از آنكه اهل خيبر نيز بهمين سبك امان گرفتند از حضرت درخواست كردند كه در مورد اموال با آنان نصف شود، و گفتند: ما بهتر از شما به اين اموال و دارايى آشنا هستيم، و بهتر از شما بطريقه آباد كردن آنها آشنا هستيم، حضرت رسول (ص) نيز با آنان مصالحه به نصف فرمودند با اين شرط كه ما هر وقت خواستيم شما را بيرون كنيم حق داشته باشيم، و اهل فدك نيز بر همين اساس با حضرت مصالحه نمودند.

و اموال خيبر بصورت غنيمت جنگى ميان مسلمانان تقسيم شد، و از ميان آن باغها و مزارع فدك سهم مخصوص رسول خدا (ص) شد، زيرا مسلمانان فدك را با تاخت و تاز تصرف نكرده بودند.

پس از آنكه حضرت از جنگ آسوده شد، زنى از يهود خيبر بنام زينب دختر حارث زن سلام ابن مشكم كه دختر برادر مرحب خيبرى بود يك بره بريان براى پيامبر (ص) هديه فرستاد، و قبلا پرسيده بود كه حضرت چه جاى گوسفند را بيشتر دوست دارد؟ گفته بودند حضرت دست گوسفند را بيشتر دوست دارد، و لذا زهر بيشترى در دست گوسفند ريخته بود و بقيه گوسفند را نيز مسموم كرده بود، سپس گوسفند بريان را خدمت حضرت مى‏آورد، گوسفند را كه جلوى حضرت ميگذارد حضرت دست گوسفند را جدا ميكند و يك لقمه از آن بدهان مى گذارد و مشغول جويدن آن ميشود، همراه حضرت بشر بن براء بن معرور است كه او نيز مقدارى از اين گوشت ميخورد، كه حضرت توجه پيدا ميكند و ميفرمايد دست از خوردن اين گوشت برداريد، زيرا كتف اين گوسفند بمن خبر ميدهد كه مسموم است، سپس حضرت بسراغ زن يهوديه ميفرستد و او را ميآورند، زن يهوديه اعتراف ميكند كه گوسفند را مسموم كرده است، حضرت از او ميپرسد چه چيز تو را وادار نمود كه اين عمل را انجام دهى، زن يهوديه گفت: خوب ميدانى كه چه بر سر اقوام من آورده‏اى پيش خودم گفتم: اگر پيامبر باشد كه به او خبر ميدهند و مسموم نميشود، و اگر پادشاهى است كه ما از شرش خلاص خواهيم شد حضرت از خطاى اين زن در گذشت، و بشر بن براء در اثر همان زهر مرد.

راوى گويد: مادر بشر بن براء وارد بر پيامبر خدا (ص) شد كه از بخاطر بيمارى‏اى كه در اثر آن فوت كرد از حضرت عيادت كند، حضرت فرمود: اى مادر بشر همان يك لقمه گوشت مسمومى كه در خيبر با پسرت خوردم ناراحتى آن هم چنان بسراغ من مى‏آيد و هم اكنون هنگام آن رسيده است كه كارم را يكسره كند.

و مسلمانان چنان ميديدند كه رسول خدا (ص) علاوه بر آنكه نبوت بحضرتش كرامت شده است، شهيد از دنيا هم ميرود.

__________________________________________________

 (1)- سوره توبه، آيه 83.

 (2)- زيرا در صورت نصب (الى أن) تقدير گرفته خواهد شد و الى براى محدود ساختن است يعنى جنگ با آنان تا هنگامى است كه اسلام آورند.

 (3)- اگر بگوئيم خداوند راضى مى‏شود و غضب مى‏كند و رضا و غضب در ذات الهى راه دارد لازمه‏اش آن است كه ذات الهى متغيّر باشد و متغيّر نمى‏تواند قديم باشد، در اين باره از امام صادق (ع) روايتى رسيده است كه ذيلا توجّه مى‏فرمائيد:

معانى الأخبار ص 19 ج 2: (از حضرت صادق (ع) در ذيل آيه (فَلَمَّا آسَفُونا انْتَقَمْنا مِنْهُمْ) آمده است كه فرمودند: خداوند مانند ما تأسّف نمى‏نمايد، و لكن براى خود دوستانى خلق كرده است كه متأسّف مى‏شوند و راضى مى‏گردند، و آنان مخلوق و مورد تدبير الهى هستند، كه خداوند رضايت آنان را رضايت خود و خشم آنان را خشم خويشتن قرار داده است، زيرا خداوند آنان را داعيان به سوى خود و راهنمايان قرار داده است، و بدين جهت است كه رضايت و خشم آنان رضايت و خشم خدا است.

اينطور نيست كه اسف به خدا برسد همانگونه كه به بندگانش مى‏رسد، و اينكه گفتيم معنى آن است كه مى‏گويند، و نيز خداوند فرموده است: (هر كس دوستى از دوستان مرا توهين كند با من به نبرد برخاسته است، و مرا به جنگ خويش فرا خوانده) و نيز فرموده است: (هر كس از رسول اطاعت كند از خدا اطاعت نموده است) و نيز فرموده است: (آنان كه با تو بيعت مى‏كنند با خدا بيعت كرده‏اند) تمام اينها و آنچه كه مانند آن است همانگونه است كه برايت گفتم، و همچنين است رضا و غضب خداوند و ديگر صفات كه مانند آن است، اگر تأسّف و ناراحتى به ذات آفريدگار مى‏رسيد با اينكه خداوند آن صفات را آفريده است براى گوينده‏اى جايز بود كه بگويد: چنين آفريدگارى روزى هم هلاك خواهد شد، زيرا هر گاه ناراحتى و خشم در ذات او راه يافت در ذاتش تغيير راه يافته است و هر گاه در ذات او تغيير راه يابد تأمينى در هلاكت او نيست، و اگر چنين باشد خالق از مخلوق باز شناخته نخواهد شد، خداوند از اين گفتار بسيار برتر است، او است خالق اشياء بى آنكه نيازى به آنها داشته باشد و هنگامى كه نياز نداشت حد و كيف در او راه نخواهد داشت).

 (4)- و در بعضى از نسخه‏ها مخرمه آمده است.

 (5)- سوره ممتحنه آيه 10.

 

 

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb