S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
جزء پنجم

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 43]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏ حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ وَ لا جُنُباً إِلاَّ عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏ أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ فَلَمْ تَجِدُوا ماءً فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً طَيِّباً فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا غَفُوراً (43)

ترجمه‏

اى مردم مومن، در حال مستى به نماز نزديك مشويد تا بدانيد چه ميگوييد و در موقع جنابت بمحل نماز مرويد مگر اينكه راهگذار باشيد تا وقتى كه غسل كنيد و اگر بيمار يا مسافر باشيد يا از قضاى حاجت برگرديد يا زنان را لمس كنيد و آبى نيابيد با خاك پاك صورت و دستهايتان را مسح كنيد كه خداوند بخشاينده و آمرزنده است.

بيان آيه 43

قرائت‏

اهل كوفه- بجز عاصم در اينجا و در سوره مائده «لمستم» را بدون الف و ديگران «لامستم» با الف قرائت كرده‏اند. دليل كسى كه بدون الف قرائت كرده اين است كه در مورد متعدد در قرآن كريم، اين معنى بصورت ثلاثى مجرد بيان شده است مثل:

«لَمْ يَطْمِثْهُنَّ إِنْسٌ» (سوره الرحمن 56) يعنى انسانى ايشان را مس نكرده است و مثل وَ لَمْ يَمْسَسْنِي بَشَرٌ سوره مريم 20 يعنى بشرى مرا مس نكرده است و كسى كه با الف قرائت كرده است، مى‏گويد «لمس» و «لامس» به يك معنى است مثل «عاقبت اللص» بمعنى «عقبت اللص» يعنى دزد را دنبال كردم.

لغت‏

لا تقربوا: نزديك مشويد. «قرب يقرب»، لازم است لكن «قرب يقرب» متعدى است.

سكر: محل بستن و سكر بستن مجراى آب است، علت اينكه سكر بمعنى مستى است اين است كه: راه معرفت را مى‏بندد. سكره مرگ يعنى حالت فرا رسيدن مرگ و لحظه‏هاى آخر. «سكارى» جمع «سكران» و «سكران» صفت مذكر يعنى مردمست و مؤنث آن «سكرى» است.

جنب: شخصى كه جنابت دارد خواه مرد باشد خواه زن و خواه مفرد باشد خواه جمع.

عابر: عبور كننده و عبور بمعنى رفتن از طرفى بطرفى ديگر است.

غائط: محل مطمئنى كه براى مخفى بودن از چشم مردم به آنجا مى‏رفتند كم كم بر اثر كثرت استعمال به مدفوع نيز غائط گفته شد.

لمس: ماليدن دست. بعدا معناى آن توسعه پيدا كرده و بر تماس بدنى- بطور كلى- اطلاق شده است. التماس هم از ماده لمس است لكن دلالت بر تماس بدنى ندارد بلكه بمعناى طلب است. چنان كه شاعر گويد:

العبد و الهجين و الفلنقس             ثلاثة فايهم تلمس‏

يعنى بنده و كسى كه مادرش بنده و كسى كه پدرش بنده است سه تا هستند پس كداميك از ايشان را طلب مى‏كنى. «ملتمس معروف» يعنى طالب معروف.

تيمم و تامم: قصد. چنان كه شاعر مى‏گويد:

«تيممت داراً و             يممن دارا»

يعنى: من خانه‏اى قصد كردم و آنها خانه‏اى را. لكن در شرع اسلام، اين كلمه، نام قصدى مخصوص است و آن اين است كه خاكى قصد كند و آن را در اعضايى مخصوص به كار برد.

صعيد: سطح زمين بدون گياه و درخت ولى زجاج گويد: صعيد سطح زمين است اعم از اينكه خاك باشد يا نباشد. وجه اين تسميه اين است كه اگر از باطن زمين بخارج آن صعود كنيم، سطح زمين پايان اين صعود است. پس سطح زمين «صعيد» است.

اعراب‏

وَ أَنْتُمْ سُكارى‏: جمله حال و منصوب است و عامل آن «لا تَقْرَبُوا» است و ذو الحال واو «تقربوا» است.

جنباً: عطف است بر محل جمله حاليه «وَ أَنْتُمْ سُكارى‏» و مقصود از آن جمع است.

عابرى سبيل: مستثنى منه و منصوب است.

تعلموا: منصوب است به تقدير «ان» و علامت نصب آن سقوط نون از آخر آن است. اين كلمه بضميمه «ان» كه در تقدير است، محلا مجرور است به «حتى» و «حَتَّى تَعْلَمُوا» محلا منصوب است بملاحظه اينكه مفعول «تقربوا» است و همچنين «حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا».

عَلى‏ سَفَرٍ: محلا منصوب و عطف است بر «مرضى» يعنى «و ان كنتم مرضى او مسافرين»

مقصود

خداوند در چند آيه پيش امر به عبادت كرد، اكنون در باره بزرگترين عبادتها يعنى نماز، مى‏گويد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لا تَقْرَبُوا الصَّلاةَ وَ أَنْتُمْ سُكارى‏: ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد و ابن زيد گويند: يعنى اى مردم مؤمن در حال مستى نماز مخوانيد. عبد اللَّه و سعيد بن مسيب و ضحاك و عكرمه و حسن گويند: يعنى نزديك جايگاه نماز مثل مساجد و غير آنها مشويد. چنان كه: «و صلوات» (سوره حج 40) يعنى اماكن نماز و مؤيد آن الا عابرى سبيل» است چه عبور در محل است نه در نماز.

در باره «وَ أَنْتُمْ سُكارى‏» دو قول است: 1- ابن عباس و مجاهد و قتاده گويند:

منظور مستى شراب است. ابن حكم پس از حكم تحريم خمر نسخ شد. از امام كاظم (ع) نيز روايت شده است.

ممكن است گفته شود: چه گونه ممكن است، مست را نهى كرد، با اينكه او در حالت مستى عقل ندارد؟ پاسخ به دو وجه است: 1- گاهى شخص مست است ولى عقل را از دست نداده كه نشود او را امر و نهى كرد 2- منظور اين است كه اشخاص در وقت نماز، خود را در معرض مستى قرار مدهند. ابو على جبايى جواب سومى داده است و آن اينكه: هر گاه در اين حالت نماز بخوانند، بايد بعدا آن را تكرار كنند.

نيز ممكن است گفته شود: اگر شخص مست، مكلف است چگونه مى‏توان او را از نماز نهى كرد، با اينكه عمل مسلمانان نيز بر خلاف آن است؟ پاسخ اين سؤال نيز به دو وجه است: 1- اين حكم نسخ شده است 2- آنان مامور به ترك نماز نيستند بلكه مامور به اين هستند كه نماز را در خانه بخوانند نه با پيامبر و به جماعت، آنهم به منظور تعظيم و احترام پيامبر.

2- منظور از «وَ أَنْتُمْ سُكارى‏» مستى خواب است، اين وجه از ضحاك است و از امام باقر (ع) نيز روايت شده و مؤيد آن روايت عايشه از پيامبر گرامى است كه: «هر گاه در حال نماز دچار چرت و كسالت خواب باشيد نماز را مخوانيد زيرا ممكن است بدون توجه، در باره خود دعاى بدى كند.

حَتَّى تَعْلَمُوا ما تَقُولُونَ: تا سخن خود را تميز دهيد. برخى گفته‏اند: يعنى بتوانيد آنچه از قرآن قرائت مى‏كنيد: حفظ كنيد.

وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا: در باره معناى آن دو قول است: 1- در حالت جنابت، به نماز نزديك مشويد مگر اينكه مسافر باشيد، در اين صورت مى‏توانيد نماز را به تيمم بخوانيد چه تيمم اگر چه نماز را مباح مى‏كند ولى رفع حدث جنابت را نمى‏كند. اين مطلب از على (ع) و ابن عباس و سعيد بن جبير و مجاهد است. 2- در حالت جنابت وارد مساجد مشويد، مگر اينكه راهگذار باشيد. اين مطلب از جابر و حسن و عطا و زهرى و ابراهيم و مروى از امام باقر (ع) است و «عابرى سبيل» يعنى راهگذران، اما پس از غسل كردن مانعى نيست. اين قول قوى‏تر است زيرا خداوند حكم جنابت را در آخر آيه در صورت نبودن آب بيان كرده است و اگر منظور از اين جمله هم معنايى باشد كه در اول گفته شد، تكرار لازم مى‏آيد. خداوند حكم داخل شدن اشخاص جنب را در مساجد در اول آيه و حكم نماز او را در صورت نبودن آب در آخر آيه ذكر كرده است.

وَ إِنْ كُنْتُمْ مَرْضى‏: اگر مريض باشيد. گفته شده است در باره مرد بيمارى از انصار كه نمى‏توانست برخيزد و وضو بگيرد، نازل شد. مرضى كه باعث جواز تيمم مى‏شود عبارت است از: جراحت، شكستن و دمل بشرطى كه استعمال آب براى آنها مضر باشد اين قول از: ابن عباس، ابن مسعود، سدى، ضحاك، مجاهد و قتاده است. حسن و ابن زيد گويند: منظور كسى است كه نتواند آب استعمال كند و كسى هم نباشد كه در استعمال آب به او كمك كند. حسن براى مجروح، تيمم جايز نمى‏داند. آنچه از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) روايت شده اين است كه در همه اين موارد، تيمم جايز است.

أَوْ عَلى‏ سَفَرٍ: يا مسافر باشيد.

أَوْ جاءَ أَحَدٌ مِنْكُمْ مِنَ الْغائِطِ: كنايه از قضاى حاجت است. برخى گفته‏اند: «او» بمعنى «واو» است مثل: «وَ أَرْسَلْناهُ إِلى‏ مِائَةِ أَلْفٍ أَوْ يَزِيدُونَ» (سوره صافات 147 (يعنى او را بسوى يكصد هزار نفر و بيشتر فرستاديم) زيرا قضاى حاجت از جنس مرض و سفر نيست تا عطفش بر آنها صحيح باشد چه مرض و سفر، سبب مى‏شوند كه تيمم مباح گردد و قضاى حاجت سبب واجب شدن تيمم مى‏گردد.

أَوْ لامَسْتُمُ النِّساءَ: منظور جماع است، چنان كه از على (ع) و ابن عباس و مجاهد و سدى و قتاده و مختار و ابو حنيفه و جبايى است. و برخى گفته‏اند: منظور لمس با دست يا غير دست است، چنان كه از عمر بن خطاب و ابن مسعود و شعبى و عطا و شافعى است و صحيح، معناى اول است، زيرا خداوند حكم جنب را در حال وجود آب بوسيله:

«وَ لا جُنُباً إِلَّا عابِرِي سَبِيلٍ حَتَّى‏ تَغْتَسِلُوا» بيان كرده است، سپس حكم جنب را در حال نبودن آب بيان مى‏كند. با اينكه حتى حكم كسى كه قضاى حاجت كرده است در صورت نبودن آب بيان مى‏دارد. بنا بر اين چگونه ممكن است از بيان حكم جنب در صورت نبودن آب، صرف نظر كند و آيه در صدد حكم شخص محدث است و بايد همه اقسام آن را بيان دارد. بدينترتيب منظور از «لامَسْتُمُ النِّساءَ» جماع است. لمس و ملامسه بيك معنى هستند چه هر گاه يكى از زن و مرد، ديگرى را لمس كرد، آن ديگرى نيز او را لمس مى‏كند. روايت شده است كه عرب و موالى در باره لمس اختلاف كرده‏اند: عرب مى‏گفت: منظور مس است و موالى مى‏گفتند: منظور جماع است تا اينكه اختلاف آنها نزد ابن عباس كشانيده شد. ابن عباس گفت: موالى (آزاد شدگان) غالب شدند. منظور جماع است. علت اينكه: جماع، لمس ناميده شده، اين است كه از راه لمس متوسل به جماع مى‏شوند.

فَلَمْ تَجِدُوا ماءً: هر گاه بيماران و مسافران دسترسى به آب نداشته باشند، خواه آب وجود نداشته باشد يا اينكه استعمال آن براى ايشان غير ممكن يا مضر باشد.

(چنان كه در مورد مريض چنين است) اصل اين است كه در حال مرض، استعمال براى شخص مريض غير ممكن است و در حال سفر براى مسافر دسترسى بآب نيست، فَتَيَمَّمُوا صَعِيداً: پس خاكى جستجو كنيد و تيمم كنيد. زجاج گويد: بين اهل لغت خلافى در اين نيست كه منظور از «صعيد» سطح زمين است و اين مطلب با مذهب اصحاب ما كه تيمم را بر سنگ نيز جايز مى‏دانند موافقت دارد.

طَيِّباً: طاهر باشد. سفيان گويد: يعنى حلال باشد و برخى گفته‏اند: خاك زراعتى باشد نه شوره‏زارى كه در آن گياهى نرويد، چنان كه خداوند مى‏فرمايد:

«وَ الْبَلَدُ الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإِذْنِ رَبِّهِ» (سوره اعراف 58) يعنى سرزمين طيب گياهش باذن خدا بيرون مى‏آيد).

فَامْسَحُوا بِوُجُوهِكُمْ وَ أَيْدِيكُمْ: كيفيت تيمم را با خاك پاك بيان مى‏دارد. در باره كيفيت تيمم اقوالى است:

1- تيمم عبارت است از اينكه يك بار براى صورت و يك بار براى دستها تا مرفق، دستها بر خاك زده شود، اكثر فقها و ابو حنيفه و شافعى و غير از آن دو و جمعى از اصحاب ما بر اين عقيده‏اند.

2- عمار بن ياسر و مكحول مى‏گويند: تيمم عبارت است از اينكه يك بار براى صورت و يك بار براى دستها تا مچ، دستها بر خاك زده شود. مختار طبرى همين است.

مذهب ما نيز در تيمم بدل از غسل همين است ولى در تيمم بدل از وضوء، يك بار زدن دست به خاك براى مسح صورت از محل روييدن مو تا انتهاى بينى و مسح دستها از مچ تا آخر انگشتان، كافى است: از سعيد بن مسيب نيز چنين روايت شده است.

3- زهرى گويد: بايد تا زير بغل مسح كرد.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَفُوًّا: خداوند پذيرنده عفو است يعنى تيمم را بجاى وضو قبول مى‏كند و گفته‏اند: بخشاينده است.

غَفُوراً: گناهان بندگان را مى‏پوشد و مى‏آمرزد.

اين آيه دلالت دارد بر اينكه نماز مست صحيح نيست. بنا باجماع فقهاء شخص مست بايد قضاى نماز را بجاى آورد عقد مست نيز صحيح نيست اعم از نكاح و بيع و ... همچنين ايقاعات او مثل طلاق و آزاد كردن، در مسأله طلاق او اختلاف است.

ابو حنيفه گويد: طلاقش صحيح است و شافعى بنا بر يكى از دو قولش گويد: صحيح نيست. اما كارهايى كه مستلزم حد است، اگر از او سر بزند بعقيده ما بايد حد بخورد پس اگر دزدى كرد، دستش را مى‏برند و اگر مرتكب زنا شد يا نسبت ناروا بزن پاكدامنى داد، حد ميخورد، زيرا آيات قرآنى در اين خصوص عموميت دارند و اجماع طايفه اماميه نيز بر آن است‏.

[سوره النساء (4): آيات 44 تا 45]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ (44) وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفى‏ بِاللَّهِ نَصِيراً (45)

ترجمه‏

آيا نديدى مردمى را كه بهره‏اى از كتاب تورات برده‏اند؟ آنها گمراهى را مى‏خرند و مى‏خواهند شما را گمراه سازند. و خداوند به دشمنان شما داناتر است و دوستى و يارى خداوند براى شما كافى است.

بيان آيه 44- 45

لغت‏

عداوت: يارى نكردن و دورى از آن. ضد آن ولايت است كه نزديك شدن براى يارى است. بغض: اراده اهانت و خفيف كردن است و ضد آن محبت است كه اراده احترام و تعظيم است.

كفايت: رسيدن بحدى است كه حاجت بر طرف شود. اكتفاء و استغنا اين است كه يكى را بگيرند و بقيه را رها كنند.

نصرت: زياد كردن نيروى شخص براى غالب شدن است و معونت هم مثل نصرت است و ضد آن خذلان است كه ترك كمك است و عقوبت شمرده مى‏شود.

اعراب‏

كَفى‏ بِاللَّهِ: در باره باء دو قول است: 1- براى تاكيد اتصال است 2- زجاج گويد بمعنى اكتفوا باللَّه است، اما محل آن باتفاق همه رفع است.

شان نزول‏

آيه‏ها در باره رفاعة بن زيد بن سائب و مالك بن دخشم كه در موقع تكلم با پيامبر گرامى زبان خود را مى‏پيچيدند و از او عيبجويى مى‏كردند نازل شده‏اند.

مقصود

چون خداوند احكام واجب العمل را بيان داشت، در صدد تحذير از مخالفت آن برآمده، مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ: ابن عباس مى‏گويد: يعنى آيا علم تو به يهوديانى كه بهره‏اى از كتاب تورات برده‏اند، منتهى نشد؟

يَشْتَرُونَ الضَّلالَةَ: كه گمراهى را به هدايت مى‏خرند و پيامبر را تكذيب مى‏كنند.

ابو على جبايى گويد: يهود مال بسيارى به دانشمندان خود مى‏دادند كه براى آنها مطالبى وضع كنند، گويى پول مى‏دادند و آن مطالب گمراه كننده را خريدارى مى‏كردند. زجاج گويد: رشوه مى‏گرفتند.

وَ يُرِيدُونَ أَنْ تَضِلُّوا السَّبِيلَ: اين يهوديان مى‏خواهند شما مؤمنان را از راه حق كه اسلام است، گمراه سازند و شما را به تكذيب محمد (ص) وادارند در اين آيه بمردم مؤمن هشدار داده مى‏شود كه در امور دين و دنياى خود از دشمنان دين راهنمايى نخواهند سپس خداوند خبر مى‏دهد كه به دشمنى يهود، داناتر است:

وَ اللَّهُ أَعْلَمُ بِأَعْدائِكُمْ: بنا بر اين دستور خداوند را بكار بنديد و از دشمنان خود راهنمايى مخواهيد كه من بهتر از شما از باطن ايشان خبر دارم و از خيانت و حسد و دشمنى ايشان آگاه‏ترم.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَلِيًّا وَ كَفى‏ بِاللَّهِ نَصِيراً: دوستى خدا و يارى او شما را از دوستى و يارى ايشان و كسانى كه مثل ايشان هستند و شما از ايشان طمع و انتظار كمك داريد، بى‏نياز مى‏سازد.

[سوره النساء (4): آيه 46]

مِنَ الَّذِينَ هادُوا يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ وَ راعِنا لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ وَ طَعْناً فِي الدِّينِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَقْوَمَ وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ فَلا يُؤْمِنُونَ إِلاَّ قَلِيلاً (46)

ترجمه‏

از يهوديان كسانى هستند كه احكام و مطالب تورات را از موضع خود تحريف مى‏كنند و مى‏گويند شنيديم و عصيان ورزيديم و بشنو كه كاش ناشنوا باشى و گويند ما را رعايت كن و گفتارشان زبان بازى و طعنه بدين است و اگر گفته بودند سخن حق را شنيده و اطاعت مى‏كنيم و تو سخن ما را بشنو و ما را مهلت ده، براى ايشان بهتر و بصواب نزديكتر بود و لكن خداوند آنان را بخاطر كفرشان لعنت كرد و جز عده كمى از آنها ايمان نمى‏آورند.

بيان آيه 46

لغت‏

لىّ: فتيله كردن و پيچيدن.

السنه: جمع لسان، آلت كلام، زبان، لغت مثل «وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسانِ قَوْمِهِ» (سوره ابراهيم 4) يعنى: هر پيامبرى را بلغت و زبان قومش فرستاديم.

طرفه گويد:

و اذا تلسننى السنها             اننى لست بموهون فقر

هر گاه زبانهاى ايشان با من سخن گويند، من ضعيف و شكسته پشت نيستم.

طعن: گفته مى‏شود طعن به نيزه و طعن بزبان، منظور با نيش نيزه زدن و نيش زبان زدن است.

اعراب‏

مِنَ الَّذِينَ: در باره «من» دو وجه است: 1- بيان از براى «الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ» بنا بر اين عامل آن «اوتوا» است كه در صله «الذين» است و ممكن است در صله «الذين» نباشد، مثل: «انظر الى النفر من قومك ما صنعوا» يعنى: به گروهى كه از قوم تواند نظر كن كه چه كردند. 2- اينكه بنا بر استيناف و استقلال كلام باشد و تقدير اين است: «من الذين هادوا فريق» و موصوف حذف شده است بقرينه صفت «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ» چنان كه ذو الرمه گويد:

فظلوا و منهم دمعه سابق له             و آخر يثنى دمعة العين بالمهل «1»

و سيبويه استشهاد كرده است به:

و ما الدهر الا تارتان فمنهما             اموت و اخرى ابتغى العيش اكدح «2»

فراء گويد: «من» موصوله حذف شده است يعنى: «من الذين هادوا من يحرفون» عرب هر گاه در آغاز كلام «من» باشد «من» را مضمر مى‏كند، مثل: «وَ ما مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقامٌ مَعْلُومٌ» (سوره صافات 164) يعنى: و ما منا الا من له ...» هر يك از ما كسى است كه برايش جايگاهى گرامى است. و مثل: «وَ إِنْ مِنْكُمْ إِلَّا وارِدُها» (سوره مريم 71) يعنى: و ان منكم الا من هو واردها: هر يك از شما كسى است كه وارد آن مى‏شود.

مبرد و زجاج منكر اين مطلب شده‏اند و مى‏گويند حذف موصول و بقاى صله جايز نيست.

غير مسمع: حال و منصوب است.

ليّا: مصدرى است كه جانشين حال شده است و همچنين «طعناً» يعنى:

«يلوون بالسنتهم لياً و يطعنون فى الدين طعنا».

قليلا: حال است يعنى: «يؤمنون و هم قليلا» و ممكن است صفت براى مصدر محذوف باشد يعنى: «ايماناً قليلا» مثل:

فالفيته غير مستعتب             و لا ذاكر اللَّه الا قليلا

يعنى الا ذكرا قليلا و تنوين «ذاكراً» بخاطر اجتماع ساكنين حذف شده است:

او را يافتم در حالى كه مرا خشنود نكرد و جز اندكى در ياد خدا نبود.

مقصود

سپس در صدد بيان حال كسانى كه از آنها سخن به ميان آمد، برآمده مى‏فرمايد:

مِنَ الَّذِينَ هادُوا: يعنى: الم تر الى الذين اوتوا نصيباً من الكتاب من اليهود.

بنا بر اين «يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ» حال است و اگر اين آيه را مستقل بدانيم معناى آن «من اليهود فريق» خواهد بود.

يُحَرِّفُونَ الْكَلِمَ عَنْ مَواضِعِهِ: يهوديان كسانى هستند يا گروهى از آنها كسانى هستند كه كلمات و احكام خدا را جابجا مى‏كنند.

مجاهد گويد: منظور از «كلم» تورات است. زيرا آنها صفات پيامبر را كه در تورات بود كتمان مى‏كردند.

وَ يَقُولُونَ سَمِعْنا وَ عَصَيْنا: و بجاى آن بزبان مى‏گويند: شنيديم و در دل مى‏گويند:

مخالفت كرديم. برخى گفته‏اند: يعنى گفته ترا شنيديم و امر ترا مخالفت كرديم.

وَ اسْمَعْ غَيْرَ مُسْمَعٍ: ابن عباس و ابن زيد گفته‏اند: يعنى يهوديان به پيامبر گرامى مى‏گويند: بشنو از ما در حالى كه ناشنوا هستى. چنان كه وقتى كسى را سب كنند، گويند بشنو، خدا ترا ناشنوا گرداند. حسن و مجاهد گويند: يعنى بشنو كه ما جواب تو ندهيم و از تو قبول نكنيم. اين مطالب، همه در باره يهوديان اطراف مدينه است كه پيامبر گرامى را سب مى‏كردند و با سخنان زشت او را مى‏آزردند.

وَ راعِنا: معناى آن در سوره بقره گذشت. يعنى ما را مراعات كن.

برخى گفته‏اند: آنها با اين كلمه به ظاهر تواضع و در واقع سب پيامبر مى‏كردند.

يا اينكه اين كلمه را از روى مسخره و استهزا مى‏گفتند. يا اينكه اين جمله را از روى جسارت و گستاخى ادا مى‏كردند، چنان كه به كسى گفته شود: سخن ما را گوش كن و بفهم. «3»

لَيًّا بِأَلْسِنَتِهِمْ: زبانهاى خود را حركت مى‏دادند و معناى الفاظ را بچيزهاى مكروه منحرف مى‏ساختند.

وَ طَعْناً فِي الدِّينِ: و در دين طعنه مى‏زدند و سخنان زشت مى‏گفتند.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ قالُوا سَمِعْنا وَ أَطَعْنا وَ اسْمَعْ وَ انْظُرْنا لَكانَ خَيْراً لَهُمْ: اگر مى‏گفتند سخن ترا شنيديم و امر تو را اطاعت كرديم و آنچه را آورده‏اى پذيرفتم و از ما بشنو و ما را مهلت ده تا بفهميم سخن ترا، براى ايشان چه در دنيا و چه در آخرت، مفيدتر و از طعنه زدن بدين و كفر، براى ايشان بصواب نزديكتر بود.

وَ لكِنْ لَعَنَهُمُ اللَّهُ بِكُفْرِهِمْ: ولى خداوند ايشان را بواسطه كفرشان از رحمت و پاداش خود دور و محروم ساخته است. بعد از آن از حال ايشان در آينده خبر مى‏دهد و مى‏گويد:

فَلا يُؤْمِنُونَ إِلَّا قَلِيلًا: تنها كمى از آنان ايمان مى‏آورند. اين پيشگويى خداوند تحقق پيدا كرد و تنها عبد اللَّه بن سلام و يارانش كه عده كمى بودند، ايمان آوردند.

گفته مى‏شود: منظور اين است كه ايمانى اندك، باندازه اينكه جان و مالشان حفظ شود، مى‏پذيرند و از اخلاص قلبى بى‏بهره‏اند.

ممكن است منظور اين باشد كه: آنان فقط بكمى از آنچه بايد بآن ايمان آورند، ايمان مى‏آورند.

[سوره النساء (4): آيات 47 تا 48]

يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى‏ أَدْبارِها أَوْ نَلْعَنَهُمْ كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولاً (47) إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظِيماً (48)

ترجمه‏

اى مردمى كه كتاب آسمانى بر شما نازل شده است، به چيزى كه نازل كرده‏ايم و تصديق كننده تورات و انجيل شماست ايمان بياوريد. پيش از آنكه آثار صورتها را محو كنيم و آنها را به پشت برگردانيم يا ايشان را لعنت كنيم چنان كه اصحاب سبت را لعنت كرديم و امر خداوند شدنى است.

خداوند گناه شرك را نمى‏آمرزد و گناهان پائين‏تر از شرك را نسبت بهر كه بخواهد مى‏آمرزد و كسى كه براى خدا شريك قرار دهد به افترايى كه بسته، گناهى بزرگ مرتكب شده است.

بيان آيه 47

لغت‏

طمس: از بين بردن اثر. طامس و دارس و داثر به يك معنى است (كهنه و زايل شونده).

ادبار: جمع دبر بمعنى پشت. اين كلمه از «دبر» بمعنى پيروى كردن است و «دابر» يعنى پيرو. در قرآن است: «وَ اللَّيْلِ إِذْ أَدْبَرَ» (سوره مدثر آيه 33) يعنى:

سوگند به شب هنگامى كه تابع روز و بدنبال آن در آيد. تدبير بمعنى محكم ساختن عواقب كارهاست.

مقصود

اكنون خداوند اهل كتاب را مخاطب مى‏سازد و از عواقب اعمالشان آنها را مى‏ترساند و بر حذر مى‏دارد و مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ: اى مردمى كه به كتاب- يعنى تورات و انجيل- علم داريد آمِنُوا بِما نَزَّلْنا: تصديق كنيد آنچه را بر محمد ص نازل كرده‏ايم.

مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ: قرآن محمد ص تورات و انجيل شما را كه در آنها اوصاف پيامبر اسلام و صحت گفتارش ذكر شده است، تصديق مى‏كند.

مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً فَنَرُدَّها عَلى‏ أَدْبارِها: درباره معناى آن چند قول است:

1- پيش از آنكه آثار صورت شما را محو گردانيم و جلو و پشت سر شما يكسان گردند و چشمتان در پشت سر قرار گيرد و به قهقرى حركت كنيد. اين معنى از ابن عباس و عطيه عوفى است 2- حسن و مجاهد و ضحاك و سدى گويند: مقصود اين است كه صورت‏ها را از هدايت برمى‏گردانيم و آنها را رو به پشت و بسوى ضلالت قرار مى‏دهيم: بنا بر اين مى‏خواهد آنها را مذمت كند كه هرگز رستگار نمى‏شوند. ابو الجارود اين مطلب را از امام باقر نقل كرده است. 3- فراء، ابو القاسم بلخى و حسين بن على مغربى گويند:

منظور اين است كه صورت آنها را مثل صورت بوزينگان مى‏سازيم و در آن موى مى‏رويانيم 4- ابن زيد گويد: يعنى آثار ايشان را از سرزمين‏هاى مسكونى آنها كه حجاز است محو مى‏كنيم و آنها را به عقب يعنى جايگاه اصلى خود، شام برمى‏گردانيم. وى آيه را حمل كرده است بر تبعيد بنى النضير به اريحا و اذرعات شام. ولى اين معنى از همه بعيدتر است زيرا بر خلاف ظاهر است. اگر گفته شود، بنا بر قول اول، چرا خداوند به وعده خود عمل نكرد؟ در پاسخ آن چند وجه، ممكن است گفته شود: 1- اين مطلب در صورتى متوجه ايشان مى‏شد كه هيچيك ايمان نمى‏آوردند ولى از آنجا كه دسته‏اى از آنان مثل عبد اللَّه بن سلام، ثعلبة بن شعبه، اسد بن ربيعه، اسعد بن عبيده، مخريق و ...

ايمان آوردند و كعب نيز در ايام عمر ايمان آورد، عذاب از ديگران نيز برداشته شد و براى آخرت ايشان باقى ماند، وانگهى خداوند فرمود: يا اينكار مى‏كنيم يا آنها را هم چنان كه «اصحاب سبت» را لعن كرديم، لعن مى‏كنيم و خداوند آنها را لعن كرد 2- اين مطلب در آخرت تحقق مى‏يابد زيرا نفرموده است كه كيفر آنها تعجيل مى‏شود و در دنيا صورت مى‏گيرد. اين وجه از بلخى و جبايى است 3- مبرد گويد: اين مطلب هنوز هم بقوت خود باقى است و محو آثار صورت تا پيش از قيامت در انتظار يهود است و خداوند آنان را مسخ خواهد كرد.

أَوْ نَلْعَنَهُمْ: آنها را خوار مى‏كنيم و بعذاب عاجل گرفتار مى‏سازيم چنان كه ابو مسلم گويد. برخى گفته‏اند: يعنى آنها را بشكل بوزينگان مسخ مى‏كنيم.

كَما لَعَنَّا أَصْحابَ السَّبْتِ: سدى و قتاده گويند: يعنى چنان كه ما لعنت كرديم كسانى را كه در روز شنبه تعدى و نافرمانى كردند. علت عدول از خطاب به غيبت، اين است كه:

براى تصرف در كلام است چنان كه مى‏گويد: «حَتَّى إِذا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ ...» در اينجا مردم را مخاطب كرده، گويد: زمانى كه در كشتى بوديد. سپس به كنايه و غيبت از آنها ياد كرده گويد: «وَ جَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ» (سوره يونس 22 يعنى: و بادى خوش آنها را به حركت درآورد) يا اينكه ضمير «نلعنهم» به صاحبان صورتها برمى‏گردد، زيرا آنها در حكم مذكور هستند.

وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ مَفْعُولًا: در باره اين جمله دو قول است: 1- جبايى مى‏گويد: يعنى وعد و وعيد پروردگار چنان است كه خود گفته است و تحقق پيدا مى‏كند 2- يعنى امر خداوند ناچار تحقق مى‏يابد.

آيه دلالت مى‏كند كه استعمال لفظ قبل براى چيزى كه قبل از چيز ديگرى است گو اينكه آن ديگرى هنوز تحقق نيافته، صحيح است و خلافى نيست كه اين استعمال درست است از اينرو مى‏گويند: خداوند قبل از خلقش وجود داشت.

بيان آيه 48

لغت‏

افترى: از افتراء بمعناى دروغ گفتن و جعل كردن.

اعراب‏

إِثْماً عَظِيماً: مصدر منصوب است زيرا «افترى» بمناى «اثم» يعنى:

«اثم اثما عظيما» نظير: «حمدته شكراً».

شان نزول‏

كلبى گويد: اين آيه در باره مشركان يعنى وحشى و رفقايش نازل شد. زيرا هنگامى كه وى حمزه را كشت- كه باو وعده داده بودند كه حمزه را بكشد تا آزادش كنند و چون حمزه را كشت، آزادش نكردند- و بمكه بازگشت او و رفقايش از كردار خود نادم شدند و نامه‏اى خدمت پيامبر نوشتند و پشيمانى خود را اعلام داشتند و نوشتند كه هيچ چيز مانع اسلام ما نيست جز اينكه در مكه از شما شنيديم كه شرك و قتل نفس و زنا مانع توبه است و ما همه اينها را مرتكب شده‏ايم و اگر اين موانع در كار ما نبود به تو ايمان مى‏آورديم. از اينرو آيه: «إِلَّا مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ صالِحاً» (سوره مريم 60) نازل گرديد و پيغمبر (ص) آيه را براى وحشى و رفقايش فرستاد. چون آيه را خواندند، نوشتند: اين هم شرط سختى است، مى‏ترسيم نتوانيم عمل صالحى انجام دهيم و صلاحيت تبعيت از اين آيه را پيدا نكنيم. از اينرو آيه:

«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ ...» نازل گرديد و پيامبر گرامى آيه را براى ايشان فرستاد. آيه را قرائت كردند نوشتند، مى‏ترسيم از آن كسانى نباشيم كه مشيت الهى بر آمرزش ايشان تعلق گيرد، لذا اين آيه نازل شد:

يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ جَمِيعاً

(سوره زمر 53) يعنى اى بندگان من، كه بر خويشتن اسراف كرده‏ايد، از رحمت خدا نااميد مشويد كه خداوند همه گناهان را مى‏آمرزد. پيامبر (ص) اين آيه را براى ايشان فرستاد و پس از قرائت همگى اسلام آوردند و نزد پيامبر آمدند، پيامبر به وحشى فرمود: بگو كه چگونه حمزه را كشتى؟! چون ماجرا را شرح داد:

فرمود: واى بر تو، خودت را از من دور گردان و او بشام رفت و تا آخر عمر در آنجا بماند. از ابن عمر نقل شده است كه آيه فوق در باره مؤمنان نازل شده است، زيرا هنگامى كه «قُلْ يا عِبادِيَ الَّذِينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ ...» نازل گرديد، پيامبر به منبر رفت و براى مردم قرائت كرد. مردى برخاست و در باره شرك سؤال كرد پيامبر ساكت شد تا دو بار يا سه بار سؤال كرد و پيامبر سكوت كرد، از اينرو آيه بالا:

«إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ ...» نازل گرديد، آن آيه را در سوره زمر و اين آيه را در سوره نساء قرار داد.

مطرف بن شخير از عمر بن خطاب نقل كرده است كه: ما در زمان پيامبر در باره كسى كه با گناه كبيره مى‏مرد، شهادت مى‏داديم كه اهل جهنم است تا اينكه اين آيه نازل شد و ما از اينكار خوددارى كرديم.

مقصود

خداوند كفار را از رحمت خود مايوس كرده، مى‏فرمايد:

إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ: خداوند گناه شرك را از هيچ كس نمى‏آمرزد ولى گناهان ديگر را نسبت به كسانى كه بخواهد مى‏آمرزد.

محققين مى‏گويند: اين آيه اميدوار كننده‏ترين آيه قرآن است زيرا تمام گناهان را- بجز شرك- در مشيت آمرزش خداوند داخل ساخته و مؤمنين را ميان بيم و اميد قرار داده و آنها را ما بين فضل و عدل خدا به انتظار روا داشته است. صفت مؤمن همين است كه همواره ميان بيم و اميد و عدل و فضل خداوند قرار داشته باشد. امام صادق (ع) فرمود:

«اگر بيم و اميد مؤمن، سنجيده شوند، متعادل خواهند بود.»

و مؤيد آن قول خداوند متعال است: «وَ مَنْ يَقْنَطُ مِنْ رَحْمَةِ رَبِّهِ إِلَّا الضَّالُّونَ و فَلا يَأْمَنُ مَكْرَ اللَّهِ إِلَّا الْقَوْمُ الْخاسِرُونَ»

(سوره حجر 56 و سوره اعراف 99) يعنى جز مردم گمراه از رحمت خدا مايوس و جز مردم زيانكار از مكر خداوند ايمن نمى‏شوند.

از ابن عباس روايت شده است كه هشت آيه در سوره نساء هست كه از هر چه آفتاب بر آن بتابد يا از آن غروب كند براى اين امت بهتر است. اين آيات از اين قرار است:

«يُرِيدُ اللَّهُ لِيُبَيِّنَ لَكُمْ ... يُرِيدُ اللَّهُ أَنْ يُخَفِّفَ عَنْكُمْ ... إِنْ تَجْتَنِبُوا كَبائِرَ ما تُنْهَوْنَ عَنْهُ ... إِنَّ اللَّهَ لا يَظْلِمُ مِثْقالَ ذَرَّةٍ ... و مَنْ يَعْمَلْ سُوءاً يُجْزَ بِهِ ... إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ (در دو مورد) ما يَفْعَلُ اللَّهُ بِعَذابِكُمْ.

بيان استدلال به اين آيه كه خداوند گناهان را بدون توبه مى‏آمرزد، اينست كه آمرزش گناه شرك را منوط به توبه ساخته چه راست است كه شرك به تصريح قرآن غير قابل آمرزش است لكن باجماع امت اسلام، گناه شرك بوسيله توبه قابل عفو است.

اگر چه بعقيده معتزله، اين عفو، واجب و بر خداوند لازم است، لكن به عقيده ما قبول توبه، از باب تفضل است. بنا بر اين منظور از (وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ) اين است كه گناهان پائين‏تر از شرك بدون توبه قابل آمرزش است، در صورتى كه مشيت خداوند تعلق گيرد و شخص مؤمن باشد.

علت اينكه ما اينطور استنباط مى‏كنيم اين است كه هر گاه كلامى نظير آيه بالا، مشتمل بر نفى و اثبات باشد و دو چيزى كه يكى بالاتر و ديگرى پائين‏تر است، در آن بكار رفته باشد، بايد دومى با اولى از هر لحاظ مخالف باشد. مثلا صحيح نيست كه كسى بگويد: من در خانه پادشاه قدم نمى‏گذارم جز اينكه مرا دعوت كند و در خانه ديگران داخل مى‏شوم هر گاه دعوت كنند. بلكه بايد بگويد: در خانه ديگران داخل مى‏شوم هر چند مرا دعوت نكنند.

اينكه معتزله مى‏گويند: اگر آيه را حمل بر ظاهرش كنيم و غير از شرك را قابل آمرزش بدانيم، مردم را وادار بمعصيت خواهيم كرد، صحيح نيست.

زيرا اين در صورتى است كه افراد يقين به آمرزش پيدا كنند. در صورتى كه چنين يقينى از آيه حاصل نمى‏شود و آمرزش خدا بستگى بخواست او دارد. بالعكس با اين آيه، انسان ميان بيم و اميد قرار مى‏گيرد، آن سان كه قرآن مى‏گويد:

(يَدْعُونَ رَبَّهُمْ خَوْفاً وَ طَمَعاً و يَحْذَرُ الْآخِرَةَ وَ يَرْجُوا رَحْمَةَ رَبِّهِ) (سوره سجده 16) يعنى خدا را از روى بيم و طمع مى‏خوانند و از آخرت ترسناك و به رحمت خدا اميدوار هستند. اين مطلب اجماعى مسلمين است و اخبار بسيارى از طريق سنى و شيعه در خصوص آن وارد شده است.

ممكن است گفته شود: آمرزش عده‏اى و نيامرزيدن عده‏اى ديگر، تبعيض است و خداوند از چنين كارى برى است. لكن بايد دانست كه اين آمرزش از راه تفضل است و مانعى نيست كه تفضل خداوند شامل حال عده‏اى بشود و شامل حال عده‏اى نشود، از طرفى هم او در كيفرش عادل است و بر كسى ظلم نمى‏كند. آيا از نظر شرع و عقل چه مانعى براى عدل و فضل خداوند وجود دارد؟

برخى گفته‏اند: لفظ «ما دُونَ ذلِكَ» اگر چه عام است و شامل همه گناهان غير از شرك مى‏شود، مع الوصف ما آن را حمل بر گناهان صغيره مى‏كنيم يا گناهانى كه توبه به دنبال دارند تا با عموم و ظاهر آياتى كه بر تهديد و وعيد دلالت دارند، ناسازگار نباشد. ما مى‏گوئيم: اين مطلب را عكس كنيد و از عموم آن آيات بخاطر عموم اين آيه دست برداريد و اين بهتر است. چنان كه از برخى از پيشينيان روايت شده كه اين آيه استثنايى است براى همه قرآن و ظاهرا منظور از همه قرآن همان آيات تهديد و وعيد است.

وانگهى شما قبول داريد كه گناهان صغيره، حبط و زايل مى‏شوند و مؤاخذه شخص در برابر آنها جايز نيست و چيزى كه اينطور است چه احتياجى دارد كه خواست خداوند به آمرزش آن تعلق گيرد زيرا هيچكس نمى‏گويد: واجب را انجام مى‏دهم اگر خواستم و وديعه را رد مى‏كنم اگر خواستم. چه انجام واجب و رد وديعه واجب و لازم است نه اگر بخواهند.

وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏ إِثْماً عَظِيماً: كسى كه به خدا شرك آورده و غير خدا را سزاوار عبادت بداند، دروغ گفته و گناهى غير قابل آمرزش مرتكب شده است در روايت است على (ع) فرمود:

«ما فى القرآن آية ارجى عندى من هذه الاية»

يعنى در قرآن آيه‏اى بنظر من اميدوار كننده‏تر از اين آيه نيست‏.

[سوره النساء (4): آيات 49 تا 52]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلاً (49) انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ وَ كَفى‏ بِهِ إِثْماً مُبِيناً (50) أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلاً (51) أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً (52)

ترجمه‏

آيا نمى‏نگرى به آنها كه خويشتن را تزكيه مى‏كنند؟. بلكه خداوند هر كه را بخواهد تزكيه مى‏كند و آنان پشيزى ظلم نمى‏بينند. ببين چگونه بخداوند نسبت دروغ مى‏دهند و اينكار براى گناهكار بودن، كفايت مى‏كند.

آيا نمى‏بينى كسانى كه بهره‏اى از كتاب به آنها داده شده است؟ آنها ايمان مى‏آورند به بت‏هاى جبت و طاغوت و بمردم كافر مى‏گويند: اينها از مردم مؤمن براه دين هدايت يافته‏ترند. آنان را خداوند لعنت كرده و كسى را كه خداوند لعنت كند، برايش هرگز ياورى نمى‏يابى.

بيان آيه 49 و 50

لغت‏

تزكيه: پاك ساختن و طاهر كردن. فتيل: چيز كوچك. اصل فتيل چيزى است كه پيچيده و باصطلاح فتيله يا مفتول باشد. نابغه گويد:

يجمع الجيش ذا الالوف و يغزو             ثم لا يرزأ العدو فتيلا

يعنى هزاران نفر سپاهى جمع آورى مى‏كند و مى‏جنگد، آن گاه از دشمن هيچ نمى‏كاهد.

نظر: نگاه كردن و رو آوردن به چيزى به چشم. نظر به قلب: توجه قلبى به چيز است. نظر به رحمت: روى آوردن به چيز است از روى مهربانى.

انتظار: درنگ كردن براى چيزى. منظره: بحثى كه ميان دو نفر يا دو طرف باشد. نظير: مثل و مانند چيزى. فرق رؤيت و بصر اين است كه: رؤيت، ادراك چيز ديدنى است و نظر متوجه ساختن چشم است براى ديدن و لذا گاهى شخص نظر مى‏كند ولى نمى‏بيند. بنا بر اين در باره خداوند ميتوان گفت: رائى (بيننده) و نمى توان گفت: ناظر (يعنى نظر كننده، چه ممكن است نظر، ديدن بدنبال نداشته باشد و اين از خداوند قبيح است.)

اعراب‏

فتيلا: منصوب و مفعول دوم است براى «يظلمون» مثل: «ظلمته حقه» على بن عيسى گويد: ممكن است تميز باشد مثل: «تصببت عرقاً» يعنى عرق ريختم.

شان نزول‏

برخى گفته‏اند: در باره مردانى از يهود نازل شده است كه اطفال خود را نزد پيامبر آوردند و گفتند آيا اينها گناهى دارند؟ فرمود: نه، گفتند: به خدا ما نيز مثل آنها هستيم. گناهى كه روز مى‏كنيم در شب بخشوده مى‏شود و گناهى كه در شب مى‏كنيم: روز آمرزيده مى‏شود. خداوند آنان را تكذيب كرد. اين مطلب از كلبى است. ضحاك و حسن و قتاده و سدى گفته‏اند: اين آيه‏ها در باره يهود و نصارى نازل شده‏اند زيرا آنها مى‏گفتند: «نَحْنُ أَبْناءُ اللَّهِ وَ أَحِبَّاؤُهُ» (سوره مائده 18 ما پسران و دوستان خداييم) و مى‏گفتند: «لَنْ يَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ كانَ هُوداً أَوْ نَصارى‏» (سوره بقره 111 هرگز به بهشت نمى‏رود جز كسى كه يهودى يا مسيحى باشد) اين مطلب از امام باقر هم روايت شده است.

مقصود

يهوديان و مسيحيان با اينكه كافر بودند و تورات و انجيل را تحريف مى‏كردند، خود را هم تزكيه مى‏كردند و از گناه پاك مى‏شمردند. از اينرو خداوند مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يُزَكُّونَ أَنْفُسَهُمْ: اين سؤال براى اعلام است. يعنى داستان آنها را بدان كه چگونه خويشتن را ستايش و خود را بپاكى توصيف مى‏كنند و مى‏گويند ما پاكيم. ابن مسعود مى‏گويد: منظور اين است كه يكديگر را بپاكى مى‏ستايند و علت اينكه «انفسهم» گفته شده اين است كه آنها بر يك دين هستند و مثل «نفس» واحد شمرده مى‏شوند.

بَلِ اللَّهُ يُزَكِّي مَنْ يَشاءُ: اكنون بردّ ادعاى آنها مى‏پردازد و بيان مى‏كند كه تزكيه، شان خداوند است و او هر كه را بخواهد از گناه پاك مى‏سازد. برخى گفته‏اند:

منظور اين است كه خداوند عمل اشخاص را مى‏پذيرد و آنها را پاك مى‏سازد و لكن عمل يهود را نمى‏پذيرد و آنها را بكيفر مى‏رساند.

وَ لا يُظْلَمُونَ فَتِيلًا: عذاب و عدم تزكيه آنها ظلم نيست و آنها از اين حيث باندازه پشيزى هم ظلم نمى‏شوند. كلمه فتيل بعنوان مثل بكار مى‏رود و در باره معناى آن اختلاف شده است. برخى گفته‏اند: فتيل آن چيزى است كه در شكاف هسته خرما قرار دارد. اين قول از ابن عباس و مجاهد و عطا و قتاده است. حسن گويد: فتيل چيزى است كه در شكم هسته است و نقير چيزى است كه بر پشت هسته است و قطمير پوست هسته است. ابن عباس و ابو مالك و سدى گويند فتيل آن چركى است كه ميان انگشتان فتيله كنند.

اين آيه دلالت مى‏كند بر تنزيه خداوند از ظلم و ذكر فتيل باين منظور است كه معلوم شود او نه كم و نه زياد، ظلم نمى‏كند.

انْظُرْ كَيْفَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ: ببين چگونه بوسيله تحريف تورات و انجيل، بخداوند نسبت دروغ مى‏دهند. ابن جريج مى‏گويد: منظور اين است كه ببين چگونه در تزكيه خود و گفتن اينكه «ما پسران و دوستان خداييم» و اينكه: «تنها يهوديان و مسيحيان به بهشت مى‏روند» بخداوند نسبت دروغ مى‏دهند.

وَ كَفى‏ بِهِ إِثْماً مُبِيناً: اين كار براى گناه آشكار بودن، كافى است. تعبير «كَفى‏ بِهِ» براى نشان دادن بزرگى موضوع است خواه پسنديده باشد خواه ناپسند.

گفته مى‏شود: «كفى بحال المؤمن نيلا و كفى بحال الكافر خزيا» يعنى بحال مؤمن رسيدن به سعادت و بحال كافر خوارى و بدبختى كافى است. گويى مى‏گويد: آنان در بدبختى و خوارى به حالى بزرگتر و كارى شنيع‏تر از نسبت بخدا دادن، احتياج ندارند و همين، براى همه چيزشان كافى است- ممكن است منظور اين باشد كه: اين كار براى گنهكارى كافى است و چيزى از گناه كم ندارد.

بيان آيه 51 و 52

لغت‏

جبت: در لغت عرب صرف ندارد و بنا بروايتى از سعيد بن جبير اين كلمه در لغت اهل حبشه بمعنى سحر (يا ساحر) است. ممكن است اين كلمه در زبان عرب و اهل حبشه به يك معنى بوده است. يا اينكه عرب، كلمه را از حبشيان گرفته است.

لعنت: دور ساختن از رحمت خداوند بخاطر معصيت و براى كيفر از اينرو لعنت كردن حيوانات صحيح نيست و همچنين اشخاص ديوانه و كودكان. چه اينها تكليفى ندارند تا بخاطر ترك آن سزاوار لعنت باشند. اگر منظور اين باشد كه اينها را لعن كنند و منظور فقط دورى باشد نه كيفر، عيبى ندارد.

اعراب‏

سبيلا: تميز نسبت اولئك: اسم اشاره جمع، مفرد آن در معنى «ذا» است. چنان كه «نسوة» در معنى جمع «امراه» است در «اولاء» ها براى تنبيه اضافه مى‏شود لكن در «اولئك» ها اضافه نمى‏شود، زيرا حرف كاف، كه براى خطاب است، متضمن تنبيه نيز هست.

شان نزول‏

عكرمه گويد: ابو برزه، در جاهليت سحر مى‏كرد و مردم مسلمان باو مراجعه مى‏كردند و رغبت نشان مى‏دادند، از اين جهت آيه نازل شد. اكثر مفسران گويند: پس از جنگ احد، كعب بن اشرف با هفتاد سوار از يهوديان، بمكه رفت كه با قريش بعنوان مخالفت با پيامبر پيمانى ببندند و عهدى كه ميان ايشان و پيامبر بود زير پا گذارند. كعب بر ابو سفيان وارد و مورد احترام واقع شد و ساير يهوديان بخانه‏هاى قريش رفتند. اهل مكه به ايشان گفتند: شما اهل كتاب هستيد و محمد ص صاحب كتاب است. ما از شما اطمينان نداريم و ممكن است مكرى باشد. اگر مى‏خواهى با تو پيمان ببنديم، اين دو بت را سجده كن و به آنها ايمان بياور، وى سجده كرد. اين است معناى:

«يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ». سپس كعب به اهل مكه گفت: سى تن از شما و سى تن از ما سينه‏هاى خود را بديوار كعبه مى‏چسبانيم و با پروردگار خانه پيمان مى‏بنديم كه در راه جنگ با محمد ص كوشش كنيم. پس در اين مورد ابو سفيان به كعب گفت تو كتاب مى‏خوانى و علم دارى و ما امى هستيم و چيزى نمى‏دانيم آيا ما هدايت يافته‏تر و بحق نزديكتريم يا محمد ص؟ كعب گفت: دين خود را بر من عرضه كنيد.

ابو سفيان گفت: ما براى حاجيان، شتران برجسته كوهان، نحر مى‏كنيم و به آنها آب مى‏دهيم و ميهمان را گرامى مى‏داريم و اسير را آزاد مى‏كنيم و صله رحم مى‏كنيم و عمره خانه خدا و طواف بجاى مى‏آوريم و اهل حرم هستيم. محمد از دين پدرانش دست كشيد و قطع رحم كرد و از حرم جدا شد. دين ما قديم و دين او جديد است. كعب گفت:

بخدا شما هدايت يافته‏تر از محمد ص هستيد. از اينرو اين آيه‏ها نازل گرديدند.

مقصود

بنا بر اين، مقصود كعب بن اشرف و جمعى از يهوديان است كه با او بودند، از اينرو خداوند كارهاى قبيح آنها را بيان مى‏كند و بر زشتى‏هاى گذشته آنها زشتى‏هاى ديگرى افزوده، مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ أُوتُوا نَصِيباً مِنَ الْكِتابِ يُؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطَّاغُوتِ: اينها به جبت و طاغوت كه نام دو بت از بتهاى قريش است ايمان مى‏آورند و كعب بن اشرف براى آنها سجده مى‏كند.

وَ يَقُولُونَ لِلَّذِينَ كَفَرُوا هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا: عكرمه و جماعتى از مفسران گويند: آنها به ابو سفيان و يارانش گويند اينها از محمد ص و اصحابش به راه دين نزديكترند. ابن عباس گويد: مقصود حى بن اخطب و كعب بن اشرف و سلام بن ابى الحقيق و ابو رافع در جماعتى از علماى يهود است و جبت، بتها و طاغوت، آنهايى هستند كه به دروغ مطالبى از زبان بتها براى مردم، بيان مى‏كردند.

ابن زيد گويد: جبت ساحر و طاغوت شيطان است. مجاهد و شعبى گويند: جبت سحر است. ابو العاليه و سعيد بن جبير گويند: جبت، ساحر و طاغوت، كاهن است. برخى گفته‏اند: جبت، شيطان و طاغوت دوستان او است. ابو عبيده گويد: جبت و طاغوت، چيزهايى هستند كه مورد پرستش قرار گيرند، خواه سنگ باشد يا صورتى يا شيطانى. ضحاك گويد: جبت در اينجا حى بن اخطب و طاغوت، كعب بن اشرف است در بعضى از روايات از ابن عباس نيز چنين نقل شده است. مقصود از «سبيل» در آيه شريفه، دين است زيرا دين راهى است كه انسان را به مقصود مى‏رساند.

أُولئِكَ الَّذِينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ: اينان را خداوند از رحمت خود دور كرده است.

وَ مَنْ يَلْعَنِ اللَّهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ نَصِيراً: كسى كه مورد لعن خدا قرار گيرد، ياورى ندارد كه او را از كيفر خداوند، نجات دهد. برخى گفته‏اند: منظور اين است كه در دنيا و آخرت براى آنها ياورى نمى‏يابى زيرا وقتى كه خداوند بنده‏اى را خوار كند، به يارى ديگران نمى‏تواند متكى شود.

__________________________________________________

(1) جمله «دمعه سابق له» موصوفش حذف شده يعنى «و منهم رجل دمعه سابق له و منهم رجل آخر ...» يعنى آنان بگريه درآمدند، برخى از آنها اشكش پيشى مى‏گرفت و برخى اشك چشم را بمدارايى ثنا مى‏گفت.

(2) يعنى «فمنهما تارة اموت و منهما تارة اخرى» روزگار جز دو مرحله نيست: يكى مرحله مرگ و ديگر مرحله زندگى و كوشش و تلاش،

(3) برخى معتقدند كه آنها در موقع گفتن «راعنا» زبان را مى‏پيچيدند و لحن آن را طورى تغيير مى‏دادند كه «راعينا»، تلفظ مى‏شد يعنى: اى چوپان ما- و اين جسارت و گستاخى بوده.

چنان كه هر گاه پيامبر را سلام مى‏دادند مى‏گفتند: «سام عليك» يعنى: مرگ بر تو. پيامبر نيز با بردبارى و خونسردى به آنها جواب مى‏داد: «سام عليك».

 

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb