S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
جزء پنجم

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 

 

 

[سوره النساء (4): آيات 53 تا 55]

أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً (53) أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً (54) فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ وَ مِنْهُمْ مَنْ صَدَّ عَنْهُ وَ كَفى‏ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً (55)

ترجمه‏

بلكه مگر براى ايشان بهره‏اى از سلطنت است كه در اين هنگام پشيزى بمردم ندهند يا مگر بر آنچه خداوند به مردم داده است رشكشان مى‏خورند. ما بآل ابراهيم كتاب و حكمت داديم و به ايشان ملكى عظيم بخشيديم. پس گروهى از آنان به او ايمان آوردند و گروهى اعراض كردند و جهنم با شعله‏هاى سوزانش براى آنان كافى است.

بيان آيه 53 و 54 و 55

لغت‏

نقيرا: از نقر بمعنى اثرى كه مثل جاى منقار است. ناقور بمعنى صور است كه در آن دميده مى‏شود و نقير چوبى است كه در آن سوراخ ايجاد شده باشد. انتقار بمعنى اختصاص است چنان كه طرفه گويد:

نحن في المشتاة ندعو الجفلى             لا ترى الادب فيها ينتقر

يعنى: ما در فصل زمستان از مردم دعوت عام مى‏كنيم و هيچ كس بر سر خوان ما دعوت اختصاصى ندارد.

حسد: آرزوى زوال نعمت از ديگران است تا دچار سختى گردند لكن غبطه، اين است كه انسان آرزو كند كه نعمتى كه ديگران دارند نصيب خودش هم بشود. از اينرو حسد ناپسنديده و غبطه پسنديده است. برخى گفته‏اند: حسد زياده روى در بخل است، چه بخل مشقت بذل نعمت و حسد، مشقت متنعم بودن ديگران از نعمت است. بنا بر اين در بخل و حسد، مشقتى بر متنعم بودن وجود دارد.

سعير: از سعر بمعناى افروختن آتش است و استعارة بمعناى آتش و جنگ و شر بكار رفته است و سعر متاع بمعناى قيمت متاع است و علت اين معنى اين است كه بازار در موقع معامله بحرارت متاع، برافروخته و گرم مى‏شود. ساعور بمعنى تنور (پس سعير است يعنى افروخته.

اعراب‏

ام: منقطعه است و معادل با همزه استفهام نيست كه در اين صورت متصله نام دارد و معناى آن اين است: بل الهم نصيب من الملك .. برخى گفته‏اند: همزه استفهام از كلام حذف شده است زيرا «ام» در ابتداى كلام قرار نمى‏گيرد يعنى «اهم اولى بالنبوة ام لهم نصيب من الملك فيلزم الناس طاعتهم» اما اين مطلب ضعيف است زيرا حذف همزه در ضرورت شعر جايز است و در قرآن ضرورتى نيست.

فَإِذاً لا يُؤْتُونَ: اذا در «يؤتون» عمل نكرده زيرا وقتى كه ميان «فاء» يا «واو» و فعل قرار گيرد، مثل اينكه در معنى متاخر است يعنى: «فلا يؤتون الناس نقيرا اذن» و اذن از حروف ناصب فعل است به چهار شرط: جواب كلام و در لفظ، مبتدا باشد و ما بعد آن متعلق بما قبل آن نباشد و فعل بعد آن مستقبل باشد.

مقصود

حكم يهود را به اين كه مشركان هدايت يافته‏تر از پيامبر و اصحاب او هستند بيان كرد. اكنون مى‏گويد: آنها شايسته چنين حكمى نيستند زيرا سلطنتى ندارند.

أَمْ لَهُمْ نَصِيبٌ مِنَ الْمُلْكِ: اين استفهام براى انكار است يعنى آنها را بهره‏اى از سلطنت و پادشاهى نيست. جبايى گويد: منظور از «ملك» نبوت است يعنى آيا براى آنها از نبوت، نصيبى است تا اطاعت ايشان بر مردم واجب باشد؟ برخى گفته‏اند:

منظور از «ملك» همان است كه يهود ادعا مى‏كردند كه در آخر الزمان به آنها بر مى‏گردد و از ميان آنها كسى خروج مى‏كند كه ملت آنها را تجديد و بدينشان دعوت مى‏كند، از اينرو خداوند آنان را تكذيب كرد.

فَإِذاً لا يُؤْتُونَ النَّاسَ نَقِيراً: اگر همه دنيا و سلطنت آن به آنها داده شود، اندكى از حقوق مردم را ادا نمى‏كنند و در تفسير ابن عباس است كه: اگر براى ايشان نصيبى از سلطنت بود، به محمد ص و اصحابش چيزى نمى‏دادند و برخى گفته‏اند، آنان داراى باغ و بستان و اموال بودند و به مستمندان چيزى نمى‏دادند.

أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ: بلكه حسد مردم را مى‏خورند. در باره اين مردم اختلاف شده است 1-: برخى گفته‏اند منظور خود پيامبر گرامى است.

عَلى‏ ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ: آنان را بر آنچه خداوند از فضل خود به ايشان داده است، حسد مى‏خورند. يعنى نبوت پيامبر و مباح بودن نه زن براى او و ميلش نسبت به ايشان و مى‏گفتند: او اگر پيامبر بود، نبوت او را از اين كار باز مى‏داشت. از اينرو خداوند بيان مى‏دارد كه نبوت در آل ابراهيم چيز تازه‏اى نيست:

فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ: نبوت را به آل ابراهيم داديم و مملكت را به داود و سليمان بخشيديم. داود داراى نود و نه زن و سليمان داراى يكصد زن و بقولى او داراى هفتصد كنيز و سيصد زن و داود داراى يكصد زن بود. بنا بر اين معنى نداشت كه آنها رشك حضرت محمد ص بخورند چه او نيز از اولاد ابراهيم بود و سايرين از او تعداد زنانشان بيشتر و مملكت‏شان وسيعتر بود. در باره معناى «الناس» اين قول از ابن عباس و ضحاك و سدى است. برخى هم گفته‏اند چون قوام دين به وجود پيامبر بود، از اينرو حسد آنها به او مانند حسدشان نسبت به همه مردم بود.

2- مقصود پيامبر و آلش مى‏باشد. چنان كه از امام باقر منقول است و مراد از فضل، نبوت پيامبر و امامت آل اوست، در تفسير عياشى به اسناد خود از ابو الصباح كنانى نقل كرده است كه امام صادق به او فرمود: «ما قومى هستيم كه خداوند اطاعت ما را واجب كرده است. انفال و برگزيده مال براى ماست. مائيم راسخان در علم و مائيم محسودانى كه خداوند در باره ايشان فرموده است: «أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ ...»

فرمود: منظور از كتاب، نبوت و از حكمت، فهم و قضاوت و از ملك عظيم. وجوب اطاعت است!! 3- مقصود پيامبر و اصحابش مى‏باشد زيرا در جمله: «هؤُلاءِ أَهْدى‏ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا سَبِيلًا» منظور آنان بودند و منظور از فضل، نعمت است: اين وجه از ابو على جبايى است.

4- مقصود عرب است. يعنى عرب حسد مى‏خورند كه پيامبر از ايشان است.

اين وجه از حسن و قتاده و ابن جريج است. برخى گفته‏اند: مقصود از كتاب تورات و انجيل و زبور و از حكمت، علمى است كه بآنان داده شده بود.

وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً: مجاهد و حسن گويند: يعنى به آنها نبوت داديم. ابن عباس گويد: ملك عظيم يعنى ملك سليمان. سدى گويد: منظور زنانى است كه به داود و سليمان داده شده بود و برخى گفته‏اند: منظور جمع ميان سياست دنيا و دين است.

فَمِنْهُمْ مَنْ آمَنَ بِهِ: در اين باره دو قول است: 1- دسته‏اى از اهل كتاب بمحمد ص ايمان آوردند و دسته‏اى از او اعراض كردند و به او ايمان نياوردند. اين قول از مجاهد و زجاج و جبايى است و مناسبت اين جمله با جمله سابق به اين است كه آنها با اينكه حسد مى‏بردند و كارهايى زشت مى‏كردند، بعضى از آنان به او ايمان آوردند. 2- مقصود اين است كه از امت ابراهيم، كسانى بودند كه به او ايمان آوردند و كسانى بودند كه از او اعراض كردند، چنان كه شما نيز در باره محمد (ص) چنين كرديد و اين كار شما، امر او را كوچك نكرد، چنان كه كار آنان نيز امر ابراهيم را كوچك نكرد.

وَ كَفى‏ بِجَهَنَّمَ سَعِيراً: براى اين مردم اعراض كننده، عذاب جهنم كه داراى آتشى بر افروخته است كفايت مى‏كند. مقصود اين است كه اگر در دنيا پاره‏اى از عذابها از آنها دفع شده است، در آخرت عذاب جهنم براى ايشان مهياست‏.

[سوره النساء (4): آيات 56 تا 57]

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها لِيَذُوقُوا الْعَذابَ إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً حَكِيماً (56) وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ خالِدِينَ فِيها أَبَداً لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلاًّ ظَلِيلاً (57)

ترجمه‏

آنان كه به آيات ما كافر شدند، ايشان را در آتشى مى‏افكنيم كه هر گاه پوست بدنشان بسوزد، پوست ديگرى به جاى آن قرار مى‏دهيم تا هر دم عذاب را بچشند، خداوند قادر و حكيم است. و آنان كه ايمان آورده و كارهاى شايسته كرده‏اند، در بهشت‏هايى داخلشان مى‏كنيم كه از زير آنها نهرهاى آب جارى هستند و براى هميشه در آنجا خواهند بود، براى ايشان همسرانى پاكيزه است و ايشان را در سايه‏اى پايدار و معتدل داخل مى‏سازيم.

بيان آيه 56 و 57

لغت‏

نصليهم نارا: ايشان را در آتش مى‏افكنيم. اصلاء: در آتش افكندن: صلاء:

بريان كردن، مصلى: بريان.

بدلنا: تغيير مى‏دهيم. تبديل: تغيير خواه به اين كيفيت كه هيئت و شكل چيزى تغيير داده شود يا اينكه چيزى بجاى آن گذارده شود مثل: «يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ» (سوره ابراهيم 48 يعنى روزى كه بجاى اين زمين، زمينى ديگر قرار داده شود) و مثل: «بدلت جبتى قميصاً» يعنى جبه‏ام را بصورت پيراهن درآوردم.

ظل: اصل اين كلمه بمعنى ستر و پوشش است و علت اينكه بمعنى سايه بكار مى‏رود اين است كه سايه انسان را از اشعه خورشيد، مى‏پوشاند رؤبه گويد: ظل و فى‏ء جايى است كه در آنجا خورشيد مى‏تابيده و اكنون نمى‏تابد. اما آن جايى كه هيچوقت خورشيد نمى‏تابد، آنجا «ظل» است نه «فى‏ء». ظل بمعناى شب نيز هست زيرا شب از خورشيد پوشيده است. ظله: سرسايه و چيزى كه به آن سايه كنند.

ظليل: سايه‏اى كه ثابت و پايدار است.

مقصود

قبلا در باره مؤمن و كافر، سخن گفته شد، اكنون بذكر وعد و وعيد در برابر كفر و ايمان مى‏پردازد و مى‏گويد:

إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآياتِنا: آنان كه منكر دلايل ما مى‏شوند و پيامبران ما را تكذيب مى‏كنند و آياتى كه بر يكتايى ما و صدق پيامبر ما دلالت دارند، زير پا مى‏گذارند.

سَوْفَ نُصْلِيهِمْ ناراً: آنها را گرفتار آتش مى‏كنيم و مى‏سوزانيم و عذاب مى‏كنيم.

كلمه «سوف» براى دلالت بر اين است كه اين عذاب، مربوط به آينده ايشان است.

كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها: در اين باره اقوالى است: 1- قتاده و جماعتى از اهل تفسير گويند: ظاهر قرآن اين است كه خداوند پوستهاى ديگرى غير از پوستى كه سوخته است بر اندام آنان مى‏پوشاند. مختار على بن عيسى نيز همين است.

برخى گفته‏اند: اين پوست جديد گناهى ندارد، پس چرا سوخته شود؟! پاسخ اين است كه عذاب، براى شخص است و پوستها و اعضا مورد ملاحظه و اعتبار نيستند. على بن عيسى گويد: پوستى كه بر بدن پوشانده مى‏شود نه خود آن است كه عذاب مى‏بيند و نه قسمتى از آن. پوست واسطه‏اى است كه بوسيله آن به شخصى كه سزاوار عذاب است، شكنجه داده مى‏شود.

2- زجاج و بلخى و ابو على جبايى گويند: منظور اين است كه خداوند متعال، همان پوست سوخته را بحالت اول برمى‏گرداند مثلا هر گاه شخصى كه تغيير صورت داده است ببينيد، مى‏گوييد: تو بغير اين صورت، پيش من آمدى. در حالى كه او همان است فقط تغيير صورت، داده است يا اينكه هر گاه انگشترى شكسته‏اى از نو ساخته شود، مى‏گويند: اين غير از آن است اگر چه اصل هر دو يكى است بنا بر اين پوست اول با پوست دوم يكى است، تنها تغيير هيأت در آنها پيدا شده، چه اولى سوخته بود و دومى نسوخته است.

3- منظور از پوستهاى ايشان «سرابيل» يعنى پيراهن‏هايى است كه در جهنم بر تن آنها پوشيده مى‏شود كه قرآن كريم گويد: «سَرابِيلُهُمْ مِنْ قَطِرانٍ» سوره ابراهيم 50 يعنى پيراهنشان از قير است) علت اينكه به جامه‏ها، پوست گفته شده اين است كه ميان پوست و پيراهن، مجاورت و نزديكى است. البته اين قول، مستلزم ترك ظاهر آيه است بدون اينكه دليلى داشته باشد.

آن اشكالى كه بر قول اول وارد مى‏شد كه چرا پوستى كه گنهكار نيست، عذاب مى‏شود، بر دو قول اخير وارد نيست. كسانى كه انسان را غير از اعضاى تن كه بچشم مشاهده مى‏شوند، مى‏دانند و معتقدند كه آنچه عذاب مى‏بيند همان حقيقت انسان است نه اعضاى بدن، از اين گونه اشكالات، آسوده‏اند.

لِيَذُوقُوا الْعَذابَ: تا عذاب را بچشند و الم آن را ادراك كنند. ذكر اين جمله باين منظور است كه آنها در همه حالات، عذاب را احساس مى‏كنند و هر زمانى عذابى تازه مى‏چشند نه مثل كسانى كه بر اثر مرور زمان، بدرد عادت مى‏كنند و رنج آن برايشان، خفيف مى‏شود.

إِنَّ اللَّهَ كانَ عَزِيزاً: خداوند، مقامش منيع است و نيازى ندارد كه در برابر ديگرى از خود دفاع يا ممانعت كند. و بقولى: يعنى او قادر است و مانعى از تحقق بخشيدن و وعد و وعيدهاى خود در برابرش نيست.

حَكِيماً: در تدبير و تقدير خود و عذاب مردم گنهكار، حكيم است. كلبى از حسن نقل مى‏كند كه وى مى‏گفت: بما رسيده است كه پوست ايشان روزى هفتاد هزار بار سوخته مى‏شود.

وَ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ: آنان كه بهر چه بايد و شايد، ايمان آورده‏اند و طاعات صالح و خالص، انجام داده‏اند.

سَنُدْخِلُهُمْ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهارُ: بزودى آنان را داخل باغهايى مى‏سازيم كه از زير قصرها و درختانشان، آب جارى است.

خالِدِينَ فِيها أَبَداً لَهُمْ فِيها أَزْواجٌ مُطَهَّرَةٌ: در آن بهشت‏ها جاودانى هستند و براى آنها همسرانى است كه از خون حيض و نفاس و هر گونه عيب و آلودگى و اخلاق زشت و طبيعت نادرست پاكند، كارى نمى‏كنند كه شوهران خود را ناراحت كنند و در آنها ايجاد تنفر نمايند.

وَ نُدْخِلُهُمْ ظِلًّا ظَلِيلًا: آنها را داخل سايه‏اى مى‏كنيم كه گرما و سرما ندارد و مثل سايه دنيا نيست. برخى گفته‏اند: يعنى سايه هميشگى نه مثل سايه دنيا كه با برآمدن خورشيد، زايل مى‏شود و برخى گفته‏اند: يعنى سايه‏اى پايدار و قوى. چنان كه در موقع مبالغه، شيئى را به مثل لفظ آن وصف مى‏كنند و مى‏گويند: «يوم ايوم و ليل اليل و داهية دهياء» در اولى براى روز و در دومى براى شب و در سومى براى داهيه با الفاظى مثل خودشان مبالغه و تاكيد آورده شده است‏.

[سوره النساء (4): آيات 58 تا 59]

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً (58) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلاً (59)

ترجمه‏

خداوند شما را امر مى‏كند كه امانتها را به اهلشان بدهيد و هر گاه در ميان مردم حكم كنيد به عدالت حكم كنيد. خداوند شما را نيكو موعظه مى‏كند. خداوند شنوا و بيناست.

اى مردم مؤمن، خدا، پيامبر و اولى الامر خود را اطاعت كنيد و اگر در باره چيزى اختلاف و نزاع كرديد: اگر بخدا و روز واپسين ايمان داريد، به خدا و رسول ردّ كنيد، اين كار براى شما بهتر و مورد اعتمادتر است.

بيان آيه 58

قرائت‏

در سوره بقره، اختلاف ميان قراء در باره كلمه «نعما» و وجوه مختلف قراء است و دلايل آنها بحث كرده‏ايم.

لغت‏

تؤدّوا: ادا كنيد سميع: كسى كه بتواند شنيدنيها را بشنود.

بصير: كسى كه ديدنيها را بتواند ببيند. لكن سامع كسى است كه فعلا مى‏شنود و مبصر كسى است كه فعلا مى‏بيند و لهذا خداوند از لحاظ اينكه قديم است توصيف مى‏شود به اينكه: «كانَ سَمِيعاً بَصِيراً» يعنى اگر شنيدنى و ديدنى وجود داشت او قادر بر شنيدن و ديدن بود. در حقيقت سميع و بصير صفت مشبه و وصف ثبوتى هستند. از اين بيان برمى‏آيد كه نمى‏توان گفت: خداوند در قديم و پيش از وجود شنيدنيها و ديدنيها سامع و مبصر بوده است.

اعراب‏

نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ: تقدير آن: «نعم شيئاً شيئى يعظكم به» و شيئى منصوب بيان است براى اسم جنسى مضمرى كه فاعل «نعم» است. اما مخصوص بمدح حذف شده و صفت آن «يعظكم به» جانشين آن شده است. جمله «نعما يعظكم به» محلا مرفوع و خبر «انّ» است.

مقصود

در اين آيه خداوند مردم را باداى امانت امر مى‏كند و مى‏فرمايد:

إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها: گفته‏اند در باره مقصود اين آيه اقوالى است:

1- اين آيه در باره هر نوع امانتى است كه بدست انسان سپرده شود. خواه امانت الهى يعنى اوامر و نواهى او باشد و خواه امانت مردم از قبيل مال يا غير مال باشد اين قول از ابن عباس و ابى بن كعب و ابن مسعود و حسن و قتاده است. از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نيز روايت شده است.

2- زيد بن اسلم و مكعول و شهر بن حوشب و جبايى گويند: مقصود زمامداران است كه بفرمان خداوند بايد ملاحظه حال مردم را داشته باشند و آنها را براه دين و شريعت وادار كنند. اين مطلب هم از امام باقر ع و امام صادق ع روايت شده است. ايشان فرموده‏اند: خداوند هر يك از امامان را مامور مى‏سازد كه امر حكومت را به شخص بعد از خود واگذار كنند. و مؤيد آن اين است كه خداوند بعد از اين، مردم را به اطاعت زمامداران مامور ساخته است. و از ائمه عليهم السلام روايت شده است كه: «دو آيه است كه يكى براى ما و يكى براى شماست خداوند مى‏فرمايد: إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها ... سپس مى‏فرمايد: يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ... (سوره نساء 59 اى مردم مؤمن خداوند و پيامبر و صاحبان امر خويش را اطاعت كنيد. البته اين قول، داخل در قول اول است زيرا از جمله امانتهاى الهى ائمه بزرگوار هستند. لذا امام باقر ع فرمود: اداى نماز و زكات و روزه و حج، امانت است و از جمله امانتها دستورى است كه بواليان امر در باره تقسيم صدقات و غنائم و امور ديگرى كه حق رعيت بدانها تعلق مى‏گيرد، داده شده است. بقدرى خداوند امر اطاعت را بزرگ شمرده كه فرموده است: «يَعْلَمُ خائِنَةَ الْأَعْيُنِ» (سوره غافر 19 يعنى او خيانت چشم‏ها را مى‏داند) و فرموده است: «لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُولَ» (سوره انفال 27 يعنى بخدا و پيامبر خيانت مكنيد) و نيز فرموده است: «وَ مِنْ أَهْلِ الْكِتابِ مَنْ إِنْ تَأْمَنْهُ بِقِنْطارٍ يُؤَدِّهِ إِلَيْكَ» (سوره آل عمران 75 يعنى برخى از اهل كتاب كسانى هستند كه اگر كيسه زرى را بامانت به ايشان بسپاريد به شما پس مى‏دهند).

3- به پيامبر دستور مى‏دهد كه كليد كعبه را كه در روز فتح مكه از عثمان بن طلحه گرفته بود، به او پس دهد زيرا پيامبر قصد داشت كليد را به عباس بدهد كه هم پرده‏دارى كعبه و هم سقايت حاجيان را بر عهده داشته باشد. اين قول از ابن جريج است. لكن اگر چه اين قول هم صحيح و روايتى كه در باره آن هست. درست است، لكن دو قول اول مورد اعتمادند. چه بمقتضاى دليل هر گاه امرى در موردى خاص صادر شد، نبايد آن امر را بآن مورد اختصاص داد، بلكه بايد بعموم آن عمل كرد.

وَ إِذا حَكَمْتُمْ بَيْنَ النَّاسِ أَنْ تَحْكُمُوا بِالْعَدْلِ: به زمامداران امر مى‏كند كه در ميان مردم به عدالت حكم كنند. نظير آن، اين آيه است: «يا داوُدُ إِنَّا جَعَلْناكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ» (سوره ص 26 اى داود، ما ترا در زمين خليفه و زمامدار كرده‏ايم پس در ميان مردم به حق حكم كن). روايت شده است كه پيامبر گرامى به على فرمود: «ميان دو طرف دعوا، در نگاه كردن و سخن گفتن مساوات برقرار كن» «1» و نقل شده است كه: دو بچه خط خود را پيش امام حسن ع بردند و از وى خواستند كه بگويد كداميك از خطها بهتر است. على ع كه آنها را مى‏ديد، فرمود:

«پسرم در باره حكم خود دقت كن، كه خداوند در روز قيامت، از همين حكم نيز از تو سؤال خواهد كرد» «2» إِنَّ اللَّهَ نِعِمَّا يَعِظُكُمْ بِهِ: موعظه خداوند در باره رد امانت و نهى از خيانت و حكم بعدالت، بحال شما خوب است. معناى موعظه، امر به معروف و نهى از منكر است.

برخى گفته‏اند: موعظه، امر به نيكى و نهى از بدى است.

إِنَّ اللَّهَ كانَ سَمِيعاً بَصِيراً: خداوند به همه شنيدنيها و ديدنيها شنوا و بيناست. برخى گفته‏اند: يعنى بگفتار و كردار شما عالم است. آوردن «كان» به اين منظور است كه بگويد: خداوند از ازل شنوا و بينا بوده است.

بيان آيه 59

مقصود

در آيه پيش زمامداران را تشويق كرد كه حقوق مردم را رعايت كنند و در ميان آنها بانصاف و عدالت و مساوات رفتار كنند، اكنون مردم را تشويق مى‏كند كه از آنها اطاعت كنند و به آنها تاسى بجويند و مشكلات و اختلافات خود را پيش آنها ببرند.

مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ: اى مؤمنان خداوند را اطاعت كنيد و اوامر و نواهى او را بكار بنديد.

وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ: پيامبر را نيز اطاعت كنيد. با امر به اطاعت خدا، لزوم اطاعت پيامبر نيز، فهميده مى‏شد، لكن پيامبر را جداگانه ذكر مى‏كند تا در بيان مطلب مبالغه‏اى باشد و جلو پاره‏اى از توهمات گرفته شود و كسى نگويد يا نپندارد كه اطاعت پيامبر مخصوص دستوراتى است كه در قرآن باشد. نظير اين آيه آيات ديگر است مثل:

«مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ» (سوره نساء آيه 80 يعنى كسى كه پيامبر را اطاعت كند. خدا را اطاعت كرده است) و مثل: «ما آتاكُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَ ما نَهاكُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا» (سوره حشر آيه 7 يعنى آنچه پيامبر براى شما آورد بگيريد و آنچه شما را از آن نهى كرد، ترك كنيد) و مثل: «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏» سوره نجم آيه 3 يعنى او از روى هوس سخن نمى‏گويد) كلبى گويد: منظور اين است كه خدا را در واجبات و پيامبر را در مستحبات، اطاعت كنيد، لكن وجه اول صحيحتر است زيرا طاعت پيامبر و امثال اوامر او، طاعت و امتثال اوامر خداوند است. اما پى بردن به اينكه او رسول خداست همان پى بردن به رسالت اوست و پى بردن به رسالت او جز بعد از شناسايى خدا، ممكن نيست نه اينكه پى بردن به رسالت او عين خدا شناسى است. همانطورى كه اطاعت پيامبر در حياتش واجب است، پس از مرگش نيز واجب است زيرا پيروى از شريعت او پس از مرگش بر همه مردم مكلف، لازم است. بديهى است كه او همه جهانيان را بدين خود تا روز قيامت، دعوت كرد و رسالت او جهانى و همگانى است.

وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ: در اين باره مفسران دو نظر دارند: 1- ابو هريره و ابن عباس بنا بيكى از دو روايت ميمون و ابن مهران و سدى گويند: منظور هر امير و زمامدارى است مختار جبايى و بلخى و طبرى نيز همين است.

2- جابر بن عبد اللَّه و ابن عباس بنا به روايت ديگر و مجاهد و حسن و عطا و جماعتى گويند: منظور علما است. برخى از آنها گفته‏اند: زيرا علما هستند كه در احكام و در موقع نزاع و اختلاف بايد بآنها رجوع كرد نه زمامداران. اين دو قول از عامه است.

لكن اصحاب ما از امام باقر و امام صادق (ع) روايت كرده‏اند كه: منظور از «اولى الامر» ائمه اهل بيت است كه خداوند طاعت ايشان را بطور مطلق واجب ساخته است همانطورى كه طاعت خدا و پيامبر را واجب گردانيده است. اطاعت مطلق شخص يا اشخاص در صورتى واجب مى‏شود كه معصوم باشند و ظاهر و باطن ايشان يكى باشد و از اشتباه و امر به كار زشت، مصون باشند. بديهى است كه علما و زمامداران چنين صفاتى ندارند و خداوند برتر از اين است كه مردم را به اطاعت بدون قيد و شرط افرادى امر كند كه مرتكب معصيت مى‏شوند يا ميان گفتار و كردارشان اختلاف است. شاهد اين مطلب اين است كه خداوند اطاعت او «اولى الامر» را در رديف اطاعت از پيامبر و خدا قرار داده است و اين خود نشان مى‏دهد كه «اولى الامر» از همه مردم بالاترند و پيامبر از ايشان برتر و خدا از همگى برتر است. بديهى است كه تنها ائمه بعدى از آل پيغمبر چنين مزيتى دارند نه ديگران. آنان كسانى هستند كه امامت و عصمت ايشان به ثبوت رسيده و تمام مسلمين بر بلندى رتبه و عدالت ايشان اتفاق دارند، فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ: اگر در باره چيزى از امور دين، اختلاف كرديد بكتاب خدا و سنت پيامبر رد كنيد اين معنى از مجاهد و قتاده و سدى است. ما مى‏گوييم: اين اختلاف را به امامانى رد مى‏كنيم كه پس از وفات پيامبر بجاى او هستند و مثل اين است كه در حيات پيامبر به خود او رد كرده باشيم زيرا آنان حافظ شريعت و خلفاى پيامبر در ميان امت هستند و پس از پيامبر بمنزله خود او هستند. سپس خداوند اين مطلب را تاكيد كرد و فرمود:

إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ: بدينترتيب رد اختلافات را بخدا و پيامبر از علائم ايمان بخدا و روز واپسين مى‏شمارد.

ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْوِيلًا: طاعت خداوند و طاعت پيامبر و اولو العزم و رد اختلافات بخدا و پيامبر براى شما از لحاظ عاقبت است پس تاويل بمعناى مآل امر و سرانجام كار است. مجاهد گويد: يعنى پاداشش نيكوتر است. بقولى يعنى. در دنيا براى شما بهتر و عاقبت آن در آخرت نيكوتر است. زجاج گويد: يعنى رد اختلاف بخدا و پيامبر، براى شما بهتر از اين است كه خود در صدد حل آن برآييد و آن را به اصل از كتاب خدا و سنت پيامبر برنگردانيد و همين نظر قوى‏تر است، زيرا بازگرداندن اختلاف به خدا و رسول و جانشينانش حتماً بهتر از اين است كه خود بدون دليلى بفكر خود اعتماد جويند.

برخى استدلال كرده‏اند كه: «فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ ...» دليل اين است كه: اجماع امت، حجت است. زيرا در صورتى رد بر كتاب و سنت واجب است كه اختلاف و تنازعى وجود داشته باشد و اگر اختلاف و تنازعى نباشد، رد بر كتاب و سنت واجب نيست و اين غير از حجيت اجماع معناى ديگرى ندارد.

لكن اين استدلال در صورتى صحيح است كه در ميان امت، فردى معصوم باشد كه شريعت را حفظ كند. و اگر چنين فردى در ميان مردم نباشد، اجماع مردم كه ممكن است هر امرى باطل باشد، چه فايده‏اى دارد؟! زيرا ارتباط داشتن حكم به شرطى يا صفتى، دليل اين نيست كه در غير مورد شرط و صفت، حكم بر خلاف آن باشد و اين مطلب مورد قبول اكثر علماست. بنا بر اين چگونه مى‏توان بر اين دليل اعتماد جست. علاوه بر اين اجماع امت اسلام بر چيزى ممكن است كه مطابق كتاب و سنت باشد پس چگونه مى‏گويند: هر گاه امت بر امرى اجماع كرد واجب نيست كه رد بكتاب و سنت كند، در حالى كه رد كرده است؟!

[سوره النساء (4): آيات 60 تا 61]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالاً بَعِيداً (60) وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ وَ إِلَى الرَّسُولِ رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً (61)

ترجمه‏

آيا نديدى آنهايى را كه گمان مى‏كنند بقرآن و تورات و انجيل ايمان آورده‏اند و مى‏خواهند مرافعه را پيش طاغوت ببرند، حال آنكه به آنها امر شده است كه به طاغوت كافر گردند و شيطان مى‏خواهد آنها را به بيراهه دورى بكشاند و گمراه سازد. و چون به آنها گفته شود: بشتابيد بسوى قرآن و پيامبر، مى‏بينى كه منافقان از تو اعراض مى‏كنند.

بيان آيه 60 و 61

لغت‏

طاغوت: مبالغه طاغى، بسيار سركش. هر چه جز خدا پرستش شود، طاغوت است كه گاهى هم بت ناميده مى‏شود و گاهى هم از اعمال پليد شيطانى شمرده مى‏شود.

هر كس كه بر خلاف حكم خدا حكم كند، طاغوت خوانده مى‏شود.

ضلال: هلاك شدن بخاطر انحراف از راه راست و طريق هدايت. براى اين كلمه مشتقاتى است كه در همه آنها همين نكته وجود دارد و در سوره بقره، ذيل «وَ ما يُضِلُّ بِهِ إِلَّا الْفاسِقِينَ» (آيه 26) شرح داده‏ايم.

تعالوا: اصل اين كلمه از «علو» است، هر گاه بكسى بگويند: «تعال» يعنى بسوى من ببالا بيا. پس تعالوا يعنى بالا بياييد.

يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً: يعنى از تو اعراض مى‏كنند. اين فعل ممكن است متعدى هم بكار رود مثل: «صددته عن فلان» يعنى او را از فلان چيز منع كردم. نظير اينكه مى‏گويند: «رجعت انا و رجعت غيرى» يعنى رجوع كردم من و رجوع دادم غير خود را.

اعراب‏

صدوداً: مفعول مطلق تاكيدى مثل «كَلَّمَ اللَّهُ مُوسى‏ تَكْلِيماً» (سوره نساء 164) يعنى سخن خدا با موسى، حقيقة سخن بود نه اينكه به چيزى مثل سخن بود.

برخى گفته‏اند يعنى: «تكليماً شريفاً عظيما» (سخن گفتنى شريف و عظيم) در اين صورت مفعول مطلق نوعى خواهد بود بنا بر اين در باره آيه مورد بحث مى‏توان گفت:

يصدون عنك صدوداً عظيما»

شان نزول‏

ميان مردى يهودى و مردى منافق، اختلافى بود. يهودى گفت بايد بمحمد ص رجوع كنيم زيرا مى‏دانست كه اهل رشوه نيست و ستم نمى‏كند. منافق گفت: بايد به كعب بن اشرف رجوع كنيم چه مى‏دانست كه او رشوه مى‏گيرد و به نفع او حكم مى‏كند.

از اينرو اين آيه‏ها نازل شد. اين مطلب از اكثر مفسران است.

مقصود

پس از ذكر اولو الامر و اينكه بايد بعدالت حكم كنند و اينكه مسلمانان بايد از آنها تبعيت نمايند، در باره منافقانى سخن مى‏گويد كه به حكم خدا و رسولش راضى نيستند و مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ: آيا ندانستى؟ برخى گفته‏اند: براى تعجب است يعنى: تعجب نمى‏كنى از كردار آنان؟ و برخى گفته‏اند: يعنى آيا علم تو به آنها نرسيد؟

الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ: آنان كه گمان مى‏كنند به قرآن و تورات و انجيل ايمان آورده‏اند.

يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ: ابن عباس و مجاهد و ربيع و ضحاك گويند:

يعنى اراده دارند محاكمه را پيش كعب بن اشرف ببرند. شعبى و قتاده گويند: آن شخص منافق مى‏خواست به كاهنى از طايفه جهينه رجوع كند. حسن گويد: مى‏خواستند محاكمه را طبق معمول آن زمان نزد بتها ببرند و بوسيله تيرها تكليف خود را روشن سازند. «3»

اصحاب ما از امام باقر ع و امام صادق ع روايت كرده‏اند كه: منظور هر حاكم بغير حقى است كه مردم به آنها رجوع مى‏كنند.

وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ: آنها مامورند كه به طاغوت، كفر بورزند چه بآنها گفته شده است: «فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لَا انْفِصامَ لَها» (سوره بقره آيه 256 يعنى كسى كه به طاغوت كفر بورزد و بخدا ايمان آورد، بريسمان محكم چنگ زده است كه پاره شدنى نيست) وَ يُرِيدُ الشَّيْطانُ أَنْ يُضِلَّهُمْ ضَلالًا بَعِيداً: شيطان بوسيله آرايشگريهاى خود مى‏خواهد آنها را از راه حق گمراه گرداند.

در اينجا گمراهى آنان را به شيطان نسبت داده است پس معلوم مى‏شود كه خداوند در وجود ايشان، ضلالت را خلق نكرده است و سخن پيروان مسلك جبر كه خداوند را عامل گمراهى مردم مى‏دانند باطل است و اگر ضلالت را خدا خلق كرده بود، اضلال ايشان را بخود نسبت مى‏داد.

وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ تَعالَوْا إِلى‏ ما أَنْزَلَ اللَّهُ: هر گاه به منافقين گفته شود: بسوى احكام قرآن بشتابيد.

وَ إِلَى الرَّسُولِ: و بسوى احكام پيامبر بياييد:

رَأَيْتَ الْمُنافِقِينَ يَصُدُّونَ عَنْكَ صُدُوداً: منافقين را مى‏بينى كه از تو اعراض مى‏كنند و به ديگرى روى مى‏آورند.

__________________________________________________

(1) سو بين الخصمين فى لحظك و لفظك‏.

(2) يا بنى، انظر كيف تحكم فان هذا حكم و اللَّه سائلك عنه يوم القيامه‏.

(3) يكى از كارهايى كه در دوران جاهليت، در ميان مردم عرب، رواج داشت، اين بود كه تيرهايى بدون پر، داشتند كه بوسيله آنها مشكلات خود را حل مى‏كردند.

بر روى تيرى نوشته بود: «امرنى ربى» يعنى خداوند مرا امر كرده و بر ديگرى «نهانى ربى» يعنى خداوند مرا نهى كرده و بر روى برخى هيچ ننوشته بود و هر گاه تير اول يا دوم بيرون مى‏آمد، تكليف روشن بود و هر گاه تير سوم بيرون مى‏آمد، دوباره فال را از سر مى‏گرفتند.

يكى ديگر از كارهاى آنها اين بود كه: ده نفر شترى را كشته، ده قسمت مى‏كردند و تيرهاى ده گانه، كه بر روى برخى هيچ نوشته نشده بود و بر روى برخى يك يا دو يا سه سهم يا ... نوشته شده بود، در كيسه‏اى مى‏ريختند و تيرها را بنام اشخاص بيرون مى‏آوردند هر گاه روى تيرى هيچ نوشته‏ نشده بود، ثلث قيمت شتر را از كسى كه تير را بنامش بيرون آورده بودند، مى‏گرفتند.

بدينترتيب، آنان هر گونه مشكلى داشتند، قضاوت آن را اينگونه فالگيريها و بخت آزماييها محول مى‏كردند.

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb