S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
جزء پنجم

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 

 

 

[سوره النساء (4): آيات 62 تا 63]

فَكَيْفَ إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ ثُمَّ جاؤُكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلاَّ إِحْساناً وَ تَوْفِيقاً (62) أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ عِظْهُمْ وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلاً بَلِيغاً (63)

ترجمه‏

چگونه است كار آنها، هنگامى كه بواسطه نفاق و كارهاى زشت ديگرشان، مصيبتى به آنها برسد، آنها نزد تو آيند و سوگند ياد كنند كه ما جز نيكى و ايجاد سازگارى قصدى نداشته‏ايم. خداوند از راز قلب ايشان آگاه است، پس از آنها اعراض كن و آنان را اندرز بده و براى ايشان سخنى بگو كه در دلهاى ايشان اثر گذارد.

بيان آيه 62 و 63

لغت‏

حلف: سوگند، قسم. حليف: هم سوگند.

بليغ: از بلاغت بمعنى رسا بودن سخن. شخص بليغ: كسى كه بتواند بوسيله عبارات، هر چه در دل دارد بيان دارد.

اعراب‏

كيف: خبر براى مبتداى محذوف يعنى: «فكيف صنيعهم اذا اصابتهم مصيبة» گويى چنين مى‏گويد: «الاسائة صنيعهم بالجراة على كذبهم ام الاحسان صنيعهم بالتوبة من جرمهم» يعنى آيا بدى اين است كه جرات بر دروغ كنند يا نيكى اين است كه توبه از گناه كنند. ممكن است «كيف» در محل نصب باشد يعنى «كيف يكونون: امصرين ام تائبين يكونون» يعنى چگونه هستند؟ آيا اصرار بر كردار زشت خود دارند يا توبه‏گرند؟ ممكن است گفته شود: تقدير اين است: «كيف بك» يعنى: «اصلاح بك ام فساد بك» آيا صلاح تست. يا فساد تو است در اين صورت «كيف» مبتداء است و خبر آن محذوف است.

يحلفون: محلا منصوب و حال است.

إِنْ أَرَدْنا: جواب قسم احساناً: مفعول به يعنى: اردنا احساناً.

مقصود

اكنون با عطف به سابق، مى‏فرمايد:

فَكَيْفَ: كار آنها چگونه است؟

إِذا أَصابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ بِما قَدَّمَتْ أَيْدِيهِمْ: هنگامى كه بواسطه نفاق و اظهار نارضايتى از حكم پيامبر، عقوبت خدا دامنگيرشان شود.

ثُمَّ جاءُوكَ يَحْلِفُونَ بِاللَّهِ إِنْ أَرَدْنا إِلَّا إِحْساناً: آن گاه نزد تو آمده، سوگند مى‏خورند كه منظور ما از بردن اختلاف نزد ديگرى، اين بود كه زحمت ترا كم كنيم زيرا دوست نمى‏داريم كه در مجلس تو صدا را بلند كنيم و پيش كسى مى‏رويم كه ما را راضى كند، بدون اينكه حكمى صادر كند و كينه‏ها را برانگيزد. بنا بر اين منظور از «إِلَّا إِحْساناً» احسان به طرفين دعواست.

وَ تَوْفِيقاً: طرفين دعوا را دعوت به سازش مى‏كنيم بدون اينكه بخواهيم حكمى در باره آنان و اختلافشان صادر كرده باشيم، پس معناى توفيق، ايجاد الفت و موافقت است.

برخى گفته‏اند: منظور ما اين است كه آنچه موافق حق است بدست آوريم.

برخى گفته‏اند منظور عبد اللَّه بن ابى و مصيبت همان خوارى است كه دامنگير وى شد.

چه او در موقع بازگشت از جنگ بنى المصطلق كه همان غزوه مريسيع است مطالبى گفته بود كه با نازل شدن سوره منافقين ناچار شد زبان به عذرخواهى و ندامت بگشايد.

اين موضوع در سوره منافقين خواهد آمد. يا اينكه منظور مصيبت مرگ است زيرا او براى استغفار با حالت تضرع و زارى نزد پيامبر آمد و از او جامه خواست كه تا بدان وسيله خود را از آتش جهنم حفظ كند. بنا بر اين معناى آيه اين است كه ما از گفتگوى دو گروه مخالف، در جنگ بنى المصطلق، نظرمان نيكى و ايجاد سازش بود. اين قول از حسين بن على مغربى است.

دلالت آيه‏

اين آيه دلالت مى‏كند بر اينكه: گاهى بداند گناهانى كه شخص مرتكب مى‏شود، دچار مصيبتى مى‏شود، سپس در اين باره اختلاف شده است: ابو على جبايى گويد: اين مصيبت، كيفرى است كه به گنهكاران غير تائب داده مى‏شود. ابو هاشم گويد:

خود اين هم لطفى است. قاضى عبد الجبار گويد: گاهى لطف است و گاهى جزاست.

اين مطلب احتياج بدليل دارد.

أُولئِكَ الَّذِينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما فِي قُلُوبِهِمْ: خداوند از شر و نفاق و خيانت آنان با خبر است.

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ: آنها را دنبال مكن.

وَ عِظْهُمْ: و آنها را موعظه كن.

وَ قُلْ لَهُمْ فِي أَنْفُسِهِمْ قَوْلًا بَلِيغاً: بآنها بگو: اگر نفاق قلبى خود را آشكار كنيد، كشته خواهيد شد و اين سخن بليغ است زيرا به بهترين وجهى به نفوس آنان كمك مى‏رساند. البته اين معنى از حسن است.

ابو على جبايى گويد: از قبول عذر آنها اعراض كن و آنها را پند بده و از سختى‏هايى كه در صورت تكرار آن عمل دامنگيرشان مى‏شود، آنها را بترسان.

جمله اخير دلالت دارد بر اينكه: بلاغت، فضيلتى است و خداوند تشويق مى‏كند كه پيامبر بر بلاغت اعتماد جويد. زيرا بلاغت يكى از اقسام حكمت است و معنى را بنحوى شايسته و موجز به ديگران مى‏رساند.

[سوره النساء (4): آيات 64 تا 65]

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً (64) فَلا وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً (65)

ترجمه‏

هيچ رسولى نفرستاديم، جز اينكه بامر خداوند مورد اطاعت مردم واقع شود.

و اگر آنان هنگامى كه بخود ظلم كردند، نزد تو مى‏آمدند و در پيشگاه خداوند استغفار مى‏كردند و پيامبر برايشان طلب آمرزش مى‏كرد، خداوند را توبه پذير و رحيم مى‏يافتند.

پس نه چنان است كه شما مى‏پنداريد، آنان اهل ايمان نيستند مگر اينكه ترا در مشاجرات خود حكم سازند آن گاه نسبت بحكم تو پيش خود احساس دلتنگى نكنند و مطيع و منقاد باشند.

بيان آيه 64

اعراب‏

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ: ما حرف نفى و من زايده است. زيرا من زايده در جمله مثبت بكار نمى‏رود. فايده زيادى «من» اين است كه همه افراد را فرا مى‏گيرد مثل:

«ما جاءنى من احد» يعنى هيچكس نيامد.

لَوْ أَنَّهُمْ: لو حرف شرط است و بايد بر سر فعل در آيد، لكن استثناء بر سر «ان» نيز در مى‏آيد، چه «ان» هم در افاده تاكيد مانند فعل است، بنا بر اين «ان» و ما بعد آن در محل رفع است تا فاعل فعل محذوف باشد يعنى: لو وقع انهم جاءوك وقت ظلمهم انفسهم ...»

مقصود

در اين آيه خداوند آنان را بر نافرمانى‏هايشان ملامت مى‏كند و مى‏گويد: غرض از بعثت انبياء، اطاعت است.

وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ: هيچ پيامبرى از پيامبران خود را نفرستاده‏ايم.

إِلَّا لِيُطاعَ: مقصود از فرستادن پيامبران، تنها اطاعت و امتثال امر ايشان است.

بيان اين جمله براى اين منظور است كه منافقانى محاكمه خود را پيش طاغوت مى‏بردند و گمان مى‏كردند كه تنها ايمان آوردن- اگر چه بزبان باشد- كافى است و از اطاعت پيامبر اعراض مى‏كردند از اينرو خداوند مى‏فرمايد: او رسولى نفرستاده است جز براى اطاعت كردن مردم از او:

بِإِذْنِ اللَّهِ. يعنى اطاعت مردم از پيامبران بر طبق امر خداوند است كه بوسيله آن مردم را بر اطاعت ايشان رهنمون شده است.

معانى و موارد استعمال اذن، 1- بمعناى لطف، مثل: «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»

(سوره يونس 100) يعنى هيچ نفسى را نسزد جز بلطف خداوند ايمان آورد. 2- رفع مانع و تخليه. مثل: و «ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ» (سوره بقره 102) يعنى آنها بكسى ضرر نمى‏رسانند جز به اينكه خداوند جلو آنها را بازگذارد 3- امر مثل آيه مورد بحث.

وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ: هنگامى كه نفس خود را با انجام معصيت و فراهم كردن اسباب عقوبت و عذاب. ضرر رسانيدند و خود را از ثواب كار نيكو محروم كردند يا بقولى بوسيله كفر و نفاق در باره خود ستم كردند.

جاءُوكَ: اگر بعنوان توبه پيش تو مى‏آمدند.

فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ: و خدا را بخاطر گناهانشان استغفار مى‏كردند و دست از كردار گذشته خود مى‏كشيدند.

وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ: و پيامبر براى ايشان استغفار مى‏كرد. در اينجا بنا بر عادت مرسوم عرب، از خطاب به غيبت متوجه مى‏شود.

لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِيماً: اين جمله را دو جور ممكن است معنى كرد: 1- مغفرت خداوند را نسبت بگناهان خود و رحمت او را مى‏يافتند.

2- به توبه پذيرى و رحم خداوند، عالم مى‏شدند. كلمه و جدان بمعنى علم و بمعنى ادراك مى‏آيد، لكن خداوند ادراك شدنى نيست، بنا بر اين كلمه را نبايد به معناى ادراك كه ظاهر آن است حمل كرد.

اين آيه، با تاكيد هر چه بيشتر، بطلان قول جبريان را ثابت مى‏كند. چه آنها مى‏گويند: اراده خداوند اين است كه گروهى از مردم امر پيامبران را اطاعت كنند و گروهى امرشان را مخالفت كنند. حال آنكه خداوند مى‏فرمايد: «ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا لِيُطاعَ» يعنى پيامبرى نفرستاديم جز براى اينكه از او اطاعت شود.

حسن در باره اين آيه مى‏گويد: دوازده تن از منافقان، با يكديگر قرار گذاشتند كه حيله‏اى نسبت به پيامبر بكار برند و به او آسيبى رسانند. از اينرو جبرئيل نازل شد و به او خبر داد. پيامبر فرمود. گروهى كه داخل شده‏اند. مى‏خواهند كارى كنند كه موفق نخواهند شد، بنا بر اين بايد برخيزند و استغفار كنند تا من هم پيش خدا آنها را شفاعت كنم. چند بار اين مطلب را تكرار كرد ولى هيچيك بلند نشدند.

آن گاه يكى يكى آنها را بنام صدا كرد و گفت برخيزيد. همه برخاستند و اعتراف كردند كه سوء قصد داشته‏اند و خواهش كردند كه پيامبر شفاعت كند تا توبه آنها پذيرفته شود. فرمود: برويد، من در آغاز، با طيب خاطر براى شفاعت شما آماده بودم و خداوند هم سريعتر اجابت مى‏كرد. آنها از پيش پيامبر رفتند.

اين آيه دلالت دارد بر اينكه شخصى كه مرتكب گناه كبيره شده، بايد استغفار كند زيرا خداوند توبه او را مى‏پذيرد و نيز دلالت دارد بر اينكه مجرد استغفار كافى نيست، بلكه بايد اصرار و تصميمى براى تكرار معصيت نداشته باشد. زيرا پيامبر براى آن گروه بدون اينكه آنان توبه كنند، استغفار نمى‏كرد. پس سزاوار است كه انسان توبه كند و نادم شود و تصميم بگيرد كه هرگز آن گناه را تكرار نكند، آن گاه در پيشگاه خداوند، استغفار كند تا توبه‏اش را بپذيرد.

بيان آيه 65

لغت‏

شجر الامر: اختلط الامر يعنى امر مخلوط شد. اين لغت از همان «شجر» به معنى درخت است و چون شاخ و برگ درخت بهم مى‏پيچد و مخلوط مى‏شود، از اين لحاظ در اختلاط چيزهاى ديگر مخصوصاً در مورد نزاع و اختلاف كه مطالب طرفين بهم مخلوط مى‏شود، بكار رفته است.

حرج: تنگى و برخى گفته‏اند: گناه.

اعراب‏

لا: در اول كلام براى رد سخن آنهاست يعنى: «فليس الكلام على ما يزعمون انهم آمنوا و هم يخالفون حكمك» يعنى كلام نه آن طورى است كه آنها گمان مى‏كنند كه ايمان آورده‏اند، در حالى كه مخالفت حكم تو مى‏كنند. پس از حرف «لا» قسم مى- خورد و جمله را از سر مى‏گيرد. برخى گفته‏اند: «لا» بمنظور توطئه براى نفى بعدى است زيرا ذكر نفى در اول و آخر كلام براى تاكيد بهتر است، بخصوص كه نفى مقتضى اين است كه در صدر كلام قرار گيرد و اينكه باز هم نفى در كلام تكرار مى‏شود، بخاطر اين است كه قسم بجواب احتياج دارد.

تسليما: مفعول مطلق تاكيدى است. اين قبيل مصدرها بمنزله تكرار فعل مى‏باشند.

شان نزول‏

گفته شده است كه در اين آيه در باره زبير و مردى از انصار نازل شده است كه اختلاف خود را نزد پيامبر برده بودند. اختلاف بر سر مجراى آبى بود كه از زمينى سنگزار بسوى باغ نخلى آن دو مى‏رفت. پيامبر به زبير فرمود: باغت را آبيارى كن، سپس آب را براى همسايه‏ات بفرست. انصارى خشمگين شد و گفت: جانب پسر عمويت را مى‏گيرى؟

رنگ چهره پيامبر تغيير كرد. آن گاه به زبير فرمود: باغت را آب بده و جلو آب را بگير تا برگردد بطرف ديوارها و حق خود را بطور كامل تحصيل كن سپس براى همسايه‏ات بفرست. در پاسخ اول، طورى دستور داده بود كه براى هر دوى آنها گشايش و آسايش بود.

گفته‏اند: اين مرد حاطب بن ابى بلتعه بوده است. راوى مى‏گويد: آن دو خارج شدند و بر مقداد گذشتند. مقداد پرسيد: بنفع كداميك از شما حكم شد. ابو بلتعه گفت:

«بنفع پسر عمويش حكم كرد» و اين سخن را با دهن كجى ادا كرد. مردى يهودى كه با مقداد بود، متوجه شد. گفت: خداوند اينها را بكشد، باور دارند كه او پيامبر خداست آن گاه در حكمى كه صادر مى‏كند او را متهم مى‏كنند. بخدا قسم، ما در زندگى موسى يك بار معصيت كرديم. او ما را دعوت به توبه كرد و دستور داد كه خودمان را بكشيم در راه اطاعت امر خدا هفتاد هزار نفر از افراد خودمان را كشتيم تا خدا از ما راضى شد.

ثابت بن قيس شماس گفت: سوگند بخدا، كه راست مى‏گويم. اگر محمد ص امر كند كه خودم را بكشم، مى‏كشم.

بهمين مناسبت، آيه در باره حاطب بن ابى بلتعه و دهن كجى وى نازل گرديد.

شعبى گويد: آيه در باره بشر كه مردى منافق بود و مرد يهودى كه نزاع خود را پيش عمرو برده بودند، نازل گرديده است در باره اين دو، قبلا بحث شد.

مقصود

خداوند بيان مى‏كند كه ايمان، اين است كه انسان بحكم پيامبر گرامى ملزم شود و به آن راضى باشد، از اينرو فرمود:

فَلا: يعنى آن طورى كه شما در باره آنها گمان داريد و آنها را اهل ايمان مى- پنداريد، نيست، زيرا آنها اختلاف خود را نزد طاغوت مى‏برند و اين با ايمان سازگار نيست.

وَ رَبِّكَ لا يُؤْمِنُونَ: خداوند سوگند ياد مى‏كند كه اين منافقان مؤمن نيستند و در ايمان داخل نشده‏اند.

حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيما شَجَرَ بَيْنَهُمْ: در صورتى آنها ايمان دارند كه در خصومتهايى كه ميان آنها واقع مى‏شود و احكامى كه بر آنها مشتبه مى‏شود ترا «حكم و داور» قرار دهند.

ثُمَّ لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ: آن گاه در دل خود در باره حكم تو شكى نداشته باشند، اين معنى از مجاهد است: ضحاك مى‏گويد: يعنى با انكار حكم تو خود را بگناه نيفكنند. ابو على جبايى گويد: يعنى پيش خود بسبب شك يا مخالفت، دلتنگى نداشته باشند. اين قول پسنديده است.

وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً: در برابر حكم تو با اعتقاد و خضوع، رام و تسليم باشند. از امام صادق (ع) روايت شده است كه: اگر مردمى خداى را عبادت كنند و نماز بپاى دارند و زكات بدهند و ماه رمضان را روزه گيرند و حج كنند، سپس در باره كارى كه پيامبر انجام داده است، بگويند: نبايد چنين مى‏كرد، اين كار خلاف است. يا اينكه نسبت بكار او پيش خود احساس دلتنگى كنند، مشرك خواهند بود. سپس اين آيه را تلاوت كرد.

[سوره النساء (4): آيات 66 تا 68]

وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ ما فَعَلُوهُ إِلاَّ قَلِيلٌ مِنْهُمْ وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً (66) وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنَّا أَجْراً عَظِيماً (67) وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً (68)

ترجمه‏

اگر بر آنها واجب مى‏كرديم كه خود را بكشيد يا از ديارتان خارج شويد، جز كمى از آنها انجام نمى‏دادند و اگر آنها پندى را كه به ايشان داده مى‏شد، بكار مى- بستند، براى ايشان بهتر و براى ثبات بر ايمان محكمتر بود و اگر چنين مى‏كردند از جانب خود به آنها پاداشى بزرگ مى‏داديم و آنها را براه راست هدايت مى‏كرديم.

بيان آيه 66- 67- 68

قرائت‏

ابن كثير و نافع و ابن عاعر «ان اقتلوا» را بضم نون و «او اخرجوا» را بضم واو و عاصم و حمزه بكسر نون و واو و ابو عمرو بكسر نون و ضم واو قرائت كرده‏اند.

ابن عامر «الا قيلا» بنصب خوانده است و در قرآنهاى اهل شام نيز به نصب است. ديگران برفع خوانده‏اند.

علت اينكه ابو عمرو در «ان قتلوا» و «او اخرجوا» ميان نون و واو فرق گذارده، اين است كه ضمه براى واو نيكوتر است، زيرا شباهت دارد بواو ضمير و جمهور معتقدند كه واو ضمير را بضم بايد خواند مثل: «لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَيْنَكُمْ» «سوره بقره 237) علت ضمه نون در «ان اقتلوا» اين است كه نون بجاى همزه وصل است كه بخاطر ضم عين الفعل مضموم است. در ضمه واو «او اخرجوا» اين وجه و وجه سابق هر دو جارى است. بدينترتيب در نظاير اين كلمه نيز ضمه بهتر از كسره است، زيرا حرفى كه مضموم مى‏شود بجاى همزه است. دليل كسانى كه نون و واو را كسره داده‏اند اين است كه اين دو حرف، جداى از فعلى كه مضموم العين است مى‏باشند و همزه متصل به فعل است و نمى‏توان حرف منفصل را به منزله حرف متصل قرار داد.

در مورد «الا قليل» بهتر رفع است تا بدل او واو «فعلوا» باشد، مثل اينكه گفته است: «ما فعله الا قليل» و كسى كه نصب داده است، نفى را بمنزله ايجاب قرار داده است چه جمله منفى و چه جمله مثبت هر دو كلام تام هستند، پس همانطورى كه مستثنى ما در جمله مثبت، منصوب مى‏شود، در جمله منفى نيز منصوب مى‏شود.

اعراب‏

لو: اين حرف براى امتناع است مثل. «لو اتانى زيد لا كرمته» مقصود اين است كه اكرام من بخاطر امتناع آمدن زيد، ممتنع شد، حق اين است كه بعد از آن فعل واقع شود. لكن «ان» همانطورى كه از اسم و خبر نيابت مى‏كند از فعل نيز نيابت مى‏كند. پس «وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ» مثل: «و لو كتبنا عليهم» است.

اذن: براى اين آورده شده است كه بر معناى جزاء دلالت كند. معناى اذن، جواب و جزاست. اين كلمه در اول، وسط و آخر كلام قرار مى‏گيرد و هنگامى در فعل مضارع عمل مى‏كند كه در اول و فعل بمعناى آينده باشد.

لَآتَيْناهُمْ ... وَ لَهَدَيْناهُمْ: اين هر دو لام دو جواب لو واقع شده‏اند. لام در جواب قسم نيز واقع مى‏شود مثل شعر امرء القيس:

حلفت لنا باللَّه حلفة فاجر             لناموا فما ان من حديث و لا صال‏

يعنى: مثل گنهكاران براى او بخدا سوگند ياد كردم كه خوابيده‏اند، پس نه حديثى بود و نه گرم شونده‏اى به آتش.

هم چنان كه لام براى جواب (شرط و قسم) مى‏آيد براى ابتدا نيز مى‏آيد. با اين فرق، كه لام ابتدا فقط بر سر مبتدا يا خبر «ان» در مى‏آيد. مثل، «علمت ان زيداً ليقوم» كه در اينجا بر سر خبر «ان» كه فعل مضارع است درآمده و فعل مضارع شبيه اسم است صراطاً: مفعول دوم براى هدينا

مقصود

خداوند از اسرار باطنى آن گروه (منافقان) خبر مى‏دهد و مى‏فرمايد: وَ لَوْ أَنَّا كَتَبْنا عَلَيْهِمْ: اگر بر مردمى كه ذكرشان گذشت واجب مى‏كرديم.

أَنِ اقْتُلُوا أَنْفُسَكُمْ أَوِ اخْرُجُوا مِنْ دِيارِكُمْ: كه خود را بكشيد يا از ديارتان خارج شويد، جز عده كمى اطاعت نمى‏كردند. چنان كه بامت موسى دستور داديم و بر اينكار آنها را ملزم ساختيم و آنها خويشتن را كشتند و به سوى «تيه» رفتند.

ما فَعَلُوهُ إِلَّا قَلِيلٌ مِنْهُمْ: بخاطر مشقتى كه در اطاعت اين دستورات هست، تنها مردم مؤمن خالص، اطاعت مى‏كنند. گفته‏اند منظور از اين «قليل» كه استثناء شده، ثابت بن قيس بن شماس است و برخى گفته‏اند: منظور جماعتى از اصحاب پيامبر است كه مى‏گفتند: بخدا اگر بما امر شود، اطاعت مى‏كنيم پس خداى را حمد مى‏كنيم كه ما را به اين كار امر نكرد. از اين جماعت، عبد اللَّه بن مسعود و عمار ياسر هستند.

از اينرو پيامبر فرمود: «برخى از افراد امت من، مردانى هستند كه ايمان در دل ايشان از كوه‏هاى بلند استوارتر است».

وَ لَوْ أَنَّهُمْ فَعَلُوا ما يُوعَظُونَ بِهِ لَكانَ خَيْراً لَهُمْ وَ أَشَدَّ تَثْبِيتاً: اگر به امر خدا عمل مى‏كردند، براى آنها بهتر و از لحاظ بصيرت در امر دين، سختتر بود. لفظ تثبيت، كنايه از بصيرت، قرار داده شده است زيرا كسى كه در كار دينش بصيرت داشته باشد، در دينش ثابت قدم‏تر و در اعتقادش قويتر و هميشگى‏تر از آنانى است كه در باره دين بصيرتى نداشته باشند. بقولى معنايش اين است كه: اگر آنها موعظه خدا و رسولش را در امور دين و دنيا قبول كنند. ثبات آنها به حق بيشتر و از گمراهى و اشتباه دورتر خواهند بود. چنان كه خداوند مى‏فرمايد:

«وَ الَّذِينَ اهْتَدَوْا زادَهُمْ هُدىً» (سوره محمد 17 يعنى آنان كه هدايت پذير باشند، خداوند بر هدايتشان مى‏افزايد) برخى هم گفته‏اند: معناى آن اين است كه: نفع آنها از حق بيشتر است زيرا دوام دارد و هيچگاه باطل نمى‏شود و سرانجام به پاداش آخرت، اتصال پيدا مى‏كند، در حالى كه نفعى كه آنها از باطل مى‏گيرند، دوام ندارد و سرانجام بكيفر آخرت، متصل مى‏شود.

بلخى گويد: معناى آيه اين است كه اگر كشتن و خارج شدن از ديار، بر آنها واجب مى‏شد انجام نمى‏دادند. اكنون كه اين كارها بر آنها واجب نشده است، كارهاى آسانى كه بآنها دستور داده شده، انجام دهند كه براى آنها بهتر و در راه ثبات ايمان محكمتر است. در دعا آمده است كه: «اللَّهم ثبتنا على دينك» يعنى بما چيزى لطف كن كه با آن بر دينت استوار بمانيم.

وَ إِذاً لَآتَيْناهُمْ مِنْ لَدُنَّا أَجْراً عَظِيماً: اين جمله متصل به قبل است. يعنى: اگر آنها چنين مى‏كردند، از جانب خود به آنها اجرى عظيم مى‏داديم كه احدى بكنه آن پى نبرد و پايان و حد اعلاى آن را درك نكند. كلمه: «مِنْ لَدُنَّا» براى افاده اين معنى است كه جز خداوند كسى بر دادن چنين اجرى قادر نيست و اين كار بخداوند اختصاص دارد. چه ممكن است پاداش بدست بنده‏اى از بندگان خدا به ايشان برسد لكن هر گاه ثواب بوسيله خود خداوند به بنده برسد، براى او ارزنده‏تر و بهتر خواهد بود.

وَ لَهَدَيْناهُمْ صِراطاً مُسْتَقِيماً، و آنها را براه راست استوار مى‏داريم. برخى گفته‏اند: يعنى نسبت به آنها الطاف و عناياتى مى‏كنيم كه بتوانند بر اطاعت، استوار بمانند و از استقامت برخوردار گردند و تقدير آن «و وفقناهم للثبات على الصراط المستقيم» است و برخى گفته‏اند: منظور اين است كه در آخرت نيز آنان را به راه بهشت، هدايت مى‏كنيم. اين قول از ابو على جبايى است. وى گويد: جايز نيست كه در اينجا مقصود از هدايت، ارشاد به دين باشد. زيرا پاداشى است كه خداوند به بنده مؤمن و مطيع وعده داده است و انسان وقتى مؤمن و مطيع خواهد بود، كه هدايت يافته باشد.

[سوره النساء (4): آيات 69 تا 71]

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصَّالِحِينَ وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً (69) ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ عَلِيماً (70) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ فَانْفِرُوا ثُباتٍ أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً (71)

ترجمه‏

و كسانى كه خدا و رسول را اطاعت كنند، با پيامبران و صديقان و شهيدان و صالحان كه خدا به آنها نعمت بخشيده است خواهند بود و اينان رفيقان خوبى هستند.

اين است فضلى از جانب خداوند و علم خداوند كافى است.

اى مردمى كه ايمان آورده‏ايد. سلاح‏هاى خود را برگيريد و دسته دسته يا همه با هم براى جنگ با دشمن بسيج كنيد.

بيان آيه 69- 70

لغت‏

صديق: كسى كه همواره حق و حقيقت را تصديق دارد. برخى گفته‏اند: صديق كسى است كه به راستگويى عادت كرده باشد و اين بناء نسبت به كسانى بكار مى‏رود كه به كارى عادت كرده باشند مثل: سكير يعنى كسى كه همواره مست است و شريب يعنى كسى كه هميشه شراب مى‏نوشد.

شهداء: جمع شهيد يعنى كشتگان راه حق. به آنهايى كه در راه باطل كشته شوند، شهيد گفته نمى‏شود. شهادت صفت و حالت مقتولى است كه در راه حق كشته شده و در راه خدا داراى اخلاص است و به حق اقرار دارد و دعوت كننده بسوى آن است.

انسان مى‏تواند آرزوى شهادت كند ولى نمى‏تواند آرزو كند كه بدست كافرى كشته شود زيرا عمل كافر معصيت است و انسان نبايد آرزوى معصيت كند. كلمه شهادت از اسماء مدح است. برخى گفته‏اند: شهادت عبارت است از صبر بر جنگ دشمنان كه خداوند به آن امر كرده است. اما صبر بر الم به اينكه از درد و جراحت ننالد، لازم نيست بلكه چنين ناليدنى مباح است در صورتى كه سخنى ناپسند بر خلاف رضاى خداوند نگويد.

صالح: كسى كه در راه حسن عمل استقامت داشته باشد.

رفيق: همدم و همراه و مصاحب. اين كلمه از «رفق در عمل» يعنى مدارايى است. مرافقت نيز از همين اصل است. مرفق بمعناى آرنج دست و وجه تسميه آن اين است كه بوسيله آن دست انسان بهتر در اختيار انسان قرار مى‏گيرد و نيكوتر مصاحبت و رفاقت مى‏كند.

خداوند متعال مى‏فرمايد: «وَ يُهَيِّئْ لَكُمْ مِنْ أَمْرِكُمْ مِرفَقاً» (سوره كهف 16 يعنى براى شما آن رفق و مدارايى فراهم مى‏كند كه امور شما اصلاح شود).

فضل: در اصل لغت بمعناى زيادى مقدار است كه در نفع و فايده نيز استعمال مى‏شود. همه كارهاى خداوند، فضل و تفضل و افضال است زيرا كمتر از مقدار استحقاق و مقدار كار انسان نيست، بلكه بمراتب افزونتر است و برابرى نمى‏كند.

اعراب‏

رفيقا: تميز نسبت است از اينرو جمع بسته نشده. برخى گفته‏اند: علت اينكه جمع بسته نشده، اين است كه بمعناى: «حسن كل احد منهم رفيقاً» مى‏باشد، نظير:

«ثُمَّ نُخْرِجُكُمْ طِفْلًا» (سوره حج 5 يعنى هر يك از شما را بصورت كودكى از رحم خارج مى‏سازيم و نظير قول شاعر:

نصبن الهوى ثم ارتمين قلوبنا             باعين اعداء و هن صديق‏

يعنى پرچم عشق را برافراشتند و دلهاى ما را هدف تير چشم دشمنان كردند و حال آنكه هر يك از ايشان دوست بودند. برخى گفته‏اند: «رفيقا» حال است زيرا در چنين موردى گاهى «من» بكار مى‏رود و هر گاه «من» بكار نرود بايد كلمه را حال بگيريم يعنى: «حسن كل واحد منهم مرافقاً نظير «للَّه دره فارساً» يعنى براى خداست خير او در حال سوارى و معناى آيه اين مى‏شود: نيكو هستند هر يك از آنها در حالى كه مرافق هستند.

شان نزول‏

برخى گفته‏اند: اين دو آيه در باره «ثوبان» بنده آزاد شده پيامبر نازل شده است. او نسبت به پيامبر علاقه‏اى شديد داشت و از دورى او نمى‏توانست صبر كند روزى نزد پيامبر آمد در حالى كه رنگش پريده و تنش لاغر شده بود. فرمود: چرا اينطور شده‏اى؟ عرض كرد: بيمار نيستم و دردى ندارم. جز اينكه چون ترا نديدم، اشتياق پيدا كردم كه ترا ملاقات كنم. آن گاه بياد آخرت افتادم و ترسيدم كه در آنجا ترا نبينم زيرا تو در مقام پيامبرانى و من اگر به بهشت وارد شوم، در مقامى پايين‏تر از تو خواهم بود و اگر در بهشت هم داخل نشوم، همانطور است و هرگز ترا نمى‏بينيم. از اين رو آيه نازل شد. سپس فرمود: «بنده‏اى ايمان نمى‏آورد جز اينكه مرا از خود، پدر و مادر، اهل و فرزند و همه مردم، بيشتر دوست مى‏دارد».

برخى گفته‏اند: اصحاب پيامبر گفتند: نبايد از تو مفارقت كنيم، زيرا فقط در دنيا ترا مى‏بينيم و در آخرت، تو در مقامى بالاتر از ما قرار مى‏گيرى و ترا نخواهيم ديد از اينرو آيه نازل شد. اين قول از قتاده و مسروق بن اجدع است.

مقصود

اكنون خداوند به شرح حال مردم مطيع پرداخته مى‏فرمايد:

وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ الرَّسُولَ: كسانى كه مطيع و منقاد اوامر و نواهى خدا و رسول باشند و شريعت پيامبر را پيروى كنند و بحكمش راضى باشند.

فَأُولئِكَ مَعَ الَّذِينَ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيْهِمْ: در بهشت با كسانى هستند كه خداوند به آنها نعمت بخشيده است. آن گاه به معرفى اين كسان پرداخته، گويد:

مِنَ النَّبِيِّينَ وَ الصِّدِّيقِينَ: از ديدن پيامبران و صديقان و زيارت و در حضور آنان بودن. لذت مى‏برند. پس نبايد توهم شود كه چون پيامبران و صديقان در اعلى عليين هستند، ديده نمى‏شوند. در باره معناى صديق گفته شده: او كسى است كه تصديق كننده امر خدا و پيامبران باشد و شكى در دل نداشته باشد. مؤيد آن اين آيه است: «وَ الَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَ رُسُلِهِ أُولئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ» (سوره حديد 19 يعنى آنان كه بخدا و رسولش ايمان آورده‏اند، صديق هستند) وَ الشُّهَداءِ: و كسانى كه در جهاد كشته شده‏اند. وجه تسميه شهيد اين است كه:

او از روى اخلاص به شهادت حق قيام كرده و با اقرار بحق در راه آن دعوت كرده، تا كشته شده است. جبايى گويد: بخاطر اين است كه در روز قيامت، گواه بر مردم خواهد بود. خداوند آنها را بخاطر فضيلت و شرافتشان به شهادت مى‏خواند، بنا بر اين آنها عادلان عالم آخرتند. شيخ ابو جعفر گويد: بنا بر مذهب او اين مطلب صحيح نيست زيرا به نظر او تنها كسى به بهشت مى‏رود كه عادل باشد و خداوند كسى را كه اطاعتش كند وعده داده است كه با اين گروه محشور گرداند و اينها بايد دو دسته باشند و گرنه معنى اين است كه آنان با خود خواهند بود.

وَ الصَّالِحِينَ: مؤمنان صالحى كه درجه آنها پايينتر از پيامبران و صديقان و شهيدان است. صالح، انجام دهنده كار شايسته و كسى است كه حالش صلاحيت يافته و راهش استقامت پيدا كرده است. مصلح، كسى است كه خود و عمل خود را اصلاح كند.

وَ حَسُنَ أُولئِكَ رَفِيقاً: پيامبران و صديقان رفيق آنها هستند و چه خوب رفقايى هستند. ابو بصير روايت كرده است كه امام صادق (ع) بوى فرمود: خداوند در قرآن شما را ياد كرده است. سپس اين آيه را تلاوت كرد و فرمود: نبى، پيامبر و صديقان و شهيدان ما و صالحان شماييد پس اهل اصلاح باشيد همانطورى كه خدا شما را صالح ناميده است.

ذلِكَ الْفَضْلُ مِنَ اللَّهِ: بودن با پيامبران و صديقان، تفضل خداوند نسبت به آنانى است كه او را اطاعت كنند.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ عَلِيماً: خداوند به حال مردم عاصى و مطيع و منافق و مخلص و آنهايى كه براى رفاقت پيامبران و صديقان و ... شايستگى دارند و آنهايى كه شايستگى ندارند عالم است، زيرا او به خيانت چشمها نيز علم دارد.

برخى گفته‏اند: يعنى براى تو علم بكيفيت پاداش مردم مطيع و بهره‏مند شدن آنان كافى است‏.

لغت‏

حذر: حذر كردن. حِذْر و حَذَر دو لغتند كه معناى آنها تفاوتى ندارد مثل:

اذن و اذن و مِثْل: مثل و مَثَل.

نفر: خارج شدن براى جنگ. نفر: گروه.

ثبات: جمع ثبه بمعناى جماعت. و ثبات بمعناى جماعاتى كه جدا جدا باشند.

ابو ذؤيب گويد:

فلما اجتلاها بالايام تحيرت             ثبات عليها ذلها و اكتئابها

يعنى هنگامى كه زنبورهاى عسل را براى گرفتن عسل، دود داد، با خوارى و پريشانى دسته دسته سرگردان شدند.

گاهى «ثبه» با واو و نون جمع بسته مى‏شود و گفته مى‏شود «ثبون».

اعراب‏

ثبات: حال و محلا منصوب است. عامل آن «انفروا» و ذو الحال «واو» است.

مقصود

در اين آيه، خداوند مؤمنان را به جهاد با كفار و آماده شدن براى جنگ با ايشان، امر مى‏كند و مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا خُذُوا حِذْرَكُمْ: درباره اين دو جمله، گفته‏اند دو قول است:

1- معناى آن: «احذروا عدوكم باخذ السلاح» است يعنى با برداشتن سلاح جنگ، از دشمنتان حذر كنيد و بپرهيزيد. چنان كه بشخصى گويند: «خذ حذرك» يعنى: حذر كن.

2- يعنى اسلحه خود را برداريد. بنا بر اين اسلحه را «حذر» ناميده است، زيرا اسلحه وسيله‏اى است كه انسان به وسيله آن خود را از خطر حفظ مى‏كند. از امام باقر (ع) نيز چنين روايت شده است.

بديهى است كه اين معنى صحيحتر است، زيرا با مقياس كلام عرب سازگارتر مى‏باشد و در حقيقت، مضاف را حذف و مضاف اليه را باقى گذارده است يعنى «خذوا آلات حذركم»: آلت‏ها و سلاحهايى كه خود را از خطر دشمن بر حذر مى‏داريد، برداريد.

فَانْفِرُوا: و براى جنگ دشمن، بسيج كنيد.

ثُباتٍ: دسته دسته بسوى دشمن حركت كنيد. بطورى كه دسته‏اى در يك جهت و دسته‏اى در جهت ديگر قرار گيرد.

أَوِ انْفِرُوا جَمِيعاً: يا همگى در صورتى كه راى بر آن قرار گيرد با هم و در يك جهت، حركت كنيد.

از امام باقر (ع) روايت شده است كه: «ثبات» سريّه‏ها و «جميع» عسكر (لشكر) است. «1»

__________________________________________________

(1)- سريه عبارت از جنگهايى است كه پيامبر با لشكر حركت نمى‏كرد و غزوه آن جنگهايى است كه پيامبر خود همراه لشگر بود.

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb