S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
جزء پنجم

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره فعال
 

 

 

 

 

[سوره النساء (4): آيات 72 تا 74]

وَ إِنَّ مِنْكُمْ لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً (72) وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ لَيَقُولَنَّ كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً (73) فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَيُقْتَلْ أَوْ يَغْلِبْ فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً (74)

ترجمه‏

از شما كسى است كه از جنگ تخلف مى‏كند، پس اگر مصيبتى بشما رسيد، مى‏گويد: خداوند بمن لطف كرد كه با ايشان در ميدان جنگ حاضر نبودم و اگر از جانب خداوند فضلى شامل حال شما شد، مى‏گويد- مثل اينكه ميان شما و او دوستى نبوده- اى كاش با ايشان بودم و با گرفتى غنيمت. رستگارى بزرگى نصيبم مى‏شد.

بنا بر اين آنان كه زندگانى دنيا را به آخرت مى‏فروشند، در راه خدا بايد جهاد كنند و كسى كه در راه خدا جهاد كند و كشته شود يا غالب گردد، بزودى اجرى بزرگ به او مى‏دهيم.

بيان آيه 72- 73

قرائت‏

كوفيان- بجز حفص- و نافع و ابو عمرو و ابن عامر در غير روايت هشام «كان لم تكن» به تاء قرائت كرده‏اند در قراء شواذ به ياء روايت شده است از حسن «ليقولن» بضم لام و از يزيد نحوى و حسن «فافوز» به رفع نقل شده است.

«كان لم تكن» را كسى كه به ياء خوانده، بعلت اين است تأنيث غير حقيقى است و بواسطه فاصله ميان فعل و فاعل مذكر آوردن آن نيكوست مثل:

«وَ أَخَذَ الَّذِينَ ظَلَمُوا الصَّيْحَةُ فَمَنْ جاءَهُ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّهِ» (سوره هود 67) و مثل:

«قَدْ جاءَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ» بنا بر اين در اينگونه موارد، در قرآن كريم، هم فعل بصورت مذكر و هم بصورت مؤنث آمده است.

قرائت «ليقولن» به ضم لام بخاطر بازگشتن ضمير آن به معناى «مَن»- كه در حقيقت جمع است- مى‏باشد مثل: «وَ مِنْهُمْ مَنْ يَسْتَمِعُونَ إِلَيْكَ» (سوره يونس 42).

رفع «فافوز» بنا بر تمنى فوز و رستگارى است مثل اينكه گفته شده است:

«يا ليتنى افوز» و اگر جواب باشد. منصوب مى‏شود.

لغت‏

ليبطئن: هر آينه دنبال مى‏ماند، اين فعل از «تبطئه» بمعناى آخر ماندن از كار است و نظير آن «ابطاء» بمعناى طول دادن مدت عمل و ضد آن «اسراع» است به معناى كم كردن مدت عمل. بطيئى: كسى كه در راه رفتن كندى كند.

اعراب‏

لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ: لام اول لام ابتداست بعد از «ان» قرار گرفته و لام دوم، لام قسم است. بدليل اينكه بر سر فعلى درآمده كه بوسيله نون تاكيد شده است. كلمه «من» موصوله و مراد كسى است كه سوگند ياد مى‏كند يعنى: و ان منكم لمن حلف باللَّه ليبطئن صله «من» ممكن است فعل قسم واقع شود زيرا فعل قسم خبر است ولى ممكن نيست امر و نهى باشد:

كان: مخفف «كَانَّ» يعنى «كانه» و ضمير حذف شده است. جمله:

«كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ» ميان فعل «ليقولن» و مفعول آن «يا لَيْتَنِي كُنْتُ ...» فاصله شده است. چنان كه جمله: «قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ ...»

مفعول «قال» است.

فافوز: در جواب تمنى منصوب شده و اصل آن «فان افوز» است. بنا بر اين بوسيله فاء در حقيقت اسمى بر اسمى عطف شده است يعنى: «يا ليتنى كان لى حضور معهم ففوز» و اگر عطف بر ظاهر باشد معناى آن «يا ليتنى كنت معهم ففزت» خواهد بود.

شان نزول‏

برخى گفته‏اند: اين آيه‏ها در باره مؤمنان نازل شده است زيرا خداوند ايشان را مخاطب ساخته است و ميان مؤمنان و منافقان، بوسيله «ما هم منكم و لا انتم منهم» فرق گذارده است.

بيشتر مفسران گويند: در باره منافقان نازل شده و علت اينكه در خطاب آنها را با مؤمنان جمع كرده، اين است كه ميانشان علاقه نوعى و نسبى وجود دارد و- بخاطر وجود علاقه ايمانى نيست. جبايى همين را اختيار كرده است.

مقصود

چون خداوند مردم را بجهاد تشويق فرمود، در صدد شرح حال كسانى كه از جهاد تخلف مى‏كنند، برآمده، فرمود:

وَ إِنَّ مِنْكُمْ: مؤمنان را مخاطب مى‏سازد، سپس منافقان را به ايشان اضافه كرده، مى‏فرمايد:

لَمَنْ لَيُبَطِّئَنَّ: منظور اين است كه منافقان بر حسب ظاهر يا بر حسب حكم شرع به محفوظ بودن خون ايشان و جواز زناشويى و ارث، از شما هستند و بقولى منظور اين است كه: آنها در عداد شما و از شما هستند. يعنى از شما كسانى هستند كه از خارج شدن با پيامبر براى جنگ سستى و كندى مى‏كنند.

فَإِنْ أَصابَتْكُمْ مُصِيبَةٌ: اگر در جنگ بشما مصيبتى رسيد و كشته شديد يا شكست خورديد، از روى شماتت و خوشحالى از تخلف خود گويد:

قالَ قَدْ أَنْعَمَ اللَّهُ عَلَيَّ إِذْ لَمْ أَكُنْ مَعَهُمْ شَهِيداً: خداوند بمن انعام كرد كه با ايشان در ميدان جنگ، حاضر نبودم كه مثل آنها دچار كشته شدن يا شكست گردم.

امام صادق (ع) فرمود: «اگر همه اهل آسمانها و زمين بگويند خداوند بما لطف كرد كه در جنگ با پيامبر نبوديم، مشرك خواهند شد» وَ لَئِنْ أَصابَكُمْ فَضْلٌ مِنَ اللَّهِ: و اگر فتح كنيد يا غنيمتى بدست آوريد.

لَيَقُولَنَّ: از روى حسرت گويد: كاش با ايشان بودم.

كَأَنْ لَمْ تَكُنْ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُ مَوَدَّةٌ: اين جمله، معترضه است كه ميان «ليقولن» و مفعول آن «يا لَيْتَنِي ...» فاصله شده و در حقيقت ارتباط به سابق دارد و منظور اين است كه مى‏گويد: «خداوند بمن لطف كرد كه با ايشان نبودم گويى ميان شما و او مودتى نبوده است» يعنى شما را در جنگ با دشمن يارى نمى‏كند و پيمانهايى كه ميان شما هست، زير پا مى‏گذارد. اين نظر از ابو على جبايى است.

برخى گفته‏اند: اين جمله معترضه در حقيقت به جمله:

«يا لَيْتَنِي كُنْتُ مَعَهُمْ فَأَفُوزَ فَوْزاً عَظِيماً» بستگى دارد يعنى: كاش با ايشان بودم و از غنيمت بهره‏اى مى‏بردم، گويا ميان شما و او مودتى نيست و آرزوى حضور در ميدان جنگ، براى كمك و يارى شما نيست، بلكه بمنظور منافع شخصى است.

برخى گفته‏اند: در اين كلام تقديم و تاخيرى وجود ندارد و همه اجزاى آن در جاى خود ذكر شده‏اند و مقصود اين است: اگر نفعى بشما برسد. اين شخص متخلف مثل كسى كه ميان شما و او مودتى نيست، سخن مى‏گويد، گويا با شما پيمان ايمان نبسته و نسبت بشما اظهار دوستى نكرده است. آرزو مى‏كند كه از غنيمت جنگى استفاده كند بدون اينكه در جنگ حضور يافته باشد و اين، سخن مؤمنان مخلص نيست بنا- بر اين در صورت پيروزى سپاه اسلام از تخلف خود پشيمان گشته، آرزو مى‏كند كه با آنها حركت مى‏كردند و از غنيمتها استفاده مى‏كردند و اين نشان دوستى نيست. بنا بر اين معنى، جمله «كَأَنْ لَمْ تَكُنْ» در محل نصب و حال است، ابو على جبايى گويد: اين جمله، حكايت از منافقان است كه كسانى را كه از جنگ بازداشته بودند، مخاطب ساخته، مى‏گفتند: مثل اينكه ميان شما و محمد (ص) دوستى نبود كه با او بجنگ رويد و از غنيمتها استفاده كنيد. مقصودشان اين بود كه آنها را با پيامبر دشمن سازند. از اينرو تخلف كننده از جنگ، مى‏گفت: كاش در جنگ همراه آنها بودم و با به دست آوردن غنيمت، رستگارى نصيبم مى‏شد.

بيان آيه 74

لغت‏

يشرون: از شراء بمعناى فروختن و اشتراء بمعنى خريدن، يزيد بن مفرغ گويد:

و شريت برداً ليتى             من بعد برد كنت هامه‏

يعنى: برد را فروختم كه كاش پس از فروختن او مرده بودم (برد نام غلام او بوده)

اعراب‏

فيقتل او يغلب: عطف است بر «يقاتل».

فسوف نؤتيه: جواب شرط.

مقصود

چون در آيه‏هاى پيش خداوند از حال مردمى خبر داد كه از جنگ دنبال مى‏مانند يا مؤمنان را از آن باز مى‏دارند، در اين آيه تشويق به جهاد كرده. مى‏فرمايد:

فَلْيُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: در اينجا فعل امر بكار برده و فعل امر مقتضى وجوب است، بنا بر اين مقصود اين است كه: بايد در راه دين خدا جهاد كنند.

الَّذِينَ يَشْرُونَ الْحَياةَ الدُّنْيا بِالْآخِرَةِ: كسانى كه زندگانى اين جهان فانى را به زندگانى جاودانى سراى ديگر مى‏فروشند. ممكن است مقصود اين باشد كه: زندگى دنيا را به نعمتهاى آخرت مى‏فروشند، يعنى: از آنجا كه تصميم بر جهاد دارند، جان و مال خود را در راه خدا بذل مى‏كنند و در مقابل آخرت، آنها را مى‏فروشند و با آخرت مبادله مى‏كنند.

وَ مَنْ يُقاتِلْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: كسى كه در راه دين خدا و بقولى در طاعت پروردگار جهاد كند و جان و مال خود را در راه تحصيل خشنودى پروردگار بدهد.

فَيُقْتَلْ: پس كشته شود و به درجه رفيع شهادت نائل آيد.

أَوْ يَغْلِبْ: يا بر دشمن پيروز گردد.

در اينجا تشويق بر جهاد مى‏كند، گويى مى‏گويد: مجاهد به يكى از دو خير، رستگار مى‏گردد، چه غالب شود، چه مغلوب! فَسَوْفَ نُؤْتِيهِ أَجْراً عَظِيماً: بزودى چند برابر عمل به او عطا مى‏كنيم و بقولى يعنى: ثوابى دايم كه رنج و ناراحتى ندارد، به او مى‏دهيم‏.

[سوره النساء (4): آيات 75 تا 76]

وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً (75) الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً (76)

ترجمه‏

چه عذرى داريد كه در راه خدا و مردان و زنان و كودكان ناتوان نمى‏جنگيد.

آنانى كه مى‏گويند: پروردگارا ما را از اين قريه كه اهلش ستمكارند خارج گردان و براى ما از پيش خود سرپرستى قرار ده و براى ما از پيش خود يارى كننده‏اى قرار ده.

ترجمه‏

آنان كه ايمان آورده‏اند، در راه خدا مى‏جنگند و آنان كه كافر شدند در راه شيطان مى‏جنگند پس با دوستان شيطان بجنگيد كه نيرنگ شيطان ضعيف است.

بيان آيه 75

لغت‏

ولدان: جمع ولد. كلماتى كه بر اين وزن هستند بيشتر بر وزن «فعال» جمع بسته مى‏شوند، مثل: جبل، جبال و مثل: جمل، جمال و گاهى بر وزن «فعلان» مثل:

ولدان، و مثل: خرب، خربان و مثل: برق، برقان و ...

اعراب‏

ما: اسم استفهام، مبتدا لا تُقاتِلُونَ: محلا منصوب و حال يعنى: «اى شيئى لكم تاركين للقتال» و المستضعفين: مجرور و عطف بر «فى سبيل اللَّه» مبرد گويد: عطف است بر «اللَّه» الظالم: صفت قريه است لكن در حقيقت صفت براى اهل قريه است و چون بمنزله فعل است، صفت بودن آن از قريه- كه مؤنث است- مانعى ندارد. اين موضوع در صفت تفضيل كه بمنزله فعل نيست، غير جايز است بنا بر اين نمى‏گوييم: «مررت برجل خير منه ابوه» كه خير صفت «ابو» است نه «رجل»

مقصود

در اين آيه خداوند ترغيب مى‏كند كه ناتوانان را نجات بدهند، از اينرو مى‏فرمايد:

وَ ما لَكُمْ لا تُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: چه عذرى داريد كه در راه اطاعت خدا و عزت بخشيدن دينش جهاد نمى‏كنيد، در حالى كه همه اسبابى كه جهاد را لازم مى‏سازند، فراهم شده‏اند؟

وَ الْمُسْتَضْعَفِينَ: و در راه يارى اشخاص ناتوان و بقولى در راه عزت بخشيدن و دفاع از آنان، چرا جنگ نمى‏كنيد؟

مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ: اشخاص ناتوان عبارتند از مردان و زنان و اطفال.

گفته شده است كه: منظور آنهايى است كه در مكه باقى مانده بودند و نمى‏توانستند هجرت كنند. سلمة بن هشام، وليد بن وليد، عياش بن ابى ربيعه و ابو جندل بن سهيل از آنان بودند. آنان از خداوند مسألت مى‏كردند كه آنها را از دست مشركين خلاص كند و از مكه خارج گرداند.

الَّذِينَ يَقُولُونَ رَبَّنا أَخْرِجْنا مِنْ هذِهِ الْقَرْيَةِ الظَّالِمِ أَهْلُها: آنها كسانى هستند كه در دعاى خود مى‏گويند: پروردگارا خارج شدن ما را از شهر مكه كه مردمش ستمكارند، آسان گردان. چنان كه از ابن عباس و حسن و سدى و ... است.

منظور از ستمكارى اهل مكه، اين است كه آنان مردم مؤمن را در راه دين دچار فتنه و گرفتارى كردند و آنها را از هجرت مانع شدند.

وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ وَلِيًّا: مى‏گفتند: به الطاف بيكران خويش از جانب خودت سرورى بفرست كه ما را كفايت كند و از دست ستمكاران خلاص گرداند.

وَ اجْعَلْ لَنا مِنْ لَدُنْكَ نَصِيراً: كسى كه ما را در برابر ستمكاران يارى كند، براى ما بفرست.

سرانجام دعاى ايشان مستجاب شد. پس از فتح مكه، خداوند پيامبر گرامى خود را سرور ايشان گردانيد و او «عتاب بن اسيد» را آستاندار مكه ساخت و او ايشان را يارى كرد و حق ضعيف را از زورمندان گرفت و از بركت فريادرسى خداوند از آنهايى كه قبلا به آنها ظلم مى‏كردند، عزيزتر شدند.

اين آيه، ارزش دعا را روشن مى‏كند و گفته كسانى را كه مى‏گويند: انسان از دعا فايده‏اى نمى‏گيرد، باطل مى‏سازد، زيرا از يك طرف خداوند دعاى ايشان را حكايت مى‏كند و از طرف ديگر استجابت دعاى ايشان را. و اگر دعا اثرى نداشت، ذكر آن در اينجا بى‏فايده بود.

بيان آيه 76

لغت‏

طاغوت: شرح آن گذشت كيد: كوشش در فساد از راه حيله و كائد: حيله‏گرى كه مى‏خواهد ضررى برساند.

مقصود

مجاهدان را تشجيع و براى امر مقدس جهاد، ترغيب كرده، مى‏فرمايد:

الَّذِينَ آمَنُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: مردم مؤمن در اطاعت خداوند و يارى دين و بالا بردن كلمه خدا و طلب خشنودى او جهاد مى‏كنند. بدون اينكه خودخواهى يا خودستايى يا طمع غنيمت داشته باشند.

وَ الَّذِينَ كَفَرُوا يُقاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ: كافران در طريق طاعت قدرتهاى طاغى و سركش، مى‏جنگند.

فَقاتِلُوا أَوْلِياءَ الشَّيْطانِ: پس با دوستان شيطان جهاد كنيد. يعنى با همه كافران جهاد كنيد اين جمله مؤيد قول كسى است كه «طاغوت» را همان شيطان مى‏داند.

إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعِيفاً: نيرنگ شيطان در همه حال و در همه وقت، ضعيف است و چنين نيست كه گاهى ضعيف باشد و گاهى ضعيف نباشد. آوردن «كان» در جمله نيز براى تاكيد همين معنى است.

جبايى گويد: خداوند، نيرنگ شيطان را به ضعف توصيف كرد، با اضافه به اينكه يارى او شامل حال مؤمنان خواهد بود.

حسن گويد: ضعف نيرنگ شيطان بخاطر اين است كه خداوند خبر داد كه:

بزودى مؤمنان را بر اولياى شيطان غالب مى‏گرداند.

برخى گفته‏اند: ضعف نيرنگ شيطان، بواسطه اين است كه: انگيزه ياران شيطان نسبت به جنگ ضعيف است، زيرا بصيرتى در كار خود ندارند و جنگ آنها بواسطه شبهه‏اى است كه در كار دين دارند، در حالى كه مؤمنان، جنگشان از روى ايمان و دليل قاطع و منطق صحيح است‏

[سوره النساء (4): آيه 77]

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏ وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلاً (77)

ترجمه‏

آيا نديدى كسانى را كه در مكه به ايشان گفته شد دستهايتان را نگه داريد و نماز بپاى داريد و زكات بدهيد و چون در مدينه جنگ بر ايشان واجب شد، در اين وقت گروهى از آنان همانطورى كه از خداوند ترس دارند يا شديدتر، از مردم مى‏ترسند و مى‏گويند: پروردگارا: براى چه جنگ را بر ما واجب كردى، چرا ما را تا مدتى نزديك تا وقت مرگ. مهلت ندادى؟! بگو متاع دنيا اندك و آخرت براى اهل تقوى بهتر است و باندازه پشيزى ظلم نمى‏شويد.

بيان آيه 77

قرائت‏

لا يظلمون: بقرائت مكى و كوفى- بجز عاصم- به ياء و بقرائت ديگران به تاست. قرائت يا به صيغه غايب و ضمير آن به «الذين قيل لهم» برمى‏گردد و قرائت تا به صيغه خطاب و همه افراد مسلمين را مخاطب مى‏سازد.

اعراب‏

إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ: «اذا» ظرف مكان و مثل «فاء» جمله را به شرط پيوند مى‏دهد بنا بر اين عامل نصب آن «يخشون» است.

كَخَشْيَةِ اللَّهِ: محلا منصوب از مصدر محذوف يعنى «خشية كخشية اللَّه».

أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً: عطف بر «كَخَشْيَةِ اللَّهِ». خشية تميز است.

لولا: حرف تحضيض و ترغيب. اين كلمه فقط بر سر فعل مى‏آيد.

شان نزول‏

كلبى گويد: اين آيه در باره عبد الرحمن بن عوف زهرى و مقداد بن اسود كندى و قدامة بن مظعون جمحى و سعد بن ابى وقاص نازل شد كه از مشركين مكه، پيش از مهاجرت آزارى شديد مى‏ديدند و پيش پيامبر گرامى اسلام شكايت مى‏كردند و از آن بزرگوار اجازه جنگ مى‏خواستند تا انتقام آزارهاى مشركان را بگيرند ولى همين كه فرمان جنگ «بدر» صادر شد، اجراى اين فرمان براى برخى از آنان ناگوار آمد، از اينرو آيه نازل شد.

مقصود

سپس به ذكر جنگ و كسانى كه از آن كراهت دارند، پرداخته، مى‏فرمايد:

أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ قِيلَ لَهُمْ كُفُّوا أَيْدِيَكُمْ: آيا نديدى كسانى را كه در مكه به آنها گفته مى‏شد: از جنگ با كفار خوددارى كنيد كه چنين ماموريتى نداريد؟.

وَ أَقِيمُوا الصَّلاةَ وَ آتُوا الزَّكاةَ: شما نماز را بپاى داريد و زكات را بدهيد.

فَلَمَّا كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقِتالُ: همين كه در مدينه جنگ بر آنها واجب شد، إِذا فَرِيقٌ مِنْهُمْ يَخْشَوْنَ النَّاسَ كَخَشْيَةِ اللَّهِ: گروهى از آنان از جنگ با مردم مى‏ترسند چنان كه از مرگ مى‏ترسند، و بقولى: مى‏ترسند كه از دست مردم كشته شوند همانطورى كه از مرگ خدايى مى‏ترسند بنا بقولى ديگر از كيفر مردم مى‏ترسند، همانطورى كه از كيفر خدا مى‏ترسند.

أَوْ أَشَدَّ خَشْيَةً: برخى گفته‏اند: «او» بمعناى واو است يعنى: و بيشتر هم مى‏ترسند. برخى گفته‏اند: «او» براى اين است كه مطلب براى مخاطب پوشيده بماند و معلوم نشود كه آنها از خدا بيشتر مى‏ترسند يا از مردم. در سوره بقره ذيل «أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً» (آيه 74) وجوهى كه محتمل است ذكر كرده‏ايم.

وَ قالُوا رَبَّنا لِمَ كَتَبْتَ عَلَيْنَا الْقِتالَ: و گفتند: پروردگارا چرا جنگ را بر ما واجب ساختى. حسن مى‏گويد: اين جمله را بخاطر كراهتى كه از امر خدا داشتند، نگفتند بلكه بواسطه ترسى كه بر آنها مستولى شده بود، گفتند و اين طبيعى بشر است. ممكن است اين جمله در حقيقت، سؤالى براى فهميدن باشد نه براى انكار كردن و سؤالشان بخاطر اين بود كه به دنيا دل بسته بودند و نعمتهاى آنها را ترجيح مى‏دادند. در هر صورت، اگر اين مطلب را نمى‏گفتند، بهتر بود.

لَوْ لا أَخَّرْتَنا إِلى‏ أَجَلٍ قَرِيبٍ. چرا ما را مهلت ندادى كه به مرگ خويش جان بدهيم و طعمه شمشير دشمنان نشويم؟! سپس خداوند اعلام مى‏كند كه دنيا با همه منافع و زرق و برقى كه دارد، در برابر آخرت اندك است و مى‏فرمايد.

قُلْ مَتاعُ الدُّنْيا قَلِيلٌ. اى محمد، به اينان بگو. منافع دنيا كه مورد تمتع انسان است، باقى نمى‏ماند.

وَ الْآخِرَةُ خَيْرٌ لِمَنِ اتَّقى‏ وَ لا تُظْلَمُونَ فَتِيلًا. و آخرت براى اهل تقوى بهتر است.

ابن عباس گويد. «فتيل» چركى است كه انسان ميان انگشتان فتيله كند و بدور اندازد يعنى شما به اندازه اين مقدار ناچيز هم ظلم نمى‏بينيد تا چه رسد به بيشتر از آن! برخى گفته‏اند. «فتيل» آن رشته‏اى است كه در شكاف هسته قرار دارد.

[سوره النساء (4): آيات 78 تا 79]

أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً (78) ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولاً وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً (79)

ترجمه‏

هر جا باشيد، مرگ شما را فرا مى‏گيرد، اگر چه در برجهاى محكم و مرتفع باشيد و اگر بآنها نيكى برسد، گويند: از جانب خداست و اگر به آنها بدى برسد گويند:

از جانب تست. بگو: همه از جانب خداست پس شان اين مردم چيست كه از فهم حديث قرآن دورند؟! هر نيكى بتو رسد، از جانب خدا و هر بدى بتو رسد از خود تست و ترا براى مردم بعنوان رسالت فرستاده‏ايم و گواهى خداوند كافى است.

بيان آيه 78

قرائت‏

روايت شده است كه طلحة بن سليمان كه از قراى غير معروف است «يدرككم الموت» را برفع خوانده است. اگر چه اين قرائت ضعيف است لكن وجهى هم دارد و آن اين است كه از «يدرككم» فاء حذف شده باشد. نظير:

من يفعل الحسنات اللَّه يشكرها             و الشر بالشر عند اللَّه مثلان‏

كه «فاللَّه يشكرها» بوده است. يعنى كسى كه كارهاى نيكو انجام دهد، خداوند پاداش آنها را مى‏دهد و پاداش بدى پيش خدا مثل بدى است.

لغت‏

بروج: جمع برج، اصل اين كلمه بمعناى ظاهر شدن است مثل: «تبرجت المراة» يعنى زن محاسن خود را آشكار كرد. برج: گشادى چشم و آشكارى آن است و علت اينكه به بارو، برج گفته‏اند، ظهور و آشكارى آن است.

مشيدة: بنايى كه با گچ تزيين شده. شيد: گچ. شيد: بلند كردن ساختمان.

علت اينكه به گچ، شيد گفته مى‏شود اين است كه وسيله بلندى ساختمان مى‏شود.

فقه: فهم. فقيه: دانا و در اصطلاح، داناى بعلم دين. تفقه: آموختن فقه.

اعراب‏

اين: متضمن معناى شرط، خواه با ما همراه باشد يا همراه نباشد. اين كلمه بمعناى «هر جا» و براى استغراق اماكن است. همانطورى كه «متى» بمعناى «هر جا» و براى استغراق ازمنه است. علت اينكه در اينجا «اينما» متصل نوشته مى‏شود و در «أَيْنَ ما كُنْتُمْ تَدْعُونَ» (سوره اعراف 37) جدا نوشته مى‏شود اين است كه «ما» زائده است و بهمين جهت از «اين» جدا نوشته شده است.

مال هؤلاء: بقدرى اين استعمال زياد شده كه توهم كرده‏اند «ل» متصل به «ما» و هر دو يك حرف هستند و آن را از ما بعد خود جدا نوشته‏اند. وقف بر لام جايز نيست كه حرف جر است.

مقصود

سپس خداوند متعال، آنها را مخاطب ساخته، مى‏فرمايد:

أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِكْكُمُ الْمَوْتُ: در هر جا باشيد، مرگ بر شما نازل مى‏شود و گريبان شما را مى‏گيرد.

وَ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ: اگر چه در برجهاى محكم باشيد.

1- مجاهد و قتاده و ابن جريج گويند: منظور از برجها، قصرهاست.

2- سدى و ربيع گويند: منظور برجهايى است كه در آسمان بنا شده باشند.

3- برخى گفته‏اند: منظور برجهاى آسمانى است (كه خورشيد در آنها قرار مى‏گيرد و دوازده‏تاست) 4- جبايى گويد: منظور خانه‏هايى است كه بر حصارهاى مستحكم بنا شده‏اند.

5- ابن عباس گويد: منظور حصارها و قلعه‏هاست.

اين پنج عقيده در باره بروج است. در باره «مشيده» نيز اقوالى است:

1- عكرمه گويد: بمعناى گچكارى شده است 2- ابو عبيده گويد: بمعناى تزيين شده است 3- زجاج گويد: بمعناى مرتفع و بلند است.

وَ إِنْ تُصِبْهُمْ حَسَنَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ اگر: نيكى به آنها برسد، گويند از جانب خداوند است.

در باره كسانى كه اين گفتار از ايشان، نقل شده، اختلاف است:

1- زجاج و فراء گويند: آنها يهود بوده‏اند كه مى‏گفتند: از روزى كه اين مرد بشهر ما وارد شد، مزرعه‏ها و ميوه‏هاى ما دچار نقص شده‏اند. پس مقصود اينست كه اگر به فراوانى نعمت، برسند مى‏گويند: از جانب خداست و اگر دچار قحطى و خشكسالى شوند، مى‏گويند: از شومى محمد (ص) است چنانچه در باره قوم موسى است كه «وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَطَّيَّرُوا بِمُوسى‏ وَ مَنْ مَعَهُ.» (سوره اعراف 131 يعنى اگر چيز ناگوارى بآنها مى‏رسيد. موسى و همراهانش را به فال بد مى‏گرفتند) بلخى و جبايى هم اين مطلب را ذكر كرده‏اند و از حسن و ابن زيد نيز روايت شده است.

2- از ابن عباس و قتاده، روايت شده است كه: آنها عبد اللَّه بن ابى و يارانش بودند كه در روز «احد» از جنگ، تخلف كردند و به آنهايى كه در ميدان جنگ كشته شده بودند: گفتند: «لَوْ كانُوا عِنْدَنا ما ماتُوا وَ ما قُتِلُوا» (سوره عمران 156 يعنى: اگر پيش ما بودند، نمى‏مردند و كشته نمى‏شدند. پس مقصود اين است كه: اگر ظفر و غنيمتى به آنها برسد، گويند: از جانب خداست و اگر ناراحتى و شكستى دامنگيرشان شود، به محمد (ص) گويند: از بدى تدبير تست.

3- برخى گفته‏اند: هم شامل يهود مى‏شود و هم شامل منافقان و همين صحيح‏تر است.

4- برخى هم گفته‏اند: حكايت از حال كسانى است كه ذكر آنها در آيه پيش گذشت و اعتراض مى‏كردند كه: پروردگارا چرا جنگ را بر ما واجب ساختى. بنا بر اين مقصود اين است كه اگر به اينها خيرى برسد، گويند: از جانب خداست.

وَ إِنْ تُصِبْهُمْ سَيِّئَةٌ يَقُولُوا هذِهِ مِنْ عِنْدِكَ: اگر بدى به آنها برسد، گويند: از جانب تست.

ابن عباس و قتاده گويند: «حسنه و سيئه» هر چيزى است كه در آشكار و نهان به انسان برسد و بمعناى سختى و آسايش، نعمت و مصيبت و فراوانى نعمت و قحطى است.

حسن و ابن زيد گويند: منظور از سيئة، كشته شدن و شكست و منظور از حسنه، پيروزى و غنيمت است.

قُلْ كُلٌّ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ: اى محمد (ص) به ايشان بگو: مرگ و زندگى و فراوانى و قحطى همه از جانب خداوند و به قضا و قدر اوست و هيچكس قادر بر رد قضا و قدر او نيست.

او مردم را به اين پيش‏آمدها مبتلا مى‏كند تا به سبب شكر بر نعمت و صبر و بلا در معرض پاداش او قرار گيرند.

فَما لِهؤُلاءِ الْقَوْمِ: شان اين منافقان چيست؟

لا يَكادُونَ يَفْقَهُونَ حَدِيثاً: كه بفهم معناى قرآن نزديك نيستند زيرا بواسطه اعراض از قرآن و كفر، از آن دور شده‏اند.

برخى گفته‏اند: يعنى حقيقت آنچه خداوند خبر مى‏دهد كه همه چيز از جانب اوست، درك نمى‏كنند.

بيان آيه 79

اعراب‏

رسولا: منصوب به «ارسلناك» و ذكر آن براى تاكيد است زيرا خود «ارسلناك» دلالت دارد بر اينكه او رسول است.

شهيدا: تميز. معناى «من» در «من حسنة و من سيئة» بيان معناى «ما» است و اگر مى‏گفت: «ان اصابك من حسنة فمن اللَّه» حرف «من» زايد بود و معنايى نداشت.

مقصود

ما أَصابَكَ مِنْ حَسَنَةٍ فَمِنَ اللَّهِ: هر نيكى كه بتو رسد، از خداست.

1- زجاج گويد: خطاب به پيامبر و منظور امت است.

2- قتاده و جبايى گويند: خطاب به انسان است و منظور از «حسنه» نعمت دين و دنياست كه از خداوند مى‏باشد.

وَ ما أَصابَكَ مِنْ سَيِّئَةٍ فَمِنْ نَفْسِكَ: هر بدى كه به تو رسد، از خود تست.

1- ابن عباس گويد: «حسنه» غنيمت جنگ بدر و «سيئه» شكست روز احد است.

2- ابو مسلم گويد: مقصود اين است كه در جنگ بدر كوشش كردند و از خداوند اطاعت نمودند و خدا به آنها پيروزى داد و در جنگ احد، خداوند را مخالفت كردند و ميان آنها تفرقه افتاد و شكست خوردند.

3- ابو العاليه گويد: حسنه، طاعت و سيئه، معصيت است.

4- ابو العلم گويد: اين آيه، نظير «جَزاءُ سَيِّئَةٍ سَيِّئَةٌ مِثْلُها» است (سوره شورى 40 يعنى جزاى بدى، بدى ديگرى است مثل آن) 5- حسن و جمعى از مفسران گويند: حسنه، نعمت و آسايش و سيئه، قحطى، بيمارى، بلا، سختى‏ها و گرفتاريهايى است كه به سبب معصيتهايى كه مرتكب مى‏شوند، به آنها مى‏رسد. بلاها گاهى از لطف خداوند و گاهى كيفرند. علت اينكه: بلاها را «سيئه» ناميده، تنفر طبع آدمى از آنها و مجاز است و گرنه بلاها كارهايى پسنديده هستند و قبحى ندارند. بنا بر اين منظور اين است كه: صحت و سلامت و رزق و همه نعمتهاى دينى و دنيوى كه بتو مى‏رسند، از خدا هستند و محنتها و سختيها و دردها و مصيبتهايى كه بر اثر گناهانى كه مرتكب شده‏اى بتو مى‏رسند از خودت هستند. چنان كه مى‏فرمايد:

«وَ ما أَصابَكُمْ مِنْ مُصِيبَةٍ فَبِما كَسَبَتْ أَيْدِيكُمْ» (سوره شورى 30 يعنى مصيبتهايى كه به شما مى‏رسند، نتيجه كردار شماست) و «فَمِنْ نَفْسِكَ» يعنى «فبذنبك» (بگناه توست) ابو القاسم بلخى آيه را اينطور تفسير مى‏كند: هر مصيبتى كه به انسان مكلف برسد، كفاره گناه صغيره يا كيفر گناه كبيره يا تنبيهى است كه بواسطه قصورى از او، دامنگيرش مى‏شود. پيامبر گرامى فرمود: هر خراشى كه بوسيله خارى پيش آيد و هر پاره‏شدن رگى و هر لغزش پايى از گناه است و آنچه خداوند عفو مى‏كند، بيشتر است» برخى گفته‏اند: «فَمِنْ نَفْسِكَ» يعنى «من فعلك» (از كردار تست).

على بن عيسى گويد: آيه دلالت دارد بر اينكه خداوند رنجى متوجه انسان نمى‏سازد مگر از راه لطف يا كيفر، زيرا مصيبتها هر گاه همگى بر اثر گناه انسان باشند، يا كيفرند يا جنبه تاديبى دارند.

وَ أَرْسَلْناكَ لِلنَّاسِ رَسُولًا: و تو را براى مردم بعنوان پيامبرى فرستاديم و اين خود حسنه‏اى است و مخالفت تو سيئه و زشت خواهد بود و خداوند براى شهادت، كافى است.

در معناى اتصال اين جمله به سابق گفته شده است كه: هر چه به آنها برسد از شومى گناهان ايشان است و تو پيامبرى هستى كه طاعتت طاعت خدا و معصيتت، معصيت خداست. بتو نبايد فال بد زده شود چه همه نيكى‏ها در تست.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ شَهِيداً: خداوند براى شهادت بر رسالت تو كافى است. برخى گفته‏اند:

يعنى خداوند براى شهادت بر نيك و بد بندگان كافى است، بنا بر اين، هدف جمله، اين است كه مردم را به نيكى راغب سازد و از بدى بترساند.

[سوره النساء (4): آيات 80 تا 81]

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً (80) وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلاً (81)

ترجمه‏

هر كه پيامبر را اطاعت كند، خدا را اطاعت كرده است و هر كه روى گردان شود، ترا حافظ و نگهبان، بر ايشان نفرستاده‏ايم و مى‏گويند: اطاعت مى‏كنيم و چون از پيش تو مى‏روند، گروهى از آنان غير از آنچه تو مى‏گويى در موقع شب مى‏انديشند و خداوند انديشه شبانه آنها را مى‏نويسد، پس از ايشان اعراض و بر خدا توكل كن و خداوند براى اعتماد جستن به او كافى است.

بيان آيه 80 و 81

قرائت‏

ابو عمرو و حمزه «بيت طائفة» را به ادغام تاء در طاء خوانده و ديگران تاء را ظاهر كرده‏اند. ادغام تاء در طاء نيكوست، زيرا هر دو از يك ناحيه ادا مى‏شوند. لكن ادغام طاء در تاء صحيح نيست زيرا طاء در موقع تلفظ، غليظتر و با اطباق بيشترى ادا مى‏شود. پس همانطورى كه ادغام حروف كم صداتر در حروف پر صداتر نيكوست، عكس آن نيز ناپسند است. كسانى كه اين دو حروف را در يكديگر ادغام نكرده‏اند، بخاطر جدايى آنها و اختلاف مخرج آنهاست.

لغت‏

مبرد گويد: تبييت، يعنى تدبير چيزى در شب، عبيدة بن هشام گويد:

اتونى فلم ارض ما بيتوا             و كانوا أتونى لامر نكر

يعنى پيش من آمدند و من از آنچه شبانه تدبير كرده بودند راضى نشدم و آنها براى امر ناپسندى پيش من آمده بودند و بيوت: چيزى است كه صاحب آن براى آن بيتوته كند و تبييت: آمدن دشمن در شب. بنا بر اين اصل معناى تبييت احكام چيزى است در شب.

اعراب‏

فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً: جواب جزاء است به تقدير: «و من تولى فليس عليك باس لانك لم ترسل عليهم حفيظا» طاعة: مبتداست و خبر آن محذوف است يا خبرى است كه مبتداى آن حذف شده يعنى: «عندنا طاعة» يا «امرنا طاعة» اگر به تقدير: «تطيع طاعة» منصوب شود جايز است.

مقصود

سپس خداوند مردم را بطاعت پيامبر ترغيب كرده، مى‏فرمايد:

مَنْ يُطِعِ الرَّسُولَ فَقَدْ أَطاعَ اللَّهَ: هر كس طاعت پيامبر كند، طاعت خدا كرده است، زيرا اگر چه بواسطه اينكه با اراده پيامبر موافقت كرده، طاعت پيامبر كرده است، لكن در حقيقت اطاعت خدا كرده، زيرا مطابق امر و اراده اوست. البته يك امر از دو امر نيست چنان كه يك فعل از دو فاعل نيست.

وَ مَنْ تَوَلَّى: هر كس اعراض كند و اطاعت نكند.

فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفِيظاً: ابن زيد گويد: يعنى ترا نفرستاده‏ايم كه آنها را از اعراض حفظ كنى و با سلام مجبور سازى وى گويد: بنا بر اين، بايد اين مطلب مربوط به آغاز بعثت پيامبر باشد، چنان كه در جاى ديگر مى‏فرمايد: «إِنْ عَلَيْكَ إِلَّا الْبَلاغُ» (سوره شورى 48 يعنى تنها بر تو رسانيدن است) سپس بعداً امر بجهاد مى‏كند.

برخى گفته‏اند: يعنى ترا نفرستاده‏ايم كه آنها را از ارتكاب معصيت حفظ كنى.

اين آيه، خاطر پيامبر را نسبت به روى‏گردان بودن مردم، تسلى مى‏دهد و در عين حال شان پيامبر را بزرگ شمرده، مى‏گويد: طاعت او طاعت خداست.

پس از آن اين مطلب را بيان مى‏كند كه منافقان، بظاهر مطيع و بباطن عاصى هستند، ميفرمايد:

وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ: حسن و سدى و ضحاك گويند: يعنى منافقين مى‏گويند: روش ما طاعت است.

برخى گفته‏اند: منظور مسلمانان است كه از آنها حكايت كرد كه از مردم مثل خدا يا شديدتر، مى‏ترسند و اكنون از آنها حكايت مى‏كند كه مى‏گويند: امر ترا اطاعت مى‏كنيم.

فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذِي تَقُولُ: حسن و قتاده گويند: يعنى هر گاه پيش از تو مى‏روند، شما را تكذيب مى‏كنند و شبها چيزهايى غير از آنچه شما مى‏گوييد، در پيش مى‏گيرند و مى‏انديشند.

ابن عباس و قتاده و سدى گويند: يعنى در شب آنچه گفته‏اند تغيير مى‏دهند چه در دل تصميم داشته‏اند كه از اوامر و نواهى تو سرپيچى كنند.

ابو عبيده و قتيبى گويند: يعنى شبها بر خلاف آنچه روزها بتو مى‏گويند و اظهار مى‏دارند، مى‏انديشند.

وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ: و خداوند تدبيرهاى خائنانه ايشان را در لوح محفوظ، ثبت مى‏كند تا آنها را كيفر دهد.

زجاج گويد: يعنى آنها را مى‏نويسد تا در قرآن بر تو نازل سازد.

فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ: دستور مى‏دهد كه پيامبر از آنها اعراض كند و به آنها كارى نداشته باشد و كار آنها را مخفى و پوشيده بدارد تا اسلام، استقرار يابد.

وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ: و كار خود را بخدا واگذار و به او اعتماد كن.

وَ كَفى‏ بِاللَّهِ وَكِيلًا: خداوند براى حفظ تدبيرى كه به او واگذار مى‏كنى، كافى است‏.

 

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb