S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
جزء پنجم

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

 

 

 

[سوره النساء (4): آيه 91]

سَتَجِدُونَ آخَرِينَ يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ كُلَّما رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيها فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ وَ يُلْقُوا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ وَ يَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ فَخُذُوهُمْ وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ وَ أُولئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً مُبِيناً (91)

ترجمه‏

بزودى مردم منافق ديگرى مى‏يابيد كه مى‏خواهند از شما و قوم خود ايمن بمانند و هر گاه بسوى فتنه شرك، دعوت مى‏شوند، اجابت مى‏كنند و باز مى‏گردند. پس اگر جنگ باشد كناره‏گيرى نكنند و با شما در صلح و صفا نباشند و از شما دست برندارند، آنان را بگيريد و هر جا يافتيد، بكشيد و براى شما نسبت به ايشان تسلطى آشكار قرار داده‏ايم.

بيان آيه 91

شان نزول‏

در اينكه منظور از اين آيه چه كسانى هستند، اختلاف شده است:

1- ابن عباس و مجاهد گويند: اين آيه در باره كسانى نازل شده است كه نزد پيامبر مى‏آمدند و از روى ريا باو سلام مى‏دادند، سپس نزد قريش مى‏رفتند و در برابر بتها تعظيم مى‏كردند. منظورشان اين بود كه از هر دو طرف- از مسلمانان و از قوم خود- ايمن باشند. خداوند رفتار آنها را ناپسند شمرد.

2- سدى گويد: آيه در باره نعيم بن مسعود اشجعى كه ميان پيامبر و مشركين، مطالب را نقل مى‏كرد، نازل شده است.

3- از امام صادق (ع) روايت شده است كه: آيه در باره عيينة بن حصن فزارى نازل شد. او پس از آنكه بلادشان دچار خشكسالى و قحطى گرديد، خدمت پيامبر آمد و پيشنهاد كرد كه در يك نخلستان بماند و پيامبر كارى به كارش نداشته باشد. او منافقى ملعون بود كه پيامبر وى را احمقى ناميد كه در ميان كسان خود، مطاع و مورد احترام است.

مقصود

اكنون خداوند بشرح حال طايفه ديگرى از منافقان مى‏پردازد و مى‏فرمايد:

سَتَجِدُونَ آخَرِينَ: بزودى مردمان ديگرى غير از آنان كه قبلا وصف كردم، مى‏يابيد.

يُرِيدُونَ أَنْ يَأْمَنُوكُمْ: كه مى‏خواهند از شما ايمن بمانند، از اينرو اظهار اسلام، مى‏كنند.

وَ يَأْمَنُوا قَوْمَهُمْ: و مى‏خواهند از قوم خود ايمن بمانند، از اينرو با آنان نيز اظهار موافقت و هم دينى مى‏كنند.

كُلَّما رُدُّوا إِلَى الْفِتْنَةِ أُرْكِسُوا فِيها: هر گاه به سوى كفر، دعوت شوند، اجابت مى‏كنند و به آن باز مى‏گردند. منظور از فتنه، در اينجا ترك است. لكن در لغت، اين كلمه به معناى آزمايش است. كلمه «اركاس» بمعناى رد و بازگشت است.

زجاج گويد: «أُرْكِسُوا فِيها» يعنى برمى‏گردند به پيمان خود. بنا بر اين منظور اين است كه: هر گاه در معرض آزمايش قرار مى‏گيرند كه بكفر بازگردند، باز مى‏گردند.

فَإِنْ لَمْ يَعْتَزِلُوكُمْ: اى مؤمنان، آنان كه مى‏خواهند از شما و قوم ايمن بمانند، اگر از جنگ با شما كناره‏گيرى نكنند.

وَ يُلْقُوا إِلَيْكُمُ السَّلَمَ وَ يَكُفُّوا أَيْدِيَهُمْ: و با شما در صلح و صفا نمانند و از جنگ با شما دست برندارند.

فَخُذُوهُمْ: ايشان را بگيريد و اسير كنيد.

وَ اقْتُلُوهُمْ حَيْثُ ثَقِفْتُمُوهُمْ: و هر جا آنها را بچنگ آوريد، بكشيد.

وَ أُولئِكُمْ جَعَلْنا لَكُمْ عَلَيْهِمْ سُلْطاناً مُبِيناً: آنان كسانى هستند كه براى شما در برابر ايشان، برهان آشكار قرار داده‏ايم، و بقولى يعنى براى شما نسبت بجنگ با ايشان، عذرى آشكار قرار داده‏ايم. علت اينكه: دليل و برهان را «سلطان» ناميده‏اند آنست كه انسان بوسيله آن بر مخالف، غالب مى‏شود، همانطورى كه بوسيله قدرت و تسلط، بر مخالف فايق مى‏آيد.

[سوره النساء (4): آيه 92]

وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلاَّ خَطَأً وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ إِلاَّ أَنْ يَصَّدَّقُوا فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً (92)

ترجمه‏

براى هيچ مؤمنى مباح نيست كه مؤمنى را بكشد، مگر از روى خطا. و كسى كه مومنى را از روى خطا بكشد، بر اوست آزاد كردن يك برده مؤمن و ديه‏اى كه به بازماندگان او تسليم مى‏شود، مگر اينكه صدقه دهند و نگيرند. پس اگر مقتول از مردى باشد كه با شما دشمنند و مؤمن باشد، بر قاتل تنها آزاد كردن برده‏اى مؤمن است و اگر مقتول از مردمى باشد كه ميان شما و ايشان پيمانى است، بر قاتل ديه‏ايست كه به بستگان مقتول تسليم مى‏شود و آزاد كردن برده‏اى مؤمن. كسى كه برده را نيابد، بايد دو ماه پى در پى روزه بگيرد، تا خداوند توبه را بپذيرد و خداوند دانا و حكيم است.

بيان آيه 92

لغت‏

خطا: كار نادرست. صورتهاى ديگر آن: «خطاء و خطا و خطاه» (به سكون تاء در دو تاى اخير) مى‏باشد. خاطئه: گناه.

تحرير: آزاد كردن بردگان.

اعراب‏

الا خطاً: نحويان محقق به اتفاق مى‏گويند: اين استثنا منقطع است يعنى:

هيچ مؤمنى نبايد مؤمنى را بكشد، مگر اينكه خطا كند. مثل اين شعر:

من البيض لم تظعن بعيدا و لم تطأ             على الارض الاريط برد مرجل‏

يعنى از ... به جاى دورى نرفت و بر زمين گام ننهاد مگر بر برد نازك و صورت دار.

بديهى است كه: برد نازك و ... از زمين نيست تا استثناء متصل باشد. در سوره بقره ذيل آيه: «إِلَّا الَّذِينَ ظَلَمُوا مِنْهُمْ ...» (آيه 150) نيز از نظير اين مطلب گفتگو كرده‏ايم.

برخى گفته‏اند: اين استثنا متصل است و مقصود اين است كه: نبايد مؤمنى مؤمنى را عمدا بكشد و اگر عمداً او را كشت، مؤمن نيست، زيرا اين عمل او را از ايمان خارج مى‏سازد. سپس مى‏گويد: «الا خطأً» يعنى اگر از روى خطا او را بكشد، از ايمان خارج نمى‏شود.

فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ: مبتداست و خبر آن محذوف است، زيرا كلام بر آن دلالت دارد.

إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا، در محل نصب است: يعنى: «عليه ذلك الا ان يصدقوا» و «ان يصدقوا» تاويل بمصدر برده مى‏شود و حال است اصل: «يصدقوا» «يتصدقوا» است كه تاء در صاد ادغام شده است زيرا مخرج آنها بيكديگر نزديك است. برخى گفته‏اند: در قرائت ابى، «الا ان يتصدقوا» آمده است.

تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ: مفعول لاجله، يعنى روزه را بخاطر توبه بگيرند و برخى گفته‏اند يعنى تاب اللَّه بذلك عليكم توبة و بنا بر اين مصدرى است نظير «كِتابَ اللَّهِ عَلَيْكُمْ كه ذكر آن گذشت.

شان نزول‏

مجاهد و عكرمه و سدى گويند: اين آيه در باره عياش بن ابى ربيعه مخزومى برادر مادرى ابو جهل نازل شد، زيرا وى اسلام آورد و پس از اسلامش، حارث بن- يزيد بن انسه عامرى را كه مردى مسلمان بود و قاتل از مسلمانى او بى‏خبر بود، بقتل رسانيد. گفته‏اند: وى بعد از هجرت، در حره او را بكشت. حارث براى جلوگيرى عياش از هجرت، زياد سختگيرى مى‏كرد و او را شكنجه مى‏داد.

ابن زيد مى‏گويد: آيه در باره ابو الدرداء نازل شد. وى در سريه‏اى بود و براى مقصودى به ناحيه‏اى رفت، در آنجا مردى از دشمن ملاقات كرد كه همراه گوسفندان خود بود و با شمشير به او حمله كرد. وى گفت «لا اله الا اللَّه» ولى ابو الدرداء اعتنايى نكرد و او را بكشت و گوسفندانش را بغنيمت آورد. سپس پيش خود احساس ناراحتى كرد و خدمت پيامبر آمد و ماجرا را شرح داد. پيامبر فرمود: با اينكه به زبان اظهار ديندارى كرد، چرا او را تصديق نكردى و او را كشتى؟ عرض كرد: بايد چه كنم، يا رسول اللَّه؟! فرمود: با گوينده:

«لا اله الا اللَّه»

چه مى‏توان كرد؟ ابو الدرداء گفت:

آرزو كردم كه آن روز، روز آغاز ايمانم بود. از اينرو اين آيه نازل گرديد.

مقصود

وَ ما كانَ لِمُؤْمِنٍ أَنْ يَقْتُلَ مُؤْمِناً إِلَّا خَطَأً: خداوند براى هيچ مؤمنى مباح نكرده و به او اجازه نداده است كه مؤمنى را بكشد. مگر اينكه از روى خطا باشد. اين معنى از قتاده و خبر اوست.

برخى گفته‏اند: يعنى همانطورى كه اكنون حق كشتن مؤمن را ندارد، قبلا هم حق نداشت، مگر اينكه قتل از روى خطا باشد.

برخى گفته‏اند: يعنى مومنى مؤمنى را نمى‏كشد مگر از روى خطا. به تقدير:

«ما كان مؤمن ان يقتل مؤمنا ...» نظير: «ما كانَ لِلَّهِ أَنْ يَتَّخِذَ مِنْ وَلَدٍ ...» (سوره مريم 35 يعنى نيست كه خداوند فرزند بگيرد به تقدير ما كان اللَّه ان يتخذ ولدا) و نظير: «ما كانَ لَكُمْ أَنْ تُنْبِتُوا شَجَرَها» (سوره نمل 60) به تقدير: ما كنتم لتنبتوا شجرها (يعنى: روياندن درخت آن كار شما نبود) علت اينكه: اين جمله‏ها را اينطور معنى مى‏كنيم، اين است كه خداوند را امرى و نهيى نتوان كرد و همچنين رويانيدن درخت، از قدرت انسان خارج است و نشايد كه از چيز غير مقدور نهى كرد. بنا بر اين استثناء در آيه مورد بحث، متصل خواهد بود.

كسى كه استثناء را منقطع مى‏داند، گويد: كلام، پيش از استثناء به پايان رسيده و بعد گفته شده است. اگر قتل از روى خطا باشد حكم آن چنين است. علت اينكه «الا خطا» را از حقيقت استثناء خارج مى‏سازيم اين است كه اگر استثناى حقيقى باشد معناى آن امر بقتل خطا يا اباحه آن خواهد بود و امر يا اباحه قتلى خطاى روا نيست.

خطا اين است كه انسان كارى را بر خلاف قصد و نيت خود انجام دهد. مثل اينكه تيرى بسوى هدفى يا شكارى بياندازد و بانسانى اصابت كند و او را بكشد. يا انسانى را بخيال اينكه كافر است، بقتل رساند، چنان كه عياش بن ابى ربيعه و ابو الدرداء بهمين خيال مرتكب قتل مسلمان شده بودند.

وَ مَنْ قَتَلَ مُؤْمِناً خَطَأً فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ: كسى كه مومنى را از روى خطا بكشد كفاره‏اش آزاد كردن يك برده با ايمان است كه بالغ شده و اهل نماز و روزه باشد و اين حقى است از براى خداوند. بنا بر اين آزاد كردن طفل و كافر، كافى نيست. چنان كه ابن عباس و شعبى و ابراهيم و حسن و قتاده گفته‏اند. عطا گويد: آزاد كردن برده‏اى كه بر اسلام زاده باشد- خواه كبير باشد خواه صغير- جايز است. لكن نظر اول قويتر است زيرا لفظ «مؤمن» را جز بر فرد بالغى كه پايبند انجام فرايض باشد، نتوان اطلاق كرد. جز اينكه طفلى كه در خانواده مومن زاده شود، محكوم به ايمان است.

وَ دِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ: و بر قاتل خطاكار يا بر عاقله او خونبهايى است كه بايد به بازماندگان مقتول تسليم شود «مسلمة» چيزى است كه بطور كامل به آنها تسليم مى‏شود و آنها مانند ميراث، ميان خود تقسيم مى‏كنند.

إِلَّا أَنْ يَصَّدَّقُوا: مگر اينكه بازماندگان مقتول خونبها را بقاتل و عاقله‏اش صدقه كند و بآنها واگذارند.

فَإِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ عَدُوٍّ لَكُمْ وَ هُوَ مُؤْمِنٌ فَتَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ: اگر مقتول از جمله مردمى باشد كه با شما دشمنى دارند و او اهل ايمان است و آن مردم با شما سر جنگ دارند و قاتل نداند كه او اهل ايمان است و بگمان اينكه مشرك است، او را بقتل رساند، بر ذمه قاتل خونبها نيست، بلكه بايد يك برده مؤمن بعنوان كفاره آزاد سازد. چنان كه ابن عباس گويد.

ابن عباس در روايت ديگر و ابراهيم و قتاده و سدى و ابن زيد گويند: يعنى هر گاه مقتول در زمره مردمى باشد كه دشمن مسلمانانند و او در ميان ايشان باشد و مهاجرت نكرده باشد، پس اگر كسى او را بكشد، ديه بر ذمه او نيست و تنها بايد برده مؤمن را آزاد سازد، زيرا خونبها ميراث است و بستگان مقتول بخاطر اينكه كافرند، از او ارث نمى‏برند.

وَ إِنْ كانَ مِنْ قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَ بَيْنَهُمْ مِيثاقٌ فَدِيَةٌ مُسَلَّمَةٌ إِلى‏ أَهْلِهِ وَ تَحْرِيرُ رَقَبَةٍ مُؤْمِنَةٍ:

و اگر مقتول از مردمى باشد كه ميان شما و ايشان پيمانى است و آنها با شما سر جنگ ندارند، بر عاقله قاتل لازم است كه خونبهاى او را به بازماندگانش بدهد و بر قاتل است بخاطر قتل، برده مومنى را بعنوان كفاره آزاد سازد. از امام صادق (ع) نيز همين طور روايت شده است.

صفت مقتول‏

در باره اينكه آيا اين مقتول بايد مؤمن باشد يا نباشد، اختلاف كرده‏اند: 1- ابن عباس و زهرى و شعبى و ابراهيم نخعى و قتاده و ابن زيد گويند: مقتول كافر است، لكن قاتل بايد بدين او احترام كند، بخاطر عهدى كه در ميان ايشان است 2- حسن و ابراهيم گويند: مقتول مؤمن است، لكن قاتل ديه او را به بستگان مشرك او مى‏دهد زيرا ايشان با مسلمانان هم پيمانند. اصحاب ما نيز همين طور روايت كرده‏اند، جز اينكه گفته‏اند: ديه را بايد به بستگان مسلمان او بدهد، نه بستگان كافر. كلمه ميثاق در آيه شريفه، شامل پيمان و ذمه هر دو مى‏شود (بنا بر اين چه مقتول از قومى مشرك و هم پيمان با مسلمين باشد و چه از اهل كتاب كه با مسلمين جنگى ندارند و با آنها در صلح و آشتى بوده، جزيه مى‏پردازند، باشد) فَمَنْ لَمْ يَجِدْ فَصِيامُ شَهْرَيْنِ مُتَتابِعَيْنِ: كسى كه نتواند بنده را آزاد كند، يعنى دسترسى به بنده و قيمت آن نداشته باشد، بايد دو ماه پى در پى روزه بگيرد.

تَوْبَةً مِنَ اللَّهِ: براى اينكه خداوند بوسيله اينروزه، توبه شما را بپذيرد كه توبه پذيرى از جانب خداست. برخى گفته‏اند مقصود از توبه، در اينجا تخفيف است، زيرا خداوند تجويز كرده است كه قاتل از آزاد كردن برده، به روزه عدول كند و اين تخفيفى است براى قاتل. نظير اين آيه: «عَلِمَ أَنْ لَنْ تُحْصُوهُ فَتابَ عَلَيْكُمْ ...» (سوره مزمل 30 يعنى دانست كه احصاء نمى‏كنيد آن را، از اينرو به شما تخفيف داد) وَ كانَ اللَّهُ عَلِيماً حَكِيماً: خداوند داناى بهر چيز و اوامر و نواهيش از روى حكمت است.

مقدار ديه‏

ديه واجب، در صورتى كه عاقله داراى شتر باشد، بدون خلاف، صد شتر است تنها در باره سن شتران اختلاف كرده‏اند: برخى گفته‏اند: بايد چهار نوع شتر بدهد.

بيست عدد ماده شترى كه يك سال آن تمام و وارد در دو سال شده باشند و بيست عدد شتر نر كه دو سال آن تمام و وارد در سه سال شده باشند و سى عدد ماده شتر كه دو سال آن تمام و داخل در سه سال شده باشند و سى عدد ماده شترى كه سه سال آن تمام و وارد در سال چهارم شده باشند. اين قول از عثمان و زيد بن ثابت روايت شده و اصحاب ما نيز روايت كرده‏اند. همچنين در روايات ما نقل شده است كه: بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال دوم شده باشند و بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال سوم شده باشند و بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال چهارم شده باشند و بيست و پنج ماده شتر كه داخل در سال پنجم شده باشند. حسن و شعبى نيز چنين گفته‏اند. ابن مسعود و ابن عباس و زهرى و ثورى و شافعى گويند: بايد پنج نوع شتر بدهد: 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال چهارم شده‏اند و 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال پنجم شده‏اند و 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال دوم شده باشند و 20 عدد شتر نر كه داخل در سال سوم شده باشند و 20 عدد ماده شتر كه داخل در سال دوم شده باشند. ابو حنيفه نيز همين طور گويد، جز اينكه بجاى 20 شتر نر پا در سه سال، 20 شتر نر پا در دو سال گذاشته است. عقيده نخعى نيز همين است و از ابن مسعود نيز روايت شده است. طبرى گويد: اين روايات با هم در يك رديف و متعارض هستند و بهتر تخيير است. اما ديه طلا يكهزار دينار است و ديه نقره، ده هزار درهم است و همين صحيحتر است و بقولى دوازده هزار درهم است. اين ديه را بايد ظرف مدت سه سال پرداخت. اگر ما باشيم و ظاهر آيه گوييم: ديه قتل خطا بر قاتل است. لكن از سنت رسول و اجماع، استفاده مى‏كنيم كه بر عاقله است و عاقله، برادران، برادرزادگان، عموها و عموزادگان و عموهاى پدر و فرزندان ايشان و آزاد كنندگان مى‏باشند. عقيده شافعى نيز همين است. ابو حنيفه گويد: پسر و پدر نيز جزء عاقله محسوب مى‏شوند.

ابن مسعود از پيامبر روايت كرده است كه پدر و پسر بجرم و خطاى يكديگر، مؤاخذه نمى‏شوند. اينكه ديه بر عاقله است، حكمى است بر طبق مصلحت شرع و كيفرى نيست كه دامنگير عاقله شود تا گفته شود كه عاقله چه گناهى دارند كه ديه بپردازند؟! برخى گفته‏اند: اينكه بايد عاقله ديه را بدهند، از راه مواسات و تعاون است‏.

نظم آيه‏

خداوند كفار را ذكر كرد و فرمان بقتل آنها داد، سپس كسانى را ذكر كرد كه با مسلمانان عهد و پيمانى دارند و از كشتن آنها منع كرد، سپس منافقان را ياد و حكم قتلشان را بيان كرد، سپس در باره قتل مؤمن سخن گفت و بدنبال آن احكام قتل مؤمن از قبيل لزوم ديه و غير آن را بيان فرمود.

[سوره النساء (4): آيات 93 تا 94]

وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً (93) يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُوا إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً (94)

ترجمه‏

و كسى كه مومنى را عمداً بكشد، جزايش جهنم و در آنجا مخد خواهد بود و- خداوند بر او غضب و لعنت مى‏كند و برايش عذابى بزرگ مهيا مى‏سازد.

اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد، هنگامى كه در راه خدا به سفر جنگى مى‏رويد، آرامش داشته باشيد و عجله مكنيد و بكسى كه بسوى شما سلام مى‏دهد، مگوييد: مؤمن نيستى در حالى كه مال و منافع فناپذير دنيا را طلب مى‏كنيد زيرا نزد خداوند منافع و غنيمت‏هاى بسيار است. شما نيز از پيش مثل ايشان بوديد پس خداوند بر شما منت گذاشت پس دقت و تامل كنيد كه خداوند بكردار شما آگاه است.

بيان آيه 93

شان نزول‏

اين آيه در باره مقيس بن صبابه كنانى نازل شده است. وى برادر خود هشام را در طايفه بنى النجار كشته يافت و جريان را بعرض پيامبر رسانيد پيامبر گرامى قيس بن هلال فهرى را با او فرستاد و بوسيله او براى طايفه مذكور پيغام فرستاد كه اگر قاتل او را مى‏شناسند، تسليم مقيس كنند تا از او انتقام بگيرد و اگر نمى‏شناسند، خونبهاى او را بپردازند، فهرى پيام را ابلاغ كرد و آنها خونبهاى مقتول را پرداختند. هنگامى كه با فهرى مراجعت مى‏كردند، شيطان او را وسوسه كرد و به او گفت: كارى نكردى خونبهاى برادرت را گرفتى و اين ننگى است براى تو. اين شخص كه همراه تست بكش تا در برابر يك انسان انسانى كشته شده و خونبها هم براى تو سودى اضافى باشد از اينرو سنگى به او پرتاب كرد و او را بكشت و با حالت كفر بمكه رفت و چنين گفت:

قتلت به فهرا و حملت عقله             سراه بنى النجار ارباب فارع‏

فادركت ثارى و اضطجعت موسدا             و كنت الى الاوثان اول راجع‏

يعنى در مقابل قتل برادرم قيس بن هلال فهرى را بكشتم و خونبهاى او را بگردن بزرگان طايفه بنى النجار، كه صاحبان حصارى محكم هستند بگذاردم بنا بر اين بخونم رسيدم و بر بسترم بيارميدم و اولين بازگردنده بسوى بتها هستم.

پيامبر فرمود: نه در حل او را ايمن خواهم گذاشت، نه در حرم، از اينرو وى در روز فتح مكه بقتل رسيد. اين مطلب را ضحاك و گروهى از مفسران روايت كرده‏اند

مقصود

خداوند متعال، در آيه پيش قتل خطا و حكم آن را بيان فرمود، در اين آيه، حكم قتل عمد را بيان كرده، مى‏فرمايد:

وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً: كسى كه مؤمنى را از روى قصد و علم به اينكه او- مومن و قتلش حرام و خونش مصون است، بكشد. عكرمه و ابن جريج و جماعتى گويند يعنى مومنى را بكشد در حالى كه قتلش را حلال بشمارد، برخى گفته‏اند: يعنى مومنى را بر دينش بكشد. اين معنى را عياش باسناد خود از امام صادق ع نقل كرده است.

فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها: كيفرش جهنم و در آنجا مخلد و جاودانى است.

وَ غَضِبَ اللَّهُ عَلَيْهِ وَ لَعَنَهُ: و خداوند بعنوان عقوبت، او را از خير، دور و مطرود مى‏سازد.

وَ أَعَدَّ لَهُ عَذاباً عَظِيماً: و براى او عذابى بزرگ، مهيا كرده است.

معناى قتل عمد

ظاهراً معناى قتل عمد اين است كه انسان قصد كند قتل ديگرى را بوسيله چيزهايى كه عادة براى قتل بكار مى‏رود و او را بوسيله سلاح يا سم يا سوزانيدن يا غرق كردن يا بوسيله چند چوب و سنگ، بكشد زيرا همه اينها قتل عمدى است و موجب قصاص مى‏شود. ابراهيم و شافعى و اصحابش نيز بر همين عقيده‏اند. گروهى گويند:

قتل عمد، تنها بوسيله آهن صورت پذير است. سعيد بن مسيب و طاووس و ابو حنيفه و اصحابش نيز بر همين عقيده‏اند.

اما قتل شبه عمد، اين است كه با چوب يا چيز ديگر كه عادة براى كشتن بكار نمى‏روند و معمولا موجب مرگ افراد نمى‏شوند كسى را بزنند و بميرد. اين نوع قتل، خونبهايى خشونت آميز دارد زيرا بر خلاف قتل خطا كه ديه آن بر عاقله قاتل بود، در اينجا ديه را از خود قاتل، مى‏گيرند.

كيفر قتل عمد

در اين آيه، تهديدى بس شديد، نسبت بكسى است كه مؤمنى را عمداً به قتل رساند. بمقتضاى اين آيه شريفه، قتل مؤمن حرام است و در باره آن سختگيرى مى‏شود.

گروهى از تابعين گويند: آيه ملايمت آميز: إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ (سوره نساء آيه 48) بدنبال اين آيه خشونت آميز:

«وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً مُتَعَمِّداً ...» نازل شده است.

ابو مجلز در باره «فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ خالِداً فِيها» گويد: مقصود اين است كه اگر خداوند، قاتل را مجازات كند، مجازاتش خلود در جهنم مى‏باشد. از ابو صالح نيز همين طور روايت شده است. عياشى نيز به اسناد خود از امام صادق (ع) چنين نقل كرده است. از پيامبر گرامى (ص) نيز روايت شده است كه فرمود: «جزايش همان است، اگر خداوند، مجازاتش كند.)

عاصم بن ابى النجود از ابن عباس در باره. «فَجَزاؤُهُ جَهَنَّمُ» نقل كرده است كه وى گفت:

(جزاى قاتل همين است، خداوند اگر بخواهد عذابش كند و اگر بخواهد او را بيامرزد.

از ابو صالح و بكر بن عبد اللَّه روايت شده است كه: همانطورى كه انسان كسى را از مخالفت امر خود مى‏ترساند و مى‏گويد: اگر مخالفت كردى، جزايت، كشتن و زدن است و اگر پس از مخالفت، او را مجازات معاف داشت، دروغى نگفته است، آيه نيز چنين است.

ابو على جبايى اعتراض كرده است كه: آنچه انجام داده نشود، كيفر شمرده نمى‏شود. مثلا هر گاه، مزدورى مستحق اجرت باشد، پولى كه نزد صاحب كار است، پاداش عمل او شمرده نمى‏شود. لكن اين اعتراض بى‏جاست، زيرا جزا عبارت از استحقاق شخص نسبت به آن است، اعم از اينكه جزا بمرحله عمل برسد يا نرسد، از اينرو گفته مى‏شود:

جزاى نيكوكار، نيكى و جزاى بدكار، بدى است، اگر چه نيكوكار و بدكارى معين نشده باشند. تا چه رسد به اينكه گفته شود كه جزاى نيكى و بدى بمرحله عمل رسيده يا نرسيده است و گفته مى‏شود كه براى قاتل، اگر مرتكب قتل شود، چنين جزايى است پس جهنم، جزاى قتل است. علت اينكه به پول گفته نمى‏شود كه جزاى مزدور است، بخاطر اينست كه مزدور، پول معينى را در ذمه صاحب كار، مستحق نيست، بلكه پول كلى و نامعين، مستحق است و صاحب كار مى‏تواند هر پولى كه بخواهد به او بدهد.

خلود در جهنم و معاصى كبيره‏

برخى به اين آيه استدلال كرده‏اند به اينكه: شخصى كه مرتكب گناه كبيره شود، ناگزير در جهنم، مخلد خواهد بود. گوييم: ترديدى نيست كه شخصى كه هيچ ثوابى ندارد- يعنى كافر- و كسى كه مؤمنى را در حالى كه خونش را حلال مى‏شمارد يا بخاطر ايمانش، بكشد در جهنم مخلد خواهد بود زيرا صفت آنهايى كه براى ابد در جهنم هستند، همين است و مؤيد آن روايتى است كه در باره سبب نزول آيه، ذكر شد و همچنين گفتار ائمه (ع) نيز مطلب را تاييد مى‏كند. سپس ما موافقت كرده‏ايم بر اينكه آيه مخصوص كسى است كه توبه نكند و تائب از عموم آيه خارج است. اما روايتى كه از ابن عباس نقل شده و ابن مسعود و زيد بن ثابت نيز همان عقيده‏اند كه «براى قاتل مؤمن، توبه نيست، مگر اينكه او را در حال شرك بكشد سپس اسلام آورد و توبه كند» بهتر اين است كه سخن ايشان را حمل كنيم بر اينكه نظرشان سختگيرى در باره قتل بوده است. چنان كه از سفيان ثورى روايت شده است كه از توبه قاتل سؤال شد، گفت: هر گاه از اهل علم سؤال كنند، مى‏گويند: توبه ندارد. لكن هر گاه كسى مبتلا به قتل مؤمن شد، به او مى‏گويند: توبه كن. واحدى از ابن عباس نقل مى‏كند كه مردى از او پرسيد: آيا قاتل مؤمن، توبه دارد؟ گفت: نه، ديگرى از او سؤال كرد: قاتل مؤمن توبه دارد؟ گفت آرى. علت اين اختلاف را از او پرسيدند.

گفت: اولى مرتكب قتل نشده بود، لذا به او گفتم: توبه ندارد و دومى مرتكب قتل شده بود، لذا باو گفتم: توبه دارد تا اولى مرتكب قتل نشود و دومى بهلاكت نيفتد.

اينكه برخى از اصحاب ما گفته‏اند: قاتل مؤمن، توفيق توبه نمى‏يابد، با گفته ما منافاتى ندارد، زيرا اين قول اگر صحيح باشد، معناى آن اين است كه قاتل توبه نمى‏كند. اما اگر توبه كند، توبه او قبول خواهد شد و چون آيه را مى‏توان بوسيله توبه تخصيص داد، جايز است كه بوسيله تفضل و عفو الهى نيز تخصيص يابد. واحدى روايت كرده است كه: عمر بن عبيد پيش ابو عمرو بن علا آمد و گفت: اى ابو عمرو، آيا خداوند خلف وعده مى‏كند؟ گفت: نه. سپس گفت: آيا خداوند نسبت بوعيد خود و عقابى كه در برابر گناهى تعيين كرده است، مخالفت خواهد كرد؟! ابو عمرو گفت: اى ابو عثمان، به رمز كلام عرب وارد نيستى. وعد و وعيد با يكديگر فرق دارند.

عرب هر گاه كيفر بدى را در مقابل عملى وعده كند، سپس آن را بجا نياورد، اين مخالفت را بزرگوارى و فضل مى‏داند. لكن اگر وعده پاداش خيرى بدهد، سپس آن را بجا نياورد، اين مخالفت را زشت مى‏شمارد. ابو عثمان گفت: اين مطلب را در كلام عرب بمن نشان ده. ابو عمرو گفت:

و انى ان اوعدته او وعدة             لمخلف ا يعادى و منجز موعدى‏

يعنى اگر او را بترسانم يا وعده كنم، هر آينه ترسانيدنم را خلف وعده‏ام را عملى مى‏كنم.

در دعايى كه به روايت صحيح از امام باقر (ع) و صادق (ع) نقل شده است، چنين است:

«يا من اذا وعد وفى و اذا توعد عفى»

اى خدايى كه چون وعده كنى وفا كنى و چون بترسانى عفو كنى. اين نيز مؤيد آن چيزى است كه گذشت.

چه خوب گفته است يحيى بن معاذ: وعد و وعيد هر دو حقند و وعد، حق بندگان خداست كه ضمانت كرده است كه هر گاه كارى انجام دهند خداوند در برابر آن كار پاداشى به آنها عطا كند. بديهى است كه هيچكس وفا كننده‏تر از خدا بوعده خود نيست و وعيد حق خداوند بر بندگان است كه دستور داده: فلان كار را نكنيد كه عذابتان مى‏كنم. هر گاه بندگان آن كار را كردند، اگر بخواهد كيفر مى‏كند و اگر بخواهد كيفر مى‏كند. زيرا حق اوست و براى پروردگار ما بهتر اين است كه عفو و كرم خود را شامل حال گنهكاران كند كه او آمرزنده و رحيم است.

اسحاق بن ابراهيم روايت كرده است كه از قيس بن آنس شنيدم كه گفت: نزد عمرو بن عبيد در خانه‏اش بودم، گفت، روز قيامت مرا مى‏آورند و در برابر خداوند قرار مى‏دهند، خداوند مى‏گويد: تو گفتى قاتل در آتش است؟ پاسخ مى‏دهم: خودت گفتى: «وَ مَنْ يَقْتُلْ مُؤْمِناً ...» من كه در آن خانه از همه كوچكتر بودم، به او گفتم: اگر خداوند بتو بگويد: من گفته بودم: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ»

(سوره نساء آيه 48 يعنى خداوند شرك را نيامرزد و گناهان ديگر را نسبت به هر كه بخواهد، مى‏آمرزد) و تو از كجا دانستى كه من نمى‏خواهم قاتل را بيامرزم؟

سر چه پاسخ خداوند، سى در سى؟. وى از عهده پاسخ من برنيامد

بيان آيه 94

قرائت‏

اهل كوفه، بجز عاصم در هر دو مورد «فتثبتوا» و ديگران «فتبينوا» خوانده‏اند. ابو على گويد: وجه قرائت اول اين است كه تثبت بر خلاف اقدام و بمعناى تانى و ملايمت است كه مناسب اين مورد مى‏باشد. وجه قرائت دوم اين است كه تبين گاهى از تثبت، محكمتر است. چنان كه وارد شده: «التبين من اللَّه و العجلة من الشيطان» يعنى دقت در كارها از جانب خداوند و عجله از جانب شيطان است. در اين جمله، تبين و عجله در مقابل يكديگر قرار گرفته‏اند و اين خود دليل اين است كه تبين و تثبت، به يكديگر نزديك هستند. شاعر اين كلمه را به معناى توقف و زجر بكار برده است:

ازيد مناة توعد يا بن تيم             تبين اين تاه بك الوعيد

يعنى اى پسر تيم، آيا زيد منات را بيم مى‏دهى، توقف كن و ببين كه بيم دادن در كجا ترا گمراه كرده است؟

شاميان و اهل مدينه و حمزه و خلف «السلم» را بدون الف و ديگران «السلام» را به الف خوانده‏اند و از عاصم «السلم» بكسر سين روايت شده است.

ابو على گويد: قرائت «السلام» بنا به دو احتمال است: يكى اينكه بمعناى تحيت و درود باشد. يعنى هر كس شما را به رسم مسلمانان تحيت گويد و سلام كند، مگوييد:

از روى ترس است، بلكه شمشير را از او بگردانيد. ديگر اينكه: به كسى كه با شما جنگ نمى‏كند مگوييد: مؤمن نيست. ابو الحسن گويد: وقتى كه گويند: «فلان سلام» منظور اين است كه با كسى آميزش ندارد و از مردم بركنار است. و قرائت «السلم» بمعناى انقياد و مسالمت است نسبت به مسلمانان. نظير: «وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ» (سوره نحل 87 يعنى در روز قيامت مردم تسليم فرمان خدايند). و قرائت «السلم» بكسر سين بمعناى اسلام است يعنى با پذيرش اسلام، دوست شما مى‏شود و با شما جنگ ندارد.

بنا به روايتى كلمه: «مؤمنا» بفتح ميم دوم قرائت شده و ابو القاسم بلخى روايت كرده است كه قرائت امام باقر (ع) اينطور بوده است و در اين صورت، كلمه از امان خواهد بود. يعنى: «لا تقولوا لمن استسلم لكم لسنا نؤمنكم» به كسى كه در برابر شما از در مسالمت وارد مى‏شود، مگوييد: ترا امان نمى‏دهيم.

لغت‏

عرض: همه متاعهاى دنيوى، عرضند. مى‏گويند: دنيا عرض حاضر است.

همچنين به هر چيزى كه درنگ آن كم است، مى‏گويند: عرض است. عرضى كه بقول متكلمان، در برابر جوهر قرار مى‏گيرد، نيز بهمين معنى است، زيرا مقصود اين است كه امور عرضى مثل خود اجسام كه جوهرند، دوام و بقا ندارند. عرض، به معناى بيمارى يا ... كه عارض انسان شود، نيز بكار رود.

اعراب‏

تبتعون: حال از واو «تقولوا» كذلك: در محل نصب و خبر «كنتم»

شان نزول‏

سدى گويد: اين آيه در باره اسامة بن زيد و ياران او كه به فرمان پيامبر به جنگى رفته بودند، نازل شده است. اينان بمردى مسلمان كه گوسفندان خود را بطرف كوهى مى‏برد برخورد كردند. وى ايشان را مخاطب ساخته بگفت: «السلام عليكم، لا اله الا اللَّه محمد رسول اللَّه» لكن اسامه او را بكشت و گوسفندانش را با خود آوردند. ابن عباس و قتاده گويند: هنگامى كه اين آيه نازل شد، اسامه سوگند ياد كرد كه هر كس را كه «لا اله الا اللَّه» بگويد، نكشد و هنگامى كه از كمك على تخلف كرد، همين موضوع را بهانه و عذر خود قرار داد، اگر چه اين عذر، از او قبول نمى‏شد زيرا اطاعت امام واجب است و بايد با سركشانى كه با على ع جنگ مى‏كردند، جنگيد، بخصوص كه او از پيامبر گرامى شنيده بود كه به على ع فرمود: يا على، جنگ تو جنگ من و صلح تو صلح من است» واقدى و محمد بن اسحاق بن يسار از ابن عمر و ابن مسعود و ابو حَدْرَدْ روايت كرده‏اند كه: اين آيه در باره محلم بن جثامه ليثى نازل گرديده است. وى از جانب پيامبر ماموريت جنگى داشت، در اين ماموريت، با عامر بن اضبط اشجعى كه از سابق با يكديگر عداوت داشتند، ملاقات كرد. عامر به او سلام مسلمانى داد ولى محلم او را آماج تير قرار داد و بكشت. هنگامى كه خدمت پيامبر آمد، درخواست كرد كه برايش طلب آمرزش كند. پيامبر ص فرمود: «خدا ترا نيامرزاد» او با چشم گريان بيرون رفت و پس از هفت روز درگذشت. او را دفن كردند ولى زمين از قبول جسد بيجان او خوددارى كرد. چون خبر به پيامبر رسيد، فرمود: زمين جسد بيجان اشخاص بدتر و پليدتر از محلم را هم مى‏پذيرد، لكن خداوند خواسته است كه حرمت شما را تعظيم كند. سپس جسد وى را در شكاف كوهى افكندند و بر آن سنگ ريختند.

سعيد بن جبير گويد: ماموريت جنگى با مقداد و ابن زيد گويد با ابو الدرداء بوده است.

مقصود

از آنجا كه خداوند انواع قتل و احكام آن را بيان كرد، در اين آيه شريفه، دستور به آرامش و عجله نكردن در كار قتل مى‏دهد تا مسلمان كارى نكند كه بدنبال آن دچار پشيمانى و حسرت گردد. از اينرو مى‏فرمايد:

يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ فَتَبَيَّنُوا: اى مردم مؤمن، هنگامى كه در راه خدا به سفر جنگى و ماموريتهاى دفاعى مى‏رويد، ميان كافر و مؤمن تميز بدهيد و فرق بگذاريد، توقف كنيد و صبر كنيد تا اشخاص مستحق قتل را بشناسيد و بى جهت خون مردم را نريزيد. معناهاى «تبينوا» و «تثبتوا» بيكديگر نزديكند و مقصود اين است كه در كار قتل كسى كه به شما سلام مى‏دهد و اظهار مسلمانى مى‏كند، به گمان اينكه دروغ گويد و اظهارش از روى حقيقت نيست، عجله مكنيد.

وَ لا تَقُولُوا لِمَنْ أَلْقى‏ إِلَيْكُمُ السَّلامَ لَسْتَ مُؤْمِناً: به كسى كه شما را به تحيت اهل اسلام سلام دهد يا بدليل اينكه پيرو كيش شماست، با شما مسالمت كند، مگوييد: ايمانت دروغين است و اسلام تو از روى ترس از كشته شدن است. يا اينكه مگوييد: در امان نيستى.

تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَياةِ الدُّنْيا: و مقصود شما از اين واكنش، طلب غنيمت و مال و متاع زندگى دنياست كه بقا و دوامى ندارد.

فَعِنْدَ اللَّهِ مَغانِمُ كَثِيرَةٌ: و اگر خداوند را اطاعت كنيد و امر او را گردن نهيد، از قدرت او نعمتها و روزيهاى بيشترى مى‏توان اميد و انتظار داشت. و برخى گفته‏اند:

يعنى اگر از كشتن مؤمن، خوددارى كنيد، پيش خداوند پاداشهاى بسيارى براى شما ذخيره شده است.

كَذلِكَ كُنْتُمْ مِنْ قَبْلُ: در باره معناى اين جمله اختلاف شده است: سعيد بن جبير گويد: يعنى همانطورى كه اين مؤمن مقتول ايمان خود را از مردم خود پوشيده مى‏داشت براى اينكه از ايشان به او صدمه و آسيبى نرسد، شما نيز سابقاً دين خود را از مردم خود مخفى مى‏داشتيد كه مبادا به شما صدمه‏اى برسانند.

ابن زيد و جبايى گويند: يعنى همانطورى كه اين مقتول كافر بود و خداوند او را هدايت كرد، شما نيز كافر بوديد و بوسيله خداوند متعال هدايت شديد.

مغربى گويد: يعنى شما نيز خوار و تنها بوديد و هر گاه تنها بجايى مى‏رفتيد، مى‏ترسيديد كه گرفتار دست دشمنان گرديد.

فَمَنَّ اللَّهُ عَلَيْكُمْ: در اين باره دو قول است: 1- خداوند بر شما منت گذاشت بوسيله اينكه دين خود را ظاهر كرد و اهل دين را عزت بخشيد و شما دين خود را پس از مدتها كتمان و خفا، ظاهر كرديد. اين قول از سعيد بن جبير است 2- يعنى خداوند توبه شما را پذيرفت.

فَتَبَيَّنُوا: مجدداً اين لفظ را تكرار مى‏كند و منظور اين است كه پس از طولانى شدن سخن، مطلب را با تاكيد بيان دارد. برخى گفته‏اند: «اولى يعنى حال شخصى كه به شما سلام مى‏دهد، تحقيق و بررسى كنيد و دومى يعنى اين فوايد را پيش خود بسنجيد و بشناسيد و در صدد تحصيل آنها برآييد.

إِنَّ اللَّهَ كانَ بِما تَعْمَلُونَ خَبِيراً: خداوند همواره بكردار شما پيش از آنكه انجام دهيد، دانا بوده است‏.

[سوره النساء (4): آيات 95 تا 96]

لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً وَ كُلاًّ وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى‏ وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً (95) دَرَجاتٍ مِنْهُ وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (96)

ترجمه‏

مؤمنان سالم و غير معذورى كه از جنگ تخلف مى‏كنند با مؤمنانى كه در راه- خدا بمال و جان، جهاد مى‏كنند، برابر نيستند. خداوند كسانى را كه بمال و جان جهاد مى‏كنند از حيث منزلت و مقام بر تخلف كنندگان برترى داده است و هر كدام را وعده نيكى داده و جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان با اجرى عظيم و درجات آخرت و آمرزش و رحمت برترى داده است و خداوند آمرزگار و رحيم است.

بيان آيه 95 و 96

قرائت‏

اهل مدينه و شام و كسايى و خلف «غير اولى الضرر» به نصب «غير» و- ديگران به رفع قرائت كرده‏اند. رفع بنا بر اين است كه صفت «القاعدون» باشد.

چنان كه عقيده سيبويه است و در مورد: «غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ.» نيز گفته است:

صفت براى «الذين» مى‏باشد. نظير شعر لبيد.

و اذا جوزيت قرضاً فاجزه             انما يجزى الفتى غير الجمل‏

يعنى: هنگامى كه قرضى بتو داده شد يا كار نيكى در باره تو انجام دادند، تو هم جبران كن. جوانمردان جبران كار نيكو مى‏كنند، نه شتران. (در اين بيت «غير» صفت براى «الفتى» است) بنا بر اين معناى آيه اين است: «تخلف كنندگان از جنگ كه مرضى و مانعى ندارند با جهاد كنندگان برابر نيستند» و اما نصب «غير» بنا بر اين است كه استثناى از «القاعدون» باشد و «يستوى» از افعالى است كه احتياج بدو فاعل يا بيشتر دارد، بنا بر اين معناى آيه اين است: «تخلف كنندگان از جنگ با جهاد كنندگان برابر نيستند مگر آنان كه دچار مرض و ضررى باشند». زجاج گويد: ممكن است «غير» حال باشد. و معناى آيه اين است: «تخلف كنندگان از جنگ در حالى كه تندرست هستند، با جهاد كنندگان برابر نيستند. نظير: «جاءني زيد غير مريض» يعنى زيد در حالى كه سالم بود، پيش من آمد. ممكن است «غير» را مجرور كنيم تا صفت براى «المؤمنين» باشد. لكن قرائت نشده است.

لغت‏

ضرر: نقصان، هر چيزى كه براى انسان كمبودى بوجود آورد، مثل: كورى، بيمارى و علت، درجه: منزلت و مقام و ادراج: درجه درجه پيمودن.

اعراب‏

درجة. منصوب است بنا بر اين كه اسمى باشد جانشين مصدر يعنى: «فضل اللَّه المجاهدين ... تفضيلا بدرجة» درجات: در محل نصب و بدل است از: «أَجْراً عَظِيماً» و در حقيقت معناى «اجر عظيم» را تفسير مى‏كند. يعنى: خداوند مجاهدان را بدرجات و آمرزش و رحمت برترى بخشيده است، ممكن است نصب آن بخاطر تاكيد بودن براى «أَجْراً عَظِيماً» باشد، زيرا «اجر عظيم» همان بالا رفتن درجات و آمرزش و رحمت است. مثل:

«لك علىّ الف درهم عرفاً» كه كلمه «عرفاً» تاكيد جمله است زيرا لك على الف درهم خود اعتراف است به اينكه: تو هزار درهم از من مى‏خواهى. گويى گفته است: «اعرفها عرفا» يعنى اعتراف مى‏كنم به اينكه ترا بر من هزار درهم است، اعتراف مى‏كنم. و در مورد آيه، مثل اينكه گفته شده است: غفر اللَّه لهم مغفرة و آجرهم اجرا عظيما يعنى خداوند بطور حتم آنها را مى‏آمرزد و به آنها پاداشى بزرگ مى‏دهد، زيرا در «أَجْراً عَظِيماً» معناى آمرزش و رحم و تفضل موجود است.

شان نزول‏

اين آيه در باره كعب بن مالك، از طايفه بنى سلمه و مرارة بن ربيع از طايفه بنى عمرو بن عوف و هلال بن اميه از طايفه بنى واقف، كه در جنگ تبوك از حركت با پيامبر گرامى اسلام، متخلف شدند، نازل گرديد و خداوند، عبد اللَّه بن ام مكتوم را كه نابينا بود، معذور دانست و آن عده را كه سالم بودند ملامت كرد، اين مطلب را ابو حمزه ثمالى در تفسير خود روايت كرده است.

زيد بن ثابت گويد: من خدمت پيامبر بودم كه آيه به اين صورت نازل گرديد:

«لا يستوى القاعدون من المؤمنين غير اولى الضرر و المجاهدون فى سبيل اللَّه» و كلمه اولى الضرر در آن نبود. عبد اللَّه بن ام مكتوم گفت: من نابينايم، چگونه جنگ كنم؟ در اين موقع حالت خلسه وحى به پيامبر دست داد، سپس بحال عادى برگشت و فرمود بنويس: «لا يستوى القاعدون غير اولى الضرر» و من نوشتم.

مقصود

از آنجا كه خداوند، تشويق به جهاد كرده بود، در اين آيه فضيلت و ثواب آن را شرح داده، و فرمود:

لا يَسْتَوِي الْقاعِدُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ: مردم مؤمنى كه از حضور در ميدان جنگ، سر باز مى‏زنند و آنهايى كه از بستر نرم و آسايش چشم پوشيده، سختيهاى جنگ و دشواريهاى برخورد با دشمن را تحمل مى‏كنند، معادل نيستند.

غَيْرُ أُولِي الضَّرَرِ: مگر آنها كه دچار كورى و بيمارى و عوارض ديگرى هستند كه نمى‏توانند بميدان جنگ، روند.

وَ الْمُجاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: و آنان كه در راه دين خدا جهاد مى‏كنند كه سخن خداوند برترى پيدا كند و قدرت و توان خود را در راه جنگ با دشمنان خدا و عظمت يافتن دين. بكار مى‏اندازند.

بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ: مال را براى سستى نيرنگ دشمنان، صرف مى‏كنند و خويشتن را رودرروى دشمن قرار مى‏دهند.

فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ بِأَمْوالِهِمْ وَ أَنْفُسِهِمْ عَلَى الْقاعِدِينَ دَرَجَةً: خداوند فضيلت و منزلت جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان، برترى داده است.

وَ كُلًّا وَعَدَ اللَّهُ الْحُسْنى‏: قتاده و ديگر مفسران گويند: يعنى خداوند بهر دو گروه- جهاد كنندگان و تخلف كنندگان- وعده بهشت داده است.

بنا بر اين آيه دلالت دارد بر اينكه: جهاد واجب كفايى است زيرا اگر واجب عينى بود، آنان كه بدون عذر، تخلف كرده‏اند، سزاوار پاداشى نبودند. مقاتل گويد: منظور از «كل» جهاد كنندگان و تخلف كنندگانى است كه عذرى دارند و نمى- توانند در جنگ، شركت جويند.

وَ فَضَّلَ اللَّهُ الْمُجاهِدِينَ عَلَى الْقاعِدِينَ أَجْراً عَظِيماً، دَرَجاتٍ مِنْهُ: خداوند جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان بى عذر، با پاداشى عظيم و منزلتهاى كرامت كه برخى بر برخى، برترى دارند، فضيلت بخشيده است. قتاده گويد منظور درجات اعمال است، چنان كه گفته مى‏شود، اسلام، درجه‏اى است، فقه، درجه‏اى است، هجرت، درجه است، جهاد در هجرت، درجه‏اى است و كشته شدن در راه هجرت، نيز درجه‏ايست.

عبد اللَّه بن زيد گويد: مقصود، درجات نه‏گانه‏اى است كه در سوره برائت آمده است:

«ذلِكَ بِأَنَّهُمْ لا يُصِيبُهُمْ ظَمَأٌ وَ لا نَصَبٌ وَ لا مَخْمَصَةٌ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَ لا يَطَؤُنَ مَوْطِئاً يَغِيظُ الْكُفَّارَ وَ لا يَنالُونَ مِنْ عَدُوٍّ نَيْلًا إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ بِهِ عَمَلٌ صالِحٌ إِنَّ اللَّهَ لا يُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ- وَ لا يُنْفِقُونَ نَفَقَةً صَغِيرَةً وَ لا كَبِيرَةً وَ لا يَقْطَعُونَ وادِياً إِلَّا كُتِبَ لَهُمْ لِيَجْزِيَهُمُ اللَّهُ أَحْسَنَ ما كانُوا يَعْمَلُونَ» (سوره توبه 120 و 121 يعنى در راه خدا تشنگى و رنج و گرسنگى به آنها نمى‏رسد و در جايى كه كافران را بخشم آورد، قدم نمى‏گذارند و به دشمنى دستبردى نمى‏زنند، مگر آنكه بعوض آن براى ايشان عمل شايسته‏اى نوشته شود كه خداوند اجر نيكوكاران را ضايع نمى‏سازد، هيچ خرجى كوچك يا بزرگ نكنند و هيچ واديى را نپيمايند مگر اينكه براى آنها نوشته شود تا خدا بهتر از آنچه عمل مى‏كرده‏اند، ايشان را پاداش دهد.

وَ مَغْفِرَةً وَ رَحْمَةً: بيان اين است كه نعمت آخرت، خالص بوده، هيچگونه غم و ناراحتى بدان آميخته نيست، بلكه خداوند گناهان را كه موجب ناراحتى هستند.

آمرزيده، با دادن نعمتها و كرامتها، بندگان مجاهد را مورد رحم و محبت خويش قرار مى‏دهد.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً، خداوند همواره نسبت به بندگان خود، آمرزگار بوده نسبت به ايشان رحم و تفضل دارد.

پرسش چرا در ابتداى آيه، فرمود: خداوند جهاد كنندگان را كه به مال و جان خود جهاد مى‏كنند، بر تخلف كنندگان بدون عذر، بيك درجه، برترى داده است و در آخر آيه فرمود: خداوند جهاد كنندگان را با اجرى عظيم و درجاتى برترى داده است؟ آيا اينها متناقض نيستند، پاسخ 1- اينها متناقض نيستند! زيرا در اول آيه جهاد كنندگان را بيك درجه بر تخلف كنندگان معذور، برترى مى‏دهد و در آخر آيه، جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان غير معذور. بچند درجه برترى مى‏دهد كه «كلا وعد اللَّه الحسنى» دلالت دارد بر اينكه تخلف كنندگان عاصى نيستند. بلكه فقط كار بهتر را تر كرده‏اند.

2- ابو على جبايى گويد: منظور از درجه، در قسمت اول، علو منزلت و برترى قدر است ولى خواهد ايشان را ستايش كند، چنانكى مى‏گويند: فلان كس درجه‏اش پيش خليفه بالاتر از فلان شخص است، يعنى مقامش بالاتر است. لكن منظور از- درجات، در قسمت دوم، درجات بهشت است كه مقام مؤمنان بواسطه آن اختلاف يافته، هر كس بر طبق استحقاق خود مقامى بالاتر يا پايينتر دارد.

3- مغربى گويد: در آيه لفظ تفضيل، تكرار شده است زيرا تفضيل نخست، منظور برترى در دنياست و تفضيل دوم، منظور برترى در آخرت است. در حديث آمده است كه: «خداوند جهاد كنندگان را بر تخلف كنندگان، هفتاد درجه فضيلت داده و فاصله هر درجه‏اى هفتاد سال راهپيمايى اسب نيرومند و تندرو است» «1»

[سوره النساء (4): آيات 97 تا 99]

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ وَ ساءَتْ مَصِيراً (97) إِلاَّ الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلاً (98) فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا غَفُوراً (99)

ترجمه‏

آنان كه فرشتگان قبض روحشان مى‏كنند، در حالى كه بخود ظلم كرده‏اند، بدانها گويند: در چه حالى بوديد؟ گويند، ما در روى زمين ناتوان بوديم. بدانها گويند: آيا زمين خدا وسيع نبود كه در آن مهاجرت كنيد؟ جايگاه آنان جهنم و بد جايگاهى است. مگر مردان و زنان و كودكان ناتوانى كه تدبيرى نمى‏توانند داشته باشند و راهى بلد نيستند. آنان را شايد خداوند عفو كند و خداوند بخشاينده و آمرزگار است.

بيان آيه 97 و 98 و 99

قرائت‏

در شواذ از ابراهيم روايت شده است: «ان الذين توفيهم» بضم تاء. ابن- جنى گويد: نظير اين است كه گفته شود: «ان المال الذى توفاه امة اللَّه» يعنى مالى كه دفع مى‏شود بسوى امت خدا. از آنجا كه هر فرشته‏اى قبض روح برخى از مردم را بر عهده دارد، بر اينكار متمكن است و روح شخص به او سپرده مى‏شود.

لغت‏

توفى: قبض روح و ميراندن چيزى يا كسى و وفاة بمعناى مرگ است زيرا شخصى كه مى‏ميرد، روحش قبض مى‏شود. نيز توفى بمعناى شمردن آمده، شاعر گويد:

ان بنى ادرم ليسوا من             احد ليسوا الى قيس و ليسوا من اسد.

و لا توفاهم قريش فى العدد.

يعنى: قبيله بنى ادرم (كه يكى از قبايل قريش است) از هيچ طايفه‏اى نيستند نه از طايفه قيس هستند و نه از طايفه اسد و طايفه قريش هم ايشان را در شمار خود نمى‏آورد.

ماوى: مرجع، محل بازگشت، منزل.

استضعاف: چيزى را ضعيف و ناتوان يافتن و «مستضعفين» كسانى كه ضعيف شمرده مى‏شوند مثل پيران و زنان و كودكان.

اعراب‏

توفاهم: ممكن است ماضى و مبنى بر فتح يا مضارع و مرفوع باشد بمعناى «تتوفاهم» و بنا بر حذف يكى از دو تاء. بحث مشروح آن در گذشته، بيان شده است.

ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ: حال و اصل آن «ظالمين انفسهم» بوده است كه نون براى تخفيف حذف شده است نظير «هَدْياً بالِغَ الْكَعْبَةِ» كه بالغاً الكعبه» بوده.

فيم: در اصل «فيما» بوده كه الف آن حذف شده و «ما» مجرور است و «فيم» منصوب و خبر «كنتم» است قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ: خبر «ان» يعنى: «قالوا لهم ...» و محتمل است كه خبر «ان» جمله «فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» باشد و در اين صورت جمله «قالوا لهم» در محل نصب صفت براى «ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ» مى‏باشد زيرا نكره است.

المستضعفين: مستثنى و منصوب است. اين كلمه، استثناى از «مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ» است يعنى آنها كه مهاجرت نكرده‏اند، ما و ايشان جهنم است بجز ناتوانانى كه قدرتى ندارند و راهى بلد نيستند كه خود را از مكه نجات دهند، خواه مرد باشند، خواه زن، خواه كودك.

شان نزول‏

ابو حمزه ثمالى گويد: بما خبر رسيده است كه مشركين در روز بدر، هنگامى كه خارج شدند، هيچكس را بجز پيران و كودكان و بيماران بجاى نگذاشتند، از اين رو عده‏اى از كسانى كه به اسلام. تكلم كرده بودند، با ايشان حركت كردند. هنگامى كه مشركين رو در روى پيامبر گرامى اسلام، قرار گرفتند، اين عده، به كمى جمعيت مسلمانان نگريستند و در باره گفته خود نسبت به اسلام به ترديد افتادند و در گروه مشركين، گرفتار و كشته شدند. از اين رو در باره ايشان، اين آيه نازل گرديد. از ابن عباس و سعدى و قتاده نيز، همين طور نقل شده است، عكرمه گويد: اين عده، عبارت بودند از: قيس بن فاكه بن مغيره، حارث بن زمعة بن اسود، قيس بن وليد بن مغيره و ابو العاص بن منبه بن حجاج و على بن امية بن خلف. ابو الجارود نيز از امام باقر (ع) همين طور روايت كرده است. ابن عباس گويد: در آن زمان من طفلى صغير و از «مستضعفين» بودم و نيز از وى نقل شده است كه گفت: پدرم مردى پير و مادرم زنى پير و من كودكى خرد سال و همگى از «مستضعفين» بوديم.

مقصود

اكنون خداوند از حال كسانى كه از يارى پيامبر گرامى اسلام، سر باز زده‏اند و سر گذشت آنها را پس از مرگ، خبر مى‏دهد و مى‏فرمايد:

إِنَّ الَّذِينَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلائِكَةُ: آنان كه بوسيله فرشتگان قبض روح مى‏شوند. منظور از «ملائكه» ملك الموت يا ملك الموت و جز اوست، زيرا قبض روح انسان بوسيله فرشتگان و ملك الموت و خداوند، صورت مى‏گيرد. آنچه بوسيله ملك الموت يا فرشتگان، انجام مى‏پذيرد جايز است كه بخود خداوند نسبت داده شود، زيرا آنان واسطه هستند و به امر خداوند، قبض روح مى‏كنند، هم چنان كه كار فرشتگان به ملك الموت نسبت داده مى‏شود، زيرا آنان نيز مامورين ملك الموت هستند و به امر او قبض روح مى‏كنند.

ظالِمِي أَنْفُسِهِمْ: در حالى كه آنان بخود ظلم كرده‏اند، زيرا خويشتن را از پاداش الهى محروم كرده و بوسيله كفر مستوجب كيفر شده‏اند.

قالُوا فِيمَ كُنْتُمْ: فرشتگان به ايشان گويند: بر چه دينى و در چه روشى بوده‏ايد؟! بديهى است كه اين سؤال، حقيقى نيست بلكه بمنظور توبيخ و سرزنش ايشان يا بمنظور تقرير و به اقرار وا داشتن ايشان است.

قالُوا كُنَّا مُسْتَضْعَفِينَ فِي الْأَرْضِ: گويند: ما در بلاد خود در برابر اهل شرك، ناتوان بوديم، زيرا آنان داراى جمعيتى بزرگتر و نيرومندتر بودند و ما را از ايمان به خدا و پيروى پيامبرش باز مى‏داشتند. اين جمله را بعنوان عذر خواهى مى‏گويند.

قالُوا أَ لَمْ تَكُنْ أَرْضُ اللَّهِ واسِعَةً فَتُهاجِرُوا فِيها: فرشتگان به ايشان گويند: آيا زمين خدا پهناور نبود تا از خانه‏ها و سرزمين خود خارج گرديد و از كسانى كه شما را از ايمان به خدا و پيامبر منع مى‏كردند: جدا شويد و بسوى سرزمين مهاجرت كنيد كه اهل آن شما را در برابر مشركين كمك كنند و شما در پناه ايشان، خداوند را به يكتايى پرستش و عبادت كنيد و پيامبر گراميش را پيروى نماييد؟! از سعيد بن جبير در باره معناى آيه نقل شده است كه: «هر گاه در سرزمينى معصيت خدا شود، از آنجا خارج گرديد» فَأُولئِكَ مَأْواهُمْ جَهَنَّمُ: مسكن آنان جهنم مى‏باشد.

وَ ساءَتْ مَصِيراً: و جهنم براى كسانى كه در آن منزل گزيده‏اند، بد جايگاهى است. سپس از اين گروه، دسته‏اى را استثناء مى‏كند:

إِلَّا الْمُسْتَضْعَفِينَ مِنَ الرِّجالِ وَ النِّساءِ وَ الْوِلْدانِ: بجز مردان و كودكان و زنانى كه مشركان آنها را ضعيف ساخته، بواسطه دشوارى و بلد نبودن راه و نداشتن تدبير نتوانند مهاجرت كنند.

لا يَسْتَطِيعُونَ حِيلَةً وَ لا يَهْتَدُونَ سَبِيلًا: اينها تدبيرى ندارند و راهى بلد نيستند كه خود را از مكه، خلاص كنند. مجاهد و قتاده و جماعتى از مفسران گويند: بواسطه اينكه راه را نمى‏شناسند، نمى‏توانند راه مدينه را پيدا كنند.

فَأُولئِكَ عَسَى اللَّهُ أَنْ يَعْفُوَ عَنْهُمْ: شايد خداوند از اين گروه در گذرد زيرا فقير و ناتوانند و بر آنها تفضل كند و بر ترك هجرت، آنها را مؤاخذه نكند زيرا ترك هجرت، براى ايشان اختيارى نبوده است.

وَ كانَ اللَّهُ عَفُوًّا: خداوند همواره به فضل و بزرگى خود، گناهان بندگان را بخشوده و بر معصيتشان، آنها را كيفر نداده است.

غَفُوراً: خداوند با عفو خود گناهان بندگان را مى‏پوشاند.

عكرمه گويد: پيامبر بعد از هر نماز ظهر بدرگاه خداوند نيايش مى‏كرد و مى‏گفت: «خدايا وليد، سلمة بن هشام، عياش بن ابى ربيعه و ديگر مسلمانان ضعيف را از دست مشركين خلاص گردان»

[سوره النساء (4): آيات 100 تا 101]

وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً (100) وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنَّ الْكافِرِينَ كانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً (101)

ترجمه‏

و كسى كه در راه خدا مهاجرت كند، در روى زمين جاها و جولانگاه‏هاى بسيار و گشايشى خواهد يافت و كسى كه از خانه خود بقصد مهاجرت بسوى خدا و رسولش خارج گردد، آن گاه مرگش فرا رسد، پاداشش بر خداوند است و خدا آمرزگار و رحيم است.

هنگامى كه در زمين بسفر رويد، گناهى بر شما نيست كه نماز را كم كنيد اگر بترسيد كه كافران به شما آسيبى برسانند كه كافران براى شما دشمنانى آشكارند.

بيان آيه 100

لغت‏

مهاجرت: جدايى، اصل آن هجر ضد وصل است.

مراغم: سر گردان در روى زمين و سر گردان در مذهب، اصل آن از «رغام» بمعناى خاك است. «رغم انف» يعنى ماليدن بينى به خاك. برخى گفته‏اند: مراغم يعنى دشمنى كه مى‏كوشد طرف مخالف خود را خوار گرداند و رغام بمعناى خوارى و سختى است. چنان كه در حديث است:

«اذا صلى احدكم فليلزم جبينه و انفه الارض حتى يخرج منه الرغم»

هر گاه نماز مى‏خوانيد پيشانى و بينى را بخاك بماليد تا در برابر خدا اظهار خوارى و خضوع كرده باشيد. و مراغم به معناى موضع و مصدر آن مراغمه است. شاعر گويد:

الى بلد غير دانى المحل             بعيد المراغم و المضطرب‏

يعنى به جايى كه محل و موضوع و گردشگاه آن دور است.

شان نزول‏

ابو حمزة ثمالى و قتاده و سعيد بن جبير گويند: پس از نزول آيات هجرت، مردى مسلمان بنام جندع يا جندب بن ضمره كه در مكه بود، آيات را شنيد. گفت: به خدا من ضعيف نيستم، من قوتى براى مهاجرت دارم و راه را مى‏شناسم و معذور نيستم و در حالى كه به سختى بيمار بود به فرزندانش گفت: من بايد از مكه خارج شود، زيرا مى‏ترسم در اينجا بميرم او را بر تختى نهادند و از مكه خارج كردند. هنگامى كه به تنعيم رسيد، جان سپرد، از اينرو آيه شريفه نازل گرديد.

عكرمه گويد: گروهى از مكه بقصد مهاجرت خارج شدند، مشركين به آنها پيوستند و آنان را در امر دين وسوسه كردند و بفتنه افكندند و ايشان تسليم شدند.

خداوند اين آيه را نازل كرد: «وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ يَقُولُ آمَنَّا بِاللَّهِ فَإِذا أُوذِيَ فِي اللَّهِ جَعَلَ فِتْنَةَ النَّاسِ كَعَذابِ اللَّهِ ...» (سوره عنكبوت 10 يعنى برخى از مردم گويند:

ايمان آورديم و چون در راه خدا آزارى بايشان رسد، فتنه مردم را مثل عذاب خدا قرار مى‏دهند) مسلمانان، اين آيه را براى ايشان نوشتند. سپس اين آيه نازل شد:

«ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هاجَرُوا مِنْ بَعْدِ ما فُتِنُوا ثُمَّ جاهَدُوا وَ صَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِها لَغَفُورٌ رَحِيمٌ» (سوره نحل 110 يعنى پروردگارت نسبت به آنها كه پس از محنت كشيدن، مهاجرت كرده و صبر كرده‏اند، پروردگارت نسبت به ايشان آمرزنده و رحيم است)

مقصود

سپس فرمود: وَ مَنْ يُهاجِرْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ: كسى كه از اهل شرك جدا شود و از وطن خود بخاطر دينش بسوى سرزمين اسلام مهاجرت كند ...

يَجِدْ فِي الْأَرْضِ مُراغَماً كَثِيراً وَ سَعَةً: در روى زمين جاها و جولانگاه‏هاى بسيار و گشايشى در روزى بدست خواهد آورد. اين معنى از ابن عباس و ضحاك و ربيع است.

مجاهد و قتاده گويند: يعنى راه فرار از سختيها و گشايشى نسبت به نجات از گمراهى و رسيدن بهدايت، بدست مى‏آورد. برخى گفته‏اند: يعنى از تنگناى سختگيريهاى مشركين نجات مى‏يابند و به جايگاهى مى‏رسند كه از گشايش آزادى و امنيت برخوردار خواهند بود.

وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ:

هر كس بخاطر دين از وطن خود فرار كند و بسوى خدا و رسول بشتابد و پيش از رسيدن به سرزمين اسلام- مدينه- مرگش فرا رسد، ثواب عمل و پاداش هجرتش بر خداوند متعال است.

وَ كانَ اللَّهُ غَفُوراً رَحِيماً: خداوند آمرزنده گناهان و به بندگان رحيم و با ايشان رفيق است.

رواياتى كه در باره معناى آيه رسيده‏اند حسن از پيامبر نقل كرده است كه: «كسى كه بخاطر دينش از زمينى به زمينى ديگر- و لو باندازه يك وجب فاصله باشد- برود سزاوار بهشت است و رفيق محمد ص و ابراهيم (ع) خواهد بود» عياشى به اسناد خود از محمد بن ابى عمير نقل كرده است كه زراره فرزندش عبيد را به مدينه فرستاد تا از احوال امام موسى بن جعفر (ع) و عبد اللَّه، برايش خبرى كسب كند. پسر پيش از مراجعت، در بين راه جان سپرد. محمد بن ابى عمير از محمد بن حكيم نقل كرده است كه: من داستان زراره و مرگ پسرش را خدمت امام هفتم (ع) عرض كردم فرمود: اميدوارم زراره، در زمره كسانى باشد كه خداوند در باره ايشان فرموده است:

«وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ ...»

بيان آيه 101

لغت‏

قصر: كم كردن و كوتاه كردن. اين لغت، از قرآن است، لكن تقصير و اقصار نيز استعمال شده‏اند.

فتنه: آزمايش، گمراهى، كفر، رسوايى، محنت، عذاب، جنون، بيمارى.

«يفتن» به لغت اهل حجاز و بنى تميم و ربيعه و اهل نجد متعدى است ولى به لغت طايفه اسد: لازم است.

عدوّ: بمعناى دشمن. مفرد و جمع آن يكسان است.

مقصود

وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ: هنگامى كه در زمين سفر كنيد، بر شما گناهى نيست كه نماز را قصر كنيد. در اين باره اقوالى است:

1- مجاهد و جماعتى از مفسران گويند: يعنى نمازهاى چهار ركعتى را دو ركعت بخوانيد. اكثر فقها نيز چنين گويند و مذهب اهل بيت (ع) نيز همين است. جابر و مجاهد گويند: نماز خايف از نماز مسافر كم مى‏شود و اين دو قصر است: قصر مسافر ايمن از چهار ركعت و قصر خايف از دو ركعت به يك ركعت. اصحاب ما نيز همين طور روايت كرده‏اند.

2- ابن عباس و طاووس گويند: يعنى حدود نماز را كم كنند. همين معنى را اصحاب ما در نمازى كه از روى شدت خوف خوانده شود نقل كرده و گفته‏اند: نماز را با اشاره بخوانند و سجده را با خم شدن بيشتر از ركوع بجا آورند و اگر قادر بر اين هم نباشند: تسبيح مخصوص، براى هر ركعتى كافى است.

3- مقصود از قصر، جمع ميان دو نماز است (نه اينكه هر نمازى در وقت فضيلت خود خوانده شود) و معناى صحيح، همان اولى است.

إِنْ خِفْتُمْ أَنْ يَفْتِنَكُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا: اگر از فتنه مردم كافر، و تهديد ايشان نسبت بجان و مالتان بترسيد. ابن عباس گويد: يعنى اگر بترسيد كه مردم كافر شما را در نماز بقتل رسانند. مثل «عَلى‏ خَوْفٍ مِنْ فِرْعَوْنَ وَ مَلَائِهِمْ أَنْ يَفْتِنَهُمْ» (سوره يونس 83 يعنى با ترس از فرعون و يارانش كه ايشان را بكشد). برخى گفته‏اند: يعنى مردم كافر شما را به نوعى از انواع عذاب شكنجه دهند إِنَّ الْكافِرِينَ كانُوا لَكُمْ عَدُوًّا مُبِيناً: مردم كافر، با شما بطور آشكارا در دشمنى هستند.

ابى آيه را اينطور قرائت كرده است: «فليس عليكم جناح ان تقصروا من الصلاة ان يفتنكم الذين كفروا» و كلمه «ان خفتم» را نياورده است گفته‏اند:

معناى اين قرائت، «ان لا يفتنكم» يا «كراهة ان يفتنكم ...» است نظير «يُبَيِّنُ اللَّهُ لَكُمْ أَنْ تَضِلُّوا» (سوره نساء 176) به تقدير: «ان لا تضلوا» يا به تقدير: «كراهة ان تضلوا».

نماز قصر و دلالت آيه‏

ظاهر آيه اين است كه نماز قصر، تنها در موقع ترس، مشروع است. لكن ما از بيان پيامبر، استفاده كرده‏ايم كه در موقعى كه خوفى هم نباشد، مسافر بايد نماز را قصر بخواند.

ممكن است ذكر «خوف» در آيه بخاطر اين باشد كه اغلب سفرها- مخصوصاً در گذشته- با خوف و خطر توام بوده است نظير اين مطلب، كه قيدى بمناسبت غالب بودن مورد آن در كلام اضافه شده باشد، بسيار است.

فقها در باره قصر نماز اختلاف كرده‏اند. شافعى گويد: رخصتى است براى مسافر و مى‏تواند تمام بخواند. جبايى نيز همين را اختيار كرده است. ابو حنيفه گويد: واجب است و مذهب اهل بيت، همين است.

زراره و محمد بن مسلم گويند: به امام باقر (ع) عرض كرديم: در باره نماز در سفر چه مى‏گوييد؟ چگونه است و چند ركعت بايد خواند؟ فرمود: خداوند متعال مى‏فرمايد: «وَ إِذا ضَرَبْتُمْ فِي الْأَرْضِ فَلَيْسَ عَلَيْكُمْ جُناحٌ أَنْ تَقْصُرُوا مِنَ الصَّلاةِ» از اين رو قصر واجب شده است.

همانطوري كه در حضر بايد نماز را تمام خواند. عرض كرديم: مى‏فرمايد:

«لا جناح عليكم ان تقصروا من الصلاة» (گناهى بر شما نيست كه از نماز كم كنيد) و نگفته است: «افعل» (حتماً كم كنيد) پس چگونه قصر در سفر را مثل تمام در حضر واجب كرده است؟ فرمود: مگر نه در باره صفا و مروه مى‏فرمايد:

«فَمَنْ حَجَّ الْبَيْتَ أَوِ اعْتَمَرَ فَلا جُناحَ عَلَيْهِ أَنْ يَطَّوَّفَ بِهِما»؟ سوره بقره 158 يعنى كسى كه حج كند يا عمره بجا آورد، گناهى بر او نيست كه براى حج و عمره طواف بجاى آورد) و مگر نه طواف واجب است، بدليل اين كه خداوند در قرآن بيان داشته و پيامبر بجاى آورده است؟ همچنين نماز قصر چيزى است كه پيامبر بجاى آورده و خداوند در قرآن بيان فرموده است.

راوى مى‏گويد: گفتم: اگر كسى در سفر نماز را چهار ركعت بخواند، بايد اعاده كند يا نه؟ فرمود اگر آيه قصر را بر او خوانده و برايش تفسير كرده‏اى و چهار ركعت خوانده است، بايد اعاده كند و اگر آيه قصر را برايش نخوانده‏اى و از آن خبر ندارد، لازم نيست اعاده كند و نماز سفر، تمام دور ركعتى است، بجز مغرب كه سه ركعت است كه قصر ندارد و پيامبر اين نماز را در سفر و حضر سه ركعت خواند:

اين روايت، شاهد اين است كه وظيفه مسافر، غير از وظيفه حاضر است و طايفه اماميه بر اين مطلب و اينكه نماز مغرب قصر نمى‏شود اجماع كرده‏اند و از پيامبر گرامى اسلام روايت شده است كه فرض مسافر، دو ركعت است بدون اينكه از آن دو چيزى كم شود. همچنين طايفه اماميه معتقدند كه: خوف، به تنهايى موجب قصر است. لكن ميان فقها در اين باره اختلاف است.

گروهى از صحابه و تابعين گويند: مقصود خداوند از قصر در آيه، قصر نماز خوف از نماز سفر است، نه از نماز حضر. زيرا بعقيده آنها نماز سفر، دو ركعت است و قصر نشده است. از اينها هستند: جابر بن عبد اللَّه و حذيفة يمان و زيد بن ثابت و ابن- عباس و ابو هريره و كعب و ابن عمرو و سعيد بن جبير و سدى.

اما حدى كه در سفر موجب قصر مى‏شود، به عقيده ما هشت فرسخ است و برخى گفته‏اند: راهى كه در سه شبانه روز پيموده شود و مذهب ابو حنيفه و پيروانش همين است مذهب شافعى اين است كه شانزده فرسخ يا چهل و هشت ميل راه پيموده شود.

نظم آيه‏

وجه اتصال آيه به سابق اين است كه در سابق امر به جهاد و هجرت كرد و در اينجا حكم نماز خوف و سفر را بيان مى‏كند تا رحمت خود را بر بندگان فرو فرستد و براى آنها تخفيفى قائل شود.

__________________________________________________

(1)- در متن حديث است: «سبعين خريفا» لفظ خريف بمعناى فصل پائيز است. لكن به سال و چهل سال و هزار سال نيز معنى شده است. رك: مجمع البحرين ذيل كلمه خريف.

 

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb