S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
مقاتل الطالبین

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

ابراهیم بن عبدالله

از جمله مقتولین در زمان خلافت منصور ابراهیم بن عبدالله بن حسن بود. کنیه اش ابوالحسن و مادرش هند دختر ابوعبیده بود.

عمر بن شبه گوید: هر ابراهیم نامی از اولاد ابوطالب کنیه اش ابوالحسن بود، و اما اینکه سدیف در شعر خود ابراهیم را مخاطب قرار داده و کنیه اش را ابواسحاق ذکر کرده و گوید:

ایها ابا هنیتها

فی نعم تتری و عیش طویل

اذکر هداک الله وتر الاولی

سیر بهم فی مصمتات الکبول [1] .

در این شعر که او را ابواسحاق خطاب کرده از باب مجاز در کلام و تشاکل اسامی و ضرورت شعر و امثال آن بوده است.

و بالجمله ابراهیم بن عبدالله همانند برادرش محمد بود؛ هم در دین و علم و هم در شجاعت و استقامت. و اشعاری دارد، که از آن جمله درباره همسرش بحیره دختر زیاد گوید:

الم تعلمی یا بنت بکر تشوقی

الیک و انت الشخص یعنم صاحبه

و علقت ما لو نیط بالصخر من جوی

لهد من الصخر المنیف جوانبه

رأت رجلا بین الرکاب ضجیعه

سلاح و یعبوب فباتت تجانبه

تصد و تستحیی و تعلم انه

کریم فتدنو نحوه فتلاعبه

فاذهلنا فیها فی هوی النفس زاجر

اذا اشتبکت انیابه و مخالبه

1. ای دختر بکر آیا از علاقه من نسبت به خود آگاهی، آری تو همان کسی باشی که همدم و مصاحبش همیشه در ناز و نعمت و راحتی به سر برد.

2. من اینک از فرط محبت چنان در سوز و گدازم که اگر آن سوز در صخره ای عظیم افتد از همش بپاشد.

3و 4. باری محبوبه ام از دور مردی را در رکاب دید که همدم و همرازش جز تیر و نیزه و شمشیر اسب سواری نبود. نخست از وی دوری گزید و روی گردانید و آزرم نمود اما چون نیک نگریست او را مرد کریم النفس و بزرگوار دید، لذا پیش آمد و با وی مأنوس گشت.

5. دریغا که آن مرد را از یاد ببرد، هر چند ما نزدیکی و همنشینی با او را ناخوش نمی داشتیم و بی میل نبودیم و زمانه نیز با آن همه کین و ناسازگاریش بر وی خشم نگرفته و دشمنی نمی کند.

6. آری روزگار را ناملایمات و حوادثی است که چون نیش و چنگالش دست به دست هم دهند یکسره از خواهشهای نفس جلو گیرند.

و عمر بن عبدالله عتکی به سند خود از عبدالعزیز و سعید بن هریم روایت کرده که محمد و ابراهیم روزی نزد پدرشان عبدالله بودند، در این وقت شترانی چند که از محمد بود سررسیدند و در میان آنها شتری چموش بود که هیچ گونه رام نمی شد، ابراهیم شروع کرد با دقت بدان شتر چموش نگریستن. محمد رو بدو کرد و گفت: گویا تو پنداری که می توانی این شتر را رام کنی؟ ابراهیم گفت: آری؛ محمد گفت: اگر چنین کاری کردی آن شتر از آن تو. ابراهیم برخاست و عقب شتران آمد تا آهسته خود را پشت سر آن شتر چموش رسانید و ناگهان دم او را به دست گرفت، شتر که چنان دید ابراهیم را برداشت و شروع به تکان دادن دم خود و دویدن کرد تا جایی که ابراهیم از چشم پدرش ناپدید شد. عبدالله - با ناراحتی - رو به محمد کرده گفت: برادرت را به هلاکت افکندی؟ پس از ساعتی ابراهیم در حالی که دم شتر در دستش بود بازگشت. محمد بدو گفت: تو پنداشتی می توانی او را رام کنی. ابراهیم دم بریده شتر را که در دستش بود پیش محمد انداخت و گفت کسی که چنین مدرکی به دست دارد معذور است.

و یحیی بن علی به سندش از مطهر بن حارث روایت کرده که گفت: ما به همراه ابراهیم بن عبدالله از مکه به سوی بصره حرکت کردیم و چون یک شب راه به بصره مانده بود، ابراهیم به تنهایی پیش از ما به بصره آمد و ما روز دیگر وارد آن شهر شدیم.

ابونعید گوید: از مطهر پرسیدیم: ابراهیم به کوفه هم رفت؟ پاسخ داد: نه به خدا، هیچ گاه به کوفه نرفت، ابراهیم ابتدا به موصل رفت و از آنجا به انبار و سپس به بغداد و مدائن و واسط رفت.

و یحیی بن علی از عمر بن شبه از بکر بن کثیر نقل کرده که گفت: ابراهیم به ترتیب در نزد ابراهیم بن رباط، و ابی مروان و معاذ بن عون الله پنهان شد.

و نیز از فضل بن عبدالرحمان بن سلیمان نقل کرده که منصور گفت هنگامی که ابراهیم بر اراضی اطرف بصره دست یافت کار او بر من مشکل شد.

و از نصر بن قدید نقل کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم در خانه ابی فروه بود از مردم برای خویش بیعت گرفت، و نخستین کسانی که با او بیعت کردند، نمیلة ابن مرة، و عفوالله بن سفیان، و عبدالواحد ابن زیاد، و عمر بن سلمة، و عبدالله بن یحیی ابن الحصین بودند و به دنبال آنها مردم دیگر به او متوجه شده و بزرگانی از عرب دعوتش را پذیرفتند که از آن جمله بودند مغیرة بن فرغ - یا فرز - و گویند در دفتر اسامی بیعت کنندگان با او نام چهار هزار نفر ثبت شده بود و تدریجا نامش سر زبانها افتاد و از بصره به واسط آمده و در خانه ابی مروان منزل کرد.

و از عفوالله (یکی از یاران ابراهیم) نقل کرده که روزی ابراهیم به خانه ما آمد و پریشان حال بود و به من خبر داد که نامه ای از برادرش محمد رسیده که در مدینه خروج کرده و به او نیز دستور داده تا خروج کند، و همین نامه سبب گرفتگی خاطر و اندوه ابراهیم گشته بود.

عفوالله گوید: من (برای دلداری و رفع اندوه او) موضوع را آسان در نظرش جلوه داده و بدو گفتم: (غم مخور) کار شما رو به راه شده و اکنون مردانی چون: مضاء و طهوی، مغیره و من و گروه بسیار دیگری با تو هستند و ما شبانه خروج خواهیم کرد و زندانها را شکسته، زندانیان را نیز بیرون می آوریم و آنها را نیز با خود همراه کرده چون صبح شود یک دنیا مردم همراه تو خواهند بود، این سخنان باعث شد که خیالش آسوده و دلش آرام گیرد.

و نیز از علی بن جعفر حدیث کرده که گفت: در آن روزهایی که مردم کوفه جامه سیاه را شعار خود قرار دادند، دیدم که حتی بقالها برای آنکه زودتر جامه شان را سیاه کنند آن را با مرکب رنگ می کردند. [2] .

و از عباس بن سلم روایت کرده که گفت: هر گاه کسی از مردم کوفه در نزد منصور متهم به طرفداری از ابراهیم می گشت، منصور (پدرم) سلم را به تعقیب او می فرستاد، و او نیز صبر می کرد، چون شب می شد و مردم به خواب می رفتند، نردبانی به در خانه آن شخص متهم می نهاد و ناگهان بر او وارد می شد و او را به قتل می رساند و انگشتری او را که مهرش بود برمی داشت.

و گویند: جمیل یکی از بستگان محمد بن ابی العباس، به عباس بن سلم می گفت: اگر پدرت برای تو جز همان انگشتریهای مقتولین اهل کوفه را به ارث نگذارده باشد تو ثروتمندترین مردم خواهی بود.

و سهل بن عقیل از پدرش حدیث کرده که سفیان بن معاویه - که فرماندار منصور در بصره بود - و ابراهیم (که در بصره آمده بود و مخفیانه درصدد تجهیز قوا بود) در مورد خروج او برای هم پیغام می فرستادند، و سفیان با دو تن از سرلشکرانی که منصور برای کمک سفیان به بصره فرستاده بود و به دو فرزند عقیل معروف بودند، در کار ابراهیم مشورت و همفکری داشت، تا آن شبی که ابراهیم وعده خروج خود را در آن شب به سفیان داد، سفیان کسی را به نزد آن دو سرلشکر فرستاد و آنها را در نزد خود نگه داشت و چون ابراهیم خروج کرد همه آنها را دستگیر ساخت.

و از عمر بن خالد روایت کرده که گوید: من در آن روزها (که ابراهیم خروج کرد) بچه بودم، و در کوچه چرخی را که بچه ها با آن بازی می کنند، از یکی از آنها ربودم و او دنبالم کرد و من دوان دوان رفتم تا خود را در خانه ابی مروان انداختم و در آنجا مشاهده کردم که ابراهیم در میان جمعی از یارانش نشسته و زانوها را در بند شمشیرش که از بندهای مدینه و پهن بود کرده و مردی بالای سرش ایستاده و مرکبی نیز در نزد او بود، و این قصه یک ماه پیش از خروج او بود، و در آن شبی که خروج کرد پس از اینکه اندکی از مغرب گذشت، صدای تکبیری شنیدیم و پس از آن تکبیرهای دیگری پی در پی بلند شد و ابراهیم و یارانش خروج کرده به مقبره بنی یشکر آمدند، و در آنجا مقداری نی بود که برای فروش گذارده بودند، آنها در هر گوشه ای از مقبره مقداری از آن نی ها را گذارده و آتش زدند، و آن محوطه را بدین وسیله روشن کردند.

کسانی که آماده یاری ابراهیم بودند با شنیدن صدای تکبیر و روشن شدن آتش از هر سو بدانجا آمدند و هر دسته ای که می آمدند یک بار تکبیر می گفتند، تا چون پاسی از شب گذشت و عددشان تکمیل شد، به سوی دارالاماره بصره به راه افتادند.

و نصر بن قدید گفته: ابراهیم در شب دوشنبه غره ماه رمضان سال 145 خروج کرد و با چهارده نفر که همراهش ‍ بودند به مقبره بنی یشکر آمد، و از همراهان او عبدالله بن یحیی رقاشی بود که بر اسبی تندرو و زرنگ سوار بود و عمامه مشکین بر سر بسته و دوشادوش ابراهیم می رفت و همچنان تا مقبره مزبور پیش رفتند، و از اول شب تا حدود نیمی از آن به انتظار نمیله و یاران دیگرش از قبیله بنی تمیم صبر کرد تا آنها آمدند.

و یحیی از یونس بن نجده نقل کرده که: اصحاب ابراهیم در میدان جلوی قصر (دالاماره) و نزدیکی آن حریقی افکندند و آنجا را سوزاندند.

و از عمر از عبدالله سنان حدیث کرده که گفت: منصور (قبل از این جریان برای مقابله با ابراهیم) جابر بن توبه را با جمع کثیری به بصره فرستاد، و در آن زمان که ابراهیم خروج کرد اطراف دارالاماره گردشی کرد و در آنجا به مرکبهای زیادی از جابر و گروهی از یاران که هفتصد تن می شدند، دست یافت، و از آنها در جنگ با دشمنان خود استفاده کرد.

و ابوعاصم نبیل گفته که: سفیان بن معاویه (فرماندار منصور) و کسانی که در دارالاماره با او بودند از قصر به زیر آمده و از ابراهیم امان خواستند و او نیز امانشان داده، رهاشان کرد.

و از عمر بن خالد لیثی روایت کرده که چون مردم به دارالاماره وارد شدند، چیزی جز یک قطعه پلاس سیاه که از مو بافته شده بود، نیافتند. مردم آن را قطعه قطعه کرده، بردند و ابراهیم از آنجا خارج شده به مسجد آمد.

و محمد بن مسعر گوید: هنگامی که ابراهیم وارد دارالاماره شد من نیز به همراه او بدانجا رفته مشاهده کردم که حصیری برای او در پیش ایوان پهن کرده اند در این هنگام باد زد و آن حصیر را برگرداند، مردم این جریان را به فال بد گرفتند ولی ابراهیم بدانها گفت: فال بد نزنید و همچنان که حصیر برگشته بود روی آن نشست ولی آثار ناراحتی به خوبی در چهره اش دیده می شد.

و از عمر بن خالد و دیگران روایت کرده که گفتند: ابراهیم به مسجد آمد و همچنان که مشغول سخن گفتن بود مردی به نزد او آمد و گفت: هم اکنون محمد و جعفر (فرزندان سلیمان بن علی) و همراهانش از راه می رسند، ابراهیم دو تن از طرفداران خود را به نام مضاء و طهوی پیش خواند و بدانها گفت: به نزد این دو بروید و بدانها بگویید پسردایی شما می گوید: اگر مایل هستید در جوار ما زندگی کنید در آسایش و سلامتی خواهید بود، و هیچ گونه ترسی بر شما و هر آن کس که شما امانش دهید نخواهد بود، و اگر بودن در جوار ما را خوش ندارید پس به هر جا که خواهید بروید و موجب خونریزی میان ما و خودتان نشوید.

و به دنبال این دستور ابراهیم اضافه کرد که: تا آنها اقدام به جنگ با شما نکرده اند مبادا شما اقدام کنید.

آن دو نفر برفتند و در دارمیه ثقفیه به هم برخوردند و مضاء و طهوی سخنان ابراهیم را بدانها گفتند ولی (آنها نپذیرفتند و) حسین (یکی از همراهانشان) تیری برکشید و به سوی اینان رها کرد، در این وقت مضاء بر او حمله کرد و دستش را از وسط شانه افکند و همراهان او (که چنین دیدند) فرار کردند.

عبدالله بن مغیره گوید: من بر در خانه نشسته بودم که محمد و جعفر را دیدم و قاطرهایی همراهشان بود که تیر بر آنها بار کرده بودند، طولی نکشید که بازگشتند و مضاء آن دو را با نیزه ای که در دست داشت تعقیب می کرد و بر آنها بانگ می زد: ای کنیززادگان، خود را نجات دهید! و چون مضاء به من رسید توقف کرد.

و سعید بن مشعر گفته: که من در آن روز از محمد شنیدم که رجز می خواند و نسب خود را ذکر می کرد و می گفت: انا الغلام القرشی و چون مضاء آنها را پراکنده ساخت به نزد محمد رفته بدو گفت: ای پسر، آیا پیش روی من نسب خود را به افتخار ذکر می کنی؟ به خدا سوگند اگر آن حقی را که عمویت عبدالله بن علی بر من داشت نبود، می دیدی که چگونه پاسخت را با شمشیر می دادم.

و عمر بن شبه گفته: که چون مقداری تا فراخی کوچه پیش رفت، عمر بن سلمه به میان آنها (یعنی دو لشکر دشمن) رفت و با نیزه خود بدانها حمله کرد و چون بازگشت مضاء بدو گفت: ای اباحفص گویا تاکنون در جنگی حاضر نگشته ای؟ پاسخ داد: چرا مضاء گفت: پس دیگر چنین کاری مکن زیرا شخص ترسو را نیز وقتی تو ناچارش کنی با تو جنگ خواهد کرد.

و از یونس و دیگران نقل کرده که ابراهیم دو میلیون درهم در خزینه یافت و از آن پول نیرو گرفت و برای هر مردی پنجاه درهم مقرر کرد و مردم می گفتند: پنجاه درهم و بهشت.

و حکم بن بندویه گفته که ابراهیم مغیرة بن فرغ را به اهواز فرستاد و حکومت آنجا در آن وقت به دست مردی به نام محمد بن حصین بود، محمد به دفع مغیره پرداخت و در جایی به نام خروخ - که فاصله اش با اهواز دو فرسخ بود - رو به رو شدند و پس از جنگی که بین آنها واقع شد، محمد بن حصین فرار کرد و داخل شهر گشت و مغیرة نیز به دنبال او به آن شهر درآمد، و همچنان آمد تا در محله صرافها هر دو توقف کردند.

مغیره لشکریان را رها کرد به مسجد درآمد و بر فراز منبر رفت ولی مردم به سوی او تیرها را رها کردند و او در مسجد شروع کرد به جنگیدن، سپس از مسجد بیرون شد و به جنگ با آنان پرداخت و آنها را مجبور به عقب نشینی کرد و همچنان تا لب جسر اهواز براند.

و از حسین بن سلیم از پدرش نقل کرده که گفت: محمد بن حصین از برابر مغیره گریخت و تا پل هندوان عقب نشینی کرد و در آنجا توقف نمود و به فرزندش حکم بن محمد فرمان داد به جنگ مغیره برود و او نیز به جنگ با او پرداخت تا وقتی که هوا تاریک شد و سیاهی شب آنها را فروگرفت. محمد بن حصین از تاریکی شب استفاده نمود و اثاثیه خود را برداشته شبانه گریخت.

گوید: ابوایوب موریانی که هواخواه محمد بن حصین بود (برای آنکه عذر این فرار را در پیش منصور بخواهد) به منصور گفت: هیچ خبر داری که محمد با هیجده زخم کاری که بر او برخورده از میدان جنگ گریخته؟

برخی که سخنش را شنیدند بدو گفتند: اگر منصور محمد بن حصین را دیدار کند و هیچ گونه زخمی در تنش نبیند چه خواهی کرد؟ موریانی گفت: هرگاه منصور تصمیم به دیدار او بگیرد، نخست من هیجده زخم بر تنش می زنم سپس او را به دیدن منصور می برم.

و یحیی به سند خود از ربیع حاجب نقل کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم در بصره خروج کرد (و مغیره به اهواز رفت) ابوجعفر منصور خازم بن خزیمه را با چهارهزار تن به اهواز فرستاد.

و نیز از محمد بن خالد به سند نقل کرده که گوید: پس از آنکه چند روزی از توقف ما که از همراهان مغیره بودیم در اهواز گذشت، به ما اطلاع دادند که خازم به جنگ ما آمده، و از این رو از اهواز خارج شد و در کنار دجیل اردو زد، و به خریم بن عثمان دستور داد جسر را خراب کند و هر چه کشتی نیز در آن اطرف بود همه را جمع آوری کند.

خریم بن عثمان به دستور او جسر را خراب کرد و هر چه کشتی بود همه را گرفت تا جایی که یقین کردند کشتی دیگری در آن اطراف نمانده است، از آن سو خازم به سوی اهواز پیش آمد تا در قریه ای از بنی هجیم به نام قرقوب که تا اهواز یک فرسنگ فاصله داشت اردو زد، و لشکریان او به جز پیادگان بالغ بر دوازده هزار سوار بود.

مغیره نیز در برابر او به جز پیادگان پانصد سوار داشت و هنگامی که خواست از اهواز بیرون آید عفوالله بن سفیان را به جای خویش در اهواز گذارد.

خازم برای اینکه از کارون عبور کند، دستور داد کشتی حاضر کنند ولی متوجه شدند که کشتی نیست، مردی به نزد او آمد و بدو گفت: اگر لشکری به همراه من بفرستی من می توانم مقداری کشتی برایت حاضر کنم. خازم فوجی به دنبال او روانه کرد و او تا دهی به نام دورقطن که در سمت جندی شاپور بود آمد و در آنجا چند کشتی بود، آنها را گرفته شبانه به نزد خازم آورد، خازم نیز از تاریکی شب استفاده کرد و تا سپیده صبح زد همراهان خود را به وسیله آنها از روی آب عبور داد و چون صبح شد مغیره دید که خازم در کنار دجیل در برابرش اردو زده.

محمد بن خالد گوید: آن روز، روز یکشنبه بود و در اول صبح، باد رو به روی دشمن بود و به سود ما جریان داشت ولی هنگامی که دو لشکر صف بستند جریان باد عوض شد و به سوی ما وزش پیدا کرد. و به هر صورت خازم لشکریان خود را صف آرایی کرد و برای آن میمنه و میسره قرار داد، مغیره نیز لشکریان خود را به صف کرده و میمنه را به عصب بن قاسم و میسره را به ترجمان بن هریمه سپرد و خود در قلب لشکر ایستاد، در همین حال عقابی از هوا به زیر آمد و بر سر لشکریان ما پرواز کرد و آن قدر پایین پرواز می کرد که افراد ما را از هم شکافت، من این جریان را به فال بد گرفتم.

و از عمر بن ضحاک روایت کرده که گفت: خازم خواست تا از شط کارون عبور کند ولی معبری نیافت، از این رو دستور داد طوفی از نی [3] بستند و توانست سیصد نفر را از آن عبور دهد، سپس بدانها دستور داد اقدام به جنگ نکنند ولی آنها آماده جنگ با مغیره شدند. در این وقت خازم را دیدم که ریش خود را می کند و به زبان فارسی بر آنها فریاد می زد و آنها را از جنگ با مغیره نهی می نمود، سپس طوف دیگری ساخت و حدود پانصد نفر دیگر را نیز از آب عبور داد و من جزء کسانی بودم که در بار دوم عبور کردم و هنگامی که با مغیره روبرو شدیم حدود هزار نفر بودیم و طولی نکشید که آنها را منهزم ساختند.

و نیز به سند از شبیب بن شبه و او از خازم حدیث کرده که گفت: به راستی که مغیره بن فرغ مرد عجیبی بود، و حقا که زنها مانندش را نزائیده اند، به خدا سوگند من لشکرهایی را پی در پی به جنگ او روانه کردم و او را می دیدم که از اسب خود پیاده شده بود و بول می کرد و اسب سواریش در کنار او بود و کسی هم جز چند تن از افراد معمولی اطرافش نبودند، و در این وقت از جای خود برخاست و بر اسب خود سوار شده به جنگ سربازان ما آمد و پس از زد و خوردی واپس کشید، دوباره به میدان آمده و همچنین جنگ و گریز داشت تا وقتی که از چشم من ناپدید شدند، و هنگامی که لشکریان ما بازگشتند هزار تن از آنها کم شده بود.

و نیز از محمد بن خالد نقل کرده، گوید: مغیره به سواران خود فریاد می زد، آنها آماده جنگ شده، سپر گرفتند و انتظار می کشیدند تا تیرهای دشمن تمام شد. آن گاه بدانها حمله افکنده با نیزه آنها را به عقب راندند و در اثر همین حمله بسیاری از لشکریان خازم در میان شط ریختند.

در این هنگام شوهر خواهر خازم که مردی به نام عبدویه و اهل خراسان بود، به میدان آمده و مبارز طلبید. مغیره به جنگ او آمد، عبدویه شمشیری حواله مغیره کرد، مغیره سپر کشید و شمشیر عبدویه در میان سپر فرورفت، مغیره سپر و شمشیری که در آن فرورفته بود به یک سو افکنده و ضربتی بر شانه عبدویه زد که تا شش او را درید، در این وقت من خازم را دیدم که از شدت ناراحتی موهای صورت خود را با دست می کند.

و به سند خود از پسر عفوالله بن سفیان بازگو کرده که گفت: از پدرم شنیدم که می گفت: به خدا من در آن روز شمشیری بکار نبردم و بیش از پانصد نفر از لشکریان خازم را دیدم که خود را در آب (شط اهواز) افکندند.

و از مذعور بن سنان و دیگران نقل کرده که گفته اند: خازم مردانی را گماشت تا در پای کوهی که او در آن کوه جای داشت، فرود آیند.

و محمد بن خالد گفته: مغیره پیوسته در جای خود بود تا وقتی که رو به روی خازم قرار گرفت، از آن سو خازم گروهی از سپاهیان خود را مأمور ساخت که در مقابل مغیره بایستند و چون غلامی را از دور مشاهده کردند فریاد زنند: خازم وارد اهواز شد! تا این فریاد به گوش مغیره برسد و فرار کند، لشکریان خازم این کار را کردند و از آن سو خازم کشتیهایی تهیه کرد و لشکریان را در آنها سوار کرد و در بالای آن کشتیها پرچمها را با نیزه ها نصب کردند، و سالم بن غالب قمی - یکی از یاران مغیره - به نزد او آمده، گفت: خازم داخل اهواز شد؛ در این وقت افرادی هم که پای کوه به دستور خازم ایستاده بودند، چنین فریاد زدند. مغیره رو برگرداند و به سوی اهواز به راه افتاد. مردی از لشکریان خازم که مغیره را دید با نیزه بدو حمله کرد، مغیره پهلو تهی کرد و خود از روی اسب به کناری کشید و نیزه به خطا رفت، ولی مغیره شمشیر خود را به او زد و فریاد زد: منم ابوالاسود، و به دنبال این فریاد و ضربت جامه از بدن سیاه آن مرد به کنار رفت و خون ظاهر شد و چند قدمی به جلو نرفت که جنازه اش به روی زمین افتاد.

مغیره همچنان وارد اهواز شد و بر فراز منبر رفته، خطبه خواند و مردم را آرام کرد، در این حال بدو گفتند: لشکریان خازم در کوچه باب مشغول تیراندازی شده اند، مغیره به غلام سیاه خود که نامش کعبویه بود فریاد زد: جلوی آنها را بگیر، کعبویه برفت و تیراندازان را بازگرداند، و مغیره از منبر به زیر آمده، راه بصره را پیش گرفت و ما نیز به همراه او به بصره آمدیم.

سالم بن غالب نیز به خاطر آن دروغی که به مغیره گفته بود (دیگر به نزد مغیره نیامد و) و به رامهرمز رفت.

و مسلم بن سلمه گفته: خازم به لشکریان گفته بود: اگر بتوانید اهواز را بگیرید (سه روز شهر را بر شما مباح خواهم کرد) و چون دستور ورود به شهر را بدانها داد، آنها شبانه به شهر اهواز آمدند و آن شب و فردای آن، لشکریان مزبور دست به غارت زدند اما شب دوم خازم از این کار جلوگیری کرد.

محمد بن خالد گفته: روزی که مغیره وارد بصره شد همان روزی بود که خبر قتل ابراهیم بدان شهر رسید.

و عمر بن خزاز گوید: هنگامی که مغیره از اهواز به بصره آمد، سوار [4] در میان جمعی از مردم در مسجد نشسته بود، مغیره یکسره به منبر رفت و شروع به سخن کرد، این خبر که به گوش سوار رسید، دفاتر خود را جمع کرد و در جای مخصوص آن گذارده نزدیک منبر آمد و به مغیره فریاد زد: فرود آی که تو ستمگری و صاحب تو کشته شد! مغیره از منبر به زیر آمد.

ابوالهیثم یکی از اهل فارس - گوید: مردی به نام عمرو بن شداد به همراه سی تن از طرف ابراهیم بن عبدالله به فارس آمد، امیر فارس که این خبر را دانست ترسید و فرار کرد و شهرهای فارس را به عمرو بن شداد واگذارد، عمرو وارد فارس شد و سران شهر به سرعت به نزد او رفتند و مراتب اطاعت خود را به او ابلاغ کردند و چون ابراهیم کشته شد، عمرو بن شداد در یکی از نقاط دوردست فارس بود. هنگامی که خبر قتل او به عمرو رسید رؤسای مزبور نیز همراه او بودند، این خبر آنان را سخت به وحشت انداخت و در خفای عمرو به شور و مشورت پرداختند و با یکدیگر گفتند: چیزی که دل چرکین منصور را از ما پاک نخواهد کرد (و خشمش را نسبت به ما فرونخواهد نشاند) جز اینکه این مرد را دستگیر ساخته به نزد او بفرستیم.

این تصمیم را گرفته به نزد عمرو آمدند، عمرو نیز از این جریان مطلع شد و به غلامش دستور داد غذا حاضر کند و آهسته آهسته شروع به خوردن غذا کرد و به غلام دستور داد آنها را به مجلس وارد کند، آنها به مجلس عمرو درآمدند و هر کدام در جای خود قرار گرفتند و پس از ساعتی به غلام دستور کوچ داد و همگی آماده کوچ از آنجا شدند.

رؤسای مزبور از حرکات او اطمینان یافتند که از میان آنها نخواهد رفت و همراهشان خواهد بود، از این رو با خیالی آسوده به فکر بازگشت و به نقاط مرکزی فارس حرکت کردند و پشت سرشان نیز لشکری جرار از اهل فارس بود.

طرفداران عمرو در این موقع بیش از هفتاد نفر نبودند که در میان آنها لشکر جرار - که همه از اهل فارس بودند و (با شنیدن خبر قتل ابراهیم) تصمیم به دستگیری عمرو گرفته بودند - به چشم نمی آمدند، در این موقع عمرو تصمیم گرفت به هر صورت که شده فرار کند و یاران خود را نیز فراری دهد و (از این رو) همچنان که پیش می رفتند به نزد یک یک یاران خود که در سمت چپ و راست او بودند رفت و آهسته جریان قتل ابراهیم و تصمیم سرکردگان لشکر فارس را به آنها گفت و به آنها دستور داد آهسته فرار کنند و جایی را برای ملاقات یکدیگر معین کرده که همگی در آنجا نزد هم گرد آیند. آنها نیز یک یک از میان لشکریان فارس عقب کشیده فرار کردند و خود عمرو نیز صبر کرد تا چون تاریکی شب فرارسید از میان مردم فارس فرار کرد.

لشکریان فارس که از دره ای سرازیر شده بودند، اطلاعی از فرار عمرو نداشتند و هنگامی متوجه فرار او شدند که عمرو از آن دره بالا می رفت، خواستند تا او را دستگیر سازند ولی عمرو به سرعت خود را به بالای دره رسانید و از چنگال آنها گریخت و همچنان با همراهان خود به سرعت راه پیموده تا به کرمان رسید و والی آنجا را گرفته و دست و پایش را بست و شبانه آنچه را مورد حاجتش بود برداشته خود را به دریا رسانید و سوار کشتی شده و به بصره آمد و خود و یارانش پنهان شدند.

و خالد، غلام محمد بن اسماعیل، گوید: روزی که عمرو بن شداد را دستگیر کرده و به نزد ابن دعلج (که ظاهرا فرماندار منصور در بصره بود) آوردند من در آنجا حاضر بودم، ابن دعلج دستور داد دستش را قطع کنند، عمرو دست راستش را دراز کرد و آنها بریدند، و پس از آن به ترتیب پای راست و پای چپش را نیز دراز کرد و آنها را جدا کردند، و هیچ کس برای کمک به شخصی که آنها را می برید جلو نرفت و دست به عمرو نگذارد (بلکه خود دست و پایش را کشید تا قطع کردند) آنگاه ابن دعلج گفت: اکنون سرت را جلو بیاور، عمرو سرش را جلو برد ولی شمشیر جلاد کند بود و کاری از پیش نبرد، عمرو گفت: شمشیری بران بیاورید.

جلاد این بار به قوت شمشیر را از کمر باز کرد و به دست جلاد داد و به عمرو گفت: به خدا سوگند شمشیر بران تو هستی!

محمد بن معروف از پدرش روایت کرده که آن کس که خفاگاه عمرو بن شداد را نشان داد غلام او بود که چون عمرو او را کتک زد بیرون آمده و جای او را به هیثم بن معاویه و یا ابن دعلج نشان داد، او را کشته در موبد خانه سلیمان بن اسحاق به دار آویختند.

و از ابراهیم بن سلام نقل کرده که گفت: عبدالغفار بن عمرو برایم نقل کرده که ابراهیم نسبت به هارون بن سعد خشمگین بود و با او سخن نمی گفت، و پس از آنکه خروج کرد هارون بن سعد نزد پدرت آمد و به او گفت: بگو ببینم آیا این آقای تو ابراهیم در کار خود به ما هیچ گونه نیازی ندارد! سلام پاسخ داد: چرا به خدا سوگند.

سلام به دنبال این گفتگو برخاسته و به نزد ابراهیم رفت و بدو گفت: این هارون بن سعد است که برای کمک و یاری تو آمده! ابراهیم گفت: ما را بدو نیازی نیست، سلام گفت: با هارون چنین رفتار مکن و از وی بی نیازی مجوی و همچنان سخن خود را دنبال کرد تا بالاخره ابراهیم را راضی ساخت و اذن دخول برای او تحصیل کرد، چون هارون بر ابراهیم درآمد اظهار کرد مهمترین کار خود را به من واگذار، ابراهیم او را به فرمانداری شهر واسط برگماشت.

هشام بن محمد (که ظاهرا جزء همراهان هارون بن سعد بوده) گوید: ابوجعفر منصور گروهی را برای جنگ با ما به واسط فرستاد که در میان آنها ابن مرزبان و صالح ابن یزداد بودند، و اینان با مردم واسط جنگ می کردند.

و میان آنها ابراهیم که در بصره بود خندق (معروف فاصله بود و اینان همچنان در حدود واسط بودند تا وقتی که ابراهیم کشته شد.

هارون بن سعد و اهل واسط با عامر (بن اسماعیل که از طرف منصور به جنگ مردم واسط آمده بود) قرار گذاردند (که دست از جنگ بکشند تا ببینند آیا ابراهیم پیروز می شود یا منصور) و چون ابراهیم کشته شد، عامر به مردم واسط امان داد (و قرار گذارد) که کسی را در شهر واسط به قتل نرسانند و بنابراین جستجو کردند و هر که را در بیرون شهر یافتند به قتل رساندند (و در خود شهر کسی را نکشتند) اما هارون بن سعد نیز (پس از قتل ابراهیم) به بصره گریخت و در همانجا بود تا مرگش فرارسید.

و نیز به سند خود از معاذ بن شبه و او از پدرش روایت کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم در بصره خروج کرد کسی را به نزد محمد بن عطیه - که از طرف منصور حکومت قسمتی از بلاد فارس را داشت - فرستاد و از او مطالبه پول کرد، وی در پاسخ سوگند خورد که پولی نزد او نیست، ابراهیم که شنید محمد بن عطیه سوگند خورده که پولی نزد او نیست، گفت: رهایش کنید.

محمد بن عطیه وقتی شنید با همین سوگند ابراهیم دستور آزادیش را داده از آنجا بیرون آمد و به فارسی می گفت: این مرد کسی نیست که بتواند در برابر منصور قیام کند! و مرد میدان نیست.

و به سند خود از ابوسلمة بن نجار (یکی از یاران ابراهیم) نقل کرده که گوید: ما در بصره در نزد ابراهیم بودیم که جمعی از مالکان و باغداران دهجرانیه به نزد او آمدند و گفتند: ای فرزند رسول خدا ما مردمی هستیم که نه از عرب هستیم و نه از وابستگان آنها و به همین جهت بیعت کسی در گردن ما نیست، و ما اموالی را که به نزدت آورده ایم تا از آنها برای پیشرفت کار خود استفاده کنی! ابراهیم بدانها گفت: هر که مالی دارد باید به برادر دینی خود کمک کند، ولی من این مال را نخواهم گرفت. سپس به سخنان خود ادامه داده گفت: آیا این روش نه همان روش علی بن ابیطالب علیه السلام است و غیر آن دوزخ؟

و به سند خود از محمد بن طلحه عذری نقل کرده که گفت: ابراهیم به نزد پدر من که از ترس او مخفی شده بود فرستاد که پیش تو اموالی موجود است آنها را به نزد ما آور، پدرم در پاسخ او پیغام داد که آری نزد من اموالی هست ولی اگر تو آن را از من بگیری منصور غرامت و تاوان آن را از من خواهد خواست. ابراهیم به همین پاسخ اکتفا نمود و از او صرفنظر کرد.

و نیز به سندش از عبیدالله بن عبدالرحمن بازگو کرده گوید: ابراهیم کسی را به نزد عبدالحمید بن لاحق فرستاد که شنیده ام مقداری از اموال ظلمه یعنی موریان[5] در نزد توست؟ وی در پاسخ گفت: آنها مالی نزد من ندارند، ابراهیم او را سوگند داده گفت: تو را به خدا راست می گویی؟ عبدالحمید گفت: به خدا سوگند چنین است. ابراهیم او را گذارد و فقط بدو گفت: اگر برای من معلوم شود که مالی از آنها نزد تو بوده، تو را از دروغگویان به شمار خواهم آورد.

و نیز از عبدالحیمد بن جعفر نقل کرده که گفت: یکی از سرلشکران منصور به نام محمد بن یزید به دست ابراهیم اسیر شد، و این مرد اسبی قیمتی داشت که سر اسب محاذی با سر کسی بود که بر آن سوار می شد. خود محمد بن یزید گوید: ابراهیم کسی را به نزد من فرستاد که این اسب را به من بفروش، من در پاسخش گفتم: ای فرزند رسول خدا من آن را به تو بخشیدم، ابراهیم به یاران خود گفت: این اسب چقدر ارزش دارد؟ گفت: دو هزار درهم. ابراهیم دو هزار و پانصد هزار درهم برای من فرستاد و هنگامی که خواست از آنجا حرکت کند، دستور داد مرا آزاد کردند.

و شیبه، کاتب مسعود موریانی، گوید: جمعی از زیدیه به خانه من ریخته و گفتند: مالهایی که از ظلمه نزد توست بیاور، و مرا به نزد ابراهیم بردند، و چون به نزد او رفتم اثر ناراحتی او را از این کاری که نسبت به من کرده بودند در چهره اش مشاهده کردم؛ ابراهیم مرا سوگند داد که مالی نزد تو نیست، من برای او سوگند خوردم وی مرا رها کرد.

و پس از این جریان هرگاه حال ابراهیم را از من می پرسیدند من برای او دعا می کردم تا اینکه مسعود مرا از این کار نهی می کرد.

و از بکر بن کثیر مسندا نقل کرده که گفت: ابراهیم حمید بن فارس را که والی ابوجعفر بود، دستگیر ساخت. مغیره بدو گفت: حمید را به من بسپار، ابراهیم پرسید: می خواهی با او چه کنی؟ مغیره گفت: می خواهم شکنجه اش کنم (تا پولهایی که نزد اوست بدهد) گفت: من به پولی که از راه شکنجه به دست آید نیازی ندارم.

و از ابراهیم بن محمد جعفری با سند نقل کرده که گفت: ابراهیم بر جنازه ای

در بصره نماز خواند و (مطابق اهل سنت) چهار تکبیر گفت، عیسی بن زید گفت: چرا با اینکه مذهب خاندان خود را که پنج تکبیر است می دانی یک تکبیر کم کردی؟ ابراهیم در جواب گفت: این کار برای اجتماع مردم و (پراکنده نشدن آنها) بهتر است و ما امروز به اجتماع آنها نیازمندیم، و با کم کردن یک تکبیر (از نماز میت) انشاء الله ضرر و زیانی متوجه کسی نخواهد شد!

عیسی بن زید که این پاسخ را از ابراهیم شنید از او کناره گرفت، این مطلب به گوش منصور رسید، کسی را به نزد عیسی فرستاد تا زیدیه را از اطراف ابراهیم پراکنده سازد، ولی عیسی زیر بار نرفت. زمانی که ابراهیم کشته شد، ناچار پنهان گشت، به منصور گفتند: تو درصدد دستگیری عیسی برنمی آیی؟ گفت: نه به خدا من پس از محمد و ابراهیم از ایشان کسی را تعقیب نمی کنم و پس از این برای آنها نامی به جای خواهم گذاشت؟

مؤلف گوید: این سخن درست نیست و ابراهیم جعفری اشتباه کرده، زیرا چنان که پس از این خواهد آمد - عیسی بن زید هیچ گاه از ابراهیم جدا نشد و پیوسته با او بود تا وقتی که ابراهیم در باخمری کشته شد، عیسی متواری گشت و همچنان متواری بود تا وقتی که مرگش فرارسید.

و ابوزید عمرو بن شبه از سفیان بن یزید نقل کرده که گفت: این سخن را من از ابراهیم شنیدم که برای مردم بصره خطبه می خواند و می گفت:

یا اهل البصرة لقیتم الحسنی، آویتم الغریب لا ارض و لا سماء (ای مردم بصره شما کار خیری را دیدار کردید، پناه دادید کسی را که نه در زمین چیزی داشت و نه در آسمان.)

فان اولئک اجزاء و ان اهلک فعلی الله الوفاء (اگر من به حکومت رسیدم که پاداشتان محفوظ است، و اگر کشته شدم، خدای عزوجل به وعده اش وفا خواهد کرد.)

و طایفه زیدیه این جمله را پس از کشته شدن ابراهیم به صورت ندبه می خواندند و برای او نوحه سرایی می کردند.

و به سند خود از مردی نقل کرده که گفت: ابراهیم در یکی از سخنرانیهایش در مورد بنی عباس گفت: اینان چیزی را که خدای عزوجل بزرگ کرده بود، کوچک شمردند، و چیزی را که خداوند کوچک کرده بود، بزرگ نمودند.

و هر گاه می خواست از منبر به زیر آید این آیه را می خواند:

و اتقوا یوما ترجعون فیه الی الله ثم توفی کل نفس ما کسبت و هم لا یظلمون [6] .

و به سند خود از جعفر بن سلیمان و از حجاج بن بصیر روایت کرده که گفتند: از سخنان ابراهیم است که بالای منبر گفت: تمام خیر و خوبی که مردم در نزد خدا عزوجل می جویند در سه چیز است: گفتار، نگاه و سکوت. پس هر گفتاری که ذکر (حق) در آن نباشد لغو و بیهوده است؛ و هر سکوتی که تفکر در آن نباشد، سهو است و هر نگاهی که پند و عبرت در آن نباشد، غفلت است. پس خوشا به حال آن کسی که گفتارش ذکر، نگاهش پند و سکوتش تفکر باشد، خانه اش بر او فراخ باشد، بر خطاکاری خود بگرید و مسلمانان از دست او آسوده باشند.

مردم را سخنان او - که بی منظور هم نبود - به شگفت می داشت.

سپس دنبال این سخن صدای خود را بلند می کرد و می گفت:

اللهم انک ذاکر الیوم، آباء بابنائهم، و ابناء بآبائهم، فاذکرنا عندک محمد صلی الله علیه و آله، اللهم و حافظ الاباء فی الابناء، والابناء فی الاباء، احفظ ذریة محمد نبیک صلی الله علیه و آله

(خدایا تو امروز پدرانی را به فرزندانشان و پسرانی را به پدرشان یاد کرده ای، پس ما را در نزد خویش به محمد صلی الله علیه و آله یاد فرما، خدایا پدران را درباره پسران و پسران را درباره پدران محافظت فرما، و ذریه محمد صلی الله علیه و آله پیغمبرت را نیز نگهداری کن.)

و در چنین موقعی بود که صدای گریه مردم، زمین را به لرزه درمی آورد. [7] .

و علی بن عباس مقانعی به سند خود از موفق روایت کرده که: ابراهیم نامه هایی به من داد و مرا روانه کوفه کرد، من نامه ها را رسانده و جوابهای آنها را گرفتم و در میان نانی که همراه داشتم جا دادم و آن را دو نیم کرده در کیسه گذاشتم و به سوی بصره حرکت کردم. در بین راه در دروازه پاسگاه گیر کردم (و برای استخلاص از دست آنها چاره می جستم) آنها مرا سوگندهای محکمی دادند، مانند سوگند به طلاق (همسرم) و آزادی (بردگان) و به حلال و حرام و صدقه دادن به همه داراییم و امثال اینها و من این سوگندها را خوردم که من از شیعیان و هواخواهان ابراهیم نیستم و آنچه به زبان آورم همان است که در دل دارم.

و بدین ترتیب از چنگال آنها آزاد شدم و سه روز پس از آن در وقت نماز صبح به ابراهیم رسیدیم، و چون چشمم بدو افتاد گریستم، ابراهیم که شمشیری در دست داشت به جانب من حرکت کرده و پرسید: چه شده؟ چرا گریه می کنی؟ چه خبر است. در پاسخش گفتم: خیر است. ابراهیم گفت: خیر با گریه نمی سازد! من جریان گرفتاری خود را به دست آن افراد در پاسگاهها و سوگندهایی را که خورده بودم، بدو گفتم: ابراهیم گفت: این جریان تو را به گریه انداخته!؟ گفتم: آری. گفت: همسر و بردگان و اموال خود را نگه دار و چون فردای قیامت خدای را دیدار کردی بگو: ابراهیم به من دستور داد آنها را نگه دارم و به خدا سوگند وفا کردن به قسمهای آنان کفر است.

محمد بن عباس یزیدی [8] از عمویش و او از جدش ابومحمد یزیدی نقل کرده که گفت: روزی ابراهیم (در میان یاران خود) نشسته بود و حال یکی از یاران خود را که چندی بود در مجلس او حاضر نمی شد پرسید؟ یکی از حاضران گفت: او بیمار است و وقتی که من از او جدا شدم می خواست بمیرد: الساعة ترکته یرید ان یموت. حاضرین به سخن او که گفت: می خواست بمیرد، خندیدند، ابراهیم بدانها گفت: به خدا سوگند بی جهت به سخن او که عربی صحیح بود خندیدید. خدای عزوجل (در داستان موسی و خضر) می فرماید: فوجدا فیها جدارا یرید ان ینقض فاقامه (در آنجا دیواری یافتند که می خواست بیفتد و او آن را به پا داشت).[9] .

ابوعمرو بن علاء [10] که این سخن را از ابراهیم شنید، برخاست و سر ابراهیم را بوسید و بدو گفت: به خدا سوگند تا امثال تو در میان ما هست کار ما رو به خیر و خوبی است.

و احمد بن عبیدالله به سندش از محمد بن سلیمان نقل کرده که گفت: در آن هنگامی که ابراهیم در خفا به سر می برد وقتی چنان شد که بر مفضل صبی - که از زیدیه بود - درآمد و بدو گفت: قدری از آن کتابهایی که داری بیاور تا در آن بنگرم که سینه ام تنگ شده، مفضل پاره ای از اشعار عرب به نزد او آورد و ابراهیم از میان آنها چند قصیده انتخاب کرده و در دفتری جداگانه آنها را یادداشت کرد، مفضل گوید چون ابراهیم کشته شد من آن قصاید را که جمعا هفتاد قصیده بود، بیرون آورده و به خود نسبت دادم و به نام اختیار المفضل معروف شد، و من قصاید دیگری بر آنها افزودم و جمعا یکصد و بیست و هشت قصیده شد.

>داستان بشیر رحال، یکی از یاران ابراهیم بن عبدالله که با وی خروج کرد

یحیی بن علی از ابوزید و او از عبدالله بن محمد عیسی از پدرش نقل کرده، گفت: هنگامی که ابراهیم اردو زد من سر و صورت خود را بستم و رفتم تا لشکر او را ببینم. بشیر که چنان دید گفت: سر و صورت خود را می بندید و از دور فقط نگاه می کنید، آیا در راه خدای عزوجل آهن به سر نمی گذارید؟

محمد بن عیسی گوید: من از او واهمه کردم و در جایی در میان مردم نشستم. و یحیی از ابوزید به سه طریق در داستان قیام او به یاری ابراهیم و احوالاتش آورد که هنگامی در بصره گرانی شد، مردم برای رفع گرانی همگی به صحرا رفتند تا به درگاه خداوند دعا کنند و پس از اینکه اجتماع کردند، سخنگویان برخاستند و هر یک سخنی گفته و دعا کردند، بشیر نیز برخاسته و سه بار گفت: روهایتان زشت باد، در هر کاری از خدای تعالی نافرمانی و معصیت شد و حرمتها دریده گشت، و خونها ریخته شد، و بیت المال به تاراج رفت اما دو نفر از شما گرد نیامدید که بگویید: بیایید تا این وضع را تغییر داده و از خدا بخواهیم این کارهای خلاف را برطرف سازد تا این وضع را تغییر داده تا وقتی قیمتها بالا رفت، هر کیلی به یک دینار رسید، حالا همه گرد آمده اید و به درگاه خدا فریاد می زنید، تا گرانی را برطرف کند، خدا گرانی را از شما برطرف نکند، و بلاهای بیشتری بر شما فروفرستد.

و همچنین او گوید: روزی من در کنار بشیر رحال که پیرمردی بود و سری بزرگ و محاسنی طولانی داشت، ایستادم و نماز خواندم و پس از نماز دیدم سرش را پایین انداخته و فکر می کند و پس از ساعتی طولانی سر خود را بلند کرد و منبر مسجد را مخاطب ساخته و گفت: ای منبر لعنت خدای بر تو و اطرافیان تو باد که به خدا سوگند اگر اینها نبودند نافرمانی خدا شایع نمی شد و به خدا سوگند اگر این فرزندان که دور من هستند فرمان مرا می بردند، من هر یک را در جای خود می نشاندم و حق را به اهل حق می رساندم تا اینکه حق گویند یا دست از این مقام بکشند. و به خدا سوگند اگر زنده بمانم تا آنچه که بتوانم در این راه کوشش خواهم کرد تا آن را انجام داده یا اینکه خداوند مرا از دیدار این چهره های زشت و نامأنوس در اسلام آسوده سازد.

و به خدا سوگند این سخنان را چنان بلند و بی پروا می گفت که ما ترسیدیم که هنوز از جا برنخاسته مأمورین بیایند و در گردن ما ریسمان انداخته و ما را ببرند.

در بعضی از اوقات سائلی پیش بشیر می آمد و از او چیزی می خواست؛ بشیر بدو گفت: ای مرد حق، حق تو نزد مردی است که در اینجاست و اگر این مرد مرا یاری کند حق تو را خواهم گرفت و تو بی نیاز خواهی شد. آن شخص سائل می گفت: پس من با این مردم سخن بگویم، سپس در مسجد جامع نزد مردم می رفت و بدانها می گفت: این پیرمرد معتقد است که من حقی دارم و آن حق نزد مردی است و اگر شما کمکش کنید او حق مرا خواهد گرفت، پس شما را به خدا بیایید کمکش کنید. مردم بدو گفتند: این پیرمرد شوخی می کند.

و همچنین او گوید: بشیر گاهی به طور کنایه به منصور می گفت: ای کسی که دیروز می گفتی: اگر قدرت به دست ما افتد از روی عدالت رفتار می کنیم و چنین و چنان می کنیم، اکنون به خلافت رسیده ای پس کدام عدالت را آشکار کردی؟ و کدام ستم را از بین بردی؟ و حق کدام ستمدیده را گرفتی؟ آه که چقدر شبیه است امشب با دیشب (یعنی این دولت به دولت بنی امیه) به راستی که در سینه من حرارتی است که آن را خاموش نسازد جز عدالت یا سرنیزه.

و مخاطب او محمد بن سلیمان بود، او پس از اینکه این سخنان را می گفت می گریست تا بدانجا که نزدیک بود بر زمین افتد، و مردمان پارسا او را دوست می داشتند و می گفتند: بشیر به یاد یکی از سلاطین شهوتران افتاده و گناهان او را به یاد آورده و آن گناهان است که او را به گریه انداخته است.

>اطلاع یافتن ابراهیم از کشته شدن برادرش محمد و حرکت او به سوی باخمری و برخورد او با لشکریان منصور و جریان قتل او

باخمری به فتح را موضعی است بین کوفه و واسط، البته به کوفه نزدیک تر است. قبر ابراهیم در آنجاست. یحیی بن علی از ابوزید از مسعود بن حارث و دیگری نقل کرده و می گوید: چون روز عید فطر شد ما نزد ابراهیم (در مسجد بصره) در کنار منبر نشسته بودیم و عبدالواحد بن زیاد نیز با ما بود، در این وقت شنیدم که ابراهیم به این اشعار تمثل می جوید:

ابا المنازل! یا خیرالفوارس من

یفجع بمثلک فی الدنیا فقد فجعا

الله یعلم انی لم خشیتهم

و اوجس القلب من خوف لهم فزعا

لم یقتلوه و لم اسلم اخی لهم

حتی نموت جمیعا او نعیش معا

1. ای مرد میدان نبرد (و یا ای سرپرست خانوادگان) ای بهترین سواران، کسی که به داغ چون تویی در دنیا گرفتار شود، به راستی که داغدار گشته.

2. خدا می داند اگر من از آنها ترسی داشتم، و یا دلم از ترس آنان می تپید.

3. او را نمی کشتند و من برادرم را تسلیم آنان نمی کردم تا با هم بمیریم یا با هم زندگی کنیم.

این اشعار را خواند و اشکش سرازیر شد و آنگاه گفت: خدایا تو می دانی که محمد به خاطر تو خروج کرد و خواست تا این سیاهپوشان (ستمگر) را از حریم اسلام براند، و خواست تا حق تو را مقدم دارد، پس او را بیامرز و بر او درود و رحمت فرست و دار آخرت را بهترین بازگشتگاه برای او قرار ده.

این جملات را گفت ولی گریه راه گلویش را گرفت و ساعتی همچنان آب گلویش را فرومی داد و جملات بریده ای گفت تا سرانجام عقده اش ترکید و با صدای بلند شروع به گریه کرد و مردم نیز گریستند.

مسعود بن حارث گوید: به خدا سوگند من عبدالواحد بن زیاد را دیدم که چنان می گریست که از سر تا پای بدنش ‍ می لرزید و اشکهای او محاسنش را تر کرده بود.

و یحیی بن علی از عمر بن شبه از عبدالله بن شیبان روایت کرده که: ابراهیم بن عبدالله گفت: پس از کشته شدن محمد هر روزی که بر من گذشت در نظر من روزی طولانی و بلند بود چون مشتاق رسیدن به محمد بودم.

و نیز ابوزید عمر بن شبه از نضر بن حماد و دیگران روایت کرده که ابراهیم از بصره بیرون آمد و در ماجور اردو زد و هدفش رفتن به کوفه و جنگ با منصور بود.

و نیز به سند خود از عبدالواحد و سلام نقل کرده که گفته اند: ریاست ستون چپ لشکر ابراهیم به عهده برد بن لبید یشکری [11] و میمنه اش با عیسی بن زید بود [12] و یحیی و عتکی به سند خود از هاشم بن قاسم نقل کرده اند که گفت: مضاء (یکی از یاران ابراهیم) خواست تا به سپاه عیسی بن موسی شبیخون زند ولی بشیر بن رحال مانع او شد.

و سعید بن ستیم از عمویش نقل کرده که عبدالواحد بن زیاد به ابراهیم پیشنهاد کرد که به لشکر عیسی بن موسی شبیخون زنند ولی زیدیه (که جزء طرفداران ابراهیم به جنگ آمده بودند) مانع این کار شدند و گفتند: شبیخون زدن کار دزدان است.!

عبدالواحد که چنان دید به ابراهیم گفت: حال که چنین است پس تو به بصره بازگرد و جنگ با عیسی بن موسی را به ما واگذار تا اگر شکست خوردیم تو به ما از پشت سر کمک کنی.

زیدیه گفتند: چگونه پس از آنکه دشمن را دیدار کرده ای می خواهی از برابر آنها بازگردی؟

عبدالواحد گفت: پس اطراف لشکر خود را خندقی حفر کن.

زیدیه این پیشنهاد را نپذیرفته، به ابراهیم گفتند: اتجعل بینک و بین الله جنه آیا میان خود و خداوند سپر قرار می دهی؟

عبدالواحد که دید هیچ یک از پیشنهادهای او را نپذیرفتند، گفت: به خدا اگر چنان نبود که مردم درباره من می گفتند: من تو را بدینجا آوردم و بازت نگرداندم، می دانستم چه کنم. [13] .

و عتکی به سند خود از سلام نقل کرده که به ابراهیم پیشنهاد کرد لشکر خود را به چند فوج تقسیم کن که اگر یک فوج گریختند فوج دیگری به جای آنها جنگ کنند ولی زیدیه این پیشنهاد را هم نپذیرفته، گفتند: ما باید همگی در یک صف بجنگیم چنان که خدای تعالی فرموده: کانهم مرصوص [14] (خدا دوست دارد کسانی را که در یک صف کارزار می کنند) چنان که گویا بنایی استوارند.

و نیز به سند خود از ابراهیم بن محمد جعفری و او از پدرش نقل کرده که گوید: هنگامی که دو لشکر در برابر هم صف کشیدند، مردی کبود چشم و بلند قامت از لشکر عیسی بیرون آمد و گفت: ای یاران ابراهیم به خدا سوگند محمد را من کشتم!

ناگاه دیدم که چهارتن مانند بازهای شکاری از لشکر ابراهیم به جنگ او رفته و طولی نکشید که سرش را آوردند و یک تن از لشکر عیسی به یاری آن مرد نیامد.

و نیز از مسعود رحال کوفی نقل کرده که گفت: من در جنگ باخمری بودم و ابراهیم را که در سراپرده اش بود، مشاهده کردم که پرچمی زربافت در پیش رویش به زمین خورده بود، در آن وقت شنیدم که صدا زد: ابوحمزه کجاست؟

پیرمرد کوتاه قدی را که بر اسبی سوار بود دیدم، پیش آمد و چون نزدیک شد او را شناختم که در باب دار ابن مسعود در کوفه کلاه می دوخت، ابراهیم آن پرچم به دست او داده گفت: این پرچم را بگیر و در سمت چپ لشکر بایست و از جای خود حرکت مکن.

آن پیرمرد پرچم را به دست گرفت و همان جا که ابراهیم گفته بود ایستاد. دو لشکر به هم ریختند و ابراهیم کشته شد و یارانش پراکنده شدند و او همچنان در جای خود ایستاده بود. کسی پیش او رفت و گفت: مگر نمی بینی که ابراهیم کشته شد و یارانش نیز پراکنده شدند؟ پیرمرد گفت: من از جای خود حرکت نخواهم کرد چون ابراهیم به من دستور داد که از جای خود حرکت مکن.

آنگاه جنگید تا وقتی که مرکبش را پی کردند و در این وقت پیاده شد و همچنان پیاده جنگ کرد تا کشته شد.

و عتکی و یحیی به سند خود از شراحیل بن وضاح نقل کرده که گفت: من در باخمری در لشکر عیسی بن موسی بودم، و چون جنگ شروع شد ما گریختیم تا بدانجا که عیسی گفت: این همان است (راستی این طور گریختند؟) و من در دل می گفتم: خدایا پیروزی را نصیب ما مگردان و همچنان فرار کردیم تا به نهر آبی رسیدیم و من در آنجا ایستادم تا هنگامی که با عیسی بن موسی (که خود جزء فراریان بود) با هم از آن نهر عبور کردیم.

و سلم بن فرقد و دیگران روایت کرده اند که چون دو سپاه به هم ریختند، عیسی ابن موسی و لشکریانش به سختی شکست خوردند و به طوری منهزم شدند که جلوی لشکریان شکست خورده عیسی وارد کوفه شدند، و منصور که چنان دید دستور داد شتران و چهارپایان را بر دروازه های کوفه آماده نگه دارند که خود و نزدیکانش بر آنها سوار شده و از کوفه فرار کنند.

ابوزید به سندش از سلم بن فرقد نقل کرده که گوید: در این وقت یاران ابراهیم لشکر عیسی را تعقیب کردند و محمد بن ابی العباس که در سمتی ایستاده بود، چون چنان دید پرچمهای خود را درهم پیچید و با همراهانش منهزم گشت و راه سدی را که در آنجا بود در پیش گرفت و به سرعت دور شد. در آن سد انحرافی بود و همچنان که محمد بن ابی العباس از کنار آن سد می رفت و مردم او را نظاره می کردند ناگهان به پشت پیچ سد رفت و از نظرها ناپدید شد و چنین وانمود کرد که در آنجا به کمین ایستاده، همین سبب شد که همراهان ابراهیم فریاد زدند: کمین! کمین! و دنبال همین فریاد بود که اینها واپس کشیدند و در همین گیرودار تیری بیامد و به ابراهیم اصابت کرد و از روی مرکب درافتاد. بشیر رحال که آن حال را دید پیش آمد و ابراهیم را به سینه خویش چسبانید و ابراهیم همچنان که سرش در سینه بشیر بود از جهان رفت و بشیر نیز کشته شد و در آن حال این آیه را می خواند:

وکان امرالله قدرا مقدورا [15] (یعنی فرمان خدا حکمی حتمی و مقدر است).

و عتکی و یحیی بن علی به سند خود از حفص بن حکیم و دیگری نقل کرده که گفتند: منصور (وقتی خبر شکست لشکریان خود را شنید) چنان از ابراهیم ترسید که به ربیع (دربان مخصوص خود) گفت: وای بر تو ای ربیع، پس چه شد که پسران ما به خلافت نرسیدند؟! فرمانروایی کودکان چه شد؟[16] .

و نیز به سند خود از هشام بن محمد نقل کرده اند که گفت: در آن روز چهارصد نفر به همراهی ابراهیم پایداری کردند و به سختی جنگیدند تا وقتی که ابراهیم کشته شد. آنها گفتند: ما خواستیم تو را به سلطنت برسانیم ولی خدا اراده فرمود که تو به شهادت برسی، این را گفتند و همچنان جنگ کردند تا همه کشته شدند. و به سند خود از عبدالحمید نقل کرده که گفت: من از ابوصلابه پرسیدم که ابراهیم چگونه کشته شد؟

پاسخ داد: من در آن روز، خود ایستاده بودم و می دیدم که ابراهیم سوار بر مرکب محمد بن زید بود و لشکریان عیسی بن موسی را که همه پشت به جنگ داده و فرار می کردند می نگریست، ابراهیم در آن وقت زرهی در تن داشت و چون گرمی هوا او را ناراحت کرده بود بند زره را باز کرد و روی دست او افتاد و گودی گلویش آشکار گشت، در این وقت تیری - که پرتاب کننده اش معلوم نشد - به سوی او آمد و در گلوگاهش نشست، ناگهان ابراهیم را دیدیم که دست به گردن اسب انداخت و از میان لشکر بازگشت و طایفه زیدیه اطرافش را گرفتند.

ابوزید از ابن ابی الکرام روایت کرده که گفت: من در آن روز نزد عیسی بن موسی بودم که غلامش به نزد او آمد و گفت: به جان تو سوگند که سر ابراهیم در میان توبره من است! عیسی بن موسی (سخن او را باور نکرد) و به من گفت: به همراه او برو و بنگر تا چه می گوید و اگر دیدی راست می گوید، سوگند طلاق (همسرت را) برای من بخور تا بدانم که راست می گویی ولی اگر دیدی سر او نیست سخنی مگوی و ساکت باش.

من به همراه آن غلام رفتم و بدو گفتم: سر را نشان من بده و چون آن سر را بیرون آورد، گونه اش را که هنوز در حرکت بود دیدم و او را شناختم، پس رو بدان غلام کرده گفتم: وای بر تو چگونه بدو دست یافتی؟

غلام گفت: من او را دیدم که تیری بدو اصابت کرد و او را بر زمین افکند، همراهانش که چنان دیدند روی بدن او افتادند و شروع کردند دست و پایش را بوسیدن، من دانستم که او ابراهیم است، پس جای او را نشان کردم، در این وقت همراهانش دل از دنیا شسته شروع به جنگ کردند، من صبر کردم تا چون آنها کشته شدند بالای سر ابراهیم رفتم و سرش را جدا کردم.

در این وقت من به نزد عیسی بازگشتم و صحت خبر قتل ابراهیم را بدو گزارش دادم، عیسی دستور امان داد (و جنگ به پایان رسید).

و عتکی و یحیی بن علی به سند خود از علی بن سلام روایت کرده اند که گفت: هنگامی که در آن روز شکست خوردیم و ابراهیم کشته شد به نزد عیسی بن زید رفتیم و او مدتی درنگ کرد و گفت: پس از ابراهیم دیگر انتظاری نیست که کسی با حکومت وقت به مخالفت برخیزد، آنگاه به کناری رفت و ما هم به همراه او رفتیم تا به قصرش درآمدیم و تا شب با او بودیم و تصمیم گرفتیم که به لشکر عیسی بن موسی شبیخون بزنیم ولی چون نیمه شب شد، متوجه شدیم که عیسی بن زید در میان ما نیست و همین امر سبب شد که از آن تصمیم منصرف شویم.

و نیز به سند از اسماعیل بن علی روایت کرده اند که گفت: خروج ابراهیم در ماه رمضان سال 145 بود و قتل او در ماه ذی الحجه همان سال اتفاق افتاد و شعار جنگ آنها أحد، أحد بود.

و نیز به سند خود از ابونعیم روایت کرده اند که گفت: قتل ابراهیم در نیمه روز دوشنبه 25 ذی قعده سال 145 اتفاق افتاد و شب سه شنبه سر او را برای منصور بردند و فاصله منصور تا جایی که ابراهیم کشته شده بود هیجده میل راه بود، و چون صبح روز سه شنبه شد منصور دستور داد سر ابراهیم را بر سر بازار نصب کردند و من آن سر را که محاسنش به حنا خضاب شده بود بر سر بازار دیدم.

و به سند خود از عبدالحمید ابوجعفر روایت کرده اند که گفت: سر ابراهیم را می گرداندند و جارچی منصور نیز فریاد می زد: این فاسق فرزند فاسق است، و من سر ابراهیم را که در ظرفی قرمز روی پارچه ای سفید گذاشته بودند و به عطر خوشبو شده بود، مشاهده کردم و روی او را دیدم که دو گونه اش کشیده و لاغر و بینیش محدب بود، جای سجده در پیشانی و بینیش دیده می شد، سپس آن سر را ابن ابی الکرام به مصر برد.

>داستانی از امام صادق با منصور پس از قتل ابراهیم بن عبدالله

علی بن الحسین به سند خود از یونس بن ابی یعفور روایت کرده می گوید: من به گوش خود از جعفر بن محمد علیه السلام شنیدم که فرمود: هنگامی که ابراهیم بن عبدالله بن حسن در باخمری به قتل رسید ما از مدینه به سمت کوفه حرکت کردیم و هیچ یک از افراد بالغ خاندان ما در مدینه نماند و همگی به همراه ما آمدند، تا چون به کوفه درآمدیم یک ماه در آن شهر ماندیم و در این مدت انتظار می کشیدیم که دستور قتل ما از جانب منصور صادر شود، تا روزی ربیع حاجب به نزد ما آمد و گفت: ای فرزندان علی از میان خود دو تن مرد خردمند انتخاب کنید و به نزد امیرالمؤمنین بفرستید، امام علیه السلام فرمود: من و حسن بن زید به نزد منصور رفتیم و چون پیش روی او قرار گرفتیم رو به من کرد و گفت: تویی که علم غیب می دانی؟ گفتم: کسی جز خدا علم غیب نمی داند، منصور گفت: تویی که مردم اموال خود را برایت می آورند؟ گفتم: اموال را تنها ای امیرالمؤمنین به نزد شما می آورند. منصور گفت: می دانی برای چه شما را به اینجا خوانده ام، گفتم: نه، منصور گفت: می خواهم تا سیادت و آقایی شما را درهم شکنم، وحشتی در دلتان افکنم، نخلستانهایتان را از بیخ قطع کنم و شما را به بالای کوهها پراکنده سازم تا دیگر نه احدی از اهل حجاز و نه مردی از اهل عراق با شما تماس بگیرد، چون شما موجب فساد هستید!

من در پاسخش گفتم: ای امیرالمؤمنین همانا خداوند سلیمان را مشمول عطای خویش قرار داد و او سپاسگزاری کرد، و ایوب به بلا گرفتار شد و صبر کرد، و به یوسف ستم شد ولی او صرفنظر کرد و تو هم از نژاد آنها هستی!

در اینجا منصور تبسمی کرد و گفت: این سخنان را یک بار دیگر بگو.

من آن جملات را تکرار کردم.

منصور (فکری کرد) گفت: به رهبر مردم شخصی چون تو باید باشد. آنگاه ادامه داده گفت: من از شما درگذشتم و جرم مردم بصره را نیز به شما بخشیدم، اکنون حدیثی را که از پدرانت از رسول خدا صلی الله علیه و آله برای من گفته ای بار دیگر برایم بگو.

گفتم: پدرم برای من حدیث کرد از پدرانش از علی بن ابیطالب از رسول خدا صلی الله علیه و آله که فرمود:

صلة الرحم تعمر الدیار، و تطیل الاعمار، و ان کانوا کفارا (صله رحم شهرها را آباد و عمرها را دراز گرداند اگر چه کافر باشند.)

منصور گفت: (منظور من) این حدیث نیست.

من گفتم: پدرم از پدرانش از علی علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرمود: رحمها (پیوندهای خویشی) به عرش آویخته و فریاد می زند:

اللهم صل من وصلنی واقطع من قطعنی (خدایا پیوست کن هر که مرا پیوست کند، و جدا کن هر که مرا جدا کند.)

منصور گفت: این هم نیست. گفتم: پدرم از پدرانش از علی بن ابیطالب علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که آن حضرت فرمود:

خدای عزوجل می فرماید:

انا الرحیم، خلقت الرحم، و شققت لها اسما من اسمی فمن وصلها وصلته و من قطعها بتتته (منم خدای رحمان و رحم، من آفریدم و نامی از نام خود برای آن مشتق کردم پس هر که آن را پیوند کند من او را پیوند کنم و هر که آن را ببرد من او را خواهم برید.)

منصور گفت: این حدیث هم نیست. گفتم: پدرم از پدرانش از علی بن ابیطالب علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت کرده که فرمود:

این ملکا من الملوک فی الارض کان بقی من عمره ثلاث سنین، فوصل رحمه، فجعلها الله ثلاثین سنة (پادشاهی از پادشاهان زمین بود که از عمرش فقط سه سال باقی مانده بود، پس صله رحم کرد و خدا عمر او را سی سال کرد.)

منصور گفت: همین حدیث مقصود من بود، (اکنون بگو) کدامیک از شهرها پیش تو محبوبتر است؟ زیرا به خدا می خواهم نسبت به شما صله رحم کنم.

در پاسخ وی گفتم: شهر مدینه. منصور ما را به مدینه فرستاد و خداوند بدین وسیله شر او را از سر ما دور ساخت.

عتکی و یحیی بن علی به سند خود از عیسی بن رؤبه روایت کرده اند که گفت: هنگامی که سر ابراهیم را برای منصور بردند و در پیش رویش نهادند، منصور گریست به حدی که دانه های اشک به گونه های ابراهیم افتاد، آنگاه ابراهیم را مخاطب قرار داده گفت: به خدا سوگند من این روز را خوش نداشتم ولی تو به من دچار گشتی و من نیز به تو دچار شدم. [17] .

و احمد بن محمد همدانی به سند خود از حسن بن زید نقل کرده گوید: هنگامی که سر ابراهیم را برای منصور آوردند، من نزد او بودم و آن سر را که در میان سپری بود آورده و پیش روی منصور گذاشتند، همین که چشم من بدان سر افتاد غصه از عمق دلم برخاست و راه گلویم را گرفت ولی به هر ترتیبی بود خودداری کردم، مبادا منصور متوجه شود در این وقت منصور رو به من کرده گفت: ای ابامحمد آیا این سر ابراهیم است؟ گفتم: آری ای امیرالمؤمنین ولی من دوست داشتم که خداوند او را به فرمان تو درآورده بود و چنین وضعی برای تو پیش نمی آمد و روزگار تو با او چنین نمی شد.

منصور که این سخن را شنید سخت ترین سوگندهایی را که معمولا می خورد - و آن سوگند معمولا طلاق همسرش ‍ بود - همان سوگند را بر زبان آورد، گفت: ام موسی [18] از همسری من رها باشد اگر خلاف گویم. من هم دوست داشتم که خداوند او را به فرمان من درآورد و برای من چنین روزی پیش نمی آمد، و این خود ابراهیم بود که می خواست چنین وضعی برای خودش پیش آورد، ولی جان ما از جان او در نزدمان عزیزتر بود.

و احمد بن سعید به سند خود از عبدالله بن نافع نقل کرده گوید: هنگامی که سر ابراهیم را پیش روی منصور گذاشتند، منصور به این شعر تمثل جست:

فالقت عصاها و استقرت بهاالنوی

کما قر عینا بالایاب المسافر [19] .

عتکی و یحیی بن علی به سند خود از حسن بن جعفر روایت کرده اند که گفت: روزی که لشکر شکست خورده عیسی بن موسی به کوفه آمد، من آنها را دیدم و چون شب شد مردانی را در خواب دیدم که گویا نعشی را به سوی آسمان بالا می برند و می گویند:

من لنا بعدک یا ابراهیم (ای ابراهیم ما پس از تو دیگر کسی را نداریم: مانند تو)

در این وقت برادرم مرا از خواب بیدار کرد، و چون سبب را پرسیدم گفت: من صدای تکبیر از خانه منصور می شنوم و به خدا سوگند بی جهت تکبیر نمی گویند، پس طولی نکشید که خبر قتل ابراهیم منتشر شد.

>دانشمندان و راویانی که با ابراهیم خروج کردند

یحیی بن علی، و احمد بن عبدالعزیز جوهری، و عتکی به سند خود از محمد بن سلام نقل کرده اند که گفت: پدرم سلام بن ابی واصل به من گفت: پسرجان ابراهیم در بصره خروج کرده، و تو برو و یک عمامه پشمی و قبا و یک شلوار برای من بخر، من چنان کردم، پس او و سه نفر دیگر حرکت کردند و برای یاری ابراهیم به کوفه رفتند.

و جعفر بن محمد وراق از احمد حازم از حسن بن حسین عرنی روایت کرده که گفت: گروهی از زیدیه به طور ناشناس به همراه حاجیان بیرون رفتند و خود را به ابراهیم در بصره رساندند، از آن جمله بود: سلام بن ابی واصل حذاء.

حسن بن علی خفاف به سند خود از حماد بن زید نقل کرده که گفت: در زمان ابراهیم هیچ کس از مردم نبود جز آنکه رفتارشان مورد پسند ما نبود، از او پرسیدند: سوار [20] چطور؟ گفت: او نیز رفتارش مورد پسند ما نبود.

یحیی بن علی و جوهری و عتکی به سند خود از محمد بن سلام از پدرش سلام بن ابی واصل نقل کرده که گفت: من در بصره به خانه ابراهیم که همان خانه محمد بن سلیمان بود رفتم و به دربان گفتم: بگو سلام بن ابی واصل است!؟ دربان صدا زد: سلام حذاء دم در است - و لقب معروف مرا ذکر کرد - ابراهیم اجازه داد، من وارد شدم. چون چشمش به من افتاد گفت: چه شد که دیر آمدی؟ گفتم: من در این مدت افراد جنگی برایت تهیه می کردم، مرا تصدیق کرد و در خانه خود جا داد. در یکی از روزها همان طور که نشسته بودم دیدم رقعه ای به نزد من آوردند که ابراهیم در آن نوشته بود: وضع بیت المال آشفته است، تو آن را سرپرستی کن. من از کسی که در آنجا بود پرسیدم: بیت المال کجاست؟ گفت: در همین خانه است.

من برخاستم و به نزد پیرمردی که متصدی آن بود رفتم، وی گفت: مأموریتی در اینجا داری؟ گفتم: آری. گفت: پس تو سلام بن ابی واصل هستی، و بدین ترتیب سرپرستی بیت المال به من واگذار شد.

اُشنانی به سند خود از نصر بن مزاحم نقل کرده که گفت: ابوداود طهوی از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد و مقامش نزد او ارجمند بود.

و یحیی و جوهری و عتکی به سند خود از عبدالله بن محمد بن حکیم نقل کرده اند که گفت: فطر بن خلیفه [21] از خروج کنندگان با ابراهیم بود و او در آن زمان پیرمردی سالمند بود.

و مقانعی به سند خود از حسن بن حسین نقل نموده که: سلام بن ابی واصل و عیسی بن ابی اسحاق سبیعی و ابوخالد احمر از کسانی بودند که برای رسیدن به ابراهیم خود را به صورت ناشناس در میان کاروان حاجیان انداختند، اینان برای آنکه شناخته نشوند جامه های پشمین بر تن کرده و عمامه های پشمین به سر بستند و مانند شترداران، شتران را از جلو می راندند و بدین ترتیب خود را به ابراهیم رساندند و با او بودند تا وقتی که کشته شد.

و عتکی و یحیی و جوهری به سند خود از قاسم بن ابی شبه روایت کرده اند که: ابوخالد احمر و یونس بن ابی اسحاق از کسانی بودند که با ابراهیم خروج کردند.

و اُشنانی از احمد بن حازم از ابونعیم نیز نقل کرده است که عیسی بن یونس ابن ابی اسحاق از کوفه خود را به ابراهیم رسانید و در جنگ با او بود.

و یحیی و عتکی و جوهری به سند خود از محمد بن سلام روایت کرده اند که گفت: سه تن از اصحاب زید بن علی با ابراهیم خروج کردند: سلام بن ابی واصل، و حمزة بن عطاء برنی، و خلیفة بن حسان کیال و او بهترین سوارکاران بود.

و محمد بن زکریای صحاف به سند خود از عریان بن ابی سفیان روایت کرده که گفت: از جمله مردانی که با ابراهیم خروج کرد عبدالله بن جعفر مدینی بود که شبی ابراهیم بدو گفت: برخیز تا گردشی در اطراف لشکر بکنیم، عبدالله برخاست و به همراه ابراهیم شروع به گردش کردند، در این میان آواز طنبوری از میان لشکر به گوش ابراهیم خورد و از این جریان غمگین و ملول گشته به عبدالله بن جعفر گفت: گمان ندارم لشکری که این آوازها در آن به گوش بخورد پیروز گردد. و این عبدالله بن جعفر پدر علی بن عبدالله مدینی است.

و نظیر این حکایت را یحیی بن علی و عتکی و جوهری به سند خود از عریان نقل کرده اند.

و از آن جمله هارون بن سعد بود که داستان وساطت سلام بن ابی واصل برای او پیش ابراهیم و واگذاری حکومت واسط بدو گذشت.

و ابوزید به سند خود از عبدالله بن سلمه افطس نقل کرده که گوید: هنگامی که ابراهیم هارون بن سعد را به حکومت واسط منصوب داشت، من در کشتی خود را بدو رسانیدم و چهار حدیث در کشتی از او شنیدم. [22] .

و ابونعیم گفته آنچه أعمش از ابی عمرو شیبانی نقل کرده است، همه را از هارون بن سعد شنیده است.

و ابوزید از هشام بن محمد که یکی از اهل واسط است نقل کرده گوید: هارون ابن سعد با گروهی به واسط آمدند، من خود او را دیدم که پیری سالخورده بود و در حالی که از روی مرکب خود خم شده بود، مردم با او بیعت می کردند.

و نیز از عمر بن عون نقل کرده که هارون بن سعد مردی صالح بود که شعبی از او حدیث نقل کرده و ابراهیم را نیز ملاقات نموده و مرد فقیهی بود.

و عیسای وراق به سند خود از ابوالصعداء نقل کرده گوید: چون هارون بن سعد به واسط آمد، خطبه ای خواند و در آن خطبه رفتار ناهنجار منصور و کشتاری که از خاندان رسول خدا صلی الله علیه و آله کرده و ستمهایی که به مردم روا داشته و اموالی را که از آنها به زور گرفته و سایر کارهای زشت او را به مردم گوشزد کرد و چندان در این باره سخن گفت که مردم را به گریه انداخت و انقلابی در آنها ایجاد کرد و مردانی چون عباد ابن عوام [23] و یزید بن هارون [24] و هشیم بن بشیر [25] و علاء بن راشد [26] به پیروی او درآمدند.

محمد بن حسین خثیمی به سند خود از نصر بن مزاحم نقل کرده گوید: کسی که هیثم بن بشیر را دیده باشد برای من نقل کرد که او را در لباسی که کهنه و مندرس بود دیدم، شمشیری به گردن آویخته و پیش روی هارون ایستاده، مردم را به بیعت با ابراهیم دعوت می کرد.

و مقانعی به سند خود از هشام بن محمد روایت کرده که گفت: ابراهیم بن عبدالله هارون بن سعد را با لشکری زیاد که از زیدیه بودند به واسط فرستاد و مردم واسط به فرمان او آمدند و هیچ یک از فرمانده های واسط با او مخالفت نکرد، و از آن جمله بودند عباد بن عوام، یزید بن هارون، هشیم بن بشیر، و رشادتهایی که هشیم در جنگها کرده و در تواریخ مضبوط است و پسرش معاویه و همچنین برادرش حجاج بن بشیر در بعضی از این جنگها کشته شدند. و نیز از کسانی که با هارون بودند: عوام بن حوشب [27] و اسامة بن زید بود [28] و عوام بن حوشب در آن روز پیرمردی بوده سالخورده. در روزی که ابراهیم کشته شد، هارون بن سعد به بصره آمد و چنان که گفته اند: پس از اینکه وارد آن شهر شد از دنیا رفت، خدایش رحمت کند و از او خوشنود باشد. یحیی بن علی و عتکی و جوهری به اسناد خود از ابومخارق بن جابر روایت کرده اند که گفت: هنگامی که منادی منصور برای امان مردم پیش آمده، فریاد زد: همه مردم در امان هستند جز عوام بن حوشب و اسامة بن زید. عوام بن حوشب که این خبر را شنید مخفی شد و دو سال تمام در خفاگاه به سر می برد تا سرانجام معن بن زائده برای او وساطت کرد و پس از مذاکراتی که با منصور کرد برای وی امان گرفت. و اسامة بن زید نیز مدتی متواری بود و سرانجام نیز به شام گریخت.

و ابوزید از عبدالله بن راشد روایت کرده که هارون بن سعد پنهان شد و همچنان در حال پنهانی به سر می برد تا وقتی که محمد بن سلیمان در کوفه به حکومت رسید و برای او امان فرستاد ولی این امان نیرنگی بود که زد تا هارون خود را آشکار کند و چون ظاهر شده بدو دستور داده تا هشتاد تن از خاندانش را که در جنگهای ابراهیم به یاری او اقدام کرده بودند) به نزدش حاضر سازد، هارون بن سعد نیز پذیرفت و راه افتاد تا آنان را حاضر کند ولی عموزاده ای داشت که نامش فرافصه بود و چون از تصمیم هارون بن سعد مطلع شد، او را از این کار بازداشت و گفت: محمد به تو نیرنگ زده!

هارون که این سخن را شنید از همان نیمه راه بازگشت و دوباره متواری شد و همچنان متواری بود تا وقتی که از دنیا رفت، و چون محمد بن سلیمان خبر یافت دستور داد خانه اش را ویران کردند.

و ابوزید نقل کرده که عبدالواحد بن زیاد [29] در نهراءبان بود و قبلا به ابراهیم سفارش کرده بود که روز خروجش را از او پوشیده ندارد، چون ابراهیم خروج کرد و عبدالواحد خبر یافت در لباس شورشیان از نهراءبان به سوی عبدسی که نام قصبه ای است بین کوفه و بصره حرکت کرد، حاکم آنجا که چنان دید گریخت و هفتاد هزار درهم پول در صندوق بیت المال از او به جای مانده، عبدالواحد آن پول را برداشت و به نزد ابراهیم آورد، و این اولین مالی بود که به دست ابراهیم رسید.

ابوزید از خالد بن خراش نقل کرده که: ایوب بن سلیمان در نهر ابان در زی مخالفین دستگاه رفت و آنجا را به تصرف خویش درآورد. و این ایوب بن سلیمان یکی از راویان حدیث است که مردم واسط از او حدیث نقل کرده اند و از آن جمله سلیمان بن ابی شیخ است که از او روایت می کند.

اُشنانی به سند خود از زفر بن هذیل روایت کند که گفت: ابوحنیفه از کسانی بود که آشکارا و بدون واهمه مردم را به خروج با ابراهیم دعوت می کرد و در این باره فتوی داده است. من بدو گفتم: به خدا سوگند تو سرانجام دست از این کار برنخواهی داشت تا وقتی که ما را دستگیر کنند و به گردنمان بیندازند.

و نیز گویند: ابوحنیفه و مسعر بن کدام به ابراهیم نامه نوشتند و او را به کوفه دعوت کردند و متعهد شدند که او را یاری و کمک دهند و مردم کوفه را به همراهی او برانگیزند و همین امر سبب شد که طائفه مرجئه بدانها عیب گیرند.

و یحیی بن علی و عتکی و جوهری به اسناد خود از فضل بن شعیب روایت کرده اند که گفت: من مسلم بن سعید [30] و اصبغ بن زید [31] را دیدم که به همراه هارون بن سعد در راه یاری ابراهیم شمشیر به گردن آویخته بودند.

قاسم بن ابی شیبه از ازهر بن سعد نقل کرده که گفت: من هشیم (بن بشیر) را دیدم که شمشیری را حمایل کرده بود و مسوده [32] (سیاهپوشان) را از پشت دیوار شهر دور می ساخت.

عتکی و یحیی و جواهری به اسناد خود از زکریا بن عبدالله معروف به رحمویه، نقل کرده اند که گفت: مهدی (عباسی) به ابن علاثه [33] گفت: یک نفر قاضی برای شهر وضاح پیدا کن! ابن علاثه گفت: آنکه تو می خواهی پیدا کردم و عباد بن عوام است! مهدی گفت: چگونه او را بدین کار منصوب داریم با آن (سابقه بدی که در پیش ما دارد و) خشمی که ما در دل نسبت بدو داریم.

رحمویه گوید: هارون الرشید در زمان خلافتش دستور داد خانه عباد بن عوام را ویران کردند و او را از نقل حدیث ممنوع ساخت، و پس از مدتی دوباره اجازه نقل حدیث بدو داد.

جعفر بن محمد به سند خود از نصر بن حازم نقل کرده: هارون بن سعد با چند تن از زیدیه از کوفه بیرون آمدند تا خود را به ابراهیم برسانند و در میان آنها بود: عامر بن کثیر سراج - و او در آن روز جوانی چابک و شجاع بود - و حمزه ترکی، و سلام حذاء، خلیفه بن حسان.

و هنگامی که آنها بر ابراهیم درآمدند، ابراهیم بیت المال را به سلام بن ابی واصل سپرد، و هارون بن سعد را به حکومت واسط منصوب داشت و لشکر زیادی به همراه او به واسط فرستاد، و چون هارون بن سعد به واسط آمد، لشکریان منصور از آنجا گریختند و مردم به سوی بیعت با هارون بن سعد شتافتند، و کسی از دانشمندان آن شهر نماند که با هارون بیعت نکند، و از آن جمله بود: عباد بن عوام، و هشیم بن بشیر، و اسحاق بن یوسف ارزق، و یزید بن هارون، و مسلم بن سعید، و اصبغ بن زید.

و هارون بن سعد، عاصم بن علی [34] را نیز به بیعت خویش دعوت کرد ولی او ناتوانی و کسالت را بهانه ساخت و نزد او حاضر نشد، ولی پیغام داد که من به مردم فتوی می دهم تا به همراه تو خروج کنند، و پس از این پیغام خود از آن شهر گریخت. هارون بن سعد نیز عباد بن عوام را سرکرده فقهای دیگر ساخت، و عباد جزء سرکردگان هارون بود و در کارها با او مشورت می کرد. و چون ابراهیم به قتل رسید عباد بن عوام متواری گشت و دستور دادند خانه اش را ویران ساخته و اطرافیانش را پراکنده کردند، و همچنان متواری بود تا وقتی که منصور از این جهان رفت.

و یحیی و جوهری و عتکی به اسناد خود از سهل بن عقیل روایت کرده اند که: هارون بن سعد عباد بن عوام را به کار گماشت و ریاست لشکر را بدو واگذارد و او را طرف مشورت خویش قرار داد، و یزید بن هارون و اسحاق بن یوسف ازرق [35] و دیگران از جمله پیروان او بودند.

ابوزید به سند خود از علی بن عبدالله بن زیاد نقل کرده که گفت: من هشیم بن ابن بشیر [36] را در روز جنگ دیدم به خدا او را در هنگام نبرد مردی شجاع و پردل یافتم.

و ابوزید از دخترزاده هشیم روایت کرده که به یزید بن هارون خبر دادند که علی بن حرمله او را تهدید کرده و گفته است: یزید به زودی می داند که پرچمها بر سر چه کسی به اهتزاز درخواهد آمد، یزید که این سخن را شنید گفت: او اشتباه کرده و پرچم عباد بن عوام در اهتزاز خواهد بود.

و عاصم بن علی گفت: یزید راست گفت چون فرمانده عباد بن عوام بود و یزید ابن هارون در زمره پیروان او قرار داشت.

یحیی بن علی و عتکی و محمد به سند خود از حماد بن زید نقل کرده اند که گفت: در زمان ابراهیم کسی در بصره (از بزرگان و سرشناسان) نماند جز آنکه تغییری (نسبت به حکومت منصور) در او پیدا شد مگر ابن عون.

بدو گفتند: هشام بن حسان [37] چطور؟

پاسخ داد: ما او را نپسندیم زیرا در گفتار مخالفت خود را اظهار می داشت چون هرگاه سخن از منصور به میان می آورد می گفت: خدا منصور را نابود کند. و چون من در این باره با او سخن گفتم در پاسخ من اظهار کرد: من ترس آن را دارم که او پیروز گردد و ما را پراکنده سازد.

و ابوعبدالله صیرفی به سند خود از ابواسحاق فزاری نقل کرده که گفت: من به نزد ابوحنیفه رفتم و بدو گفتم: از خدا نترسیدی که به برادر من فتوی دادی با ابراهیم خروج کند و سبب قتل او شدی؟!

ابوحنیفه در پاسخ گفت: کشته شدن برادرت در راه یاری ابراهیم همانند کشته شدن کسانی بود که در جنگ بدر در راه یاری اسلام و رسول خدا صلی الله علیه و آله کشته شدند. پاداشی چون پاداش آنان دارد! و شهادتش در رکاب ابراهیم بهتر بود برای او از زندگی. گفتم: پس چرا خودت همراه ابراهیم نرفتی؟

گفت: امانتهایی که از مردم پیش من بود مانع از این کار شد.

و اُشنانی به واسطه عباد بن یعقوب از عبدالله بن ادریس نقل کرده که گفت: من خود از ابوحنیفه شنیدم که به دو نفر مردی که از او برای خروج ابراهیم سؤال می کردند و فتوایش را در این باره می پرسیدند می گفت: خروج کنید.

یحیی بن علی و عتکی و جوهری به واسطه عمر بن شبه از نصر بن حماد روایت کرده اند که گفت: من پیوسته از شعبه [38] می شنیدم که در پاسخ کسانی که در مورد یاری ابراهیم از او سؤال می کردند گفت: برای چه نشسته اید! این خود همانند بدر صغری است.

و ابوزید به سند خود از ابواسحاق فرازی - که نامش ابراهیم بن محمد بن حارث ابن اسماء بن حارثه بوده - روایت کند که گفت: وقتی که ابراهیم خروج کرد، برادر من به نزد ابوحنیفه رفت و فتوای او را در مورد خروج با ابراهیم پرسید، و ابوحنیفه بدو دستور داد با ابراهیم خروج کند، و برادر من نیز خروج کرد و در جنگ با ابراهیم کشته شد، و از این روست که من هرگز ابوحنیفه را دوست نمی دارم. ابوزید از نصر بن حماد نقل کرده که گفت: صالح مروزی از کسانی بود که مردم را به یاری ابراهیم تشویق می کرد.

ابوزید به سند خود از عمار بن رزیق حدیث کرده که گفت: من در ایام خروج ابراهیم از اعمش [39] شنیدم که به مردم می گفت: چرا نشسته اید؟ بدانید که اگر من چشم داشتم بی شک به همراه او خروج می کردم.

و خثعمی به سند خود از ابی نعیم روایت کرده که گفت: مسعر بن کدام [40] که از طائفه مرجئه بود، نامه ای به ابراهیم نوشت و او را دعوت کرد که به کوفه برود و وعده هرگونه یاری و مساعدت به او داد، و چون این جریان شایع شد مرجئه او را در این کار سرزنش کردند.

و نیز به سند خود از ابونعیم و عبدالله بن محمد نقل کرده که گفته اند: ابوحنیفه نامه ای به ابراهیم نوشت و به او پیشنهاد کرد به کوفه برود تا از یاری زیدیه بهره مند گردد، و در ضمن به او نوشت: پنهانی به کوفه بیا زیرا شیعیان شما که در این شهر هستند می توانند شبانه منصور را بکشند و یا او را دستگیر ساخته و به نزد تو آورند. و عمر بن شبه دنبال این حدیث گوید: مرجئه این کار ابوحنیفه را خوش نداشتند و او را در این باره مورد سرزنش قرار دادند.

احمد بن سعید به سند خود از حسن بن حسین و دیگران نقل کرده که گفته اند: هنگامی که ابراهیم برای جنگ با عیسی بن موسی از بصره حرکت کرد، ابوحنیفه نامه ای به ابراهیم نوشت بدین مضمون:

هرگاه خداوند تو را بر عیسی و لشکریانش پیروز ساخت آن روشی را که پدرت (علی علیه السلام) در جنگ جمل با دشمنان خود رفتار کرد تو بدان روش عمل مکن، چونکه او فراریان را نکشت و اموال مردم را نگرفت و گریختگان را تعقیب نکرد، و زخمیان را نکشت، و این رفتار او بدان خاطر بود که آنها دنباله ای نداشتند ولی تو آن روشی را که در جنگ صفین رفتار کرد بدان روش عمل کن که در آنجا هم کودکان را اسیر کرد، و هم زخمیان را به قتل رسانید و هم غنیمت تقسیم کرد و این بدان جهت بود که مردم شام دنباله داشتند و در بلاد خویش ‍ بودند...

و بعدها این نامه به دست منصور افتاد و او را به بغداد احضار کرد و به وسیله شربتی زهرآلود مسمومش کرد و به همان زهر از جهان رفت و در بغداد دفن شد. [41] .

محمد بن زکریای صحاف به سند خود از مدائنی نقل کرده که: عباد بن عوام از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد و در رکاب او جنگ کرد و چون ابراهیم کشته شد، منصور او را طلبید و دستگیرش ساخت، ولی مهدی (فرزند منصور) خواهش کرد تا عباد را بدو ببخشد، منصور پذیرفت ولی بدو گفت: نباید آشکار شوی و یا حدیث نقل کنی که مردم بگویند: این مردی بود که با ابراهیم خروج کرد و با این حال آزادانه برای مردم فتوی می دهد و حدیث بیان می دارد.

عباد نیز پیوسته متواری بود تا منصور از این جهان رفت و پس از مرگ منصور مهدی فرزندش بدو اجازه داد تا ظاهر شود و حدیث نقل کند.

اُشنانی به سند خود از ابونعیم روایت کرده که منصور به عیسی بن موسی که در کوفه بود، نامه ای نوشت و در آن نامه به او دستور داد که ابوحنیفه را به بغداد روانه کند. من (که از جریان مطلع شدم) حرکت کردم تا او را دیدم و وقتی به او رسیدم که سوار شده بود و برای خداحافظی با عیسی بن موسی به نزد او آمده بود، چهره اش را دیدم که سیاهی می زد، و در همان سفر همین که به بغداد رسید منصور زهری به او خورانید که همان سبب مرگش شد و در آن وقت هفتاد سال از عمرش گذشته بود، و ولادتش سال هشتاد هجری بود.

و نیز ابونعیم گفته: منصور ابوحنیفه را سر سفره خود خواند و چون از خوردن غذا فراغت یافت، آب خواست و شربتی از عسل که با زهر مخلوط شده بود بدو دادند، آن شربت را آشامید و روز دیگر از این جهان رفت و او را در شهر بغداد در گورستانی که معروف به گورستان خیزران بود دفن کردند.

یحیی بن علی و عتکی و جوهری به اسناد خود از سعید بن مجاهد نقل کرده اند که گفت: روزی را من با عوام بن حوشب [42] به سر بردم و او به من گفت: من هیجده تیر به این مردم زدم - و مقصودش از آنها سیاهپوشان و طرفداران بنی عباس بود - و اگر به جای آنها به مشرکین بدر آن تیرها را زده بودم مرا خوشحال نمی کرد (و این کار اجرش کمتر از جنگ با مشرکین مکه نبود). سعید گوید: (در این وقت نگاه کردم) در پایش کفش پاره ای بود، بدو گفتم: مسح بر بالای از این جایز است؟ گفت: آری در صورتی که هوا در آن رفت و آمد نکند.

و نیز به سند خود از عکرمه بن دینار روایت کرده اند که گفت: لبطة بن فرزدق که پیرمردی جلیل القدر بود با ابراهیم خروج کرد، و چون ابراهیم کشته شد من بدو برخورد کردم و او از من پرسید: چه خبر؟

گفتم: خبر خیری نیست، یاران ما منهزم گشتند!

گفت: پس اینجا بایست تا با همدیگر زنده باشیم و یا با هم بمیریم!

در پاسخش گفتم: این کار درست نیست، و گریختم و هنوز چندان از او دور نشده بودم که دیدم لشکریان دشمن بدو رسیدند و شنیدم که فریاد می زد: لا ملجأ من الله الا الیه [43] و او را کشتند و به گوشش رقعه ای آویختند که در آن نوشته شده بود این سر لبطة بن فرزدق است. و لبطه با ابراهیم بود و او را از رؤسای لشکر قرار داده بود. [44] .

و ابوزید از عاصم بن علی و سهل بن غطفان روایت کرده که چون ابراهیم کشته شد و هارون بن سعد متواری گشت حجاج بن بشیر خواست تا به نهراءبان سرازیر شود. در راه به وی رسیدند و او را با برادرزاده اش معاویة بن هشیم به قتل رساندند.

ابوزید به سند خود از حمزه ترکی نقل کرده که گفته است: پس از آنکه محمد کشته شد، عیسی بن زید مدعی نیابت او شده و گفت: محمد مرا جانشین خود ساخته و زیدیه را به بیعت خویش خواند، آنها نیز دعوتش را پذیرفتند ولی مردم بصره زیر بار دعوت او نرفتند و حتی به ابراهیم گفتند: اگر مایل باشی آنها را از شهرهای خود بیرون می کنیم و ما جز تو را به امامت نمی شناسیم و همین جریان نزدیک بود که میان آنها اختلاف ایجاد کند تا سرانجام با هم قرار گذارده گفتند: اکنون اگر این سخنها را دنبال کنیم دودستگی و اختلاف در ما پیدا خواهد شد و منصور ما را شکست می دهد و از این رو فعلا همگی با او جنگ می کنیم و امارت را نیز به ابراهیم واگذار می کنیم تا اگر بر او پیروز شدیم آن وقت تصمیمی در این باره خواهیم گرفت و روی همین قرارداد پیمان بستند و مجتمع گشتند.

یحیی بن علی و عتکی به سند خود از عبدالسلام بن شعیب بن حبحاب روایت کرده اند که گفت: به عثمان طویل گفتم: این مرد: (یعنی ابراهیم) خروج کرده و شما به یاریش قیام نمی کنید؟ عثمان گفت: مگر کسی غیر از ما او را تشویق به خروج کرد؟ و چون ابراهیم کشته شد به من گفت: ای اباصالح من دوست دارم که آن گفتگو را فاش نکنی.

و نیز از حفص بن عمر نقل کرده اند که نصر بن ظریف [45] همراه ابراهیم خروج کرد و در جنگ زخمی به دستش رسید که آن را ناسور کرد و همین موجب شد تا دستش از کار بیفتد و پس از قتل ابراهیم فرار کرده و مخفی شد.

ابوزید گوید: عفان بن مسلم برایم گفت که از کسانی که با ابراهیم خروج کرد ابوالعوام قطان بود که نامش عمران بن داور [46] بوده، من این حدیث را برای عمر بن مروان گفتم، او گفت: ابوالعوام در جنگ حاضر نشد ولی دو کار از کارهای ابراهیم را عهده دار شده بود و از بصره بیرون نرفت. [47] .

و از سنان بن مثنی هذلی که از فرزندان سلمه بن محبق است، نقل کرده: از طائفه ما در باخمری افراد زید همراه ابراهیم بودند: عبدالحمید بن سلمه، حکم بن موسی بن سلمه، عمران بن شبیب بن سلمه.

و ابوزید در اینجا از علی بن سلام حدیثی درباره عیسی بن زید روایت کرده که در صفحات قبل گذشت.

و یحیی و جوهری و عتکی به اسناد خود از عمر بن هیثم مؤذن و دیگران نقل کرده اند که ابراهیم منصب قضاء بصره را به عباد بن منصور واگذاشت.

ابوزید به سند خود از علی بن ابی ساره روایت کرده که: هنگامی که ابراهیم در بصره خروج کرد، سوار بن عبدالله [48] در خانه خود نشست و در همان جا میان مردم قضاوت می کرد، ابراهیم کسی را به نزد او فرستاد و او را به یاری خود خواند ولی او به بهانه کسالت و بیماری از آمدن به نزد ابراهیم خودداری کرد، ابراهیم او را رها کرد و عباد بن منصور را به منصب قضاء بصره گماشت، و چون ابراهیم شکست خورد عباد بن منصور ملازم خانه خود شد (و دیگر از خانه بیرون نرفت) و چون منصور به بصره آمد مردم تا جسر اکبر (پل بزرگ بصره) به استقبال او رفتند و از جمله آنها سوار بن عبدالله بود، ولی عباد ترسید و از خانه خویش بیرون نیامد.

مردم او را رها نکرده اصرار به بیرون آمدن داشتند و پیوسته اصرار کردند تا سرانجام با امان نامه ای که منصور برایش فرستاد از خانه خود بیرون رفت و چون منصور او را بدید مانند دیگران از او احوال پرسی کرد و از کارهای گذشته اش سخنی به میان نیاورد.

و احمد بن عبدالله و دیگران به اسانید خود از مفضل ضبی نقل کرده اند که گفت: در ایامی که ابراهیم متواری بود، مدتی در خانه من بود و روزها از خانه خود بیرون می رفتم و او را تنها می گذاردم، روزی به من گفت: تو که بیرون می روی دلم می گیرد (و از تنهایی حوصله ام تنگ می شود)، برخی از کتابهای خود را پیش من بنه تا سرگرم باشم. من قسمتی از کتابهای شعر را نزد او آوردم و او از میان آنها هفتاد قصیده را انتخاب کرد که من نامش را اختیار الشعراء گذاشتم و دنباله اش را به پایان رساندم.

و چون ابراهیم خروج کرد من نیز به همراه او حرکت کردم و چون به مربد رسید بر در خانه سلیمان بن علی [49] ایستاد و آبی طلبید، قدری آب برایش آوردند و نوشید، در این وقت چند کودک از آن خانه بیرون آمدند، ابراهیم آنها را در آغوش گرفته گفت: به خدا اینها از ما هستند، و ما از اینها هستیم، اینان خاندان ما و گوشت تن ما و از ما هستند ولی پدرانشان بر ما ستم کردند و حقوق ما را گرفتند، و خون ما را ریختند آنگاه به اشعار زیر تمثل جست:

مهلا بنی عمنا ظلامتنا

ان بنا سورة من الغلق

لمثلکم نحمل السیوف ولا

تغمز احسابنا من الرقق

انی لائمی اذا انتمیت الی

عز عزیز و معشر صدق

بیض سباط کاءن اعینهم

تکحل یوم الهیاج بالعلق

1. ای عموزادگان ما از ستم ما دست بردارید که ما خود دچار ناراحتی تشویش خاطر هستیم.

2. شمشیرها را برای همچون شمایی آورده ایم و ما در حسب هیچ گونه مورد ملامت نباشیم.

3. هرگاه نامی به میان آید نسب من به مردانی شوکت مند و گروهی راستگو می رسد.

4. مردان سفیدروی میانه بالای که در هنگام جنگ گویا (از شدت خشم) در چشمانشان سرمه خون کشیده شده است.

من گفتم: به راستی که اشعار نیکو و زنده ای است، گوینده اش کیست؟

پاسخ دادند: اینها اشعاری است که ضرار بن خطاب فهری در آن هنگامی که (در جنگ خندق) گذشت تا به جنگ رسول خدا صلی الله علیه و آله بیاید آنها را گفت، و علی بن ابیطالب نیز در جنگ صفین بدانها تمثل جست، و همچنین حسین علیه السلام در روز عاشورا، و زید بن علی در روز سبخه [50] (روزی که کشته شد) و یحیی بن زید در روز جوزجان [51] بدان تمثل جستند و امروز نیز ما بدانها تمثل جوییم.

من که این سخنان را شنیدم تمثل او را به اشعار مزبور که هر که بدانها تمثل جسته به قتل رسیده است، به فال بد گرفتم. سرانجام از آنجا به سوی باخمری حرکت کردیم و در نزدیکهای باخمری خبر مرگ برادرش محمد بدو رسید، از این خبر رنگش دگرگون شد و آب دهان خود را به سختی فرو داد و با حال گریه گفت:

خدایا اگر می دانی که محمد فقط به خاطر جلب خوشنودی و انجام طاعت تو خروج کرد، و می خواست تا فرمان تو والا گردد و دستورهای تو را فرمان برند او را بیامرز و مورد مهر خود قرارش ده و از او راضی شو، و ورودگاهش را در آخرت بهتر از منزلگاهی که در این دنیا داشت و از آنجا انتقالش دادی قرار داده.

و ناگهان صدا را به گریه بلند کرده به اشعار زیر تمثل جست:

باالمنازل یا خیرالفوارس من

یفجع بمثلک فی الدنیا فقد فجعا [52] .

الله یعلم انی لو خشیتم

و اوجس القلب من خوف لهم فزعا

لم یقتلوه و لم اسلم اخی لهم

حتی تعیش جمیعا او نموت معا

مفضل (ضبی) گوید: من شروع به دلداری و تسلیت کرده و از اینکه بیتابی خود را آشکار ساخته بود سرزنش و ملامتش کردم، در پاسخ من گفت: به خدا سوگند من در این باره چنانم که درید بن صمه گوید:

تقول: الا تبکی اخاک و قد أری

مکان البکالکن بنیت عل الصبر [53] .

لمقتل عبدالله و الهالک الذی

علی الشرف الا علی قتیل أبی بکر

و عبد یغوث أو ندیمی خالد

و جل مصابا حثو قبر علی قبر

ابی القتل الا آل صمة انهم

أبو اغیره والقدر یجری علی القدر

فاما ترینا ما تزال دماءنا

لدی واتر یسعی لها آخر الدهر

فنا للحم السیف غیر نکیرة

و نلحمه طورا و لیس بذی نکر

یغار علینا واترین فیشتفی

بنا ان أصبنا أو نغیر علی وتر

بذاک قسمنا الدهر شطرین بیننا

فما ینقضی الا و نحن علی شطر

در این وقت بود که لشکر منصور چون مور و ملخ بر ما ظاهر شدند، ابراهیم که آنها را دید بدین اشعار تمثل جست:

نبئت أن بنی خزیمة اجمعت

أمرا خلالهم لتقتل خالدا

ان یقتلو لا تصب أرماحهم

ثاری و یسعی القوم سعیا جاهدا

أرمی الطریق و ان رصدت بضیقه

و انزل البطل الکی الحاردا

1. شنیده ام که بنی خزیمه در میان خود تصمیم گرفته اند تا خالد را بکشند (خالد خود شاعر است).

2. اگر اینان مرا بکشند و آنگاه خواهند تا مردی را نظیر من بیابند که شایسته باشد به جای من او را برگزینند هرگز نیابند اگر چه به حد اعلای کوشش کنند.

3. من از این راه هر چند باریک است می گذرم اگر چه برای کشتنم در راه کمین کرده باشند. و با یکه تاز میدان نبردشان پنجه در خواهم افکند

من گفتم: ای فرزند رسول خدا این شعر از کیست؟

پاسخ دادن این اشعار را خالد بن جعفر در روز جنگ شعب جبلة [54] گفته است و آن روزی بود که دو قبیله قیس و تمیم با هم جنگ کردند.

در این وقت لشکر منصور پیش آمد و ابراهیم نیزه خود را به یکی از آنها زد و مرد دیگری هم پیش آمد و نیزه ای به او زد، من به ابراهیم گفتم: آیا با اینکه بقای این لشکر بستگی به وجود تو دارد با این حال مباشرت به جنگ می کنی (و خود را در معرض هلاک قرار می دهی؟)

در پاسخم گفت: ای برادر ضبی مرا به حال خود واگذار که گویا عویف فزاری [55] ما را در این روز می نگرد (که می گوید:)

ألمت خناس [56] و المامها

أحادیث نفس و احلامها

یمانیة [57] من بنی مالک

تطاول فی المجد اعلامها [58] .

و ان لنا اصل جرثومة

ترد الحوادث ایامها

نرد الکتبیة مفلولة

بها افنها و بها ذامها

1. محبوبه من خناس یا سعاد فکری اندیشیده؟ بیاید اما این جز آرزو و خیال چیزی نیست.

2. محبوب و مطلوب من یمانیه یا محجبه ای است از بنی مالک که پرچمهایش در کمال مجد و شوکت بلند است. (این دو بیت تغزل است)

3. آری ما ریشه و اصلی است و حوادث را روزگاران به جای خویش بازگرداند.

4. مائیم که فوجهای سپاه دشمن را شکست خورده بازگردانیم در حالی که وبالشان از نقص و عیب به گردن خودشان باشد.

در این وقت جنگ سختی شد و دو سپاه به جان هم ریختند. ابراهیم رو به من کرده گفت برای تحریک من چیزی بگو. من به یاد اشعاری از همان عویف قوافی افتاده این اشعار را خواندم:

ایها الناس فزارة بعد ما

اجدت بسیر انما انت حالم [59] .

ابی کل حر ان بیت بوتره

و تمنع منه النوم اذ انت نائم

اقول لفتیان کرام [60] تروحوا

علی الجرد فی افواههن الشکائم

قفوا وقفة من یحی لا یخز بعدها

و من یخترم لا تتبعه اللوائم

و هل أنت ان باعدت نفسک منهم

لتسلم فی بعد ذلک سالم؟

1. ای کسی که بنی فزاره را پس از سعی و کوششها که در راه خدا کرده اند بازمی داری، راستی که تو در خوابی و یا خواب می بینی.

2. هر آزادمردی چنان است که اگر خونی از کسی طلبکار باشد آسوده نخوابد و از استراحت خودداری کند همان گونه که تو در خوابی.

3. من جوانان گرامی را گفتم به هنگام عصر یا شامگاه اسبان لجام کرده را سوار شوید و حرکت کنید.

4.اندکی درنگ کنید و بدانید در این صورت هر که زنده ماند دیگر خوار نگردد، و هر کس هلاک شد در پی هیچ گونه ملامتی بر او نخواهد بود.

5. آیا به راستی اگر تو از نبرد با آنان خودداری کنی و خویشتن را به کناری کشی تا اینکه جان به سلامت بری، فکر می کنی به سلامت مانی؟ هرگز.

ابراهیم گفت: یک بار دیگر این اشعار را بخوان!

من که در چهره اش خواندم که او خود را به کشتن خواهد داد از خواندن اشعار فوق پشیمان شدم و بدو گفتم: بگذار تا اشعار دیگری برایت بخوانم؟ گفت: نه همین اشعار را برایم بخوان. من آن اشعار را بار دیگر خواندم، ناگهان دیدم پاهای خود را در رکاب فشاری داد، بند رکاب را برید و سپس حمله کرد، به طوری که از دیده من پنهان شد و در همین گیرودار تیری - که پرتاب کننده اش معلوم نشد - بدو اصابت کرد و او را کشت و این آخرین دیدار من بود با او.

محمد بن محمد باغندی به سندش از اسحاق بن شاهین واسطی نقل کرده که خالد بن عبدالله واسطی [61] که از اهل سنت و جماعت بود، هنگام خروج ابراهیم در خانه خود نشست و بیرون نیامد ولی دیگران با ابراهیم خروج کردند. [62] .

احمد بن سعید به سند خود از حفص بن راشد روایت کرده که گفت: هشیم بن بشیر با ابراهیم خروج کرد و پسرش نیز که همراه او بود کشته شد.

و به سندش از سلیمان شاذکونی روایت کرده که: هشیم به همراه ابراهیم خروج کرد و پسرش معاویه نیز کشته شد، و مردی بدو گفت: من تو را در وقتی که پرچمها بر سر ابراهیم در اهتزاز بود در جنگ دیدم.

و نیز از یحیی بن صالح روایت کرده که گفت: من از یونس بن ارقم که از یاران ابراهیم بود شنیدم که می گفت: مفضل بن محمد ضبی از کسانی بود که هرگاه ما می خواستیم ابراهیم را ببینیم به خانه مفضل می رفتیم و او ما را در نزد مفضل می پذیرفت.

و از یزید بن ذریع روایت کرده که: ابراهیم پیش از آنکه خروج کند بیشتر ایام خود را در نزد مفضل ضبی گذرانید، و او نیز پیوسته کارش این بود که به هر وسیله ای که می توانست مردم را به طرفداری ابراهیم جلب می کرد.

و از ابراهیم بن سوید حنفی نقل کرده که گفت: من در زمان ابراهیم از ابوحنیفه که مورد احترام همگان بود پرسیدم: پس از انجام حج واجب آیا خروج ابراهیم بهتر است یا رفتن به حج مستحبی؟

پاسخ داد: پس از حج واجب یک بار جنگ کردن بهتر از پنجاه حج است.

و از حسین بن سلمه ارحبی نقل نمود که در زمان خروج ابراهیم زنی به نزد ابوحنیفه آمد و گفت: پسر من می خواهد به نزد این مرد (ابراهیم) برود و من از او جلوگیری کنم؟ ابوحنیفه گفت: از او جلوگیری مکن.

و از حماد بن أعین نقل کرده که ابوحنیفه از کسانی بود که مردم به خروج با ابراهیم تشویق می کرد و دستور به پیروی از او می داد.

و از محمد بن خالد برقی نقل کرده که گفت: ابوحنیفه در زمان ابراهیم سخنان زیر را آشکارا می گفت که به گوش ابراهیم برسد، می گفت: علی علیه السلام در جنگ جمل دستور داد زخمیها را نشکند و فراریان را برای کشتن تعقیب نکنند، چون مردم (بصره در آن روز پشتیبانی و پناهگاهی نداشتند ولی در جنگ صفین این کار را نکرد چون لشکر و پشتیبان داشتند.

یحیی بن علی به سند خود از سلیمان بن ابی شیخ روایت کرده که هنگامی که ابراهیم هارون بن سعد را به حکومت واسط منصوب داشت با من خارج شد و از کسانی که برای جنگ (با دشمنان ابراهیم) به میدان رفت: عامر بن عباد بن عوام، و یزید ابن هارون، و علاء بن راشد بودند.

و به سندش از جناب بن شخشاخ نقل نموده: هنگامی که ابراهیم خروج کرد معاذ بن عنبری [63] به پیروی از او قیام کرد.

و به سندش از عمر بن عون روایت کرده که: (پس از قتل ابراهیم) عباد همچنان در بصره پنهان شد تا وقتی که منصور بدرود زندگی گفت.

و به سندش از عاصم بن علی نقل کرده که از کسانی که آن روز در جنگ کشته شدند حجاج برادر هشیم و معاویه پسرش بودند.

و یونس بن نجده گفته، ابراهیم عباد بن منصور را به منصب قضای بصره منصوب داشت.

و قاسم بن ابی شیبه گفت: ابوخالد احمر [64] از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد.

عتکی و یحیی به سند خود از نصر بن مزاحم نقل کرده اند که ابوداود طهوی [65] از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد، و او مردی راستگو و ثقه بود که ابونعیم و حسن بن حسین سعدی و دیگران از او روایت کرده اند.

و نیز از عباد بن حکیم نقل کرده اند که: جنادة بن سوید یکی از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد، و ابراهیم او را به سرکردگی سیصد نفر گماشت و در جنگ باخمری در رکاب او بود، و مفضل بن محمد ضبی راویه نیز همراه با ابراهیم بود. و نیز از عقیل بن عمرو ثقفی روایت کرده اند که: ازرق بن تمه صریمی در حالی که دو شمشیر حمایل کرده بود به یاری ابراهیم آمد، و او از اصحاب عمرو بن عبید معتزلی بوده است.

و نیز از ابراهیم بن سالم روایت کرده اند که ابراهیم اسدی از کسانی بود که طرفداری از ابراهیم می کرد، او را به نزد منصور بردند، منصور پس از تحقیر وی از او پرسید: تو پیک ابراهیم هستی؟ گفت: آری. گفت: قسم بخور که اگر او را دیدی به نزد ما بیاوری، ابراهیم اسدی قسم خورد و منصور او را آزاد کرد، و چون ابراهیم قیام کرد، او به نزد ابراهیم آمده گفت: منصور مرا قسم داده که اگر تو را دیدم به نزد او ببرم اکنون به نزد او برویم.

و نیز از حسن بن جعفر ضبی نقل کرده اند که گفت: از برادرم داود ضبی شنیدم که می گفت: در دفتر ابراهیم نام صد هزار نفر از مردم بصره ثبت شده (که برای یاری ابراهیم نام نویسی کرده بودند).

و نیز از عبدالله بن عبدالوارث نقل کرده اند که هاشم بن قاسم خود برای من گفت: که من در باخمری همراه ابراهیم بودم. و این هاشم بن قاسم که کنیه اش ابوالنضر است از کسانی است که از سفیان ثوری و شعبة بن حجاج روایت می کند و پسرش نضر از ثقات محدثین است. [66] .

و از سلم بن فرقد نقل کرده که عمرو بن عون [67] از کسانی بود که در باخمری همراه ابراهیم بود و او از اصحاب هشام و از کسانی است که حدیث از او نقل کرده است.

و از محمد بن بشر نقل کرده که در زمان ابراهیم من نزد سفیان ثوری بودم، شنیدم که او می گفت: شگفتا از مردمی که می خواستند خروج کنند با کسی که خروج می کند، و اینک مردمی خروج کرده اند و آنان اکنون خروج را جایز نمی دانند.

و دو تن از اصحاب سفیان به نام: مؤمل و حنبص با ابراهیم خروج کردند. و مؤمل همان کسی است که او را مؤمل بن اسماعیل می گفتند.

و ابوزید گفته است: از ابونعیم حال ابن حنبص را پرسیدم، گفت: حنبص از دوستان صمیمی سفیان بود و همان کسی است که شاعر درباره اش گفته:

یا لیت قومی کلهم حنابصا (ای کاش قوم من همگی چون حنبص بودند) و ابن هراسه گوید: دو تن از دوستان نزدیک سفیان با ابراهیم کشته شدند.

و عبدالله بن محمد بن حکیم گفته است: داود بن مبارک همدانی عموی ابن یحیی از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد و در جنگ کشته شد.

عتکی و یحیی به سند خود از عمر بن نضر روایت کرده اند که گفت: هنگامی که ابراهیم کشته شد من در کوفه بودم، پس به نزد اعمش رفتم (چون خود نابینا بود) به من گفت: آیا ناشناسی در اینجا هست؟ گفتم: نه، گفت: اگر شخص ناشناسی در اینجا هست او را به سوی آتش خدا بیرون کنید، آنگاه گفت: به خدا اگر مردم کوفه حال مرا داشتند و آنچه من می بینم می دیدند همه با من حرکت می کردند تا به در خانه منصور برویم. و چون از من می پرسیدند: ای اعمش برای چه بدینجا آمده ای؛ در پاسخش می گفتم: آمده ام که یا من (شوکتت را درهم شکنم و) قصرت را ویران کنم و یا تو مرا از میان ببری چنان که نسبت به فرزند رسول خدا کردی.

ابوعباد صیرفی از محمد بن علی بن خلف عطار نقل کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم کشته شد، سفیان ثوری گفت: من گمان ندارم (در چنین وضعی) نماز پذیرفته گردد جز آنکه خواندنش بهتر از نخواندن است.

و مقانعی از وی نقل کرده که گفت: هنگامی که ابراهیم کشته شد، سفیان صاحب ابی السرایا به عامر بن کثیر سراج گفت: آیا تو هم با ابراهیم خروج کردی؟ گفت: آری. [68] .

و از جمله اشعاری که در مرثیه ابراهیم گفته اند، اشعار غالب بن عثمان همدانی است. که گوید:

و تقیل باخمری الذی

نادی فاسمع کل شاهد

قاد الجنود الی الجنود

تزحف الاسد الحوارد

بالمرهفات و بالفنا

والمبرقات و بالرواعد

فدعا لدین محمد

و دعوا الی دین ابن صاید

فرماهم بلبان ابلق

سابق للخیل سائد

بالسیف یفری مصلتا

هاماتهم بأشد ساعد

فأیتح سهم قاصد

لفؤده بیمین جاحد

فهوی صریعا للجبین

و لیس مخلوق بخالد

و تبددت انصاره

و ثوی بأکرام دار واحد

نفسی فداؤک من صریع

غیر ممهود الوسائد

وفدتک نفسی من غریب

الدار فی القوم الاباعد

أی امریء ظفرت به

أبناء أبناء الولائد

فاءولئک الشهداء والصبر

الکرام لدی الشدائد

ونجار یثرب والابا

طح حیث معتلج العقائد

أقوت منزل ذی طوی

فبطاح مکة فالمشاهد

والخیف منهم فالجمار

بموقف الظن الرواشد

فحیاض زمزم فالمقام

فصادر عنها فوارد

فسویقتان فینبع

فبقیع یثرب ذی اللحائد

أمست بلاقع من بنی الحسن

بن فاطمة الاراشد

1. و کشته باخمری آنکه ندای حقانیت خود را به هر کس حضور داشت رسانید.

2. لشکرهایی را یکی پس از دیگری رهبری کرد که همچون شیران خشمگین پیش می رفتند.

3. و در دست خویش شمشیرها و نیزه های رعد و برق خیز داشتند.

4. او مردم را به دین محمد دعوت کرد، ولی دشمنانش به دین دجال مردم را می خواندند.

5. او آنها را با سینه های اسبان ابلقی که از سواران پیشی می گرفتند می راند.

6. با شمشیر برهنه و محکمترین بازو سرهاشان را به یک سو می افکند.

7. ولی مقدر چنان بود که تیری سهمگین از دست شخصی منکر خدا به قلبش آید.

8. و به رو به زمین درافتد، و البته مخلوق خدا ماندنی و پایدار نیست.

9. و یارانش پراکنده شدند و او در بهترین خانه یگانه منزل کرد.

10. جانم به قربانت ای کشته ای که بستری برایت آماده نشده بود.

11. و نیز جانم به قربانت ای غریب آواره از وطن در میان مردمان دور و بیگانه.

12. کدام جماعتی بر او چیره گشتند همانان که فرزندان کنیززادگان بودند.

13. و اینان همان شهیدان و بردباران بزرگوار در برابر سختیها هستند.

14. و فامیل ریشه دار مدینه و مکه هستند در وقتی که هر فامیلی دچار تردید در حسب گردد.

15. آنها کسانی بودند که به خانه ذی طوی و اهل مکه و مشاهد دیگر خوراک و روزی داده و اطعام می نمودند.

16. (منزلت) مسجد خیف (در منی) از اینهاست و همچنین جمرات در آن جایگاه کوچ کردن و زیارتگاه مردمان راه یافته.

17. و نیز حوضهای زمزم و مقام که محل رفت و آمد مردمان است.

18. از این پس هر دو سویقه (نام مزرعه ای در اطراف مدینه بوده) و ینبع و گورستان بقیع مدینه.

19. دیگر از فرزندان حسن بن فاطمه خالی شد آنان که ارشد و بزرگوارتر از دیگران بودند.

و نیز غالب گوید:

کیف بعدالمهدی أو بعد ابراهیم

نومی علی الفراش الوثیر

و هم الذائدون عن حرم الاسلام

والجابرون عظم الکسیر

حاکموهم لما تولوا الی الله

لمقصولة اشفار الذکور

و أشاحو للموت محتبسی ألانفس

لله ذی الجلال الکبیر

أفردونی أمشی بأعضب مجبوبا

سنامی والحرب ذات زفیر

غیل فیها فوارسی و رجالی

بعد عز و ذل فیها نصیری

لیتنی کنت قبل وقعه باخمری

توفیت عدتی عدة التعمیر

کنت فیمن ثوی ثویت تعود الطیر

لحمی مبین التعفیر

و مجال الخیلین منا و منهم

وأکف تطیر کل مطیر

قول مستبسل یری الموت فی الله

رباحا رئبال غاب عقیر

قد تبلبثت بالمقادیر عنهم

ملبث الرائحین عن ذی البکور

اذ هم یعثرون فی علق الاوداج

حولی فی قسطل مستدیر

1. چگونه پس از مهدی (مقصودش محمد بن عبدالله بن حسن است) و ابراهیم روی بستر نرم بخوابم.

2. زیرا آنها بودند مدافعان از حریم مقدس اسلام و سر و سامان دهنده به کارهای پریشان مردم.

3. چون رو به خدا بردند سر و کارشان را به شمشیرهای بران جلادار آبدار حواله کردند.

4. آنان در حالی که جان خود را در راه خداوند باشکوه و بزرگ به کف گرفته بودند در جانبازی کوشیدند.

5. مرا در وقتی که آتش جنگ شعله می کشید و نیزه ام شکسته بود تنها گذاردند تا به سوی شمشیرهای بران و آبدار بروم.

6. سوارگان و پیادگان من به فریب و ناجوانمردی قوم کشته گشتند و عزتمان درهم شکست و یاورانم در این جنگ خوار گشتند.

7. ای کاش ماهها پیش از جنگ باخمری من از این جهان رفته بودم.

8 و9. و شبهایی از سالهای باقیمانده به اضافه دوران عمری که پس از این می خواستم بکنم، همه را به سر برده در میان مردگان می افتادم، و پرندگان گوشتم را روی خاک به نوبت می ربودند و آشکارا پیکر به خاک افتاده ام را مشاهده می کردند.

10. اسبان ما و آنها جولانها دادند و دستهای قطع شده بود که به هوا پرواز می کرد.

11. گفتار مرد بی باک و خودباخته ای که کشته شدن یا کشتن در راه خدا را سراسر سود بیند و چون شیر بیشه حمله برد.

12. آری تقدیر مرا از آنها (رفتگانم) عقب انداخت، لکن به اندازه ای که مسافرین شامگاه از کوچ کنندگان بامداد عقب مانده اند.

13. زیرا آنها در کنار من در خون گلوی خود فرورفتند در گرد و غباری که همه جا را فراگرفته بود.

[1] ای ابااسحاق گوارا باد تو را و زیادت باد نعمت و عیشت. خداوند بینشت را بیش کند یادآور ظلم و ستم به گذشتگان تو را که چه معامله ای با آنها کردند، در قید و زنجیر محکم.

[2] یعنی از ترس آنکه مبادا متهم به مخالفت با بنی عباس شوند این کار را می کردند، چون لباس سیاه شعار بنی عباس ‍ بود.

[3] طوف تخته روانی است که با آن می توان از روی آب گذشت.

[4] سوار بن عبدالله بن قدامه و امیر بصره بود، که در سال 138 منصور منصب قضاء بصره را به او داد و تا سال 156 که از این جهان رفت در همین منصب باقی ماند و در اواخر عمر امارت بصره نیز به او واگذار شد.

[5] صاحب لباب الانساب گوید موریان یکی از قراء خوزستان است، و ابوایوب موریان وزیر منصور از اهالی آن قریه است. مصحح.

[6] و بترسید از روزی که همگی به سوی خدا بازگردید و هر کس هر چه کرده بدو می رسد و کسی ستم نبیند (بقره 280).

[7] مصحح گوید: از ابتدای داستان ابراهیم بن عبدالله تا اینجا همه مطالب را مؤلف از یحیی بن علی بن یحیی المنجم از ابوزید عمر بن شبه از رواتی که نامش در متن برده شده، نقل نموده است. و ابوزید صاحب کتابی است که در تاریخ بصره که ابن خلکان در ترجمه حالش ذکر کرده بود.

[8] محمد بن عباس یزیدی منسوب به یزید بن منصور حمیری است، وی در علم نحو و ادب استاد بوده، و در نقل نوادر و کلام عرب ید طولایی داشته، مقتدر وی را برای تعلیم فرزندانش دعوت کرد و تا چندی به تعلیم آنان مشغول بود، در سال 310، هجدهم جمادی الآخر از دنیا رفت. به تاریخ بغداد، ج 3، ص 113 مراجعه شود. مصحح.

[9] کهف. 77.

[10] ابوعمرو بن علاء از قراء سبعه است و ابن خلکان ترجمه مفصلی از او در وفیات، ج 3، ص 136 ذکر کرده و بنابر آنچه ابن قتیبه در المعارف ذکر کرده، در سال 154 در راه شام وفات کرده و اولادان او در بصره تا چندی باقی بودند. مصحح.

[11] در بعضی از نسخ یزید بن لبد ثبت شده است.

[12] این حدیث، آن روایت دیگری را که از جعفری پیش از این گذشت و دلالت بر کناره گیری عیسی از ابراهیم داشت باطل می گرداند و صحیح هم همین است - چنان که در آنجا نیز اشاره شده است.

و یحیی به سند خود از محمد بن موسی اسواری روایت کرده که منصور نامه ای به عیسی بن موسی که در مدینه بود نوشت به این مضمون که: چون نامه مرا خواندی هر کار که در دست داری بگذار و بی درنگ به سوی کوفه حرکت کن. عیسی فورا حرکت کرد، چون به کوفه رسید، منصور او را برای ریاست لشکر خود انتخاب کرد و سلم ابن فتنه را نیز که از سفری بازگشته بود با جعفر بن سلیمان به همراهی عیسی روانه کرد، ولی جعفر بن سلیمان چون حاضر نبود از عیسی بن موسی فرمان برد خود را به کناری کشید. مؤلف.

[13] کنایه از اینکه با این ترتیب من دیگر در اینجا درنگ نمی کردم و دست از یاریت برنمی داشتم.

[14] صف، 4.

[15] احزاب، 38.

[16] اشاره است به کلامی که از امام صادق علیه السلام شنیده بود که آن حضرت خبر داده بود از خلافت فرزندان آنها و امارت کودکانشان.

[17] اما والله ان کنت لهذا کارها و لکنک ابتلیت بی و ابتلیت بک.

[18] نام همسرش أروی دختر منصور حمیری بوده است که مادر مهدی عباسی است.

[19] ترجمه و شرح این شعر در ص 60 گذشت.

[20] مقصود، سوار بن عبدالله بن قدامه است که در سال 138 از طرف منصور به منصب قضاء بصره منصوب شد و همچنان تا سال 156 که از دنیا رفت در این منصب باقی بود. (تهذیب التهذیب).

[21] عسقلانی در تهذیب التهذیب وی را عنوان کرده و او را توثیف نموده. و از عجلی نقل کرده که گوید: کوفی ثقة حسن الحدیث و کان فیه تشیع قلیل. مصحح.

[22] هارون بن سعد عجلی از اهل کوفه و اعور بوده است. ابن حیان او را از جمله ثقات و معتمدین در حدیث شمرده، لکن در باب ضعفاء نیز از او نام برده و گوید غالی در رفض بود و روایت از او هیچ گونه جایز نیست. و یحیی بن معین او را از غلاة شیعه شمرده است. و علامه حلی (ره) او را زیدی دانسته. مصحح.

[23] عباد عوام از اهل واسط و از بستگان بنی کلاب است. ابن حجر در تهذیب وی را عنوان کرده و از ابن خراش نقل نموده که گوید او صدق بود و نیز از ابن سعد که گوید او تشیع اختیار کرد و هارون ابتدا او را به زندان افکند و سپس رها کرد و در بغداد ماند تا در سال 185 از دنیا رفت. خطیب در تاریخ بغداد او را عنوان کرده و ترجمه مفصلی از او دارد و اختلافی که در سنه وفات اوست مبسوطا ذکر کرده است و مؤلف نیز بعدا راجع به او سخنی دارد. مصحح.

[24] یزید بن هارون وادی از اهل واسط و از اعلام و حفاظ و مشاهیر است و گویند: اصلا اهل بخارا بوده و عسقلانی از عجلی نقل کرده که وی بسیار متعبد بوده گوید: کان متعبدا احسن الصلاة جدا و کان یصلی الضحی ستة عشر رکعة (حقیر گوید چون صلاة ضحی در مذهب ما نیست و در مذهب اهل سنت است و آن را دو رکعت دانند و وی 16 رکعت می خوانده) شاید بتوان گفت مراد از صلاة الضحی 16 رکعت نوافل ظهر و عصر بوده است، باری وی در تهذیب شیخ کتاب مکاسب از حضرت صادق علیه السلام روایت دارد، و ارباب جرح و تعدیل عامه متفقا او را توثیق نموده اند. مصحح.

[25] هشیم بن بشیر بن قاسم سلمی از اهل واسط است و گویند: اصلا اهل بخارا بوده، وی در تهذیب التهذیب ترجمه مفصلی دارد، به ج 11 صفحه 59 مراجعه شود. مصحح.

[26] در کتب رجال و تراجم ذکری از او نیافتیم و به نظر می رسد که نسخه مصحف است و وی علاء بن زید یا زیدل باشد که از یزید بن هارون سابق الذکر روایت می کند و او نیز از وی روایت می کند، و عقیلی علاء بن زید را با علاء بن زید جدا می داند و گوید علاء ابن زید واسطی است. مصحح.

[27] عوام بن حوشب بن یزید کنیه اش ‍ ابوعیسی و از اهل واسط است جدش به دست علی بن ابیطالب علیه السلام ایمان آورد و حضرت کنیزی به او بخشید و خداوند از آن کنیز حوشب را بدو عنایت فرمود، عوام را ارباب جرح و تعدیل ثقه می دانند. و گویند در سال 148 از دنیا رفت. در تهذیب عسقلانی ترجمه ای دارد. مصحح.

[28] ظاهرا مراد اسامة بن زید مدنی که از وابستگان بنی لیث است. ابن حجر از غالب مشایخ تضعیف او را نقل کرده است. مصحح.

[29] عبدالواحد بن زیاد اهل بصره است، وی یکی از اعلام است و ترجمه اش در تهذیب التهذیب، ج 6 ص 434 مفصلا ذکر شده مصحح.

[30] در کتب تراجم و رجال جز منهج المقال نامی از او نیافتم. مصحح.

[31] اصبغ بن زید بن علی الجهنی از اهل واسط و معروف به وراق است و یزید بن هارون از وی روایت می کند در سال 157 از دنیا رفته است. بعضی او را توثیق و پاره ای تضعیف نموده اند. مصحح.

[32] یعنی طرفداران منصور که شعارشان لباس سیاه بود و عموما خراسانی بودند.

[33] وی محمد بن عبدالله بن علاثه قاضی حرانی است که به بغداد آمد و مهدی او را منصب قضاء لشکر داد. مصحح.

[34] عاصم بن علی بن عاصم بنابر قول عسقلانی در تهذیب اهل واسط است و کنیه اش ابوحسین و از بزرگان فقهاست، یحیی بن معین گوید عاصم بن علی سید من سادات المسلمین و ابوحاتم او را صدوق شمرده، و ابن المنادی گوید وی در بغداد مجلس درسی داشت که قریب صد هزار نفر در آن حاضر می شدند. جماعتی گویند وی در سال 220 از دنیا رفته و اگر این تاریخ صحیح باشد باید او را از معمرین شمرد زیرا هنگام خروج ابراهیم اهلیت فتوی را داشته است. و یا مراد شخص دیگری است همنام او. مصحح.

[35] اسحاق بن یوسف بن مرداس مخزومی است و از اهل واسط است، ابن حجر در تقریب او را عنوان کرده و گوید ثقه است و به سن 75 سالگی در سنه 195 بدرود حیات گفته است. مصحح.

[36] هشیم بن بشیر سلمی کنیه اش ابومعاویه است صاحب تألیفاتی است که ابن ندیم بعضی را نام برده از جمله: السنن فی الفقه، التفسیر، القراأت، وی به سال 183 در بغداد فوت نمود. مصحح.

[37] هشام بن حسان ازدی اهل بصره است و چنان که در خلاصه تذهیب الکمال، ص 351 ذکر شده؛ در سال 148 از دنیا رفته است. و ابن حجر در تقریب و تهذیل او را ثقه شمرده است و تاریخ وفاتش را به اختلاف از 146 تا 148 نقل نموده است. مصحح.

[38] شعبه بن حجاج از بزرگان علم حدیث در زمان خود بوده و در سال 160 در بصره از دنیا رفت.

[39] نامش سلیمان بن مهران است کنیه اش ابومحمد و از اهل کوفه و کاهلی است و بنابر ثبت خلاصه تذهیب الکمال در سال 148 در سن 84 سالگی از دنیا رفته است. مصحح.

[40] کنیه اش ابوسلمه است و ابن قتیبه در المعارف او را از بنی عبدمناف بن هلال بن عامر بن صعصعه داند، و گوید: در کوفه به سال 152 از دنیا رفت. مصحح.

[41] ابوحنیفه در بغداد به سال 150 در سن هفتاد سالگی بدرود حیات گفت. (المعارف).

[42] ترجمه اش پیشتر گذشت.

[43] پناهگاهی از خدا جز به سوی او نیست.

[44] لبطه از راویان حدیث بوده و حدیث مشهوری را که پدرش فرزق گوید که من در صفاح حسین بن علی علیه السلام را دیدار کردم (مراد گفتگوی او با حضرت سیدالشهداء است هنگامی که حضرت از مکه به سوی عراق آمد و در صفاح با وی ملاقات کرد. مصحح) همین لبطه نقل کرده است، و از غیر پدرش نیز حدیث نقل کرده، و دو برادر دیگر نیز به نامهای خبطه و حنظله داشته است. مؤلف.

[45] وی از حضرت صادق علیه السلام روایت دارد و از اهل بصره است.

[46] عمران بن داور - به فتح واو راء مهمله - وی نیز از اهل بصره است کنیه اش چنان که در متن ذکر شده ابوعوام قطان است ابن حجر در تقریب و تهذیب وی را عنوان کرده و او را صدوق شمرده. مصحح.

[47] ابوالعوام از محدثین بصره و از اصحاب حسن بصری است و نصر بن ظریف از او حدیث کرده و همگی آنها از مشاهیر محدثین بصره و ثقات آنها به شمار می روند.

ابوزید از سعید بن نوح نقل کرده که: عبدربه بن یزید که پیری کهنسال بود و موی سر و رویش سفید شده بود از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد، بدو گفتند: بهتر است خضاب کنی؟ در پاسخ گفت: تا من ندانم این سر از خود من است یا از آنها من این کار را نخواهم کرد. مؤلف.

[48] عباد بن منصور ریاحی کنیه اش ابومسلمه است و از اهل بصره بوده در سال 142 از دنیا رفته است. وی نیز در بصره به منصب قضا نشست. مصحح.

[49] سلیمان بن علی، عموی منصور بود که از طرف او در بصره والی بود و در سال 140 معزول شد و مرگش در سال 143 در بصره اتفاق افتاد، و مرید نام محله ای بود در بصره که در آن زمان محله ای آباد و ساکنین بسیار داشته ولی چنان که یاقوت حموی گوید: بعدها به صورت ویرانه ای در خارج شهر قرار گرفت.

[50] موضعی است در بصره.

[51] نام جایی است که یحیی بن زید در آنجا به قتل رسید.

[52] ترجمه اشعار در صفحه 337 گذشت.

[53] ترجمه این اشعار نیز در صفحه 300 گذشت.

[54] مراد روزی است که بنی عامر و وابستگان و همقسمانشان از بنی عبس بر بنی تمیم و همقسمانشان از بنی ذبیان و بنی اسد حمله بردند. به اغانی، طبع ساسی، ج 10، صفحه 33 مراجعه شود.

[55] عویف بن معاویه بن عقبه از بنی فزارة بن ذبیان است و او را عویف القواقی گویند زیرا در یکی از اشعار خود گفته:

سأکذب من قد کان یزعم اننی

اذا قلت قولا لا اجید القوافیا

وی از شعرای دولت اموی است که در کوفه می زیسته و از خانواده های قدیمی عربی بود. مصحح.

[56] در شرح ابن ابی الحدید، ج 1 صفحه 324 المت سعاد المالها است.

[57] در پاره ای از نسخ ثمانیه و در شرح نهج محجبة است.

[58] در پاره ای از نسخ اعمامها ثبت شده.

[59] در شرح نهج البلاغه انما انت ظالم است و اشعار امالی قالی، ج 1،ص ‍ 258 آمده است.

[60] در اغانی لفتیان العشی تروحوا است.

[61] خالد بن عبدالله بن عبدالرحمن طحان کنیه اش ابومحمد و از اهل واسط است از روات و محدثین ثقات شمرده شده، عسقلانی در تهذیب میلادش را 115 و وفاتش را به روایتی 179 و به روایت دیگری 182 ثبت کرده است. مصحح.

[62] نظیر این حدیث را احمد بن محمد بن سعید از داود بن یحیی از اسحاق بن شاهین برایم روایت کرد و دنبالش اضافه کرد: که جز او همه اصحاب حدیث مانند شعبة بن حجاج، و هشیم بن بشیر، و عباد بن عوام، و یزید بن هارون با ابراهیم خروج کردند. مؤلف.

[63] ظاهرا مراد معاذ بن نصر بن حسان العنبری است که از اهل بصره بوده و قاضی آنجاست و چنان که از خلاصه تذهیب الکمال نقل شده در سنه 190 از دنیا رفته است. مصحح.

[64] نامش سلیمان بن حبان یا اسماعیل بن حیان است به تهذیب التهذیب مراجعه شود.

[65] نامش عیسی بن مسلم است و از اهل کوفه است و طهوی چنانکه در تقریب ابن حجر ضبط شده به ضم طاء مهمله و فتح هاء است. مصحح.

[66] هاشم بن قاسم اصلا اهل خراسان و نیزیل بغداد است، خطیب در تاریخ بغداد، ج 14 صفحه 63 وی را عنوان کرده و مفصلا به ترجمه او پرداخته است. مصحح.

[67] وی از بزرگان محدثین عامه است، اصلا اهل واسط و نزیل بصره است، در سال 225 از دنیا رفته. مصحح.

[68] در کتابی که عیسی بن حسین به من داد، دیدم که از مدائنی روایت کرده بود که ابومحمد یزیدی مؤدب از کسانی بود که با ابراهیم خروج کرد و چون لشکر شکست خورده منهزم گشتند او نیز جزء منهزمین بود. مؤلف.

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb