S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
مقاتل الطالبین

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

حسن بن علی بن ابیطالب علیه السلام کنیه اش ابومحمد، و مادرش فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله است، و چنان که امام صادق علیه السلام در حدیثی از پدرش روایت فرموده، حضرت فاطمه به ام ابیها مکنی بوده است.

و مادر حضرت فاطمه، خدیجه علیه السلام بود، که کنیه اش ام هند و دختر خویلد بن اسد بن.. بوده است.

و مادر خدیجه، فاطمه دختر زائدة بن اصم بن رواحة بن... بوده است.

و مادر فاطمه، هاله دختر عبدمناف بن حارث بن منقذ بن... بوده است.

و مادر هاله، عرقة یعنی پرعرق بود که نامش قلابة دختر سعید بن سهم ابن عمرو بن... بوده. و به این علت او را عرقة نامیدند که او زنی تنومند بود و بسیار عرق می کرد، و عرق او بوی عطر می داد، از این جهت او را عرقة نامیدند.

و مادر عرقة عاتکه، دختر عبدالعزی بن قصی است.

و مادر عاتکه، حظیاء است که نامش ریطه صغری و دختر کعب بن سعد بن تیم بن مرة بن... است.

و مادر ماریه، لیلی دختر عامر بن خیار بن غسیان است که نامش حارث بن عبد عمرو بن... است.

و مادر لیلی، سلمی دختر سعد بن کعب بن عمرو و از قبیله خزاعة است.

و مادر سلمی، لیلی دختر عابس بن ظرب بن حارث بن... است.

و مادر لیلی، سلمی دختر لؤی بن غالب است.

و مادر سلمی، لیلی دختر محارب بن فهر است.

و مادر لیلی، عاتکه دختر مخلد بن نضر بن کنانة است.

و مادر عاتکه، وارثه دختر حارث بن مالک بن کنانة است.

و مادر وارثه، ماریه دختر سعد بن زید مناة بن تمیم است.

و مادر ماریه، اسماء دختر جشم بن بکر بن حبیب بن.... است.

و خدیجه علیهاالسلام پیش از رسول خدا صلی الله علیه و آله دو شوهر کرده بود، یکی به نام عتیق ابن عائذ بن عبدالله بن حبیب بن.. است.

سپس عتیق از دنیا رفت و پس از او به همسری ابوهالة بن نباش بن زرارة بن... درآمد.

حضرت خدیجه رضی الله عنها سه سال پیش از هجرت از دنیا رحلت کرد، و هنگام وفات، چنان که از واقدی نقل کنند، شصت و پنج سال از عمرش گذشته بود، و در محله حجون دفن شد.

ولادت حضرت فاطمه پیش از بعثت رسول خدا و سالی بود که قریش خانه کعبه را تجدید بنا می کردند، و ازدواج علی بن ابیطالب با آن بانوی بزرگوار در ماه صفر سال اول هجرت رسول خدا صلی الله علیه و آله به مدینه اتفاق افتاد، و پس از اینکه از جنگ بدر مراجعت فرمود با او زفاف و عروسی کرد. و فاطمه در آن وقت هیجده سال از عمر شریفش گذشته بود. [1] .

و این جریان را حسن بن علی از حارث از محمد بن سعد از واقدی به سندش از حضرت صادق علیه السلام حدیث کرده است.

و ولادت حسن بن علی علیه السلام در سال سوم هجری بوده. و وفات آن حضرت در سال پنجاهم هجرت، سال دهم خلافت معاویه اتفاق افتاد.

و اما وفات حضرت فاطمه علیهاالسلام چندی پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله اتفاق افتاد که درباره آن اختلاف است، و بیشتر گفته اند: شش ماه پس از رحلت آن حضرت علیه السلام بوده و آنها که کمتر از دیگران گفته اند چهل روز تعیین کرده اند ولی صحیح همان است که در این باره از حضرت باقر علیه السلام مطابق حدیث عمرو بن دینار حدیث شده که فرمود: وفات فاطمه علیهاالسلام سه ماه پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله بوده.

و در زبان حضرت حسن علیه السلام گرفتگی و لکنتی بود. مانند کسانی که زیاد لفظ فاء در هنگام تکلم به زبان جاری می کنند.

مفضل بن صالح از جابر حدیث کند که او گفت: زبان حسن بن علی می گرفت، سلمان فارسی گفت: این چیزی است که از عمویش موسی بن عمران علیه السلام به ارث برده.

و چون معاویه خواست یزید را پس از خود به جانشینی منصوب کند، به طور پنهانی آن حضرت و سعد بن ابی وقاص را زهر خورانید؛ به وسیله زهر، هر دوی آنان با چند روز فاصله از دنیا رفتند.

و کسی که مسموم ساختن حسن بن علی علیه السلام را به عهده گرفت، همسرش جعدة، دختر اشعث بن قیس بود که در مقابل پولی که معاویه به آن زن داد او بدین کار دست زد، و جریان آن را پس از این شرح خواهیم داد.

و برخی گفته اند نام آن زن سکینه بود، برخی گفته اند: شعثاء، و یا عایشه بوده ولی صحیح این است که جعدة اقدام به این جنایت کرد.

>بیعت مردم پس از وفات امیرالمؤمنین با آن حضرت، واگذاری خلافت به معاویه و علت وفات آن حضرت

احمد بن عیسی و دیگران (به سند خود) از زید بن علی بن الحسین علیه السلام حدیث کرده اند، که یکی از آن احادیث را عمرو بن ثابت بدین ترتیب نقل می کند:

می گوید: من مدت یک سال به نزد ابی اسحاق سبیعی رفت و آمد می کردم و از او جریان خطبه ای که حضرت حسن بن علی علیه السلام پس از شهادت پدرش خوانده بود، می پرسیدم تا اینکه روزی در زمستان هنگامی که در آفتاب نشسته بود و بارانی خود را بر دوش افکنده و مانند غول بود، نزدش رفتم: گفت: تو کیستی؟ خود را به او معرفی کردم، پس گریست و گفت: پدرت و خاندانت حالشان چطور است؟ گفتم: حالشان خوب است، گفت: برای چه کاری مدت یک سال است که بدینجا رفت و آمد می کنی؟ گفتم: برای اطلاع از خطبه ای که حسن بن علی علیه السلام پس از وفات پدرش ایراد کرده، گفت: هبیرة بن بریم (به سندش) از زید بن علی بن الحسین علیه السلام برایم نقل کرد که: حضرت حسن بن علی را پس از اینکه امیرالمؤمنین علیه السلام از دنیا رفت خطبه ای خواند و در آن چنین فرمود:

به راستی در این شب مردی از دنیا رفت که پیشینیان در کردار بر او پیشی نجستند، و آیندگان نیز در کردار به او نرسند، او بود که به همراه رسول خدا صلی الله علیه و آله جهاد کرد و با جان خویش از آن حضرت دفاع کرد و او همان کسی بود که رسول خدا صلی الله علیه و آله او را با پرچم خویش به جنگ می فرستاد، و جبرئیل و میکائیل او را در میان می گرفتند، جبرئیل از طرف راست و میکائیل از سمت چپ، و از جنگ بازنمی گشت تا خداوند به دست او (جنگ را) فتح کند، و به حقیقت در شبی از دنیا رفت که عیسی بن مریم را در آن شب به آسمان بردند، و یوشع بن نون، وصی موسی، در همان شب از دنیا رفت. و مالی جز هفتصد درهم به جای نگذاشت که آن نیز بهره اش (که از بیت المال داشت) زیاده آمده بود و درصدد بود با آن پول برای خانواده خود خادمی بخرد، (این سخنان را فرمود) پس گریه گلویش را گرفت و گریست و مردم نیز با او گریستند، سپس فرمود:

ای گروه مردم، هر که مرا می شناسد که احتیاج به معرفی نیست و خود مرا می شناسد، و هر که نمی شناسد، منم حسن، فرزند محمد صلی الله علیه و آله، منم فرزند بشیر (مژده دهنده به بهشت)، منم فرزند نذیر (ترساننده از دوزخ) منم فرزند آن کس که به اذن پروردگار مردم را به سوی او دعوت می کرد، منم فرزند مشعل نورانی و تابناک هدایت و راهنمایی. من از خاندانی هستم که خدای تعالی پلیدی را از ایشان دور کرده و به خوبی پاکیزه شان فرموده، و همان خاندانی که مودت و دوستی ایشان را در کتاب خود (قرآن) فرض و واجب فرموده، در آنجا که فرماید:

و من یقترف حسنة نزد له فیها حسنا [2] .

و هر کس فراهم کند نیکی را بیفزاییمش در آن نیکویی.

و فراهم کردن نیکی در (در این گفتار خدای تعالی) مودت و دوستی ما خاندان است.

ابومخنف به سند خود حدیث کرده که (چون سخن آن حضرت بدینجا رسید) ابن عباس پیش روی آن حضرت به پا خواست و مردم را به بیعت با او دعوت کرد. مردم نیز سخن ابن عباس را پذیرفته گفتند: به راستی که چقدر حسن بن علی نزد ما محبوب است و بی شک که او سزاوار خلافت است.

از آن سو معاویه در خفا مردی از بنی حمیر را(به منظور جاسوسی) به کوفه فرستاد، و نیز مردی از بنی القین را به بصره روان ساخت تا اوضاع و احوال را برای او نوشته و به او گزارش دهند، حضرت مجتبی علیه السلام از جریان مطلع شد و آن مرد حمیری را که در کوفه نزد قصابی از قبیله جریر یافته، دستگیرش ساختند، و آن دیگر را که از بنی القین و در بصره بود، در قبیله بنی سلیم یافتند، و توقیفش کردند و به دستور آن حضرت هر دو را گردن زدند. پس از این جریان حسن بن علی علیه السلام نامه ای بدین مضمون به معاویه نوشت:

اما بعد، ای معاویه، همانا تو در پنهانی مردانی را(برای جاسوسی) به سوی من می فرستی، گویا تو سر ستیز و جنگ داری، و من نیز در آن شبهه و تردیدی ندارم و چشم به راه آن باش که به جنگ تو خواهم آمد (ان شاء الله تعالی)، و به من خبر داده اند که تو به مرگ کسی خوشنود شده ای که هیچ خردمندی بدان خوشنود نشود، و جز این نیست که حکایت تو در این باره همانند آن کس است که پیشینیان گفته اند:

و قل للذی یبغی خلاف الذی مضی

تجهز لا خری مثلها فکان قد

و انا و من قد مات منا لکالذی

یروح و یمسی فی المبیت لیغتدی

1. بگو به آن کس که می جوید خلاف آنچه را که دیگران بدان رفته اند: مهیا باش برای رفتن، همانند رفتن دیگران که گویا به تو نیز رسیده است (یعنی مرگ که به سراغ دیگران رفته است به سراغ تو نیز خواهد آمد).

2. زیرا ما و آن کس که از ما مرده است همانند کسی هستیم که شبانه به جایی رود و شب را در آنجا به سر ببرد تا بامداد کوچ کند.

معاویه در پاسخ آن حضرت چنین نوشت:

اما بعد، نامه شما رسید، و از مضمونش اطلاع حاصل گردید و راجع به پیش آمدی که شده است، من دانستم ولی نه خوشحال شدم و نه غمناک، نه از مرگ او خشنود گشتم و نه تأسف خوردم، و همانا علی بن ابیطالب مانند آن کسی است که اعشی شاعر گوید:

انت الجواد و انت الذی

اذا ما قلوب ملان الصدورا

جدیر بطعنة یوم اللقاء

تضرب منها النساء النحورا

و ما مزید من خلیج البحا

یعلو الاکام و یعلو الجسورا

باجود منه بما عنده

فیعطی الالوف و یعطی البدورا

1. تویی بخشنده و تویی کسی که چون جانها در سینه جایگزین شود.

2. سزاواری که در روز جنگ نیزه هایی به دشمن زنی که زنان سینه های خود را از داغش بکوبند.

3. و خلیجهای خروشان و پرآبی که تلهای خاک و جسرهای ساحلی خود را فراگیرد.

4. بخشاینده تر از او نیست، زیرا او کسی است که هزارها (درهم و دینار) و کیسه هایی (پر از پول را به مردم می دهد) [3] .

عبدالله بن عباس نیز از بصره نامه ای بدین مضمون به معاویه نوشت:

ای معاویه تو با عملی که کردی و مردی از بنی القین را پنهانی به جاسوسی به بصره فرستادی و جویای غفلتهای قریش هستی که دستیابی به آنچه تاکنون بر آن دست یافته ای حکایت بدان ماند که امیة بن اسکر گفته است:

لعمرک انی و الخزاعی طارقا

کنعجة عاد حتفها تتحفر

اثارت علیها شفرة بکراعها

فظلت بهما من آخر الیل تنحر

شمت بقوم من صدیقک اهلکو

اصابهم یوم من الدهر اصفر

1. به جان تو سوگند مثل من و طارق خزاعی بدان گاو کوهی ماند که برای مرگ خود زمین را گود کرده.

2. و کاردی را که وسیله ذبح اوست از زمین بیرون آورده و چون شام گردد بدان وسیله او را ذبح کنند.

3. به هلاکت دوستان خود که به سختی دنیا دچار گشته و به هلاکت رسیده اند خوشحالی می کنی و خرسند گشته ای!..

معاویه در پاسخش نوشت:

اما بعد، همانا حسن بن علی نیز نامه ای مانند نامه تو برای من نگاشته و مرا به گمان بد و بداندیشی که من بر خویشتن روا ندارم سرزنش کرده است، تو نیز در آنچه مرا و خودتان را بدان مثل زده ای به خطا رفته ای، بلکه مثل من و شما همانند چیزی است که طارق خزاعی در پاسخ امیه بن اسکر با اشعار فوق گفته است که گوید:

فوالله ما ادری و انی لصادق

الی ای من یظنی اتعذر

اعنف ان کانت زبینة اهلکت

و نال بنی لحیان شر فانفروا

1. به خدا سوگند در این سخن که می گویم راست گویم: که ندانم نسبت به آنان که درباره من بدگمان اند و مرا متهم می کنند چگونه عذرخواهی کنم.

2. زیرا اگر قبیله زبینه به هلاکت رسید، و بنی لحیان گرفتار ناراحتی و شری گردند و بگریزند مرا سرزنش کنند. [4] .

نخستین کاری که حسن علیه السلام در میان خلفا انجام داد آن بود که حقوق جنگجویان را صددرصد اضافه کرد، و علی نیز در جنگ جمل این کار را کرد، و حسن هنگامی که به خلافت رسید چنین کرد و خلفای پس از او نیز از او پیروی کردند.

و حسن بن علی علیه السلام نامه زیر را به معاویه نوشت و به وسیله جندب بن عبدالله ازدی برای او فرستاد.

بسم الله الرحمن الرحیم

این نامه ای است که از بنده خدا حسن بن علی، به سوی معاویه، پسر ابی سفیان،. سلام بر تو، خداوندی را سپاس می کنم که معبودی جز او نیست، و بعد همانا خدای تعالی محمد صلی الله علیه و آله را برای عالمیان رحمتی قرار داده، بر مؤمنین منتی نهاده، و او را به سوی همگی مردم فرستاد لینذر من کان حیا و یحق القول علی الکافرین تا بترساند آن کس را که زنده است و فرو گیرد سختی و عذاب مرگ کافران را او نیز رسالتهای خداوند را ابلاغ فرمود و به امر پروردگار قیام نموده تا هنگامی که خداوند جانش برگرفت در حالی که هیچ گونه تقصیر و سستی در انجام کار و مأموریت الهی نکرده بود، و تا اینکه خداوند به وسیله او حق را آشکار کرد، و شرک و بت پرستی را از میان برد، و مؤمنان را به وسیله او یاری فرمود، و عرب را به سبب آن حضرت عزیز کرد، و به ویژه قریش را شرافتی مخصوص بخشید که فرمود: و انه لذکر ولقومک [5] .

(آن یادآوریی است برای تو و قومت) و چون آن جناب صلی الله علیه و آله از دنیا رفت عرب درباره زمامداری اختلاف کردند. قریش گفتند: ما فامیل و خانواده و دوستان اوییم و دیگران را جایز نیست که درباره سلطنت و زمامداری و حقی که حضرت محمد در میان مردم داشت با ما به نزاع و ستیزه برخیزند، عرب که این سخن را از قریش شنیدند دیدند که سخن قریش صحیح است، و در مقابل سایرین که با آنان به نزاع برخاسته اند حق به جانب ایشان است و از همین رو به فرمان آنان گوش داده و در برابرشان تسلیم شدند، پس از اینکه کار بدین صورت خاتمه یافت، ما نیز همان سخن را به قریش گفتیم که قریش به سایر اعراب گفته بودند، یعنی به همان دلیل که قریش خود را سزاوارتر به جانشینی و زمامداری پس از رسول خدا صلی الله علیه و آله می دانستند، ما نیز به همان دلیل خود را از سایر قریش بدین منصب سزاوارتر می دانستیم، زیرا ما از همه کس به آن حضرت نزدیکتر بودیم ولی قریش چنان که مردم با آنها از روی انصاف رفتار کرده بودند اینان با ما به انصاف رفتار نکردند، با اینکه قریش به وسیله همین انصاف مردم بود که به این مقام نایل آمدند، ولی هنگامی که ما خاندان رسول خدا و نزدیکانش با آنان احتیاج کردیم و از ایشان خواستیم انصاف دهند ما را از نزد خویش رانده و به طور دسته جمعی برای ظلم و سرکوبی ما اقدام نموده و دشمنی خود را با ما اظهار کردند، بازگشت همه به سوی خداست، و در پیشگاه باعظمتش دادخواهی خواهیم نمود، و او بزرگوار و نیکو یادآوری خواهد بود.

و ما به راستی در شگفتیم از کسانی که در ربودن حق ما بر ما یورش بردند، و خلافت پیامبر را که به طور مسلم حق ماست از چنگ ما ربودند و اگر چه در اسلام دارای فضیلت و سابقه نیز می باشند، و ما به خاطر اینکه دیدیم اگر در گرفتن حق خویش به منازعه با ایشان اقدام کنیم ممکن است منافقان و سایر احزاب مخالف دین وسیله ای برای خرابکاری و رخنه در دین به دست آوردند و نیتهای فاسد خویش را عملی سازند، دم فرو بسته و سکوت اختیار کردیم، ولی امروز ای معاویه به راستی جای شگفت است که تو به کاری دست زده ای که به هیچ وجه شایستگی آن را نداری، زیرا نه فضیلتی در دین معروف و نه در اسلام دارای اثری پسندیده می باشی. تو فرزند دسته ای از احزاب هستی که در جنگ احزاب به جنگ رسول خدا صلی الله علیه و آله آمدند و پسر دشمن ترین قریش نسبت به پیغمبر خدا صلی الله علیه و آله می باشی ولی بدان که خداوند تو را ناامید خواهد گردانید و به زودی به سوی او بازگشت خواهی کرد، و آن گاه خواهی دانست که عاقبت و فرجام نیکویی آن سرای از آن کیست، و به خدا سوگند به زودی پروردگار خویش را دیدار خواهی کرد و تو را به کردار زشتت کیفر خواهد داد و خداوند هیچ گاه نسبت به بندگان ستمکار نخواهد بود.

همانا پدرم علی (رضوان الله علیه) که در روز رحلت، نیز روزی که به پیروی آیین اسلام مفتخر گردید، و روزی که در قیامت برانگیخته شود در همه حال رحمت خدا بر او باد - همین که از دنیا رفت، مسلمانان امر خلافت را پس از او به من واگذار کردند، و من از خداوند می خواهم که در این دنیای ناپایدار چیزی که موجب نقصان نعمتهای آخرتش ‍ گردد، به ما ندهد و بدانچه به ما عنایت کرده چیزی نیفزاید و اینکه من اقدام به نامه نگاری برای تو کرده ام چیزی مرا وادار نکرد جز همین که میان خود و خدای سبحان درباره تو عذری داشته باشم، و این را بدان که اگر دست از مخالفت با من برداری بهره و نصیب بزرگی خواهی داشت و مصلحت مسلمانان نیز مراعات شده و از این رو من به تو پیشنهاد می کنم که بیش از این در ماندن و توقف در باطل خویش اصرار مورزی و دست بازداری و مانند سایر مردم که با من بیعت کرده اند تو نیز بیعت کنی زیرا تو خود می دانی که من در پیشگاه خدا و هر مرد دانا و نیکوکاری به امر خلافت شایسته تر از تو می باشم، از خدا بترس و ستمکاری مکن و خون مسلمانان را بدین وسیله حفظ نما چون به خدا سوگند برای تو در روز ملاقات پروردگارت سودی بیش از این خونها که ریخته ای نخواهد داشت.

پس رسالت مسالمت پیش گیر و سر تسلیم فرود آر، و درباره خلافت با کسی که شایستگی آن را دارد و از تو سزاوارتر است ستیزه مجوی تا بدین وسیله خداوند آتش جنگ و اختلاف را فرونشاند و تیرگی برداشته و وحدت کلمه پیدا شود و میانه مردمان اصلاح و سازش پدید آید، و اگر در خودسری و گمراهی خود پافشاری داری و سر سازش نداری ناچار با مسلمانان و لشکر بسیار به سوی تو کوچ خواهم کرد و با تو مخاصمه و پیکار نمایم تا خداوند میان ما حکم نماید و او بهترین داوران است.

معاویه در پاسخ نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

این نامه ای است از بنده خدا، امیرمؤمنان، به سوی حسن بن علی، پس از سلام و حمد پروردگار بی همتا نامه ات رسید، و جریان فضیلت رسول خدا صلی الله علیه و آله را که متذکر شده بودی دانستم، و به راستی او در فضیلت از تمامی گذشتگان و آیندگان از قدیم و جدید و کوچک و بزرگ برتر و والاتر است، زیرا به خدا سوگند دین خدا را تبلیغ فرمود و آنچه مأمور رساندنش بود به مردم رسانید، و برای آنها خیرخواهی نمود. و راهنمایی فرمود، تا بدانجا که خداوند به وسیله او مردمان را از هلاکت نجات و از گمراهی رهایی، و از ضلالت به هدایت رهنمایی فرمود، خدایش بهترین پاداشی را که پیامبری از امتش می بیند بدو عطا فرماید، و درود خدا بر او باد آن روزی که به دنیا آمد و روزی که از این جهان چشم فرو بست، و روز رستاخیز که برانگیخته خواهد گشت.

و اما درباره وفات پیغمبر صلی الله علیه و آله و نزاع مسلمانان درباره خلافت پس از او که متذکر شده بودی، از سخنانت به صراحت برمی آید که مانند ابوبکر صدیق و عمر فاروق و ابوعبیده امین و سایر اطرافیان و صحابه و مردمان شایسته مهاجر و انصار را در این باره متهم ساخته ای، و من از چون تویی این اتهامات را خوش ‍ نداشتم، زیرا مردی هستی که در نزد ما و همه مردم به نیکی معروفی و هرگز متهم گناهکار و بدسرشت شمرده نشده ای، و من دوست داشتم که سخنان و گفتارت محکم و نیکو باشد. همانا در آن هنگامی که این امت پس از پیامبر گرامی خود درباره خلافت و جانشینی او اختلاف کردند، فضیلت و برتری شما را از یاد نبردند و همچنین سوابق درخشان و نزدیکی با رسول خدا و مقامتان را در مذهب اسلام فراموش نکرده بودند، ولی امت چنین صلاح دانستند که امر خلافت را به قریش واگذارند، و این بدان جهت بود که قریش با پیغمبر اسلام نسبت نزدیکی داشتند، آنگاه مردمان شایسته و بزرگان قریش و انصار و دیگران چنین صلاح دانستند که کار خلافت را به کسی از قریش واگذارند که سابقه اش در اسلام از دیگران بیشتر، و نسبت به احکام خدا از دیگران داناتر و نزد او محبوبتر بوده و درباره امور مربوط به او نیرومندتر باشد، و برای این منظور ابوبکر را تعیین کردند و این رأیی بود که مردمان خردمند و دیندار و بافضیلت و ناظرین در کار امت آن را تصویب نمودند، و همین سبب شد که دل شما از آنان رنجیده شود و آنان را متهم سازید؛ در صورتی که هیچ گونه اتهامی نداشته و به هیچ وجه خطاکار نبودند، و اگر مسلمانان؛ در آن روز میان شما کسی را بهتر از او سراغ داشتند که با وجود آن کس از وی بی نیاز گردند و او مانند ابوبکر از حریم اسلام دفاع کند، دست از او بازنداشته و غیر او را اختیار نمی کردند و آنچه ایشان رفتار کردند، به واسطه صلاحدیدی بود که برای اسلام و مسلمین کردند، خدایشان پاداش نیک دهد.

و اما موضوع صلحی که مرا بدان خوانده ای دانستم، و باید بگویم وضع من و شخص شما امروز مانند وضع شما و ابوبکر پس از رحلت رسول خدا صلی الله علیه و آله است، و اگر می دانستم که تو برای محافظت مردم نگهبانتر از منی، در کار این امت از من بااحتیاطتر، و سیاستت بهتر، و در گرد آوردن اموال آنها نیرومندتر و در برابر دشمن اندیشه و نقشه ات بهتر از من بود، هر آینه دعوت تو را می پذیرفتم ولی من خود می دانم که بیش از تو حکومت کرده ام، و تجربه ام در کار مردم بیش از تو و سیاستمدارتر و سالمندتر از تو می باشم و از این رو تو سزاوارتری که دعوت مرا درباره آنچه مرا بدان خوانده ای بپذیری، پس بیا و در تحت اطاعت من درآی و من در عوض خلافت را پس از خود به تو وامی گذارم و از این گذشته هر چه از اموال که در بیت المال عراق است به هر اندازه که باشد به تو وامی گذارم، آنها را بردار و به هر جا که می خواهی برو، و نیز خراج هر یک از استانهای عراق را که می خواهی از آن تو باشد که در مخارج و هزینه زندگی خود صرف نمایی که آن را حسابدار و کفیلتان (هر که هست) برای شما مأخوذ دارد، و دیگر آنکه اجازه نخواهد شد که کسی بر شما حکومت کند. و نیز کارها جز به فرمان شما انجام نشود و هر کاری که منظور در آن اطاعت خداوند باشد طبق دلخواه شما انجام پذیرد و در آن نافرمانی نشنوی خداوند ما و شما را در اطاعت خویش کمک فرماید و او کسی است که دعای بندگان را می شنود والسلام.

جندب گوید: همین که نامه معاویه به امام حسن رسید، من به او عرض کردم، معاویه کسی است که به سوی تو کوچ خواهد کرد، پس بهتر است که پیش از آنکه او به جنگ با شما حرکت کند شما به سوی او حرکت کنی تا در زمین و دیار و مرکز حکومت با او کارزار نمایی، و اگر چنین پنداری که شاید او شما را اطاعت کند و خلافت را به شما واگذارد به خدا چنین نیست، جز اینکه به وضعی سخت تر از جنگ صفین دچار گردد. حضرت فرمود: چنان خواهم کرد، ولی از آن پس با من در این باره گفتگویی نکرد و سخن مرا نشنیده گرفت.

نامه دیگری که معاویه به حسن نوشت بدین مضمون بود:

اما بعد همانا خدای عزوجل آن خدایی است که نسبت به بندگانش آنچه بخواهد انجام دهد لا معقب لحکمه و هو سریع الحساب (تبدیل کننده برای حکم او نیست و او زود به حساب هر کسی می رسد) بترس از اینکه مرگ تو به دست مردمانی پست و فرومایه باشد، و مأیوس باش از اینکه بتوانی بر ما خرده گیری و اگر از آنچه در سر می پرورانی دست بازداشته و با من بیعت کنی من بدانچه وعده کردم از مال و مقام وفا خواهم کرد و آنچه شرط نموده ام بی کم و کاست ادا خواهم نمود، و من همانند کسی هستم که اعشی شاعر می گوید:

و ان احد اسدی الیک امانة

فاوف بها تدعی اذا مت وافیا

ولا تحسود المولی اذا کان ذاغنی

ولا تجفه ان کان فی المال فانیا

1. اگر کسی به تو امانتی سپرد آن را به اهلش بازگردان تا چون از این جهان رفتی ترا امانتدار نامند.

2. بر بزرگتر از خویش که مال دار است رشک مبر، و اگر دیدی در بذل مال بی دریغ است به او جفا مورز.

و پس از من خلافت از آن تو باشد زیرا تو از هر کس بدین مقام سزاوارتر باشی. والسلام.

حضرت در پاسخش نوشت:

بسم الله الرحمن الرحیم

اما بعد نامه ات رسید و از مضمونش اطلاع حاصل شد، و چون از ستمکاری و زورگویی بر تو بیمناک بودم آن را بدون پاسخ گذاشتم و من از زورگویی تو به خدا پناه می برم، بیا و از حق پیروی کن زیرا تو می دانی که من اهل و سزاوار آن هستم، و اگر سخن به دروغ گویم گناه آن به گردن من است (و من هرگز دروغ نمی گویم

چون پاسخ امام حسن به معاویه رسید آن را قرائت کرد و نامه ای بدین مضمون به تمام عمال و فرمانداران خود در اطراف شام نوشت.

بسم الله الرحمن الرحیم.

این نامه ای است از امیرالمؤمنین، معاویه به فلانی و هر که از مسلمانان که فرمانبردار اویند، درود بر شما. سپاس می کنم خدای بی همتا را، و همانا حمد برای خدایی سزاست که دشمن شما و کشندگان خلیفه شما عثمان را کفایت فرمود، و همانا خدا به لطف و عنایت خاص خویش مردی از بندگان خود را برای علی بن ابیطالب برانگیخت تا او را غافلگیر کرده و کشت و یاران او را پراکنده و متفرق کرد، و از طرف بندگان آنها و رؤسای ایشان نامه هایی به نزد من آمده که درخواست امان برای خود و قبیله شان نموده اند، و از این رو به محض رسیدن نامه من با لشکر خود و آنچه آماده کارزار کرده اید به سوی من کوچ کنید که بحمدالله خون خویش را گرفته و به آرزوی خویشتن رسیدید، و خداوند ستم پیشگان و ستیزه جویان را هلاک ساخت. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته. پس از رسیدن این نامه سپاهیان از اطراف به نزد معاویه گرد آمده و او به سوی عراق حرکت کرد. از آن سو خبر به امام حسن رسید که معاویه از شام حرکت کرده و به جسر منبج رسیده است. آن حضرت نیز آماده حرکت شد و حجر بن عدی را مأمور ساخت که عمال و سایر مردم را آماده حرکت سازد و جارچی آن جناب مردم را به مسجد دعوت کرد. حضرت سفارش کرده بود چون مردم اجتماع کردند مرا خبر کنید. سعد بن قیس همدانی حضور یافته بود، عرض کرد اینک مردم آماده اند. حضرت بیرون آمده و به منبر رفت و حمد خدای را جای آورده سپس فرمود:

همانا خداوند جهاد و پیکار با دشمنان دین را بر بندگان مقرر فرموده [6] .

سپس به پیکارکنندگان از مؤمنین فرموده: پایداری کنید که خدا با شکیبایان و پایداران است [7] و شما ای گروه مردم به مقصود و منظور خود نخواهید رسید جز به وسیله پایداری و شکیبایی بر آنچه ناخوش دارید (یعنی همان جهاد و پیکار با دشمنان دین).

آنگاه فرمود:

به من خبر رسیده که چون معاویه از تصمیم ما آگاه شده و دانسته است که ما به سوی او حرکت خواهیم کرد جنبش ‍ نموده، اینک شما نیز به سوی لشکرگاه خویش نخیله حرکت کنید خدایتان رحمت کند، تا ما در این کار نیک نظر کرده و بیندیشیم و شما نیز فکر کنید.

از این سخنان روشن می گردد که آن حضرت از کوتاهی و سستی مردم در یاری او اندیشناک بود، (چون سخنان آن حضرت به پایان رسید) مردم خاموش شده و هیچ یک سخنی نگفت و پاسخی نداد.

عدی بن حاتم که چنان دید به پا خواسته بود گفت: من فرزند حاتم طایی هستم، سبحان الله این وضع چقدر شرم آور و زشت است! آیا به امام و پیشوای خود و فرزند دختر پیغمبرتان پاسخ نمی گویید؟ کجایند سخنوران قبیله مضر؟ کجایند مسلمانان؟ کجایند مردان جنگی این دیار؟ آیا در هنگام خوشی و آسایش زبانی بران و کوبنده چون تازیانه و شلاق داشتند و چون کار به جنگ و به سختی می کشید مانند روبهان می گریختند؟ آیا شما از خشم خداوند اندیشه نمی کنید و از ننگ و عار آن خاطر آسوده می دارید؟!

این سخنان را گفت آنگاه رو به جانب امام حسن کرده گفت: خدایت بدانچه خواهی برساند، و ناگواریها را از تو دور سازد، و بدانچه پسند اوست در آغاز و انجام کاری که در پیش داری تو را موفق دارد، همانا ما سخنت را شنیدیم و در پی فرمان تو آماده ایم و دستورت را پذیرفته و در آنچه اندیشیده و فرمودی فرمانبرداریم، و اینک من به سوی لشکرگاه روان می شوم، پس هر کس که خواهد با من کوچ کند، این را گفت و به راه افتاد، و همچنان از مسجد بیرون آمده و مرکبش را که دم در حاضر بود سوار شد و به سوی نخلیه رهسپار شد، و به غلامش دستور داد لوازم سفر را پشت سر به او برساند، و این عدی بن حاتم نخستین کس بود که برای فراهم آمدن سپاه به لشکرگاه رفت.

پس از او قیس بن سعد بن عباده و معقل بن قیس ریاحی و زیاد بن صعصعه از جا برخاسته مردم را سرزنش و ملامت کردند و به جنگ تحریضشان نموده و مانند عدی بن حاتم آمادگی خویش را به عرض امام علیه السلام رسانیدند.

امام مجتبی علیه السلام بدانها فرمود: به راستی و صدق سخن گفتید - خدایتان رحمت کند - همواره شما را به صفا و درستی و وفاداری و دوستی شناخته ام، خدایتان پاداش نیک دهد. این سخن را فرمود و از منبر به زیر آمد.

مردم برای جنگ بیرون رفته و در لشکر گاه گرد آمدند و آماده حرکت شدن و خود امام حسن علیه السلام نیز به لشکرگاه رفته و مغیرة بن نوفل بن حارث بن عبدالمطلب را به جای خویش در کوفه نیابت داد و به وی دستور فرمود تا او مردم را برای جنگ برانگیخته و به نزد آن حضرت گسیل دارد، و او نیز به دستور آن جناب مردم را برانگیخت و به لشکرگاه فرستاد تا سپاهی آماده شد.

آنگاه امام حسن علیه السلام در میان لشکر انبوه و مجهز و با ساز و برگ حرکت کرده و همچنان آمد تا به دیر عبدالرحمن رسید، سه روز در آنجا توقف فرمود تا تمامی سپاه از پی رسیده گرد آمدند، آنگاه عبیدالله بن عباس بن عبدالمطلب را پیش خوانده به او فرمود:

ای پسرعمو! من دوازده هزار نفر از مردان جنگی عرب و قاریان شهر را به همراه تو گسیل می دارم، مردانی که هر کدام از آنان با ستونی از دشمن برابری کنند پس تو با اینان روان شو، و با ایشان خوش سلکی کن و خوشرویی نما و نسبت به آنها تواضع و فروتن باش و آنها را به خود نزدیک گردان زیرا اینان باقیمانده مردمان مورد اعتماد امیرالمؤمنین می باشند، و همچنان به موازات شط فرات پیش بروید تا راه شما از آن بگردد، آنگاه به مسکن (نام موضعی است) می روی و از آنجا پیش رو تا به معاویه برسی و چون با او برخورد کردی همانجا جلوی او را بگیر تا من خیلی زود از پی تو در رسم، و نیز اوضاع و احوال خود را هر روزه به اطلاع من برسان، و در کارها با این دو مرد یعنی قیس بن سعد و سعید بن قیس مشورت کن، و چون با معاویه رو به رو شدی با او شروع به جنگ منما و اگر او دست به کار جنگ شد تو نیز کارزار کن، پس اگر به تو گزندی رسید قیس بن سعد امیر و فرمانروا بر مردم باش، و اگر قیس از میان شما رفت امارت با سعید بن قیس باشد.

سپس دستورهای دیگری نیز به او داد. عبیدالله رهسپار شده همچنان بیامد تا به شینور رسید و از آنجا به سوی شاهی روان شده به موازات فرات و فلوجة راه را طی کرده بیامد تا به مسکن رسید.

امام علیه السلام خود نیز کوچ کرده راه حمام عمر را پیش گرفت و بیامد تا به دیر کعب رسید و روز دیگر از آنجا حرکت کرده به ساباط آمد و در کنار پل ساباط منزل کرد، بامدادان مردم را گرد آورده به منبر رفت و خطبه ای خواند، پس از حمد و ثنای پروردگار چنین فرمود:

سپس خدای را را هر اندازه سپاسگزاری او را سپاس گوید، و گواهی دهم که معبودی جز او نیست به هر اندازه که گواهی بر او گواهی دهد. و نیز گواهی دهم که محمد صلی الله علیه و آله رسول و فرستاده خداست که او را به حق فرستاد و امین به روح خویش ساخت، درود خدا بر او و آلش باد.

باری به خدا سوگند همانا من امیدوارم که بحمدالله و منه بامداد کرده باشم در حالی که خیرخواه ترین مردم برای بندگان باشم، و شبی را به روز نیاورده باشم در حالی که کینه ای از مسلمانی به دلی داشته و یا اراده سویی و یا نیرنگی درباره کسی داشته باشم، آگاه باشید آنچه در وحدت کلمه و اتحاد است، هر چند خوش نداشته باشید، برایتان بهتر است از چیزی که شما را به پراکندگی و جدایی بکشاند گرچه شما آن را دوست داشته باشید. هشدارید که آنچه من درباره شما می اندیشم و رأی می دهم برای شما بهتر است از آنچه شما برای خویش می اندیشید، پس با دستور من مخالفت نکنید و رأی مرا به خودم بازنگردانید و درصدد مخالفت با من برنیایید، خداوند من و شما را بیامرزد، و بدانچه دوستی و خوشنودی او در آن است راهنمایی فرماید.

راوی گوید: پس از این سخنان مردم به یکدیگر نگاه کرده، گفتند: به نظر شما از این سخنان که گفت چه مقصودی دارد، به خدا گمان می کنیم می خواهد با معاویه صلح کند و کار را به من واگذارد! به خدا این مرد کافر شده (این را گفتند و به سراپرده آن حضرت ریختند و هرچه در آن بود به غارت بردند تا به جایی که سجاده او را از زیر پایش کشیده و ربودند.

در این هنگام مردی به نام عبدالرحمن بن عبدالله ازدی با تندی پیش آمد و ردای آن حضرت را از دوشش کشید و آن جناب بدون ردا همچنان که شمشیر به کمرش آویزان بود نشسته بود، سپس اسب خود را طلبیده و سوار شد و گروهی از نزدیکان و شیعیان اطراف او را گرفته، کسانی را که قصد آزار آن جناب را داشتند و یا سرزنش می کردند و یا برای سخنانی که فرموده بود به او نسبت ناتوانی می دادند از آن حضرت دور می کردند، در این هنگام فرمود: قبیله ربیعه و همدان را نزد من آرید، و چون آنان را خواندند پیش آمده گرد حضرت را گرفتند و مردم را از وی دور می ساختند و گروهی دیگر از مردم نیز (جز این دو قبیله) اطراف آن جناب را داشتند، پس مردی از قبیله اسدی از فامیل بنی نصر بن قعین که نامش جراح بن سنان بود، پیش آمد و چون در تاریکی ساباط (مدائن) گذر کرد به جلو آمد و دهنه اسب آن حضرت را به دست گرفت و در حالی که در دست او شمشیر نازکی بود، گفت: الله اکبر، یا حسن اشرکت کما اشرک ابوک من قبل ای حسن مشرک شدی چنان که پدرت پیش از این مشرک شد! این کلام زشت را گفت سپس با تیغی که در دست داشت ضربتی بدان جناب زد، تیغ در ران حضرت قرار گرفت و چنان شکافت که به استخوان رسید، حضرت نیز او را با شمشیری که در دست داشت بزد و پس از آن دست به گردن آن مرد انداخته و هر دو با هم به روی زمین افتادند، عبدالله بن خطل یکی از شیعیان حضرت پیش آمده، شمشیر را از دست جراح بن سنان بیرون کشید و شکمش را با همان شمشیر درید، و ظیبان بن عمارة به روی او افتاد بینیش را کند، آنگاه با آجر آن قدر به سر و رویش زدند تا او را کشتند.

سپس امام علیه السلام را بر تختی خوابانده به مدائن آوردند و به نزد سعد بن مسعود ثقفی که از طرف آن جناب در آنجا فرماندار بود و والی بود و علی علیه السلام پیش از این او را به ولایت آنجا منصوب داشته و امام حسن علیه السلام نیز آن را تأیید کرده بود، بردند و آن حضرت در منزل او به مداوای جراحت پرداخت.

از آن سو معاویه تا در اراضی مسکن در قریه ای به نام حیوضیه (حبوبیه خل) فرود آمده و عبیدالله بن عباس نیز در برابرش منزل کرد، چون روز بعد شد معاویه لشکری به جنگ او فرستاد، عبیدالله نیز با همراهان خویش به جنگ با آنها بیرون آمد و آنان را مجبور به عقب نشینی کرد و به لشکرگاهشان بازگردانید. چون شب شد معاویه کسی را به نزد عبیدالله فرستاد که حسن بن علی به من پیشنهاد صلح داده و کار خلافت را به من واگذار خواهد کرد، پس اگر هم اکنون فرمانبردار من شوی و در تحت اطاعت من درآیی رئیس و فرماندار خواهی بود، وگرنه در زمانی فرمانبردار و مطیع من خواهی شد که تو تابع باشی! و بدانکه اگر اینک سر اطاعت فرونهی و مطیع من شوی من هزار هزار درهم به تو خواهم داد که نیمی از آن را نقدا به تو می پردازم و نیم دیگر را هنگامی که داخل کوفه شدم، خواهم پرداخت. عبیدالله بن عباس به طمع مبلغ مزبور شبانه از میان لشکر خویش ‍ گریخت و به لشکر معاویه ملحق شد، و او نیز بدانچه وعده کرده بود عمل کرد و پانصد هزار درهم به او داد.

همین که بامداد شد، مردم هر چه انتظار کشیدند که عبیدالله از خیمه خویش بیرون آید و با آنان نماز بخواند بیرون نیامد، چون هوا روشن شد و به جستجویش رفتند او را نیافتند، از این رو قیس بن سعد بن عباده با ایشان نماز به جای آورد و سپس برای آنان خطبه ای بدین مضمون خواند:

ای گروه مردم کار زشتی که این مرد ترسوی و بزدل یعنی عبیدالله بن عباس کرد بر شما گران نیاید و شما را ناراحت نکند، همانا این مرد و پدر و برادرش حتی برای یک روز هم کار سودمندی برای اسلام نکردند، پدرش که عموی پیامبر صلی الله علیه و آله بود همان کسی بود که برای مبارزه و جنگ با رسول خدا در جنگ بدر حاضر شد و ابوالیسر کعب بن عمرو انصاری او را به اسارت گرفت و نزد آن حضرت آورد، حضرت او را با گرفتن مبلغی به عنوان فدیه آزاد کرد و فدیه او را میان مسلمانان تقسیم فرمود، برادرش همان کسی بود که امیرالمؤمنین علیه السلام او را به حکومت بصره منصوب فرمود و او مال خدا و مسلمانان را سرقت کرد و با آن کنیزکانی برای خویش خریداری کرد و به خیال خود این کار برای او حلال مباح بود، و خود همین کسی بود که علی علیه السلام او را به ولایت یمن منصوب فرمود و هنگامی که بسر بن ارطاة به دستور معاویه بر آنجا حمله کرد. او از برابر بسر گریخت و فرزندان خود را به جای نهاد تا آنها کشته شدند، امروز هم چنان کرد که دیدید.

مردم صداها را بلند کرده گفتند: سپاس خداوند را که او را از میان بیرون برد و تو اکنون ما را به جنگ با دشمن کوچ ده، قیس آنان را کوچ داده، از آن سو بسر بن ارطاة از لشکر معاویه با بیست هزار تن بیرون آمد و بر ایشان بانگ زد، ای امیر شما عبیدالله بن عباس است که با معاویه بیعت کرد، و این نیز حسن بن علی است که صلح کرده، پس برای چه بیهوده خود را به کشتن می دهید؟

قیس بن سعد که چنین دید به لشکریان خود گفت: یکی از دو کار را شما بکنید، یا بدون امیر بجنگید و یا با معاویه به گمراهی بیعت کنید؛ لشکریان گفتند: ما با معاویه بیعت نمی کنیم و بدون امیر جنگ خواهیم کرد و با همین تصمیم آماده جنگ شده در برابر شام - بسر بن ارطاة و لشکریانش - بیرون تاخته و شمشیرها به روی ایشان کشیدند و آنان را ناچار به عقب نشینی کردند.

معاویه نامه ای به قیس نوشت و - به همان نحو که عبیدالله بن عباس را با وعده مال دنیا و پول گول زد - خواست قیس را نیز فریب دهد؛ او را نیز وعده ها بداد، قیس در پاسخش نوشت: نه به خدا سوگند هرگز مرا دیدار نخواهی کرد جز اینکه میان من و تو نیزه باشد. یعنی من هرگز گول تو را نخواهم خورد دست از حق برنخواهم داشت.

معاویه برای او نوشت:

یهودی، پسر یهودی، تو بی جهت سرکشی می کنی، درباره چیزی که به تو سودی ندهد و بیهوده خود را به کشتن می دهی، زیرا اگر آن کس که تو او را دوست داری غالب شود تو را از امارت و ریاست معزول گرداند، و اگر آن کس که او را دشمن داری پیروز گردد، تو را مورد خشم و عقوبت قرار داده، خواهد کشت. و همانا پدرت سعد بن عباده [8] من به نزدش رفتم و او در جلوی خانه خود بود و گروهی نیز نزدش بودند، من گفتم: السلام علیک یا مذل المؤمنین سلام بر تو ای کسی که مؤمنان را خوار و زبون کردی؟ فرمود: علیک السلام ای سفیان پیاده شو. من پیاده شدم و مرکب خویش را بستم آنگاه پیش رفتم نزدش نشستم، فرمود ای سفیان چه گفتی؟ گفت: سلام بر تو ای آنکه مؤمنان را خوار و سرافکنده نمودی! فرمود: چه شد که نسبت به ما چنین می گویی!؟ گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد، به خدا شما ما را با این کار سرافکنده و خوار کردی، با این مرد ستمگر بیعت کردی، و کار خلافت را بدین مرد لعین پسر لعین و فرزند (هند) جگرخوار سپردی، در صورتی که صدهزار مرد جنگی مددکار تو بودند و در راه تو از هر گونه فداکاری دریغ نداشتند، و خدا(کار تو را رو به راه کرده) و مردم را در راه فرمانبرداری شما فراهم و آماده ساخته بود!

فرمود: ای سفیان ما خاندانی هستم که چون حق را تشخیص دادیم بدان تمسک جوییم (و از آن منحرف نخواهیم شد) و من از پدرم علی شنیدم می فرمود: که رسول خدا صلی الله علیه و آله می فرمود: روزگار سپری نشود (و چیزی نمی گذرد) تا اینکه فرمانروایی این مردم به دست مردی افتد که حنجره و گلویش گشاده و فراخ باشد. می خورد ولی سیر نمی شود، خدا به او نظر مرحمت ندارد، از این جهان بیرون نرود تا (از بسیاری ستم و جنایت) آن چنان شود که نه در آسمان عذرپذیری برای او به جای ماند، و نه در زمین یاوری داشته باشد و این مرد همان معاویه است، و من دانستم که خدا کار را به مراد او خواهد کرد.

در این هنگام مؤذن اذان نماز را گفت و ما برخاستیم و کسی در آنجا شتری را می دوشید، آن جناب ظرف شیر را از او گرفت و سرپا قدری نوشید و به من نیز داده نوشیدم و هر دو به سوی مسجد به راه افتادیم، در راه به من فرمود: ای سفیان چه تو را بر آن داشت که به نزد ما بیایی؟ عرض کردم: سوگند بدان خدایی که محمد صلی الله علیه و آله را به راهنمایی و دین حق مبعوث فرمود، محبت و دوستی شما مرا بدینجا کشانید، فرمود: مژده گیر ای سفیان و شاد باش که از پدرم علی شنیدم می فرمود: از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که فرمود: اهل بیت من و کسانی از امت من که آنان را دوست دارند مجموعا در نزد حوض کوثر بر من وارد شوند، (و آنها با هم هستند) همانند این دو انگشت سبابه و اگر بهتر بود می گفتم: همانند انگشت سبابه وسطی که یکی را بر دیگری برتری است. ای سفیان تو را مژده دهم که دنیا جای نیکان و بدان است تا آنگاه که خداوند امام برحق از آل محمد را برانگیزد - این بود حدیث ابوعبید.

و در حدیثهای دیگری که محمد بن حسن و علی بن عباس روایت کرده اند همین کلمات هست با این تفاوت که آنها از خود امام حسن علیه السلام نقل شده و به رسول خدا صلی الله علیه و آله نسبت داده نشده، جز در همان قسمتی که مربوط به معاویه است (که آن قسمت در آنها نیز از رسول خدا صلی الله علیه و آله روایت شده است).

و بالجمله معاویه همچنان به سوی کوفه بیامد تا به نخیله رسید و در آنجا پیش از اینکه وارد کوفه شود مردم را جمع کرده خطبه ای طولانی برای آنها ایراد کرد که هیچ کدام از راویان تمامی آن خطبه را نقل نکرده اند و در همه جا ناقص شده و آن قسمت که با ما رسیده در زیر نقل می شود:

احمد بن عبیدالله به دو سند از شعبی حکایت کرده که پس از اینکه با معاویه بیعت کردند خطبه ای خواند و چنین گفت: در هر ملتی که پس از پیغمبرشان اختلاف پیدا شد، پیروان باطل آن ملت بر پیروان حق غالب آمدند، ولی پس از اینکه این سخن از دهانش خارج شد از گفته خود پشیمان گشت و از این رو دنبالش گفت: مگر این امت که آنها چنین نیستند.

و علی بن عباس مقانعی به سند خود از ابی اسحاق نقل کرده که گفت: من از معاویه شنیدم که در نخلیه گفت: آگاه باشید، به خدا سوگند، هر آن وعده ای که من به حسن بن علی دادم همه را زیر پا گذاشتم و به هیچ یک وفا نخواهم کرد. ابواسحاق گوید: و راستی به خدا او مرد بی وفایی بود.

و هم او به سندش از ابوسعید بن سوید نقل کند که گفت: معاویه نماز جمعه را در صحن نخیله برای ما خواند، و سپس خطبه ای ایراد کرد و گفت: به خدا من با شما نجنگیدم که شما نماز بخوانید و نه برای آنکه شما روزه بگیرید، و نه برای آنکه حج به جا آورید یا زکات بدهید، زیرا شما آنها را نیز انجام خواهید داد، بلکه با شما جنگ کردم که بر شما حکومت کنم و خدا نیز با اینکه نمی خواستید و مایل نبودید آن را به من عطا کرد.

و شریک (بن عبدالله نخعی یکی از محدثین) که این حدیث را نقل کرده گفته است: معنای پرده دری همین است.

و نیز ابوعبید به سند خود از حبیب بن ابی ثابت نقل کرده که گفت: چون مردم با معاویه بیعت کردند، خطبه ای خواند و در آن خطبه نام علی علیه السلام را بر زبان جاری ساخت و به آن حضرت و فرزندش امام حسن دشنام و ناسزا گفت: حسین علیه السلام که در مجلس حضور داشت برخاست که پاسخش بدهد، امام حسن دست او را گرفته و بنشاند و خود برخاسته و فرمود: ای کسی که علی را به بدی یاد کردی منم حسن و پدرم علی است، تویی معاویه و پدرت صخر است؛ مادر من فاطمه و مادر تو هند است، جد من رسول خدا و جد تو حرب است، مادر من خدیجه و مادر تو فتیله است؛ پس خدا لعنت کند از ما دو نفر آن کس که نامش پلیدتر و حسب و نسبش پست تر، و سابقه اش بدتر و کیفر و نفاقش بیشتر بوده است. گروههای مختلفی که در مسجد بودند گفتند: آمین، فضل (یکی از راویان حدیث) گوید: یحیی بن معین (که حدیث را نقل کرده است) گفت: ما نیز می گوییم آمین، ابوعبید نیز (که برای من حدیث را نقل کرد) گفت: ما نیز می گوییم آمین، ابوالفرج (مؤلف کتاب) می گوید: من نیز می گویم: آمین.

پس از اینکه معاویه در نخیله خطابه خود را ایراد کرد، داخل کوفه شد و پیش روی او خالد بن عرفطه با مردی به نام حبیب بن عمار که پرچم او را در دست داشت بودند و بدین ترتیب وارد کوفه شد و همچنان بیامد تا از باب الفیل به مسجد کوفه آمد و مردم گرد او را گرفتند.

ابوعبید صیرفی به سند خود از سائب، پدر عطاء، حدیث کند که روزی همچنان که علی علیه السلام در منبر مسجد کوفه موعظه می فرمود، مردی داخل شد و گفت: خالد بن عرفطه مرد

حضرت فرمود: نه به خدا نمرده، ناگهان مرد دیگری داخل شده، گفت: خالد بن عرفطه مرد! حضرت فرمود: نه به خدا نمرده است، در این هنگام مرد دیگری وارد شد و گفت: یا امیرالمؤمنین خالد بن عرفطه مرد! حضرت فرمود: نمرده، و نخواهد مرد تا از این مسجد و در مسجد یعنی باب الفیل به دنبال پرچم گمراهی که حبیب بن عمار آن را به دوش می کشد وارد مسجد گردد. راوی گوید: در این هنگام مردی از پای منبر برخاست و گفت: ای امیرمؤمنان من حبیب بن عمار هستم و از شیعیان شمایم، حضرت فرمود همان است که گفتم. و (این مطلب گذشت تا روزی که) خالد بن عرفطه در جلو معاویه به کوفه آمد و حبیب بن عمار پرچم او را به دوش کشید.

مالک گوید: اعمش این حدیث را برای من نقل کرد و گفت: صاحب این خانه و اشاره به خانه سائب عطاء نمود - برایم حدیث کرد که از علی علیه السلام همین سخن را شنیده بود.

به هر صورت روایت کنند که چون کار به صلح میان امام حسن و معاویه به پایان رسید، معاویه فردی را نزد قیس بن سعد فرستاد و او را به بیعت کردن با خویش دعوت کرد، پس قیس را که مرد بلند قامتی بود آوردند، و با اینکه بر اسبی بلند سوار شده بود پاهایش به زمین کشیده می شد، و قیس در صورتش هیچ مو نبود (و به اصطلاح کوسه بود) و او را خصی (خواجه - اخته) انصار می گفتند. چون خواستند او را نزد معاویه برند گفت: من سوگند یاد کرده ام که او را دیدار نکنم جز اینکه میان من و او نیزه یا شمشیر باشد، معاویه دستور داد نیزه یا شمشیری بیاورند و میان او و قیس بگذارند تا برطبق سوگندش رفتار کرده باشد.

احمد بن عیسی به سند خود از عبیده حدیث کند که چون امام حسن با معاویه صلح کرد، قیس بن سعد با چهار هزار نفر از بیعت معاویه سرباز زدند، و چون امام حسن بیعت کرد قیس را به نزد معاویه آوردند تا او نیز بیعت کند، و چنان که ابومخنف روایت کرده رو به امام حسن نموده و گفت: من از بیعتی که با شما کرده ام رها هستم؟ فرمود: آری، پس برای قیس کرسی و تختی گذاشتند و معاویه نیز روی مسند خویش نشست، و آنگاه معاویه بدو گفت: ای قیس بیعت می کنی؟ گفت: آری، ولی دست خود را روی زانو گذاشته و به طرف معاویه دراز نکرد، معاویه روی مسندی که نشسته بود نیم خیز شد و سرپا نشست و خود را به سوی قیس دراز کرده به طوری که دستش را به دست قیس مالید (و بدین ترتیب خود را به بیعت با قیس راضی کرد) با اینکه قیس دستش را بلند نکرد.

اسماعیل بن عبدالرحمن گوید: پس از اینکه امام حسن کار خلافت را به معاویه واگذار کرد، معاویه از آن حضرت خواست برای مردم خطبه بخواند و پیش خود گمان می کرد که آن جناب در سخن گفتن مانده می شود! پس آن جناب خطبه ای خواند و در آن خطبه چنین فرمود: جز این نیست، خلیفه آن کسی است که از روی کتاب خدا و سنت پیامبرش صلی الله علیه و آله رفتار کند، و خلیفه آن کس نیست که به زور و ستم عمل کند، زیرا چنین پادشاهی است که به سلطنتی رسیده و مدت کم از آن بهره مند شده، سپس آن منقطع گشته و بازخواست و کیفر آن به جای مانده، سپس این آیه شریفه را خواند و ندانم من شاید این آزمایشی باشد برای شما و بهره ای باشد تا زمانی [9] .

راوی گوید: (پس از این جریانات) امام حسن علیه السلام به مدینه بازگشت و در آنجا رحل اقامت افکند، و در این خلال معاویه خواست برای پسرش یزید به ولیعهدی خویش از مردم بیعت بگیرد ولی با بودن حسن بن علی و سعد بن ابی وقاص انجام این کار برایش دشوار بود از این رو درصدد برآمده، هر دو را مسموم ساخت و آن دو در اثر همان سم از دنیا رفتند.

مغیره در این باره روایت کند که معاویه نزد جعده، دختر اشعث بن قیس (که عیال امام حسن علیه السلام بود)، فرستاد که من به شرطی که تو حسن بن علی را زهر دهی تو را به همسری پسرم یزید درخواهم آورد و صد هزار دینار نیز پول نقد برای آن زن فرستاد او نیز پذیرفت و آن جناب را مسموم کرد، معاویه پول را فرستاد ولی به وعده دیگرش عمل نکرد و او را به همسری یزید درنیاورد، پس ‍ مردی از اولاد طلحه او را به زنی بگرفت و از او دارای فرزند شد، و هرگاه میان آن فرزندان و سایر قبایل نزاع و برخورد می شد آنها را سرزنش کرده و به ایشان می گفتند: ای فرزند زنی که شوهر خود را زهر خورانید.

ابوبکر بن حفص گوید: حسن بن علی و سعد بن ابی وقاص پس از اینکه ده سال از خلافت معاویه گذشت به فاصله چند روز از دنیا رفتند، و مردم معتقد بودند که هر دو را معاویه مسموم کرد.

ابن سیرین از یکی از غلامان امام حسین علیه السلام نقل می کند و نیز عمر بن اسحاق گوید: که من در خدمت حسن و حسین علیه السلام در خانه بودم، پس حضرت حسن برای تطهیر به بیت الخلا رفت و چون بیرون آمد گفت: بارها به من زهر خوراندند ولی هرگز مانند این بار نبود، چون پاره ای از جگرم بیرون ریخت و با چوبی که همراه داشتم آن را بررسی کردم و (دیدم جگرم است) حسین گفت: چه کس تو را زهر خورانید؟ فرمود: از آن کس چه می خواهی؟ آیا می خواهی او را بکشی؟ اگر او همان کس باشد که من می دانم خشم خدا بر او بیش از تو خواهد بود، و اگر آن کس نباشد، پس من دوست ندارم بی گناهی به خاطر من گرفتار شود!

و امام حسن را در کنار قبر مادرش، فاطمه دختر رسول خدا صلی الله علیه و آله در بقیع در مقبره بنی نبیه دفن کردند، و خود آن جناب وصیت کرده بود که در کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله او را دفن کنند ولی مروان بن حکم که فرماندار مدینه بود، از این کار جلوگیری کرد و بنی امیه برای جلوگیری از این کار لباس جنگ پوشیده همراه مروان آمدند، و مروان برای تحریک بنی امیه می گفت: چه بسا جنگی که بهتر از آسایش و غنودن در خوشی است آیا عثمان در دورترین جای بقیع دفن شود ولی حسن در خانه پیغمبر به خاک سپرده شود؟ به خدا تا من شمشیر در دست دارم این کار هرگز نخواهد شد، و نزدیک بود فتنه ای برپا شود، حسین علیه السلام نیز اصرار داشت او را کنار قبر پیغمبر دفن کند تا اینکه عبدالله بن جعفر بدو گفت: به حق خودم تو را سوگند می دهم که شما سخنی نگویید و بدین ترتیب آن جناب را به قبرستان بقیع بردند و در آنجا دفن کردند، و مروان بن حکم نیز پی کار خویش رفت. [10] .

زبیر و دیگران روایت کرده اند که حسن بن علی به نزد عایشه فرستاد و از او برای دفن در کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله اذن طلبید. وی اجازه داد و گفت: جای یک قبر نیز بیشتر نمانده، همین که بنی امیه از جریان مطلع شدند (با این کار مخالفت کرده) لباس جنگ پوشیدند، بنی هاشم نیز برای جنگ با آنها آماده شدند. بنی امیه می گفتند: به خدا هرگز حسن نباید با پیغمبر دفن شود! چون این خبر به گوش آن حضرت رسید، کسی را به نزد بنی هاشم فرستاد و به آنان پیغام داد: حال که وضع چنین است میل ندارم که در آنجا دفن شوم، مرا در کنار قبر فاطمه دفن کنید. پس آن حضرت را پهلوی مادرش فاطمه علیهاالسلام دفن کردند.

و طاهر بن زید گوید: همین که خواستند آن جناب را کنار قبر رسول خدا صلی الله علیه و آله دفن کنند عائشه بر استری سوار شد، و بنی امیه یعنی مروان بن حکم و دیگران را که در مدینه سکونت داشتند تحریک کرده جنبش داد. و همان مروان بود که می گفتند: فیوما علی بغل و یوما علی جمل (یک روز بر استر و یک روز بر شتر) (اشاره بر جنگ جمل و سوار شدن عائشه بر شتر است.)

جوبریة بن اسماء گوید: چون امام حسن علیه السلام از دنیا رفت و جنازه اش را برداشتند، مروان بن حکم (فرماندار مدینه) سر تابوت را گرفته و می برد، حسین علیه السلام بدو فرمود: آیا اکنون جناره اش را به دوش می کشی در حالی که به خدا سوگند همین تو بودی که خون به دل او کردی و پیوسته از دست تو خون دل می خورد؟ مروان گفت: من با کسی چنان می کردم که حلم و بردباریش با کوهها برابری داشت.

ابوحازم گوید: امام حسین علیه السلام سعید بن عاص (که سمت نیابت مروان بن حکم را داشت) برای نماز بر جنازه امام حسن علیه السلام جلو انداخت و به او فرمود: پیش بایست، و اگر این کار سنت نبود من تو را پیش نمی انداختم. [11] .

عمر بن بشیر گوید: به ابی اسحاق گفتم: چه زمان مردم خوار و زبون شدند (و بدبختی مردم از چه زمانی شروع شد)؟ گفت: هنگامی که حسن علیه السلام از دنیا رفت، و زیاد بن ابیه را معاویه به خود بست (و گفت زیاد پسر ابی سفیان و برادر من است) و بالنتیجه حجر بن عدی (آن مرد بزرگوار، به دست معاویه) کشته شد.

و اما در آنکه آن حضرت در هنگام وفات چند سال بود، اختلاف است.

از امام صادق علیه السلام روایت شده که عمر آن حضرت هنگام وفات چهل و هشت سال بود. و نیز در روایت دیگری که ابوبصیر از آن حضرت روایت کرده چهل و شش سال از عمرش گذشته بوده.

محمد بن علی بن حمزه گوید: سلمان بن فتة در مرثیه امام حسن گفته است:

یا کذب الله من نعی حسنا

لیس لتکذب نعیه ثمن

کنت خلیلی و کنت خالصتی

لکل حی من اهله سکن

اجول فی الدار و الا اراک و فی الدار

اناسی جوارهم غبن

بدلتهم منک لیت انهم

اضحوا و بینی و بینهم عدن

1. خدا کند خبر مرگ حسن دروغ باشد، ولی تکذیب این خبر ناگوار هم سودی ندارد.

2. تو دوست بزرگوار و برگزیده من بودی و برای اهل هر قبیله مایه آرامش و دلخوشی بودی.

3. من اکنون گرد خانه به جستجوی تو می گردم و تو را نمی یابم، بلکه به جای تو مردانی را می بینم که همجواری آنها برای من جز مغبونی چیزی نیست.

4. به جای تو آنهایی نصیب من گشتند، که ای کاش میان من و آنها کشور عدن (یا دریای عدن) فاصله بود (و من آنها را نمی دیدم). [12] .

 

[1] آنچه مؤلف در تاريخ ولادت حضرت زهرا عليهاالسلام و مدت عمر آن جناب در اينجا ذکر کرده است مطابق تواريخ اهل سنت است، ولي بنابر روايات صحيحه محدثين شيعه رضوان الله عليهم مانند کليني و مفيد و ابن شهر آشوب و اربلي و ديگران که از ائمه اطهار عليهم السلام روايت کرده اند ولادت آن حضرت در سال پنجم بعثت اتفاق افتاد، و هنگام ازدواج با اميرالمؤمنين 10-9 سال از عمر شريفش گذشته بود، و هنگامي که از دنيا رحلت فرمود و به شهادت رسيد هيجده سال و هفتاد و پنج روز يا هيجده سال و چند ماه از عمرش گذشته بود، و اگر خوانندگان محترم طالب تفصيل بيشتري باشند به اصول کافي عربي، ج 1، ص 458؛ مناقب (ج 3 ص 357) کشف الغمة، (ج 2 ص 75) و بحار، ج 43، ص 10-2 مراجعه نماييد.

[2] شوري، 23.

[3] اشعار فوق از جمله قصايد طولاني است که اعشي در مدح هوذة ابن علي حنفي گفته.

[4] اميه بن حرثان بن اسکر ليثي کناني از شعراي زمان جاهليت بوده که اسلام را نيز درک کرده و در طائف سکونت داشته و تا زمان عمر نيز زنده بوده و در سال 20 هجري مرگش فرارسيد، و او از قبيله بني جندع بود که آنان را بنوزبين و يا بنوزبينه نيز نامند، و طارق از قبيله خزاعة که از ازد و قحطانيه هستند بود، و ابن طارق در ميان قبيله بني جندع زندگي مي کرد، و هنگامي که جنگ بني المصطلق در مريسيع اتفاق افتاد، قبيله خزاعة و بني جندع هر دو مورد حمله مسلمانان واقع شده و اموالشان به غنيمت برده شد و چون طائفه خزاعة به هواخواهي رسول خدا صلي الله عليه و آله معروف بود و بني جندع طارق خزاعي را که در ميان ايشان زندگي کرد متهم کردند که او مسلمانان را به حمله و شبيخون زدن بر قبيله بني جندع راهنمايي کرده است و امية بن حرثان بن اسکر اشعار فوق را در همين باره گفته است که طارق نيز با دو شعري که ذکر شد بدو پاسخ داده.

و بني لحيان از هذيل بودند که در مجاورت قبيله بين جندع مي زيستند.

[5] زخرف، 44.

[6] اشاره به آيه 216 از سوره بقره است که خداوند مي فرمايد: مقرر شد بر شما جنگ و آن ناپسند شما است، و چه بسا ناخوش داريد چيزي را و آن خوب است براي شما. الخ.

[7] انفال 46.

[8] سعد بن عباده (پدر قيس) از رؤساي مردم مدينه و خزرج است و در تمام جنگها پرچمدار انصار بود و در جريان فتح مکه پرچمداري او داستاني است که در تواريخ به تفصيل نوشته اند و مرد بزرگ و کريمي بوده و به سخاوت و جود معروف بود و در اين باره داستانها دارد، و چنانکه ابن اثير در اسد الغابة روايت کند در تمام مدتي که رسول خدا صلي الله عليه و آله در مدينه بود (يعني حدود ده سال) هر روزه طبق و ظرفي از غذا براي آن حضرت و خاندانش مي فرستاد، و گويند: در ميان دو قبيله اوس و خزرج کسي يافت و نوشت که تا چهار پشت همگي به سخاوت و کرم معروف بودند، جز قيس بن سعد بن عباده بن دليم (که هر يک از قيس و سعد و عباده و دليم از سخاوتمندان مشهورند) و سعد همان کسي بود که در جنگ احزاب هنگامي که رسول خدا صلي الله عليه و آله با او و سعد بن معاذ مشورت کرد که من مي خواهم کسي به نزد عيينة بن حصن و حارث بن عوف که از سرکردگان لشکر احزاب بودند) بفرستم و پيشنهاد صلح دهم به اين ترتيب که اينان دست از جنگ بردارند و هر ساله يک سوم ميوه شهر مدينه را به ايشان دهيم، سعد عرض کرد، يا رسول الله، اگر اين دستوري است که به ناچار بايد بپذيريم و از جانب خداي تعالي رسيده است گردن مي نهيم، والا اگر مشورت مي کنيد ما آن را نمي پذيريم زيرا آن زمان که ما مشرک بوديم و ايمان نياورده بوديم هرگز تن به چنين خواري نداده ايم، اکنون که به برکت شما خداوند ما را هدايت فرموده و عزت داده است بدين خواري تن درندهيم!

پس از اينکه رسول خدا صلي الله عليه و آله رحلت فرموده سعد بن عباده از کساني بود که با اينکه در سقيفه حاضر بود با ابوبکر بيعت نکرد و مطابق گفته بيشتر مورخين، خودش مدعي خلافت بود و انتظار داشت مردم با او بيعت کنند ولي کار بر وفق مراد او نشد و با ابوبکر بيعت کردند، ولي چنان که از صدوق نقل شده او خلافت را براي خودش نمي خواست بلکه درصدد بود تا مردم را به سوي علي عليه السلام متوجه سازد. و در اين باره در تنقيح المقال حديثي نيز از محمد بن جرير طبري نقل شده، گرچه حديث مزبور با حديث ديگري که از روضة الصفاء نقل مي کنند منافات دارد، و به هر صورت سعد ابن عباده با ابوبکر بيعت نکرد و از مدينه خارج شد و به سوي شام رفت در حوران (جايي است که سر راه دمشق قرار دارد) رحل اقامت افکند، و در آنجا در سال پانزدهم هجري به وسيله تيري که به او اصابت کرد از دنيا رفت، و سبب مرگ او را چنين نوشته اند که عمر بن خطاب محمد بن مسلمة انصاري و خالد بن وليد را به حوران فرستاد که به هر وسيله شده او را بکشند، آن دو تن بدانجا رفته بودند و هر کدام تيري به سوي او انداختند و او را کشتند، و براي اينکه اين جنايت را بپوشند شايع کردند که سعد بن عباده چون سر پا بول کرد جنيان او را با تير زدند، و در اين باره نيز شعري از جنيان نقل کنند که گفتند:

نحن قتلنا سد الخزرج سعد بن عبادة

ورميناه بسهمين قلم تخط فؤاده

که خلاصه معناي آن چنين است که ما سعد بن عباده را به وسيله دو چوبه تير که بر او زديم به قتل رسانيديم، در صورتي که بخاري در کتاب صحيح سرپا بول کردن را يکي از سنتهاي نبوي مي داند؛ معروف است که مي گويد: دروغگو کم حافظه هم مي شود، و يکي از انصار مدينه يک رباعي در اين باره گفته که خالي از لطف نيست، او گويد:

يقولون سعد شقت الجن بطنه

لا ربما حققت فعلک بالغدر

و ما ذنب سعد انه بال قائما

ولکن سعدا لم يبايع ابابکر

و خلاصه معنا اينکه گناه سعد اين نبود که سرپا بول کرد بلکه گناهش همان بود که با ابوبکر بيعت نکرد! و ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه نقل مي کند که مردي سني مذهب به يک نفر شيعي گفت: چرا علي بن ابيطالب با آن همه سوابق درخشان و رواياتي که درباره اش رسيده بود حق خويش را مطالبه نکرد و خانه نشيني را اختيار کرد؟ مرد شيعي گفت: ترسيد مبادا جنيان او را با تير بزنند! اين بود شمه اي از ترجمه سعد.

و اما فرزندش قيس در شجاعت و سخاوت مشهور و به دوستي و علاقه نسبت به اميرالمؤمنين عليه السلام و فرزندان گراميش معروف است. و از همين نامه اي که ميان او و معاويه ردوبدل شده شدت عداوتش با معاويه و بني اميه، و استقامتش در دوستي امام حسن عليه السلام ظاهر گردد، و همچنان که سوگند خورده بود با معاويه بيعت نکرد تا بالاخره حضرت هم به او امر فرمود بيعت کند، و چنان که ابن ابي الحديد نقل کرده است عرض کرد: من سوگند ياد کرده ام که بدون نيزه يا شمشير که در ميان ما باشد معاويه را ديدار نکنم، و براي اين سوگندي که خورده بود ناچار شدند نيزه اي و شمشيري آوردند و در ميان او و معاويه گذاشتند و بدين ترتيب با معاويه بيعت نمود و چنان که مؤلف نيز پس از اين بدان اشاره خواهد کرد و به هر صورت او از بزرگان شيعه و اميرالمؤمنين علي عليه السلام او را به امارت مصر منصوب فرمود و در جنگ صفين رشادتها کرد و با نعمان بن بشير که در لشکر معاويه بود سخناني دارد که نقل آن به طول مي انجامد، و هم اوست که در جنگ صفين گفت:

هذا اللواء الذي کنا نحف به

مع النبي و جبريل لنا مدد

ما ضر من کانت الانصار عيبته

ان لا يکون لهم من غيرهم احد

قوم اذا حاريوا طالتاکفهم

بلمشريفيه حتي يفتح البلد

و چنان که ابن اثير در اسدالغابة گويد: از اينها گذشته افتخار خدمتگزاري و صحبت رسول خدا صلي الله عليه و آله را نيز داشته و رواياتي از آن حضرت صلي الله عليه و آله نقل کرده است که از آن جمله است حديثي که در مدح فارسي زبانان از رسول خدا صلي الله عليه و آله معروف است که فرمود: اگر علم و دانش به ثريا آويزان و معلق بازگردد باز هم گروهي از مردم پارسي زبان خود را بدان خواهند رسانيد.

و بالجمله او پس از بيعت با معاويه به مدينه بازگشت و در آنجا بماند تا در سال پنجاه و نه و يا شصت هجري در مدينه از دنيا رفت رحمة الله عليه.

قيس بن سعد رحمة الله عليه در پاسخش نوشت:

اما بعد، فانما انت وثن بن وثن بن هذه الاوثان - الخ اي آنکه بتي و پسر بتي از اين بتها هستي و جز اين نبود که تو به ناچاري و کراهت در ديانت به اسلام درآمدي و از روي ترس بدان گردن نهادي و دوباره به ميل خود دانسته از دين خارج شدي، و خداوند براي تو در اين دين بهره اي نگذاشت! از قديم مسلمان نبودي و نفاق تو تازگي ندارد، همواره با خدا و رسولش دشمن بودي، و در ميان احزاب مشرکين مقام و منزلتي داشتي، پس تو همان دشمن خدا و رسول و بندگان مؤمن خداوندي! باري تو پدر مرا به بدي ياري کردي! به خدا سوگند پدر من به کمان خود زه زد، و به نشان خويش تير افکند، ولي کسي براي او شر برانگيخت - که تو به گرد او نخواهي رسيد، و به پايه و مقامش دست نخواهي يافت - و خود کاري نابه جا و نادرست و غيرمرغوب بود (يعني خلافت ابي بکر) و چنين پنداشتي که من يهودي و پسر يهودي هستم ولي تو خود بهتر مي داني و مردم نيز خوب مي دانند؟ من و پدرم از انصار و ياران دين بوديم همان ديني که تو از آن بيرون رفتي، و ما از دشمنان آن دين و آيين بوديم که تو در آن داخل شده و به سويش رفتي (يعني شرک والسلام.

همين که معاويه اين را خواند به خشم آمد و خواست پاسخي براي آن بنويسد عمرو بن عاص او را از اين کار بازداشته و به او گفت: دست نگه دار زيرا اگر پاسخش بنويسي بدتر از اين جواب خواهد داد، معاويه که اين سخن را شنيد از پاسخ او صرفنظر کرد.

رواي گويد: معاويه عبدالله بن عامر و عبدالرحمن بن سمرة را براي قرارداد صلح به نزد امام حسن فرستاد. آن دو نزد آن حضرت آمده پيشنهاد صلح دادند و او را از جنگ برحذر داشته و آنچه شرط کرده بود متعهد شدند و پذيرفتند که هيچ يک از مردم را به گذشته شان مؤاخذه نکنند، و هيچ يک از شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام را نيازارند و نام آن حضرت را جز به نيکي نبرند. و امام حسن عليه السلام نيز شرايط ديگري گذاشت. و بدين ترتيب صلح را پذيرفت.

قيس بن سعد (پس از اين جريان به همراه لشکري که همراهش بود به کوفه بازگشت و امام حسن نيز به کوفه آمد، معاويه نيز بدان سو رهسپار شد و (چون امام عليه السلام به کوفه آمد) بزرگان شيعه و اصحاب اميرالمؤمنين به نزدش جمع شدند و او را سرزنش مي کردند و از ناراحتي که از جريان مصالحه آن جناب داشتند (برخي از آنها) گريه مي کردند.

ابوعبيد و ديگران به سند خود از سفيان بن ابي ليلي برايم حديث کردند که گفت: پس از اينکه امام حسن با معاويه بيعت کرد **زيرنويس=مصحح گويد: لفظ بيعت در اينجا غلط و محرف است و حضرت مجتبي با معاويه قرارداد صلح بست و بيعت غير از صلح است. و اهل تحقيق به خوبي مي دانند که لفظ بيعت در تواريخ از جمله کلمات محرفه است و ائمه ما هيچکدام با خليفه زمان خود بيعت نکردند نه اميرمؤمنان و نه فرزندانش و همه فرياد حسين عليه السلام اين بود که مرا از بيعت با خليفه معاف داريد، و آنها به زور مي خواستند بيعت بگيرند تا کار بدانجا کشيد، و بيعت اميرالمؤمنين عليه السلام هم مانند بيعت قيس بن سعد که بعدا خواهد آمد، صورت سازي بيش نبود، و بيعت اول در حقيقت اولي الامر شناختن و تصديق کردن طرف راست است در اولي الامر. و اين از خاندان عصمت معقول نيست، آن را که خدا تعيين نکرده اولي الامر شناسند. چنان که همين جا در صلح نامه قيد شده بود که معاويه حق ندارد خود را اميرالمؤمنين بخواند.

[9] انبياء 11.

[10] مطابق آنچه کليني و شيخ مفيد روايت کرده اند. حضرت امام حسن عليه السلام هنگام وفات به برادرش امام حسين عليه السلام وصيت فرمود: که چون من از دنيا رفتم مرا براي اينکه با جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله ديدار تازه اي کنم به نزد قبر او ببر و سپس به نزد قبر مادرم فاطمه يا جده ام فاطمه بنت اسد ببر و در آنجا به خاک بسپار. و مطابق حديثي که شيخ طوسي و سيد مرتضي و ديگران روايت کرده اند آن جناب وصيت کرد که مرا براي دفن در کنار پيغمبر صلي الله عليه و آله به روضه آن بزرگوار ببر پس اگر عايشه و ديگران مانع شدند مرا همانجا دفن کنيد، و آگر آنها مانع شدند ترا سوگند مي دهم مبادا راضي شوي براي اين کار به مقدار شاخ حجامتي در پاي جنازه من خون ريخته شود، مرا بازگردانيد و در بقيع دفن کنيد، و هنگامي که مروان بن حکم و عائشه و بني اميه براي جلوگيري از اين کار آمدند، امام حسين عليه السلام فرمود: به خدا سوگند اگر نبود که برادرم وصيت کرده خوني پاي جنازه اش ريخته نشود هر آينه مي ديديد چگونه ما را در همين جا دفن مي کرديم، و شما ناتوانتر از اين بوديد که بتوانيد از اين کار جلوگيري کنيد.

و به هر صورت آنچه مؤلف در اينجا نقل کرده است که حسين عليه السلام اصرار داشت آن حضرت را در روضه پيغمبر دفن کند و مروان نيز مانع مي شد تا عبدالله بن جعفر تقاضاي دفن در بقيع را نمود، و همچنين مطلبي را که پس از اين نقل مي کند که امام حسن عليه السلام به نزد عايشه فرستاد و او براي دفن در روضه رسول خدا اذن طلبيد، در هيچ يک از احاديث شيعه نظري براي آن ديده نشده است والله العالم.

[11] اين حديثي است که در ساير احاديث شيعه ديده نشده و با معتقدات شيعه نيز که بر جنازه امام، جز امام پس از او کسي نماز نمي خواند، موافقت ندارد، و تقيه اي هم در کار نبود که آن را حمل بر تقيه کنيم والله علم.

[12] راجع به حضرت مجتبي عليه السلام اخباري از طريق خاصه و عامه در کتب حديث و تاريخ نقل شده که آن حضرت در مدت زندگاني خويش زنان بسيار تزويج کرده و آنها را طلاق داده است و تعداد آنها در بعضي روايات 300 زن مطلقه و در برخي 250 و در پاره اي 90 و در بعضي 70 و در يک روايت 50 زن ذکر شده است.

اما تمامي اين اقوال به 3 نفر منتهي مي شود: 1. محمد بن علي بن عطيه مکي، 2. ابوالحسن علي بن محمد بن مدائني 3. منصور دوانقي.

تعداد 250 يا 300 زن مطلقه را ابن شهر آشوب از قوت القلوب محمد بن علي بن عطيه نقل مي کند، اما لازم به تذکر است که وي در کتاب خود قوت القلوب احاديثي نقل کرده که عموما پايه و اساس ندارد، ابن کثير در البدايه، ج 11،ص 319، و ابن حجر در لسان الميزان، ج 5، ص 300، ابن جوزي در المنتظم، ج 7، ص 190 و ابن اثير در باب الانساب، ج 3، ص 174 و محدث قمي در الکني و الالقاب، و ديگران جملگي در تضعيف وي سخناني گفته اند، مثلا مي گويند انه ذکر في کتابه قوته القلوب حديث لا اصل لها پس هيچ گونه اعتماد به قول او نيست و نمي توان امري بدان خرافي را نسبت به حضرت مجتبي ارواحنا له الفدا از وي قبول کرد.

و اما ابوالحسن مدائني، ابن ابي الحديد در شرح نهج البلاغه، ج 4، ص 8 از وي نقل کرده که حسن بن علي تا 70 زن را به حباله نکاح خويش درآورده بود و سپس طلاق داد، بايد دانست که مدائني از هواداران بني اميه است و اشعاري در مدح ايشان بالخصوص معاويه نقل مي کند و ارباب جرح و تعديل درباره او بسيار کم دارد و از عوانة بن حم عثماني که وضع اخبار بر عليه بني اميه است، نقل مي کند. براي مزيد اطلاع به ميزان الاعتدال، ذهبي، ج 3، ص 153، و لسان الميزان عقلاني، ج 4، ص252، معجم الادباء ياقوت حموي، ج 14، ص 124 مراجعه فرماييد.

و اما عداوت منصور دوانيقي با اهل بيت عليه السلام و علويين و افتراهاي او به سادات آل علي محتاج به نقل نيست و وي چنان که در مروج الذهب، ج 1، ص190، طبع بولاق ذکر شده، هنگامي که عبدالله بن حسن را دستگير کردند، خطبه اي خواند و علي بن ابيطالب و اولادش را مورد طعن قرار داد تا اينکه راجع به حضرت مجتبي مطالبي ناروا گفت و در آخر گفت: و اقبل علي النساء يتزوج اليوم واحدة و يطلق اخري فلم يزل کذلک حتي مات علي فراشه

و در کافي در دو روايت ذکري از کثرت طلاق حضرت مجتبي شده که يکي از راويان آن يحيي بن علاء، قاضي منصور دوانيقي بوده است، چنان که علماي رجال در ذيل ترجمه جعفر بن يحيي تصريح کرده اند. و ديگري از عبدالله بن سنان است که وي قاضي و خازن منصور و مهدي و هادي و رشيد بوده و از اين جهت به قول آنان در اين موضوع اعتماد نمي توان کرد، هر چند گفتار خود را نسبت به امام صادق عليه السلام مي دهند. و ممکن است که براي همگامي با منصور از روي تقيه گفته باشند يا اشتباه کرده و ابوجعفر منصور را به جعفر بن محمد تبديل و به ابي عبدالله تعبير نموده اند. و نيز شبلنجي که در نورالابصار گويد: حضرت مجتبي 90 زن مطلقه داشته. وي از علماي اوايل قرن 14 است و اين گفتار را بدون سند ذکر کرده و معلوم نيست از کجا گرفته است.

ولي ابن شهر آشوب خود از قوت القلوب نقل مي کند، و هر کسي را عقلي سالم و معرفتي به مقام امام باشد داند که اين گونه مطالب به جز افتراهاي بني عباس بر اهل بيت عصمت چيزي نيست. (علي اکبر غفاري).

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb