ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

طلوع و مطلع بمعنى آشكار شدن است. «طلع الشّمس و الكوكب طلوعا و مطلعا: ظهر». راغب معناى ديگر را از قبيل آمدن و رو كردن و دانستن از باب استعاره ميداند.

«وَ سَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ قَبْلَ طُلُوعِ الشَّمْسِ وَ قَبْلَ غُرُوبِها» طه: 130. «سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ» قدر: 5.

مطلع در آيه مصدر ميمى و بمعنى طلوع است. و در آيه «حَتَّى إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى‏ قَوْمٍ ...» اسم مكان و بمعنى محل طلوع شمس است. راجع باين آيه بعدا توضيح خواهيم داد.

(اطْلاع): بمعنى ظاهر شدن و آگاه كردن است لازم و متعدى هر دو ميايد «وَ ما كانَ اللَّهُ لِيُطْلِعَكُمْ عَلَى الْغَيْبِ» آل عمران: 179. يعنى خدا عادت نداشت كه شما را بر غيب مطلع كند.

(اطّلاع): از باب افتعال بمعنى آگاه شدن است. «وَ لا تَزالُ تَطَّلِعُ عَلى‏ خائِنَةٍ مِنْهُمْ ...» مائده: 13. و نيز بمعنى اشراف و از بالا نگاه كردن است «قالَ هَلْ أَنْتُمْ مُطَّلِعُونَ. فَاطَّلَعَ فَرَآهُ فِي سَواءِ الْجَحِيمِ» صافات: 54 و 55.

يعنى آيا شما از جاى و حال رفيق من آگاهيد؟ پس سر بلند كرد و او را در وسط آتش ديد. بعضى مطلّعون را نيز اشراف معنى كرده‏اند.

در آيه: «لَوِ اطَّلَعْتَ عَلَيْهِمْ لَوَلَّيْتَ مِنْهُمْ فِراراً» كهف: 18. گمان ميكنم بمعنى اطلاع ناگهانى است در اقرب گويد: «اطّلع فلان علينا: اتانا فجأة» يعنى اگر ناگهان و بى مقدّمه بآنها نگاه ميكردى حتما از ترس فرار ميكردى ولى بعضى آنرا اشراف معنى كرده‏اند گرچه آن نيز درست است. در نهايه آمده: «اطّلع على الشّى‏ء: علمه».

«فَاجْعَلْ لِي صَرْحاً لَعَلِّي أَطَّلِعُ إِلى‏ إِلهِ مُوسى‏» قصص: 38. در جوامع الجامع، اطلاع را بالا رفتن معنى كرده يعنى براى من بناى بلندى بساز تا بطرف خداى موسى بالا روم. اين مطلب در نهايه نيز ذكر شده است.

(تَطَّلِعُ) «نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ. الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ» همزه: 6 و 7. ناگفته نماند:

اشراف نوعا توأم با تسلط است بنظر ميايد مراد از «تطلّع» تسلط و استيلا يعنى: آتش افروخته خدا كه بر دلها چيره شود. و احتمال دارد كه بمعنى بروز و آشكار شدن باشد يعنى بر روى قلبها آشكار ميشود و آن ظاهرا سر زدن از قلبهاست با بالا رفتن ضربان آنها بطور شديد. بعبارت ديگر آتش افروخته خدا كه از قلوب اهل آتش زبانه ميكشد.

«حَتَّى إِذا بَلَغَ (مَطْلِعَ) الشَّمْسِ وَجَدَها تَطْلُعُ عَلى‏ قَوْمٍ ...» كهف: 90.

مراد از مطلع الشّمس طرف مشرق است كه ذو القرنين در مسافرت دوم بطرف شرق كشور خويش براى خواباندن شورش بدويان رفت.

و گرنه محلى در زمين نيست كه آفتاب از آنجا خارج شود و زمين با آفتاب در حدود صد و پنجاه ميليون كيلومتر فاصله دارد و مشرق و مغرب اعتبارى است باعتبار ظهور و غروب آفتاب.

(طلوع): چنانكه گفته شد بمعنى بروز است بهمين مناسبت بميوه و غنچه و گل طلع گفته ميشود كه از درخت ظاهر ميشود. «وَ مِنَ النَّخْلِ مِنْ طَلْعِها قِنْوانٌ دانِيَةٌ» انعام: 99. از درخت خرما از ميوه‏اش خوشه‏هاى نزديك بهم يا سهل الاخذ رويانديم. ايضا «وَ النَّخْلَ باسِقاتٍ لَها طَلْعٌ نَضِيدٌ» ق: 10. در مجمع فرموده: طلع اولين ظهور ميوه خرماست.

اين كلمه چهار بار در قرآن بكار رفته، سه بار در ميوه خرما چنانكه در دو آيه گذشت همچنين آيه: «وَ زُرُوعٍ وَ نَخْلٍ طَلْعُها هَضِيمٌ» شعراء:148. و آيه: «طَلْعُها كَأَنَّهُ رُؤُسُ الشَّياطِينِ» صافات: 65. درباره درخت زقّوم است در اقرب علاوه از ميوه آنرا چيزيكه مانند دو نعل رويهم از درخت خرما ميرويد معنى كرده است.