S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
زندگی نامه امام حسن مجتبی علیه السلام

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

بايد پذيرفت كه ابو محمّد امام حسن مجتبى‏عليه السلام با قبول اين صلح نامه‏كه برخى از دوستانش آن را موجب ذلّت و دشمنانش آن را اقدامى از روى‏ترس وتسليم طلبى خوانده‏اند، فداكارى بزرگى از خود نشان داد. امضاى‏اين صلح نامه يكى از پرشكوهترين جلوه‏هاى پيروزى بر خود و مقاومت‏در برابر طوفانهاى هوا و هوس و احساس مسئوليّت در مقابل ريختن‏خونهاى مسلمانان و به حقيقت پيوستن اين سخن راست و تصديق شده‏پيامبر بزرگوار بوده است كه فرمود: "اين پسرم (امام حسن) سرور است‏و شايد خداوند به وسيله او ميان دو گروه از مسلمانان اصلاح كند".)15 (

اگر امام حسن پيشواى صلاح و راستى و الگوى فداكارى و مجمع‏كرامتها وبزرگواريها و در نهايت امام مؤيَّد به غيب نمى‏بود، از اينكه‏مى‏ديد معاويه، يعنى همان كسى كه پيامبرصلى الله عليه وآله در باره او فرموده بود:"چون معاويه را بر منبر من ديديد بكشيدش و (اگر چه) هرگز چنين ‏نمى‏كنيد"، بر اريكه حكومت مى‏نشيند، روح پاكش دچار آشوب ‏و اضطراب مى‏گشت. اگر قلب بزرگ او به پروردگارش متصل نمى‏بود،هر آينه دل شكسته و رنجيده خاطر مى‏شد ودق ميكرد. چرا كه به چشم‏خود مى‏ديد كه مسلمانان دو باره به قهقرا مى‏روند و ستاره "جاهليّت‏جديد" از نو درخشش پيدا كرده است.

اگر بردبارى عظيم او كه بر جوشيده از قوت ايمان وى به خدا و تسليم‏در برابر قضاى او نمى‏بود، هرگز در مقابل معاويه از خود شكيبايى نشان‏نمى‏داد. معاويه بر منبر رسول خدا مى‏نشست و منشور رسالت را پاره‏مى‏كرد و به بزرگترين مردم پس از پيامبرصلى الله عليه وآله ، دشنام و ناسزا مى‏گفت.

آرى امام حسن آخرت را بر دنيا ترجيح داد و به خاطر موارد زيرپذيراى صلح گرديد:

1 - اهل بيت‏عليهم السلام به حكومت به عنوان وسيله‏اى براى تحقّق بخشيدن‏به ارزشهاى مكتب مى‏نگريستند. بنابر اين هنگامى كه مردم از دين‏راستين منحرف شوند و طبقات فاسد بر جامعه مسلّط گردند و بخواهند ازدين به عنوان ابزارى در خدمت منافع نا مشروع خود بهره گيرند، پس‏حكومت وحكمران به جهنم برود.. تا مشعل مكتب فروزان بماند،وتمامى امكانات براى اصلاح جامعه و با هر وسيله‏اى بكار گرفته شود.

اميرمؤمنان على‏ عليه السلام درباره شيوه حكومت مى‏فرمايد:

"به خدا سوگند، معاويه از من زيرك تر و باهوش‏تر نيست، امّا او خيانت‏پيشه مى‏كند و (در راه حكومت) مرتكب گناه مى‏شود و اگر خيانت منفورنمى‏بود من خود زيرك‏ترين مردمان بودم، ولى هر خيانتى گناه و هر گناهى كفراست و هر خيانت پيشه‏اى را روز قيامت پرچمى است كه بدان شناخته‏مى‏شود. به خدا سوگند كه من با نيرنگ فريفته نمى‏شوم و سختيها مرا دچارضعف و سستى نمى‏كند.")16 (

   

همچنين از ابن عبّاس روايت شده است كه گفت: "در ذى قار براميرمؤمنان‏عليه السلام وارد شدم. او داشت، كفش خود را وصله مى‏كرد. پس به‏من گفت: قيمت اين كفش چند است؟ گفتم: قيمتى ندارد. فرمود: به خداسوگند اين كفش در نزد من از حكومت بر شما محبوب‏تر است مگر آنكه‏حقّى را بر پاى دارم يا از باطلى جلوگيرى كنم".)17 (

2 - امام حسن در زمانى مى‏زيست كه روح ايمان در نزد مردم و به‏ويژه در قبايل عربى كه به خارج از حجاز رفته و در سرزمينهاى پر خيروبركت پراكنده شده بودند، به غايت تنزّل يافته بود. اين قبايل رسالت‏خود را يا فراموش كرده ويا هاله‏اى بى رمق از آن را نگه داشته بودند.

"كوفتالجند" كه در روزگار خليفه‏دوّم ساخته شد تا حامى سپاه‏ومركزى براى فتوحات شرقى مسلمانان باشد به صورت مركز كشمكشهاى‏قبايل ولشكركشيهاى فاسد در آمده. هر كس كه بيشتر مى‏داد مردم جذب‏او مى‏شدند. البته در اين ميان، قبايل ديگرى نيز بودند كه از اسلام و حقّ‏وخط مشى انقلابى اهل بيت دفاع مى‏كردند. امّا بيشتر قبايلى كه در اين‏سرزمين مى‏زيستند در پى رسيدن به مال و ثروت بودند تا آنجا كه ازپيرامون رهبرى شرعى پراكنده گشتند و همين كه دانستند معاويه‏اموال‏مسلمانان را بى هيچ حساب و كتابى به اين وآن مى‏بخشد، با گردن‏كشان‏شامى بناى نامه نگارى نهادند. براى همين است كه شما مى‏بينيد حتّى پسرعموى امام حسن‏عليه السلام كه فرماندهى سپاه آن‏حضرت را نيز بر عهده داشت،به طمع رسيدن به بيش از يك ميليون درهم، حضرت را وامى‏گذارد و به‏معاويه مى‏پيوندد.

همچنين مى‏بينيم كه كوفه بار ديگر به امام به حقّ خود، يعنى حسين‏بن على‏عليه السلام، كه پسر عمويش مسلم بن عقيل را به سوى آنان روانه مى‏كند،پشت مى‏كند.

چرا كه ابن زياد به كوفه گسيل مى‏شود و به آنان قول مى‏دهد كه به سهم‏هر يك "ده تا" بيفزايد. كوفيان نيز با شنيدن اين وعده به ابن زياد ملحق‏مى‏شوند ودر زير پرچم او سبط رسول خداصلى الله عليه وآله و اهل بيت آن‏حضرت رابه فجيع‏ترين وضع مى‏كشند و اصلاً از ابن زياد نمى‏پرسند كه منظورش از"ده" چيست. بعداً معلوم مى‏شود كه منظور ابن زياد از ده فقط ده دانه‏خرما بوده است!! چه بسا كوفيان به خود وعده مى‏داده‏اند كه حتماً منظوراز ده، ده دينار بوده است!

كوفيان از جنگ خسته شده بودند و به زندگى راحت و آسوده‏مى‏انديشيدند. واهل بصيرت كه پيرامون حضرت اميرعليه السلام گردآمده بودندواز ايشان دفاع ميكردند و روز قيامت را به مردم تذكر مى‏دادند و فضايل‏امام به حقّ خود را براى آنان باز مى‏گفتند، در ميان آنان حضور نداشتند.ديگر عمار ياسر، كه در روز صفيّن فرياد مى‏زد "پيش به سوى بهشت" دركوفه نبود. ديگر مالك اشتر آن يار دلاور و پيشگام و فرمانده جنگى‏زيرك اميرمؤمنان در ميان كوفيان حضور نداشت. مردى چون "ابن‏التيهان" كه اميرمؤمنان او را برادر خود مى‏دانست ودر غيابش آه حسرت‏سر مى‏داد، بين كوفيان نبود. ديگر هيچ نشانى از ياران آگاه رسول خداصلى الله عليه وآله‏و على‏عليه السلام، كه به آنها اعتماد مى‏كرد و در اداره جنگها از ايشان كمك‏مى‏گرفت، در جامعه كوفه ديده نمى‏شد....

دفتر زندگى درد آلود امام على، آن قهرمان پيشگام جنگها، نيز به تيغ‏خيانت بسته شده بود. مگر او نبود كه اندكى پيش از شهادتش بر فراز منبررفت و قرآنى بالاى سرش باز كرد و خطاب به پروردگارش گفت:

"چه چيزى تيره روزترين شما را از كشتن من مانع مى‏شود؟! خدايا!من اينان را خسته كردم و اينان نيز مرا به ستوه آورده‏اند. پس ايشان را ازمن و مرا از ايشان آسوده گردان".)18 (

اين در حالى است كه على‏عليه السلام اندكى پيش از شهادت، سپاهى براى‏نبرد با معاويه بسيج كرده بود و اين همان سپاهى بود كه پس از وى‏فرزندش امام حسن فرماندهى آن را عهده دار شد، امّا تضعيف اراده‏سپاهيان واختلاف نظر آنان ونيز خيانت فرماندهان سپاه موجب شكست‏سپاه حضرت شد. به طورى كه مى‏توان گفت كه اگر همين عوامل در زمان‏حيات حضرت على نيز رخ مى‏داد او را نيز با شكست مواجه مى‏كرد.

امّا تقدير آن بود كه اميرمؤمنان به شهادت رسد و صلح به دست فرزندبزرگوارش كه پيامبرصلى الله عليه وآله گفته بود. خداوند به وسيله او ميان دو گروه ازامّتش اصلاح بر قرار مى‏كند، امضا شود.

در حديثى از حارث همدانى آمده است كه گفت:

چون اميرمؤمنان شهيد شد، مردم نزد امام حسن آمدند و گفتند: توجانشين پدرت و وصىّ اويى و ما گوش به فرمان تو هستيم. پس بر ماحكومت كن. امام حسن به آنان گفت:

"به خداى سوگند كه دروغ مى‏گوييد. شما به كسى كه بهتر از من بودوفا نكرديد آنگاه چگونه به من وفادار خواهيد ماند؟ و چگونه من به‏شما اطمينان كنم در حالى كه به شما اعتماد ندارم؟ اگر راست مى‏گوييدقرار من و شما اردوگاه مداين باشد، آنجا وفادارى نشان دهيد".)19 (

امام حسن‏عليه السلام در چنين شرايط دشوارى چه مى‏توانست بكند؟ آيا باسپاهيان خود بايد مانند معاويه رفتار مى‏كرد، اموال مسلمانان را به آنهابذل وبخشش مى‏كرد و هر كس را كه از خود گريزان ديد با عسل زهر آلوداز ميان مى‏برد، يا آنكه روش پدرش را پيش مى‏گرفت هر چند كه اين امرحكومت او را با سختيها و دشواريها مواجه سازد؟

آن‏حضرت از حكومت دست شست، چرا كه پى برد كه حكومت‏نمى‏تواند وسيله‏اى پاك براى تحقّق بخشيدن به اهداف و ارزشهاى رسالت‏باشد. او وسيله‏اى بهتر از حكومت يافت و آن پيوستن به صفوف مخالفان‏و دميدن دوباره روح مكتب در امّت از طريق پرورش رهبران و نشر افكارورهبرى مؤمنان راستين مخالف با حكومت و توسعه مبارزه مخالفان بود.

3 - شرطهاى صلح نامه‏اى كه امام‏عليه السلام بر معاويه املا كرد و آنها رامعيار سلامت حكومت دانست خود گواه آن است كه آن‏حضرت درانديشه طرح نقشه‏اى براى رويايى با اوضاع فاسد بوده است، امّا با به‏كارگيرى وسايل ديگرى جز ابزار حكومت. در برخى از موارد اين صلح‏نامه آمده است:

1 - معاويه بايد به كتاب خدا و سنّت پيامبرش و روش جانشينان صالح‏آن‏حضرت حكومت كند.

2 - معاويت بن ابى سفيان نبايد كسى را پس از خود به عنوان جانشين‏معرفى و تعيين كند، بلكه تعيين خليفه پس از وى بر عهده شوراى‏مسلمانان است.

3 - مردم در هر كجا كه باشند يا در شام و يا در عراق يا در حجاز و يادر يمن بايد در امن و امان به سر برند.

4 - ياران و پيروان على و اموال و زنان و فرزندانشان بايد از هرگونه‏تعرض مصون باشند.

5 - معاويه نبايد عليه حسن بن على و برادرش حسين و نيز ديگر افرادخاندان رسول خداصلى الله عليه وآله در نهان و آشكار دست به توطئه بزند و يا آنها رادر هر كجا كه باشند به هراس اندازد.)20 (

نگاهى گذرا به اين شرطها ما را بدين نكته رهنمون مى‏كند كه اين صلح‏نامه در برگيرنده مهم‏ترين قانونهاى حكومتى اسلام اعم از قانونى بودن‏حكومت بر طبق كتاب و سنّت و شورايى بودن حكومت مى‏باشد. بنابر اين‏شرطها، معاويه مسؤول برقرارى امنيّت براى مردم و بويژه رهبرى‏مخالفان يعنى خاندان پيامبرصلى الله عليه وآله است.

معاويه نيز اين شرطها را به عنوان اساس حكومت در نزد مردم‏پذيرفت. امام‏عليه السلام نيز بدين وسيله مهمترين راه را براى نماياندن حقيقت‏معاويه و آگاه كردن انديشمندان و ديندارانى كه بر برخى از شرطهاى اين‏صلح نامه مخالفت مى‏كردند، انتخاب كرد.

امام حسن براى قانع كردن گروهى از مسلمانان به صلح با معاويه، رنج‏فراوانى متحمّل شد، زيرا جانها در اشتياق نبرد با معاويه مى‏سوخت‏وهمين امر موجب مى‏شد كه آنان بيعت با وى را خوشايند ندانند. افزون‏بر اينكه ساده لوحان خوارج عقيده داشتند كه هر كس حكومت را به‏معاويه بسپارد به كفر گراييده است و حتّى نسبت به آن‏حضرت گفتند:"به خدا سوگند اين مرد كافر شده است"!)21 (

امام حسن‏عليه السلام پس از انعقاد صلح نامه با معاويه براى مردم سخنانى‏ايراد كرد و گفت:

"اى مردم! اگر شما در تمام دنيا در پى مردى بگرديد كه جدّش رسول‏خداصلى الله عليه وآله باشد، جز من و برادرم كسى را نمى‏يابيد. معاويه بر سر حقّى بامن به منازعه برخاست كه ازآنِ من بود، امّا به خاطر صلاح امّت‏وجلوگيرى از خونريزى آن را بدو واگذاردم و شما با من بيعت كرديد كه‏با كسى كه من آشتى كنم شما نيز آشتى جوييد و من چنين صلاح ديدم كه بامعاويه صلح كنم تا آنچه كردم خود حجّتى باشد بر كسى كه اين امر راآرزو مى‏كرد و من مى‏دانم، شايد آزمونى باشد و متاعى براى مدتى چند".)22 (

با اين وجود حتّى برخى از اصحاب بزرگ آن‏حضرت نيز بر وى‏اعتراض كردند. حجر بن عدّى با او گفت: "به خدا قسم دوست داشتم كه‏تو در اين روز وفات مى‏يافتى و ما نيز با تو مى‏مرديم و چنين روزى رانمى‏ديدم. ما بازگشتيم در حالى كه مجبور به پذيرش آنچه دوست نداشتيم‏شديم و آنان بدانچه دوست مى‏داشتند، شادمان و خوشحال بازگشتند".

به نظر مى‏رسد كه امام مايل نبود در مقابل ديگران به سخن حجر پاسخ‏گويد، امّا همين كه با او خلوت كرد، فرمود:

"اى حجر! من سخن تو را در مجلس معاويه شنيدم. هر كسى، آنچه راكه تو دوست مى‏دارى دوست ندارد و راى‏او همانند راى‏تو نيست. من جزبراى ابقاى شما تن به چنين كارى ندادم و خداوند متعال هر روز دست‏اندكار امرى است".)23 (

سفيان نيز كه يكى از پيروان اميرمؤمنان و امام حسن‏عليه السلام بود، نزدامام حسن آمد، عدّه‏اى در محضر امام مجتبى حضور داشتند. سفيان‏خطاب به امام گفت: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان!

امام پاسخ داد: سلام بر تو اى سفيان.

سفيان در ادامه روايت گويد: از مركوبم پايين جستم و آن را بستم‏وسپس به خدمت امام حسن‏عليه السلام رسيدم آن‏حضرت پرسيد:

اى سفيان چه گفتى؟

گفتم: سلام بر تو اى خوار كننده مؤمنان. پدر و مادرم به فدايت، به‏خدا سوگند تو وقتى با اين عصيانگر (معاويه) بيعت كردى و حكومت رابه اين ملعون، فرزند آن زن جگر خواره تسليم نمودى ما را سر افكنده‏ساختى، حال آنكه صد هزار نفر در اختيار تو هستند كه حاضرند دربرابرت بميرند و خداوند كار حكومت را به تو وانهاده است. امام حسن‏در پاسخ گفت: "اى سفيان! ما اهل بيت، هر گاه به حقّ پى بريم بدان‏تمسك كنيم. من از على‏عليه السلام شنيدم كه مى‏گفت از رسول‏خداصلى الله عليه وآله شنيدم كه‏مى‏فرمود: روزها وشبها سپرى نشود تا آنكه كار اين امّت بر مردى كه‏سرينى پهن وگلويى گشاده دارد وهرچه مى‏خورد سير نمى‏شود، جمع‏آيد. خداوند به او نمى‏نگرد و نمى‏ميرد مگر آنكه هيچ پوزش خواهى درآسمان و هيچ ياورى در زمين ندارد. اين مرد همان معاويه است و من‏مى‏دانم كه خداوند خود تمام كننده كار خويش است".

سپس مؤذن‏بانگ‏برداشت‏وما به‏طرف كسى‏كه شير شترش‏را مى‏دوشيد،رفتيم، آن‏حضرت كاسه‏اى گرفت و همان طور ايستاده نوشيد و سپس مرانيز از آن نوشانيد و با هم به سوى مسجد رفتيم. آن‏حضرت به من فرمود:

"اى سفيان چه شد كه آمدى؟ گفتم: به خدايى كه محمّد را به هدايت‏و دين حق مبعوث كرد، محبّت شما موجب شد تا بيايم. فرمود: پس مژده‏باد بر تو اى سفيان كه من از على‏عليه السلام شنيدم كه مى‏فرمود از پيامبرصلى الله عليه وآله‏شنيدم كه مى‏گفت: اهل بيت من و دوستدارانشان مانند اين دو (انگشتان‏سبابه خود را نشان داد) يا اين دو (انگشتان سبابه و انگشت وسط خود رانشان داد) بر حوض، بر من وارد مى‏شوند. در حالى كه يكى از آن دو برديگرى برترى دارد. شاد باش اى سفيان كه دنيا نيكوكار و گنهكار را در برمى‏گيرد تا آنكه خداوند پيشوايى حقّ‏از خاندان محمّدصلى الله عليه وآله را مبعوث كند".

گاهى اوقات حتّى امام حسن‏عليه السلام، اصحاب خود را به بيعت با معاويه‏فرمان مى‏داد. از جمله روزى قيس‏بن سعد بن‏عباده‏انصارى، رئيس "شرطتالخميس"، كه به وسيله امام على بنيان نهاده شده بود، بر معاويه داخل‏شد. معاويه به او گفت: بيعت كن. قيس به امام حسن نگريست و پرسيد:اى ابو محمّد! آيا بيعت كنم؟ معاويه گفت: آيا دست بردار نيستى؟به‏خدا سوگند من..)24 (

قيس گفت: هيچ كارى نمى‏توانى بكنى به خدا قسم اگر بخواهم مى‏توانم‏نقض بيعت كنم.

آنگاه امام حسن‏عليه السلام به سوى قيس رفت و به او گفت: قيس بيعت كن.قيس نيز از گفته امام اطاعت كرد.)25 (

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb