S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
مسیر حرکت امام رضا (علیه‌السلام)

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر
ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

امام رضا (ع) در نيشابور
اين ماجرا را تقريبا تمام کتاب هايى که به احوال امام رضا (ع) و جريان هاى خط سيرش به « مرو » پرداخته ‏اند ، نقل کرده ‏اند . هنگام ورود به نيشابور دو حافظ قرآن به نام هاى « ابوزرعه رازى ‏» و « محمد بن اسلم طوسى‏ » همراه با تعداد بيشمارى از دانشجويان سر راهش را گرفتند تا چشمشان به جمال رويش روشنى گيرد . مردم بسيارى به استقبال آمده بودند ، برخى فرياد مى ‏زدند ، برخى ديگر از خوشحالى جامه خود را بر تن مى‏ دريدند ، عده ‏اى روى زمين در مى‏ غلتيدند ، عده ‏اى هم سم استر امام را در آغوش مى‏ کشيدند و بالاخره جمعى نيز گردن ها را به سوى سايبان محملش کشيده ، هر کس به نحوى احساسات خود را ابراز مى ‏کرد . روز به نيمه رسيد و از چشمان مردم همچنان سيل اشک سرازير بود . بالاخره چند تن از راهنمايان فرياد برآوردند که : « اى مردم ، همه سکوت اختيار کرده گوش فرا دهيد . پيغمبر اسلام (ص) را با ازدحام بر گرد فرزندش آزار مدهيد .... »

 

در آن هنگام امام (ع) حديثى را با ذکر سلسله سند طلائيش که مشهور است ، براى مردم چنين بازگو کرد :

خدا مى ‏فرمايد : « کلمه توحيد يعنى لا اله الا الله دژ من است ، هر کس وارد اين دژ شود ، از عذاب ايمن است‏ » .

امام اين را بگفت و مرکبش از جا حرکت کرد ، آنگاه دوباره سر از سايبان مرکب بيرون آورده افزود : « اما با رعايت ‏شروط آن که من خود از جمله شروط آن هستم‏ » .

در آن روز تعدادى بالغ بر بيست هزار نفر قلم و دوات به دست داشتند که حديث امام را مى ‏نوشتند . آرى ، و بدين گونه مورخان رويداد معروف نيشابور را يادداشت کرده‏ اند .

سند ولايتعهدى که مامون آن را به خط خويش نوشته ، ضمن تعبير هايى بازگو کننده موقعيت و سجايا در شخصيت امام است . مثلا مامون چنين مى‏نويسد : « .... چون او بديد فضيلت درخشانش ، واکنش چشمگيرش ، پارسايى برجسته ‏اش ، زهد سره‏ اش ، کناره ‏گيريش از دنيا ، و خلاصه خويشتن ‏داريش از مردم را و بر وى ( مامون ) ثابت گرديد اخبارى که پيوسته درباره او با هماهنگى مضمون شنيده مى ‏شد ، زبان هايى که بر او اتفاق سخن داشتند ، و چون در او فضيلت را به حد عالى ، زنده و کامل يافت ... »

و به نوشته النجوم الزاهره ، امام رضا « سرور بنى هاشم و گرانقدرترين آنها در زمان خود بود . مامون او را بسيار گرامى مى‏ داشت ، در برابرش بسى کرنش مى‏ کرد .... »

امام رضا (ع) و مامون
نگرشى بر تاريخ‏ در کتاب هاى تاريخى چنين مى‏ خوانيم که مامون نخست پيشنهاد خلافت‏ به امام کرد ، ولى امام شديدا از پذيرفتن آن خوددارى نمود . مدت ها مامون مى ‏کوشيد که امام را به پذيرش اين مقام قانع گرداند ، ولى موفق نمى ‏شد . مى ‏گويند اين کوشش ها به مدت دو ماه در « مرو » ادامه يافت که امام همچنان از پذيرفتن پيشنهاد وى امتناع مى‏ ورزيد .

مامون به امام مى ‏گفت : « ... اى فرزند رسول خدا ، من به فضيلت ، علم ، زهد ، پارسايى و خدا پرستيت پى بردم و ديدم که تو از من به خلافت‏سزاوارترى ... » .

امام پاسخ داد : « با پارسايى در دنيا اميد نجات از شر آن را دارم ، با خويشتن‏ دارى از گناهان ، اميد دريافت ‏بهره ‏ها دارم ، و با فروتنى در دنيا مقام عالى نزد خدا مى ‏طلبم .... »

مامون مى‏ گفت : مى ‏خواهم خود را از خلافت معزول کنم و آن را به تو واگذارم و خود نيز با تو بيعت کنم ؟!

امام پاسخ داد : اگر اين خلافت از آن تست ، پس تو حق ندارى اين جامه خدايى را از تن خود به در آورده بر قامت ‏شخص ديگرى بپوشى ، و اگر خلافت مال تو نيست ، پس چگونه چيزى را که مال تو نيست ، به من مى ‏بخشايى ؟ »

با اين همه مامون گفت : تو ناگزير از پذيرفتن آنى !!

امام پاسخ داد : هرگز اين کار را با طيب خاطر نخواهم کرد .....

روز ها و روز ها مامون در متقاعد ساختن امام کوشيد و پيوسته فضل و حسن را به نزدش مى ‏فرستاد و بالاخره هم مايوس شد از اينکه امام خلافت را از وى بپذيرد .

روزى ذوالرئاستين ، وزير مامون ، در برابر مردم ايستاد و گفت : شگفتا ! چه امر شگفت ‏آميزى مى ‏بينم ! مى ‏بينم که اميرالمؤمنين مامون خلافت را به رضا تفويض مى‏ کند ، ولى او نمى ‏پذيرد . رضا مى ‏گويد : در من توان اين کار نيست و هرگز نيرويى براى آن ندارم .... من هرگز خلافت را اين گونه ضايع شده نيافتم ‏» .

پذيرفتن وليعهدى با تهديد تلاش مامون براى متقاعد ساختن امام‏ از کتاب هاى تاريخ و روايت چنين بر مى‏ آيد که مامون به راه هاى گوناگونى تلاش براى اقناع امام مى ‏کرد . از زمانى که امام هنوز در مدينه بود اين تلاش ها شروع شد و پيوسته مامون با وى مکاتبه مى ‏کرد که آخر هم به نتيجه ‏اى نرسيد .

سپس « رجاء بن ابى ضحاک ‏» را که از خويشان فضل بن سهل بود ، مامور براى انتقال امام به مرو کرد . امام را برغم عدم تمايل قلبيش به اين شهر آوردند و در آنجا مامون دوباره کوشش هاى خود را شروع کرد . مدت دو ماه کوشيد و حتى به تصريح يا کنايه امام را به قتل هم تهديد مى ‏کرد ، ولى امام هرگز زير بار نرفت . تا سرانجام از هر سو زير فشار قرار گرفت که آنگاه با نهايت اکراه و در حالى که از شدت درماندگى مى ‏گريست ، مقام وليعهدى را پذيرفت .
اين بيعت در هفتم رمضان به سال 201 هجرى انجام گرفت .

برخى از دلايل ناخشنودى امام (ع)
متونى که در اين باره به دست ما رسيده آن قدر زياد است که به حد تواتر رسيده . ابوالفرج مى ‏نويسد: « .... مامون ، فضل و حسن ، فرزندان سهل ، را نزد على بن موسى (ع) روانه کرد . ايشان به وى مقام وليعهدى را پيشنهاد کردند ، ولى او نپذيرفت - آنان پيوسته پيشنهاد خود را تکرار کردند و امام همچنان از پذيرفتنش ابا مى ‏کرد ، تا يکى از آن دو نفر زبان به تهديد گشود ، ديگرى نيز گفت ، بخدا سوگند که مامون مرا دستور داده تا گردنت را بزنم اگر با خواست او مخالفت کنى ‏» .

برخى ديگر چنين آورده‏ اند که مامون به امام (ع) گفت : اى فرزند رسول خدا ، اينکه از پدران خود داستان مسموم شدن خود را روايت مى ‏کنى ، آيا مى ‏خواهى با اين بهانه جان خود را از تن دردادن به اين کار آسوده سازى و مى‏ خواهى که مردم ترا زاهد در دنيا بشناسند ؟

امام رضا پاسخ داد : بخدا سوگند ، از روزى که او مرا آفريده هرگز دروغ نگفته ‏ام ، و نه بخاطر دنيا زهد در دنيا را پيشه کرده ‏ام ، و در ضمن مى ‏دانم که منظور تو چيست و تو براستى چه از من مى‏ خواهى .

- چه مى‏ خواهم ؟
- آيا اگر راست ‏بگويم در امان هستم ؟
- بلى در امان هستى - تو مى ‏خواهى که مردم بگويند ، على بن موسى از دنيا روى‏گردان نيست ، اما اين دنياست که بر او اقبال نکرده . آيا نمى‏بينيد که چگونه به طمع خلافت ، وليعهدى را پذيرفته .
در اينجا مامون برآشفت و به او گفت : تو هميشه به گونه ناخوشايندى با من برخورد مى ‏کنى ، در حالى که ترا از سطوت خود ايمنى بخشيدم . بخدا سوگند ، اگر وليعهدى را پذيرفتى که هيچ ، و گرنه مجبورت خواهم کرد که آن را بپذيرى . اگر باز همچنان امتناع بورزى ، گردنت را خواهم زد .

امام رضا (ع) در پاسخ ريان که علت پذيرفتن وليعهدى را پرسيده بود ، گفت :

« ... خدا مى‏داند که چقدر از اين کار بدم مى‏ آمد . ولى چون مرا مجبور کردند که از کشتن يا پذيرفتن وليعهدى يکى را برگزينم ، من ترجيح دادم که آن را بپذيريم ... در واقع اين ضرورت بود که مرا به پذيرفتن آن کشانيد و من تحت فشار و اکراه بودم ... »

امام حتى در پشت نويس پيمان وليعهدى اين نارضايتى خود و به سامان نرسيدن وليعهدى خويش را بر ملا کرده بود .
پيشنهاد خلافت تا چه حد جدى بود ؟
اين پيشنهاد هرگز جدى نبود !
در پيش برايتان گفتيم که مامون نخست ‏به امام رضا (ع) پيشنهاد کرد که خلافت را بپذيرد ، و اين پيشنهاد را بسيار با اصرار هم عرضه مى ‏داشت ، چه در مدينه و چه در مرو ، و سرانجام حتى امام را به قتل هم تهديد کرد ، ولى هرگز موفقيتى به دست نياورد .

پس از ين نوميدى ، مامون مقام وليعهدى را پيشنهاد به او کرد ، ولى ديد که امام باز از پذيرفتنش امتناع مى ‏ورزد . آنگاه او را تهديد به قتل کرد و چون اين تهديد را امام جدى تلقى کرد ، ديگر خود را مجبور يافت که وليعهدى را بپذيرد .
اکنون دو سؤال مطرح مى‏ شود :
يکى آنکه آيا مامون مقام خلافت را بطور جدى به امام عرضه مى ‏داشت ؟
دوم آنکه ، در صورت جدى نبودن اين پيشنهاد ، اگر امام جواب مثبت‏به او مى ‏داد و خلافت را مى ‏پذيرفت ، مامون چه موضعى را مى‏ خواست اتخاذ کند ؟
پاسخ به سؤال نخست‏حقيقت آن است که تمام قرائن و شواهد دلالت‏ بر جدى نبودن پيشنهاد دارند . زيرا مامون را در پيش به خوبى برايتان معرفى کرديم . مردى که چنان براى خلافت‏ حرص مى‏ زد که بناچار دست ‏به خون برادر خويش بيالود و حتى وزرا و فرماندهان خود و ديگران را نيز به قتل مى ‏رسانيد و باز براى نيل به مقام ، آن همه شهر ها را به ويرانى کشانده بود ، ديگر قابل تصور نبود که همين مامون به سادگى دست از خلافت‏بر دارد و بيايد با اصرار و خواهش آن را به کسى واگذارد که نه در خويشاوندى مانند برادر به او نزديک بود ، نه در جلب اطمينان به پاى وزرا و فرماندهانش مى ‏رسيد .
آيا مى‏ توان از مامون پذيرفت که تمام فعاليت هايش از جمله قتل برادر ، همه به خاطر مصالح امت صورت مى ‏گرفت و او مى‏ خواست که راه خلافت را براى امام رضا (ع) باز کند ؟!
چگونه مى‏ توان بين تهديد هاى او به امام و جدى بودن پيشنهاد مزبور ، رابطه معقولى بر قرار کرد ؟
اگر او توانسته بود با تهديد مقام وليعهدى را به امام بقبولاند پس چرا در قبولاندن خلافت ، همين زور و اجبار را بکار نگرفت ؟
پس از امتناع امام ، دليل اصرار مامون چه بود ، و چرا امام را به حال خود رها نکرد ، و چرا باز هم آنهمه زورگويى و اعمال قدرت ؟

اگر مامون براستى مى ‏خواست امام را بر مسند خلافت مسلمانان بنشاند ، پس چرا تاکيد مى‏ کرد که براى رفتن به بارگاهش ، از راه کوفه و قم نرود ؟ او بخوبى مى ‏دانست که در اين دو شهر مردم آمادگى داشتند که شيفته امام گردند .

باز اگر مامون راست مى ‏گفت پس چرا دوبار جلوى امام را در مسير رفتن به نماز عيد گرفت ؟ آرى ، او مى ‏ترسيد که اگر امام به نماز بايستد ، پايه ‏هاى خلافتش به تزلزل افتد .

همچنين ، اگر او امام را حجت ‏خدا بر خلق مى ‏دانست و به قول خودش او را داناترين فرد روى زمين باور داشت ، پس چرا مى‏ خواست نظرى بر وى تحميل کند که او آن را به صلاح نمى ‏ديد ، و چرا بالاخره امام را آنهمه تهديد مى ‏کرد ؟

در پايان ، آيا آن رفتار خشن و غير انسانى که مامون پيش از بيعت و بعد از آن ، و در طول زندگانى امام و هنگام وفاتش ، با او و با علويان در پيش گرفته بود ؟ چگونه قابل توجيه بود ؟

مامون خود دليل مى ‏آورد شايان تذکر آنکه مامون هرگز خود را آماده پاسخ به اين سؤال ها نکرده چه مى ‏بينيم در توجيه اقدام خويش منطق استوارى برنگزيده بود . او گاهى مى‏ گفت که مى‏ خواهد پاداش على بن ابيطالب را در حق اولادش منظور بدارد .

گاهى مى ‏گفت انگيزه‏اش اطاعت از فرمان خدا و طلب خشنودى اوست که با توجه به علم و فضل و تقواى امام رضا مى‏ خواهد مصالح امت اسلامى را تامين کند .

و زمانى هم مى‏ گفت که او نذر کرده در صورت پيروزى بر برادر مخلوعش امين ، وليعهدى را به شايسته‏ ترين فرد از خاندان ابيطالب به سپرد .

اين توجيه‏ هاى خام همه دليل بر عدم توجه مامون بود به پيشبينى ‏هاى لازم جهت پاسخ به سؤال هاى انتقاد آميز ، و از اين روست که آنها را در تناقض و نا هماهنگى مى‏ يابيم .

هر چند کتاب هاى تاريخى به دو سؤالى که ما عنوان کرديم نپرداخته‏ اند ، ولى ما شواهد بسيارى يافته ‏ايم بر اين مطلب که مردم نسبت‏ به آنچه که در دل مامون مى ‏گذشت ، بسيار شک روا مى‏ داشتند . از باب مثال ، صولى و قفطى و ديگران داستان « عبد الله بن ابى‏ سهل نوبختى ‏» ستاره‏ شناس را چنين نقل کرده ‏اند که وى براى آزمايش مامون اظهار داشت که زمان انتخاب شده براى بستن بيعت وليعهدى ، از نظر ستاره‏ شناسى ، مناسب نمى‏ باشد . اما مامون که اصرار داشت‏ بيعت‏ حتما بايد در همان زمان بسته شود براى هر گونه تاخير يا تغيير در وقت ، وى را به قتل تهديد مى‏ کرد .

امام هدف هاى مامون را مى ‏شناخت‏ در فصل « پيشنهاد خلافت و امتناع امام از پذيرفتن آن‏ » موضع او را بيان کرديم . در آنجا در يافتيم که امام به جاى موضع سازشگرانه يا موافق در برابر پيشنهاد خلافت ، خيلى سر سختانه به مقاومت مى‏ کرد .

چرا ؟ زيرا که او به خوبى در يافته بود که در برابر يک بازى خطرناکى قرار گرفته که در بطن خود مشکلات و خطر هاى بسيارى را هم براى خود او ، هم براى علويان و هم براى سراسر امت اسلامى ، مى‏ پرورد .

امام بخوبى مى‏ دانست که قصد مامون ارزيابى نيت درونى اوست‏ يعنى مى‏ خواست‏ بداند آيا امام براستى شوق خلافت در سر مى ‏پروراند ، که اگر اين گونه است هر چه زودتر به زندگيش خاتمه دهد . آرى ، اين سرنوشت افراد بسيارى پيش ازين بود ، مانند محمد بن محمد بن يحيى بن زيد ( همراه ابو السرايا ) ، محمد بن جعفر ، طاهر بن حسين ، و ديگران .... و ديگران ..... .

از اين گذشته ، مامون مى ‏خواست پيشنهاد خلافت را زمينه ‏ساز براى اجبار بر پذيرفتن وليعهدى بنمايد . چه همان گونه که در فصل « شرايط بيعت‏ » گفتيم چيزى که هدف ها و آرزو هاى وى را بر مى‏ آورد قبول وليعهدى از سوى امام بود نه خلافت .

پس به اين نتيجه مى‏ رسيم که مامون هرگز در پيشنهاد مقام خلافت جدى نبود ولى در پيشنهاد مقام وليعهدى چرا .
پاسخ به سؤال دوم
سؤال اين بود :
اگر امام پيشنهاد مامون را جدى تلقى کرده خلافت را مى ‏پذيرفت ، در آن صورت مامون چه موضعى اتخاذ مى ‏کرد ؟

ممکن است پاسخ اينگونه دهيم که مامون بخوبى خود را آماده مقابله با هر گونه رويداد از اين نوع کرده بود ، و اساسا مى‏دانست که براى امام غير ممکن است که در آن شرايط پيشنهاد خلافت را بپذيرد ، چه هرگز آمادگى براى اين کار را نداشت و اگر هم تن به آن در مى‏داد عملى افتخار آميز و غير قابل توجيه بود .

امام میدانست که اگر قرار باشد زمام خلافت را خود به دست‏بگيرد بايد به عنوان رهبر راستين ملت ، حکومت‏حق و عدل را بر پا کند ، يعنى احکام خدا را مانند جدش پيامبر (ص) و پدرش على (ع) مو به مو به مرحله اجرا درآورد . ولى چه بايد کرد که مردم توان پذيرفتن چنان حکومتى را نمى‏ داشتند . درست است که به لحاظ احساسات همراه اهلبيت ‏بودند ، ولى هرگز تربيت صحيح اسلامى نيافته بودند تا بتوانند احکام الهى را به آسانى پذيرا شوند . ملتى که به زندگى در حکومت عباسى و پيش از آن به شيوه حکومت‏ بنى اميه خو گرفته بودند ، اجراى احکام خداوند امرى نا مانوس برايش به شمار مى ‏رفت و از اين رو به زودى سر به تمرد بر مى ‏آورد .

مگر على (ع) نبود که مى‏ خواست احکام خدا را بر مردمى اجرا کند که خودشان آنها را از زبان پيغمبر (ص) شنيده بودند ، ولى به جاى حرف شنوى با آن همه تمرد و مشکل برخورد کرد ؟ اکنون پس از گذشتن ده ها سال و خو گرفتن مردم با کژى و انحراف و عجين شدن سنت هاى ناروا با روح و زندگى مردم ، چگونه امام رضا (ع) مى‏ توانست‏ به پيروزى خود اميدوار باشد ؟

همچنين ، در جايى که ابو مسلم جان شصت هزار نفر را در زندان ها گرفته بود و اين قربانيان افزون بر صدها هزار قربانى ديگرش بود که در ميدان هاى جنگ طعمه شمشير هاى سپاهيانش گرديده بودند .

در جايى که شورش « ابوالسرايا » مامون را به تحمل هزينه و ضايعات دويست هزار سرباز مجبور ساخته بود . .

و در جايى که هر روز از هر گوشه‏اى عليه حکومتى که درست در مسير شهوات مردم گام برمى ‏داشت ، ندايى به اعتراض برمى ‏خاست .

در چنين شرايطى آيا امام مى‏ توانست‏خود را مصون از تمرد هواپرستان - که بيشتر مردم بودند - و نيز کيد دشمنان بداند . شکى نبود که تعداد اين گروه افراد پيوسته رو به افزونى مى ‏نهاد و در برابر امام به خاطر حکومت و روشى که با آن بيگانگى داشتند ، صف آرايى مى‏ کردند .

درست است که دل هاى مردم با امام رضا (ع) بود ، ولى شمشير هايشان بزودى عليه خود او از نيام ها در مى ‏آمد ، درست همانگونه که با پدران وى اين چنين کردند . يعنى هر بار که حکومتى از نظر شهوات و خواهش هاى صرف مادى خوشايند مردم نبود چنين عکس العمل شومى در برابرش ابراز مى ‏کردند .

حکومت امام رضا اگر مى ‏خواست کارى اساسى انجام دهد بايد ريشه انحراف و فساد را بخشکاند . و براى اين منظور پيش از هر چيز بايد دست غاصبان را از اموال مردم کوتاه کرده ، زورگويان را بر جاى خودشان بنشاند . همچنين بايد هر صاحب مقامى را که به ناحق بر مسندى نشسته بود ، از جايگاهش پايين بکشد .

علاوه بر اين ، اگر مى ‏خواست افراد را بر پست ها و مقام هاى مملکتى بگمارد هر گونه عزل و نصبى را طبق مصالح امت اسلامى انجام مى ‏داد و نه مصلحت‏ شخص فرمانروايان يا قبيله‏ ها . در آن صورت ، طبيعى بود که قبايل بسيارى را بر ضد خود مى‏ شورانيد ، چه رهبرانشان - چه عرب و چه فارس - نقش مهمى در پيروزى هر نهضتى بازى کرده تداوم و کاميابى هر حکومتى را نيز تضمين مى ‏کردند .

بنابراين ، اگر قرار بود امام در پاسدارى از دين خود ملاحظه کسى را نکند ، و از سوى ديگر موقعيت‏خود را نيز در حکومت اينگونه ضعيف مى‏يافت و خلاصه نيرو و مدد کافى براى انجام مسؤوليتها براى خويشتن نمى‏ديد ، پس حکومتش چه زود با نخستين تندبادى که بر مى‏خاست ، از هم فرو مى‏ريخت . مگر آنکه مى‏خواست نقش حاکم مطلق را بازى کند که براى سلطه و قدرت خويش هيچ قيد و حدى را نشناسد .

اينها که گفتيم رويداد هاى احتمالى در زمانى بود که فرض مى‏ کرديم امام رضا در آن شرايط خلافت را مى پذيرفت و مامون و ديگر عباسيان هم ساکت نشسته ، نظاره‏گر اوضاع مى ‏شدند . در حالى که اين فرض حقيقت ندارد ، چه آنان در برابر از دست دادن قدرت و حکومت ، به شديدترين عکس العمل ها دست مى ‏يازيدند .

اکنون پاسخ ديگرى براى سؤال عنوان شده بيابيم . مامون در آن زمان همه قدرت را قبضه کرده بود و عملا همه گونه وسايل و امکانات را در اختيار داشت . حال اگر شيوه حکمرانى امام را رضايتبخش نمى ‏ديد ، براحتى مى ‏توانست ‏حساب خود را تصفيه کند و وسايل سقوط امام را فراهم آورد . بنابراين ، مى ‏بينيم که امام بيش از دو راه نداشت : يا بايد به مسؤوليت واقعى خود پايبند باشد و همه اقدامات لازم را در جهت اصلاحات ريشه‏ اى در تمام سطوح انجام بدهد و مامون و دار و دسته‏ اش را نيز همين گونه تصفيه کند . يا آنکه مسؤوليت فرمانروايى را تنها در حدود اجراى خواست هاى مامون بپذيرد ، و در واقع اين مامون و دار و دسته فاسدش باشند که حکمران حقيقى بشمار روند .

در صورت اول ، امام خويشتن را در معرض نابودى قرار مى‏داد ، چه نه مردم و نه مامون و افرادش هيچکدام تاب تحمل چنان نظامى را نداشتند و به همين بهانه کار امام را مى‏ ساختند .

در صورت دوم ، جريان امر بيشتر به زيان امام و علويان و تمام امت اسلامى تمام مى‏ شد ، چه اهداف و آمال مامون از طريق تمام وسايل ممکن اجرا مى ‏شد .

علاوه بر اين ها ، اينکه مامون خلافت را به امام رضا (ع) عرضه مى ‏داشت معنايش آن نبود که خود از هرگونه امتيازى چشم پوشيده بود ، و ديگر هيچ گونه سهمى در حکومت نمى‏ طلبيد . بلکه بر عکس براى خود مقام وزارت يا وليعهدى امام را در نظر گرفته بود مامون مى‏ خواست امام را بر مسند يک مقام ظاهرى و صورى بنشاند و خود در باطن تعزيه گردان صحنه‏ ها باشد . در اين صورت نه تنها ذره ‏اى از قدرتش کاسته نمى ‏شد که موقعيتى نيرومندتر هم مى ‏يافت . مامون در زيرکى نابغه بود و نقشه تفويض لافت‏ به امام به منظور رهانيدن مقام خود از هر گونه آسيب ‏پذيرى ، طرح شده بود . او مى ‏خواست از علويان اعتراف بگيرد که حکومتش قانونى است و بزرگترين شخصيت در ميان آنان را در اين بازى و صحنه‏ سازى وارد کرده بود .

امام رضا (ع) و مسير راه
يکى از دستور هاى مامون براى آوردن امام به « مرو » آن بود که « رجاء بن ابى‏ضحاک‏ » را مامور کرده بود تا خط سير او را بصره ، اهواز و فارس قرار بدهد و هرگز از راه کوفه ، جبل و قم ، امام را نياورد .

علت اين دستور هم واضح بود . زيرا اهل کوفه و قم شيعه بودند و در مهرورزى نسبت ‏به علويان و اهلبيت معروف بودند ، بويژه کوفه که از حساسيت ويژه ‏اى در قلمرو حکومتى برخوردار بود .

مامون نمى‏ خواست امام (ع) با عبور از اين شهرها بيشتر آنان را تحت تاثير قرار دهد و بر شيفتگيشان بيش از پيش بيفزايد .

بر عکس ، مردم بصره شديدا هواخواه عثمان بودند و عباسيان نيز در اين شهر از موقعيت‏ بسيار خوبى برخوردار بودند . همين اهل بصره بودند که خانه‏ هايشان به دست زيدالنار ، فرزند امام کاظم (ع) ، طعمه آتش گرديد .

طبرى مى‏نويسد : در اين سال ، يعنى سال 200 هجرى ، مامون فردى را به نام رجاء بن ابو ضحاک ، عموى فضل بن سهل و فرناس خادم را براى آوردن على بن موسى بن جعفر بن محمد و محمد بن جعفر روانه کرد . محمد بن جعفر در مکه بر مامون شوريد و خود را امير مؤمنان خواند . آنگاه خود را به دست جلودى سپرد و جلودى با او به عراق آمد و وى را تسليم حسن بن سهل کرد . حسن نيز وى را به همراه رجاء بن ابو ضحاک به نزد مامون در مرو گسيل داشت . طبرى نيز اين مطلب را نوشته است . رجاء ، امام رضا (ع) را از مدينه و محمد بن جعفر را از عراق آورد .

صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از رجاء بن ابو ضحاک نقل کرده است که گفت : مامون مرا مامور آوردن على بن موسى الرضا از مدينه کرد . و به من دستور داد که وى را از راه بصره و اهواز و فارس بياورم نه از راه قم . و نيز فرمان داد که شبانه روز از وى محافظت کنم تا او را نزد مامون ببرم . بنابراين من از مدينه تا مرو ، همراه على بن موسى بودم .

ابو الفرج و شيخ مفيد گفته ‏اند : مامورى که آن حضرت و محمد بن جعفر را از مدينه آورد جلودى بود که عيسى بن يزيد نام داشت . اما اين سخن به دور از واقعيت است زيرا جلودى از اميران رشيد و دشمن رضا (ع) بود . بنابراين مامون او را براى آوردن رضا (ع) گسيل نکرده بود . ابو الفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين ، پس از آن گفته است : مامون ، امام رضا (ع) را به حيله مسموم ساخت و آن حضرت در اثر سم جان داد گويد : « در اين باره گفته شده است‏ » قسمتى از اين خبر را على بن حسين بن على بن حمزه از عمويش محمد بن على بن حمزه علوى و قسمتى ديگر را احمد بن محمد بن سعيد از يحيى بن حسن علوى برايم باز گفته‏ اند . و من اخبار ايشان را جمع کرده‏ ام .

نگارنده : شيخ مفيد در ارشاد پاره‏اى از اين خبر را به همان نحوى که ابو الفرج آورده ، نقل کرده است اما بدون ذکر سند . و بر آن خبر نيز مطالبى افزوده است . ظاهرا آنچه اين دو در آن اتفاق نظر دارند ، مفيد از مقاتل نقل کرده است چون نسخه‏ اى از اين کتاب به خط ابو الفرج در نزد مفيد موجود بوده و وى در جاى ديگرى از کتاب ارشاد بدين تصريح کرده است . بنابراين ما قسمتى را که اين دو در آن متفق هستند نقل مى ‏کنيم و در جايى که بيانات آنان با يکديگر متفاوت است ، خاصه از وى نقل مى ‏کنيم . اين دو نوشته ‏اند : مامون به نزد گروهى از خاندان ابو طالب فرستاد و ايشان را که على بن موسى الرضا عليهما السلام نيز در بين آنان بود از مدينه به سوى خود حرکت داد . و دستور داد آنها آنان را از راه بصره بياورند . کسى که مامور آوردن ايشان بود به جلودى شهرت داشت . ابو الفرج گويد : او از مردم خراسان بود .

کلينى روايت کرده است که مامون به امام رضا (ع) نوشت راه جبل ( کرمانشاه ) و قم را در پيش نگير بلکه از راه بصره و اهواز و فارس بيا و در روايت صدوق است که مامون به امام رضا (ع) نوشت : از راه کوفه و قم حرکت مکن پس امام از راه بصره و اهواز و فارس آمد .

مامون آن حضرت را از آمدن از راه کوفه و قم بدين خاطر منع کرده بود که می ‏دانست ‏شمار شيعيان در آنجاها بسيار است و بيم داشت که مردم اين دو شهر به سوى آن حضرت آيند و به گردش جمع شوند . و از آن حضرت خواست که از راه بصره و اهواز و فارس ، يعنى شيراز ، و حدود آن شهر عازم خراسان شود . زيرا کسى که از عراق به خراسان مى ‏رود دو راه در پيش رو دارد يکى راه بصره ، اهواز و فارس و ديگرى راه بلاد جبل يعنى کرمانشاه ، همدان و قم .

حاکم در تاريخ نيشابور مى ‏نويسد : مامون ، امام رضا را از مدينه به بصره سپس به اهواز سپس به فارس و از آنجا به نيشابور و بالاخره به مرو آورد و چنان شد که شد .

شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا به سند خود از محول سجستانى نقل کرده است که گفت : چون پيک براى حرکت دادن امام رضا (ع) به خراسان ، وارد مدينه شد من در آن شهر بودم . پس امام رضا (ع) به مسجد رسول الله آمد تا با آن حضرت خداحافظى کند . در هر بار آن حضرت به سوى قبر بازمى گشت و صدايش به گريه بلند مى‏ شد . به آن حضرت نزديک شدم و بر او سلام گفتم . او نيز سلامم را پاسخ گفت . به وى تبريک گفتم . وى فرمود : مرا رها کن . من از جوار جدم صلى الله عليه و آله و سلم بيرون مى‏شوم و در غربت مى‏ ميرم .

حميرى در دلايل از اميه بن على نقل کرده است که گفت : با ابو الحسن (ع) در سالى که به حج رفته بود ، در مکه بودم سپس آن حضرت به خراسان رفت در حالى که ابو جعفر (ع) نيز آن حضرت را همراهى مى ‏کرد . ابو الحسن (ع) با خانه خدا وداع گفت و چون طوافش را به پايان رساند به سوى مقام رفت و در آنجا نماز گزارد . ابو جعفر بر گردن موفق سوار بود و طواف مى ‏کرد . سپس ابو جعفر (ع) به سوى سنگ رفت و در آنجا مدت درازى نشست . موفق به او گفت : فدايت گردم برخيز . ابو جعفر (ع) فرمود : نمى‏ خواهم هرگز از اينجا جدا شوم مگر آن که خدا خواهد . در چهره ‏اش آثار غم و اندوه هويدا بود . موفق به نزد ابو الحسن (ع) رفت و گفت : فدايت گردم ابو جعفر (ع) در حجر نشسته و قصد برخاستن ندارد . آنگاه ابو الحسن (ع) برخاست و پيش ابو جعفر رفت و به او فرمود : عزيزم برخيز . ابو جعفر پاسخ داد : نمى‏ خواهم از اينجا جدا شوم . امام فرمود : آرى عزيزم . سپس گفت : چگونه برخيزم که تو چنان با خانه خدا وداع گفتى که ديگر به سوى آن بازنمى ‏گردى . امام رضا (ع) فرمود : برخيز عزيزم . ابو جعفر نيز برخاست .

امام رضا (ع) در نيشابور
شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا روايت کرده است : چون رضا (ع) به نيشابور وارد شد در محله ‏اى به نام قزوينى ( غزينى ) فرود آمد . در اين محله ، حمامى بود که امروز به حمام رضا معروف است . در آنجا چشمه کم آبى وجود داشت . امام بر آن کسى را گماشت تا آب چشمه را بيرون آورد تا آنجا که آب بسيار فزونى گرفت و از بيرون کوچه حوضى ايجاد کرد که چند پل مى ‏خورد تا آن حوض ، آب از آن فرود مى ‏آمد سپس امام رضا (ع) به اين چشمه وارد شد و در آن غسل کرد و سپس از آن بيرون آمد و در کنار محل آن نماز گزارد مردم نيز متناوبا در اين حوض وارد مى‏ شدند و در آن غسل مى ‏کردند و براى تبرک از آب آن مى ‏نوشيدند و در کنار محل آن چشمه نماز مى ‏گزاردند و حاجات خود را از خداوند عز و جل طلب مى ‏کردند . اين چشمه معروف به‏ « چشمه کهلان ‏» است که امروز نيز مقصود نظر مردمان مى‏ باشد .

حديث ‏سلسله الذهب
در کتاب فصول المهمه نوشته ابن صباغ مالکى آمده است که مولى السعيد امام الدنيا عماد الدين محمد بن ابو سعيد بن عبد الکريم وازن گفته است در محرم سال 596 مؤلف تاريخ نيشابور در کتابش نوشته است : چون على بن موسى الرضا (ع) در همان سفرى که به فضيلت‏ شهادت نايل آمد ، به نيشابور قدم نهاد در هودجى پوشيده و بر استرى سياه و سفيد نشسته بود . شور و غوغا در نيشابور برپا شد . پس دو پيشواى حافظ احاديث نبوى و رنج‏ برندگان بر حفظ سنت محمدى ، ابو زرعه رازى و محمد بن اسلم طوسى ، که عده بى‏ شمارى از طالبان علم و محدثان و راويان و حديث‏ شناسان ، آن دو را همراهى مى ‏کردند ، نزد امام رضا (ع) آمده عرض کردند : اى سرور بزرگ ، فرزند امامان بزرگ ، به حق پدران پاک و اسلاف گرامى ‏ات نمى ‏خواهى روى نيکو و مبارک خود را به ما نشان دهى و براى ما حديثى از پدرانت از جدت محمد (ص) روايت کنى ؟ ما تو را به او سوگند مى‏ دهيم . پس امام خواستار توقف استر شد و به غلامانش دستور داد پرده‏ها را از هودج کنار زنند . چشمان خلايق به ديدار چهره مبارک آن حضرت منور گرديد . آن حضرت دو گيسوى بافته شده داشت که بر شانه‏ اش افکنده بود . مردم ، از هر طبقه‏ اى ايستاده بودند و به وى مى‏ نگريستند . گروهى فرياد مى ‏کردند و دسته‏ اى مى ‏گريستند و عده‏ اى روى در خاک مى‏ ماليدند و گروهى نعل استرش را مى ‏بوسيدند . صداى ضجه و فرياد بالا گرفته بود . پس امامان و علما و فقها فرياد زدند : اى مردم بشنويد و به خاطر سپاريد و براى شنيدن چيزى که شما را نفع مى‏ بخشد سکوت کنيد و ما را با صداى ناله و فرياد و گريه خود ميازاريد . ابو زرعه و محمد بن اسلم طوسى در صدد املاى حديث‏ بودند . پس على بن موسى الرضا (ع) فرمود : حديث کرد مرا پدرم موسى کاظم از پدرش جعفر صادق از پدرش محمد باقر از پدرش على زين العابدين از پدرش حسين شهيد کربلا از پدرش على بن ابى طالب که گفت : عزيزم و نور چشمانم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود : جبرئيل حديث کرد مرا و گفت ‏شنيدم پروردگار سبحانه و تعالى مى‏ فرمايد : کلمه‏ « لا اله الا الله ‏» دژ من است . هر که آن را بگويد به دژ من وارد گشته است و آن که به دژ من وارد شده از عذاب من ايمن و آسوده است .

سپس پرده هودج را افکند و رفت . پس نويسندگانى که اين حديث را نوشتند شماره کردند افزون بر بيست هزار نفر بودند . و در روايتى است که بيست و چهار هزار مرکب ‏دان ، به جز دوات ، در آن روز شمارش شد .

رسيدن امام رضا (ع) به مرو
ابو الفرج و شيخ مفيد در تتمه گفتار سابق خويش آورده ‏اند که جلودى آن حضرت را با همراهان خود از خاندان ابو طالب بر مامون وارد کرد . مامون همراهان امام را در يک خانه و على بن موسى الرضا (ع) را در خانه‏ اى ديگر جاى داد . مفيد گويد : مامون امام را مورد اکرام و بزرگداشت قرار داد .

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb