S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
داستان مهدوی

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

عالم سید متقى نقل كرد كه چون به مشهد مقدس ‍رضوى مشرف شدم با فراوانى نعمت آنجا بر من تنگ مى گذشت،

صبح آن روز كه بنا بود زوار از آنجا بیرون روند چون یك قرص نان كه بتوانم به آن خود را به ایشان برسانم نداشتم ولی من جدا نشدم.

زوار رفتند ظهر شد به حرم مطهر مشرف شدم پس از اداى فریضه دیدم اگر خود را به زوار نرسانم قافله دیگر نیست

و اگر به این حال بمانم چون زمستان شود تلف مى شوم؛

برخاستم نزدیك ضریح رفتم و شكایت كردم و با خاطر افسرده بیرون رفتم و با خود گفتم:

به همین حال گرسنه بیرون مى روم اگر هلاك شدم راحت مى شوم و الا خود را به قافله مى رسانم....

از دروازه بیرون آمدم از راه جویا شدم راه را به من نشان دادند من نیز تا غروب راه رفتم به جایى نرسیدم

فهمیدم كه راه را گم كردم به بیابان بى پایانى رسیدم كه غیر از حنظل (هندوانه ابوجهل، میوه ای شبیه هندوانه ولی بسیار تلخ و بدمزه) چیزى در آن نبود.

از شدت گرسنگى و تشنگى قریب پانصد حنظل شكستم شاید یكى از آنها هندوانه باشد، ولی نبود تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا مى گشتم كه شاید آبى یا علفى پیدا كنم تا آنكه بالاخره مأیوس شدم؛

تن به مرگ دادم و گریه مى كردم ناگاه مكان مرتفعى به نظرم آمد به آنجا رفتم،

چشمه آبى دیدم تعجب كردم كه در بلندى چشمه آب چگونه است، شكر خداوند به جا آورده با خود گفتم آب بیاشامم و وضو گرفته نماز كنم، که اگر چنانچه از بین رفتم و هلاک شدم نماز خوانده باشم، بعد از نماز عشاء هوا تاریك شد و تمام صحرا پر شد از جانوران و درندگان و از اطراف صداهاى غریب از آنها مى شنیدم بسیارى از آنها را مى شناختم چون شیر و گرگ و بعضى از دور چشمشان مانند چراغ مى نمود وحشت كردم و چون زیاده بر مردن چیزى نمانده بود و رنج بسیار كشیده بودم رضا به قضای الهی داده خوابیدم.

وقتى بیدار شدم كه هوا به واسطه طلوع ماه روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهایت ضعف و بى حالى بودم.
در این حال سوارى نمایان شد با خود گفتم این سوار مرا خواهد كشت زیرا كه در صدد دستبردى خواهد بود و من چیزى ندارم پس خشم خواهد كرد و مرا زخمى خواهد زد.

در همین افکار بودم که سوار به من رسید و به من سلام كرد؛ او را جواب سلام گفتم و در قلبم مطمئن و آرام شدم،

فرمود: چه مى كنى؟

با حالت ضعف اشاره به حالت خود كردم،

فرمود: در کنار تو سه عدد خربزه است چرا نمى خورى؟

من چون فحص كرده بودم و مأیوس بودم از هندوانه به صورت حنظل چه رسد به خربزه،

گفتم: مرا مسخره مكن و به حال خود واگذار،

فرمود: به عقب نگاه كن نظر كردم بوته اى دیدم كه سه عدد خربزه بزرگ داشت،

فرمود: به یكى از آنها سد جوع و رفع گرسنگی كن؛ نصف یكى را صبح بخور و نصف دیگر را همراه خود ببر و از این راه به خط مستقیم روانه شو فردا قریب به ظهر نصف خربزه را بخور و خربزه دیگر را البته صرف مكن كه به كارت خواهد آمد، نزدیك به غروب به سیاه خیمه اى خواهى رسید آنها تو را به قافله خواهند رسانید.

پس از نظر من غایب شد من برخاستم و یكى از آن خربزه ها را شكستم بسیار لطیف و شیرین بود كه شاید به آن خوبى ندیده بودم، آن را خوردم و برخاستم و دو خربزه دیگر را شكسته نصف آن را خوردم و نصف دیگر را هنگام ظهر كه هوا به شدت گرم بود خوردم و با خربزه دیگر روانه شدم قریب به غروب آفتاب از دور خیمه اى دیدم چون اهل خیمه مرا از دور دیدند به سوى من دویدند و مرا به سختى و عنف گرفته به سوى خیمه بردند گویا توهم كرده بودند كه من جاسوسم و چون غیر عربى نمى دانستم و آنها جز فارسى زبانى نمى دانستند هرچه فریاد مى كردم كسى گوش به حرف من نمى داد تا به نزدیك خیمه ای بزرگ رفتیم یکی از آنان با خشم تمام گفت: از كجا مى آیى؟ راست بگو وگرنه تو را مى كشم، من به هزار حیله فى الجمله كیفیت حال خود را و بیرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدس و گم كردن راه را ذكر كردم.

گفت: اى سید كاذب! اینجاها كه تو مى گویى هیچ انسانی عبور نمى كند مگر آنكه تلف خواهد شد و جانور او را خواهد درید و به علاوه آن قدر مسافت كه تو مى گویى مقدور كسى نیست كه در این زمان طى كند زیرا كه به این طریق متعارف از اینجا تا مشهد سه منزل است و از این راه كه تو مى گویى منزلها خواهد بود راست بگو وگرنه تو را با این شمشیر مى كشم و شمشیر خود را كشید بر روى من، در این حال خربزه از زیر عباى من نمایان شد، گفت: این چیست؟

تفصل را گفتم، تمام حاضرین گفتند در این صحرا ابدا خربزه نیست خصوص این قسم كه تاكنون ندیده ایم، پس بعضى به بعضى دیگر رجوع كردند و به زبان خود گفتگوى زیادى كردند و گویا مطمئن شدند كه این خرق عادت است پس آمدند و دست مرا بوسیدند و در صدر مجلس جاى دادند و مرا معزز و محترم داشتند، جامه هاى مرا براى تبرك بردند، جامه هاى پاكیزه برایم آوردند، دو شب و دو روز مهماندارى كردند در نهایت خوبى ، روز سوم ده تومان به من دادند و سه نفر با من فرستادند و مرا به قافله رساندند. پس فهمیدم که مورد عنایت و توجه حضرت صاحب الزمان (عجل الله تعالی فرجه) قرار گرفته ام.

*****

منبع : کتاب نجم الثاقب، ص 426

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb