S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
داستان مهدوی

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

از دور سیاهی پُل بغداد دیده می­شد.

اسب راهی کردم تا تندتر برود؛

وقتی به نزدیکی پُل رسیدم جمعیت زیادی آن سر پُل جمع شده بودند.

چند نفری روی پل بودند که مردی جلوی آنها را گرفته بود و اسم و نسب­شان را می­پرسید.

وقتی نوبت من شد،

گفتم: اسماعیل فرزند حسن اهل روستای هُرِقل حله­ام.

مرد تا نامم را شنید، سرش را به عقب برگرداند و رو به جمعیت فریاد زد:

خودش است، اسماعیل هُرقلی است،

مردم به طرفم هجوم آوردند هرکس تکه­ای از لباسم را پاره کرد و با خود می­برد...

از شدت فشار جمعیت نزدیک بود زیر دست و پا خفه شوم که یکدفعه از دور چهره آشنایی دیدم،

وقتی به نزدیکی جمعیت رسید شناختمش سید بود.

او هم مرا نگاه می­کرد.

دستم را برای کمک به سویش تکان دادم.

سید با تعدادی از دوستانش نزدیکم آمدند و مردم را از من دور کردند.

سید عبایش را درآورد و به من داد تا تن برهنه­ام را با آن بپوشانم.

آن گاه از من پرسید: اسماعیل!

آنکه می­گویند شفا یافته و این ولوله را در شهر به پا کرده تویی؟

من در حالی که عبا را محکم به خود می­یچیدم،

گفتم: بله.

او از اسب پیاده شد و گوشه عبا را کنار زد تا زخم پایم را نگاه کند،

چون قبلاً زخم را دیده بود، می­­دانست کدام پا را نگاه کند.

آهسته عبار را رها کرد و گوشه دیگر آن را بالا زد و با دست کشیدن به رانم به دنبال زخم یا جای آن می­گشت و پس از مدتی نگاه کردن به این ران و آن ران دستش را از روی عبا برداشت و در حالی که خیره خیره نگاهم می­کرد سست و بیهوش شد.

مردی که پشت سر سید بود، او را گرفت و آرام روی زمین نشاند و شروع به مالیدن شانه­هایش کرد و یکی هم از لابه لای جمعیت کاسه­ای آب آورد.

سید کم کم به هوش آمد و در حالی که لبخندی روی لبانش نقش می­بست، به من که روبرویش نشسته بودم، گفت: اسماعیل!

نگفتم به خدا توکل کن که او کلید همه درهای بسته است؟ دیدی او ما را تنها و ب ی­صاحب رها نکرده!

به یاد روزی افتادم که همراه سید از حله به بغداد آمدم.

او همه طبیبان و جراحان حاذق بغداد را برای درمان زخم جمع کرد. آنها پس از معاینه زخم، با ناراحتی سری به علامت تأسف تکان دادند و رفتند من ناراحت و غمگین بودم.

از سویی درد و رنج زخم پایم بود و از سوی دیگر ناامیدی و فکر اینکه عمری را باید با این مرض کنار بیایم.

با خود گفتم: اسماعیل! سربار دیگرانی!

نه می­توانی کار و پیشه ­ایی داشته باشی تا مخارج زندگیت را تأمین کنی، چه برسد به این که عصای دست پدرت باشی! فکر اینکه او باید هم جور مرا بکشد و هم خودش را، دیوانه ­ام می­کرد.

خجالت می­کشیدم جلوی سید گریه کنم اما دست خودم نبود.

هر کاری کردم که جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیریم، نشد.

خودم را در آغوش سید انداختم و زار زار گریستم؛ با تکانهای دست سید به خود آمدم.

او بلند شده بود و شانه ­های مرا تکان می­داد و می­گفت: رفتیم.

او رو به وزیر کرد و در حالی که با دست به من اشاره می­کرد، گفت: این مرد برادر و صمیمی­ترین دوست من است!

وزیر همان طور که روی تخت نشسته بود، از من خواست تا داستان شفا یافتنم را تعریف کنم من هم گفتم وقتی طبیبان حله و بغداد از درمانم عاجز شدند، تصمیم گرفتم به سامراء رفته و به ائمه اطهار متوسل شوم.

هنگامی­که می­خواستم برای آخرین بار حرم را زیارت کنم با خود گفتم بهتر است قبلش غسل زیارت کنم و لباس­های تمیز بپوشم.

برای همین صبح زود بسوی دجله رفتم و لباسهایم را شستم و روی شاخه درخت آویزان کردم و بعد در آب رودخانه غسل زیارت کردم.

آن­گاه لباس­هایم را که هنوز تر بودند پوشیدم و با آفتابه­ای پُر آب به سوی حرم برگشتم.

وسطهای راه بودم که دیدم چهار سوار به سویم می­آیند.

به من که رسیدند ایستادند دو جوان بود و یک پیرمرد و یک نفر که صورتش را با نقاب پوشانده بود، وحشت زده نگاهشان کردم.

دو جوان شمشیر به کمر بسته بودند و پیرمرد هم نوک نیزه­ اش را برزمین گذاشته بود.

آن که نقاب به چهره داشت و قبا پوشیده بود، با صدایی که در آن مهربانی و آرامش موج می­زد، سلام کرد و گفت: اسماعیل! فردا به شهرت برمی­گردی؟

من حیرت زده به او نگاه کردم؛ هم نامم را می­دانست و هم از رفتنم خبر داشت.

در حالی که من در سامرا تنها و غریب بودم و درباره برگشتنم هم با کسی حرفی نزده بودم.

با تعجب در حالی که نگاهش می­کردم، گفتم: بله،

مرد گفت: پیراهنت را بالا بزن تا زخم پایت را ببینم؛

مردد بودم که نزدش بروم یا نه؟

با خود گفتم: اگر از بادیه نشینان باشد چه؟

آنها زیاد از نجاست دوری نمی­کنند.

من هم که تازه غسل کرده و لباسهایم را شست ه­ام در همین فکرها بودم که او خم شد و دست مرا گرفت و بسوی خود کشید و دست بر زخم گذاشت و آن را فشار داد.

درد شدیدی تمام بدنم را فراگرفت و من دندان­هایم را به هم فشردم تا درد کمتری را حس کنم.

او مرا رها کرد و صاف بر اسبش نشست.

پیرمرد جلو آمد و گفت: راحت شدی اسماعیل! دیگر زخم اذیتت نمی ­کند؟!

من که پیراهنم را پایین می ­کشیدم، پرسیدم: شما که هستید؟

پیرمردگفت: او امام است امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف)!

من به طرف امام دویدم، در حالی که او سوار اسبش بود، پاها و رکابش را بوسیدم.

آنها حرکت کردند تا برگردند.

من هم بدنبال­شان دویدم، امام فرمود: برگرد!

گفتم: هرگز از شما جدا نمی­شوم!

آن حضرت دوباره فرمود: برگرد اسماعیل!

صلاح تو در برگشتن است؛

دوباره اصرار کردم و بدنبال­شان دویدم.

پیرمرد سرش را برگرداند و گفت:

خجالت نمیکشی اسماعیل! امام دو بار به تو فرمود برگرد و تو به حرفش گوش نمی­دهی؟!

با شنیدن حرف پیرمرد، همان­جا ایستادم و گریه و زاری کردم.

وقتی حرف­هایم تمام شد، وزیر پرسید: گفتی قبلاً طبیبان و جراحان بغداد هم رفته ­ای؟

 گفتم: آری وزیر چند سرباز را بدنبال آن­ها فرستاد. وقتی آمدند.

وزیر پرسید: شماها قبلاً زخم پای این مرد را دیده بودید؟

همه گفتند: بله؛

وزیرگفت: من صدهزار دینار به کسی می­دهم که او را درمان کند؟

طبیبان با تعجب نگاهی به هم کردند و یکی از میانشان گفت: قربان! این زخم علاج ناپذیر است.

چون روی رگ اکحل و چسبیده به آن است، اگر زخم را جراحی کنیم، رگ هم قطع می­شود و آن وقت بیمار می­میرد.

وزیر سری تکان داد و بعد از چند لحظه­ای نگاهی به طبیبان کرد و گفت:

فرض کنیم زخم را جراحی کردیم و بیمار زنده ماند.

آن وقت چقدر طول می­کشد تا بیمار خوب شود؟!

همه گفتند: حداقل دو ماه!

و یکی از آنها گفت: و جای زخم برای همیشه سفید می­ماند و مویی هم در آن نمی­روید!

وزیر پرسید: شماها کی این مرد را دیده بودید؟

آنها پس از لحظه­ای سکوت جواب دادند: با امروز می­شود ده روز قبل!

وزیر گفت: دوباره این مرد را معانیه کنید!

طبیبان جلو آمدند و لباسهایم را بالا زدند تا زخم را ببینند.

چون اثری از آن ندیدند، ران دیگرم را نگاه کردند.

همه ساکت بودند،

ناگهان طبیب مسیحی فریاد زد: به خدا قسم، این گونه شفا یافتن از معجزات مسیح است.

وزیر چینی به پیشانی­اش انداخت و گفت:

وقتی برای ما معلوم شد که کار شماها نیست خود بهتر می­دانیم که کار کیست!

خبر به گوش خلیفه رسید.

وزیر مرا با خود پیش خلیفه برد و من داستان شفا یافتنم را برای او هم نقل کردم.

وقتی حرف­هایم تمام شد یکی از غلامان خلیفه به اشاره او کیسه ­ای را که در آن هزار دینار بود، آورد.

خلیفه آن را به طرف من گرفت و گفت: بگیر این را خرج خود و خانواده­ ات کن!

من با دست کیسه خلیفه را پس زدم و گفتم: سکه­ای از این را نمی­توانم قبول کنم.

خلیفه چینی بر پیشانی­اش افتاد و رنگ از چهره­اش پرید و آهسته گفت: چرا؟ از که می­ترسی؟

گفتم: آن­که مرا شفا داد گفت: چیزی از خلیفه قبول نکن!

*****

منبع : ساعت صفر به نقل از کتاب نجم الثاقب، ص 411؛ بحارالانوار، ج 13، ص 807 ـ 801.

 

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb