S5 Newsplace - шаблон joomlaS5 Newsplace - шаблон joomla КнигиКниги
توحید مفضل

 

مناسبت‌نامه
دهم محرم شهادت سید الشهداء علیه السلام و یارانشان و اسارت اهلبیت‌شان ...بیشتر

امتیاز کاربران

ستاره فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 
  122
 
 
 
محمد بن سنان گويد: مفضّل بن عمر براي من روايت كرد و گفت: يك روز عصر، در «روضه»، ميان قبر و منبر پيامبر (صلي الله عليه وآله)، نشسته بودم و به شرافت و فضيلت‌هايي كه خداوند، سرور ما محمد (صلي الله عليه وآله) را بدان ويژه ساخته، و در آنچه به او عطا فرموده و او را به آنها بزرگ داشته بود، و نيز در برتري و منزلت والا و مقام بلند او كه عموم مسلمانان از آنان بي‌اطلاع‌اند، مي‌انديشيدم. در اين وقت، «ابن ابي‌العوجا» داخل شد و در جايي كه صدايش را به راحتي مي‌شنيدم، نشست. چون در جاي خود آرام گرفت، يكي از يارانش وارد مسجد شد و به او ملحق گرديد.
«ابن ابي العوجا» شروع به سخن كرد و گفت: «صاحب اين قبر، به نهايت عزت نايل گرديد و با تمام خصلت‌هاي خود، همة شرافت و شايستگي را در خود جمع نمود و در تمام حالات خويش، مقام و منزلت ويژه يافت.»
هم صحبتِ وي گفت: «او فيلسوفي بود كه عظيم‌ترين مرتبه و بزرگ‌ترين جايگاه را ادعا كرد و براي اثبات آن، معجزاتي آورد كه خردها را مبهوت مي‌ساخت و انديشه‌ها را به اشتباه مي‌انداخت. گرچه عقول بشري در طلب فهم آن معجزات به ژرفاي درياهاي تفكر فرو مي‌روند، اما سرانجام، نااميد و درمانده بازمي‌گرداند. آنگاه چون انديشمندان و زيان‌آوران و سخن‌پردازان دعوتش را پاسخ گفتند و پذيرفتند، مردم، گروه گروه، به آيين او درآمدند و اسلام اختيار كردند. محمد، نام خود را با نام رازدار خويش (خداي تعالي) مقرون ساخت و كار چنان شد كه در هر شبانه‌روز، پنج نوبت، در اذان و اقامة هر نماز، بر بلنداي عبادت‌گاه تمام سرزمين‌ها و مكان‌هايي كه دعوتش به آنجا رسيده و حجّت و برهانش در آنجا آشكار گرديده، نامش به فرياد برده مي‌شود، تا در هر ساعت يادش تازه ماند و دعوتش از يادها نرود.»
ابن ابي العوجاء گفت: «از محمد مگو كه عقل من در برابر شخصيت او حيرت‌زده، و انديشه‌ام در كار او راه گم كرده است. بيا دربارة اصلي كه ماية هدايت و رهبري اوست، سخن بگوييم.»
پس نخست دربارة اشياء سخن گفت و پنداشت كه آنها رها شده به خود، بي‌هيچ ساختن و پرداختن و تقدير، و بدون پروردگار و تدبيركننده، خودبه‌خود به‌وجود آمده‌اند، و اينكه دنيا همواره چنين بوده است و خواهد بود.


سخن مفضل با ابن ابي‌العوجاء
من نتوانستم جلو خشم و عصبانيت شديد خود را بگيرم و گفتم: «اي دشمن خدا، از دين خدا منحرف گشته‌اي و پروردگار متعال را منكر شده‌اي، همان كسي كه تو را به بهترين و معتدل‌ترين قامت، و به كامل‌ترين شكل آفريد و از حالتي به حالتي ديگر درآورد تا تو را به اين صورت كه اكنون هستي، رساند؟ اگر در وجود خود انديشه كني و احساس دقيق تو به تو راست بگويد، خواهي ديد كه دلايل پروردگاري خدا و نشانه‌هاي آفرينش‌گري او در تو پابرجا، و شواهد وجود او در آفرينش تو هويدا، و دلايل او براي تو آشكار و برملا است.»
ابن ابي‌العوجاء گفت: «فلاني، اگر از متكلميني، ما با تو متكلمانه سخن مي‌گوييم تا اگر چيزي از دليل‌هاي تو بر ما ثابت گشت، پيروي تو كنيم، و اگر نيستي، ما را با تو گفت و گويي نيست، اگر هم از ياران جعفر بن محمد صادق هستي، بدان كه او اينگونه با ما سخن نمي‌گفت و با مثل دليل‌هاي تو با ما مجادله نمي‌كرد. او بيش از آنچه تو از ما شنيدي، شنيده، اما هرگز با ما بدزباني نكرده و در جواب گفتن ما بيش از اندازه نگفته است. او مردي است بردبار، متين، خردمند و ثابت كه دست‌خوش سرسختي و بي‌فكري و شتاب‌زدگي نمي‌شود. سخن ما را مي‌شنود و به ما گوش مي‌سپارد و حجّت و برهان ما را به نيكي فهم مي‌كند، تا اينكه چون همة سعي خويش را به كار مي‌گيرم و گمان مي‌كنيم كه او را شكست داده‌ايم، ناگاه با سخني اندك و جمله‌اي كوتاه دليل ما را باطل مي‌سازد و به قول حجّت خويش وامي‌داردمان، و راه عذر و بهانه را بر ما مي‌بندد، چندان كه جواب گفتنش نمي‌توانيم. حال اگر تو از اصحاب اويي، همچون او با ما سخن بگو.»


مفضل در خدمت امام صادق (عليه السلام)
اندوهگين و غم‌زده از مسجد بيرون آمدم، در حالي كه به مبتلا شدن اسلام و مسلمانان به كفر و بي‌ايماني و انكار اين گروه ملحد مي‌انديشيدم. پس خدمت مولايم (عليه السلام) رسيدم. چون افسردگي و ملالتم را مشاهده كرد، فرمود: «چه شده است؟» پس آنچه از دهريون شنيده بودم و پاسخ‌هاي خود به را، براي ايشان باز گفتم. فرمود: «به زودي گوشه‌هايي از حكمت پروردگار متعال را در آفرينش دنيا و درندگان و چارپايان و پرندگان و گزندگان و هر حيوان و گياه و درخت ثمره و بي‌ثمر داراي روح و حبوبات و سبزي‌هاي خوردني و غير خوردني، برايت خواهم گفت. و اين آن حقيقتي است كه عبرت‌پذيران از آن عبرت مي‌گيرند و مؤمنان با دانستنش دل آرام مي‌گردند، و منكران در آن سرگشته مي‌شوند. فردا، صبح زود، نزد من بيا.»
خوشحال و شادمان، از خدمت حضرت بيرون آمدم و آن شب، در انتظار وعده فرداي امام (عليه السلام)، بر من سخت و طولاني گذشت.
 
 
  1111111111.jpg

نوشتن دیدگاه

- اظهار نظر شما به بهبود مطلب ارائه شده و مجموعه سایت کمک خواهد کرد .
- درصورت خراب بودن تصویر متن ارائه شده و یا وجود ایرادات ویراستاری و فنی لطفا در بخش نظرات ما را آگاه کنید .
- از افزودن نظر با کلمات انگلیسی (فنگلیش) بپرهیزید .
- از توهین به قومیت ها و افراد در نظرات اجتناب کنید .
- نظرات تبلیغاتی منتشر نخواهد شد .


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

لیست صفحات

صفحه نخست

ویژه‌نامه اهل‌بیت

ویژه‌نامه احادیث

ویژه‌نامه قرآن کریم

فرقه شناسی

فرهنگی اجتماعی

مناسبت‌ها

ویژه‌نامه علمی

ویژه‌نامه بزرگان‌ما

   Tomb