ستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعالستاره غیر فعال
 

mecca.jpg

حاجيان آمدند با تعظيم *** شاكر از رحمت خداى رحيم...

مر مرا در ميان قافله بود *** دوستى مخلص و عزيز و كريم...

گفتم او را بگوى چون رستى *** زين سفر كردن به رنج و به بيم...

شاد گشتم بدانكه حج كردى *** چون تو كس نيست اندر اين اقليم

باز گو تا چگونه داشته اى *** حرمت آن بزرگوار حريم

چون همى خواستى گرفت احرام *** چه نيت كردى اندر آن تحريم

جمله بر خود حرام كرده بدى *** هر چه مادون كردكار عظيم

گفت: نى! گفتمش زدى لبيّك *** از سر علم وز سر تعظيم

مى شنيدى نداى حق و جواب *** باز دادى چنانكه داد كليم؟

گفت: نى! گفتمش چو در عرفات *** ايستادى و يافتى تقديم

عارف حق شدى و منكر خويش *** به تو از معرفت رسيد نسيم؟

گفت: نى! گفتمش چو مى رفتى *** در حرم همچو اهل كهف و رقيم

ايمن از شرّ نفس خود بودى *** در غم حرقت و عذاب جحيم؟

گفت: نى ! گفتمش چو سنگ جمار *** همى انداختى به ديو رجيم

از خود انداختى برون يكسو *** همه عادات و فعلهاى ذميم؟

گفت: نى! گفتمش چو مى كشتى *** گوسفند از پى اسير و يتيم

قرب حق ديدى اوّل و كردى *** قتل و قربان نفس دون لئيم؟

گفت: نى! گفتمش چو گشتى تو *** مطّلع بر مقام ابراهيم

كردى از صدق و اعتقاد يقين *** خويشى خويش را به حق تسليم؟

گفت: نى! گفتمش به وقت طواف *** كه دويدى به هروله چو ظليم

از طواف همه ملائكتان *** ياد كردى به گرد عرش عظيم؟

گفت: نى! گفتمش چو كردى سعى *** از صفا سوى مروه بر تقسيم

ديدى اندر صفاى خود كونين *** شد دلت فارغ از جحيم و نعيم؟

گفت: نى! گفتمش چو گشتى باز *** مانده از هجر كعبه دل به دو نيم

كردى آنجا به گور مر خود را *** همچنانى كنون كه گشته رميم؟

گفت: از اين باب هر چه گفتى تو *** من ندانسته ام صحيح و سقيم

گفتم: اى دوست پس نكردى حج *** نشدى در مقام محو مقيم

رفته و مكّه ديده آمده باز *** محنت باديه خريده به سيم

گر تو خواهى كه حج كنى پس از اين *** اين چنين كن كه كردمت تعليم

 

ديوان ناصر خسرو