• عضویت
( 0 Votes ) 

آشفته شده زلف پریشان تو در در باد
ای حنجره ی ملتهب از سرخی فریاد !
در حنجره ی باد رها شد نفس تو
تا داد جهان را شرر آه تو بر باد
شمشیر کشیده ست به روی تو همان دست
که نامه پی نامه برای تو فرستاد
فواره ی سرخی ست صدایت که کشیده ست
از خاک بر افلاک سر از نیزه ی الحاد
از حنجره ات دم نزده نعره بجز خون
از عشق نگفته ست مگر هر دل آزاد
هر تیر بلندای تو را بال و پری زد
ناکام زمینگیر شد و از نفس افتاد
لب تشنه ای اما تن تو غرق گل سرخ
ای در تو شکوفا شده اضداد در اضداد !
(( هرچند به تاراج خزان رفت گلویت ))
هر دم نفس شعله ورت باز گلی داد

بر نیزه چرا لب به تغزل نگشاید
صیدی که نشانی دهد از خویش به صیاد؟

 

نظرات   

 
0 #1 حبیب 1386-11-15 10:37
خوب بود
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

پنج شنبه, 28 ارديبهشت 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
15421
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11738184

اوقات شرعی



آخرین نظرات