آشفته شده زلف پریشان تو در در باد
ای حنجره ی ملتهب از سرخی فریاد !
در حنجره ی باد رها شد نفس تو
تا داد جهان را شرر آه تو بر باد
شمشیر کشیده ست به روی تو همان دست
که نامه پی نامه برای تو فرستاد
فواره ی سرخی ست صدایت که کشیده ست
از خاک بر افلاک سر از نیزه ی الحاد
از حنجره ات دم نزده نعره بجز خون
از عشق نگفته ست مگر هر دل آزاد
هر تیر بلندای تو را بال و پری زد
ناکام زمینگیر شد و از نفس افتاد
لب تشنه ای اما تن تو غرق گل سرخ
ای در تو شکوفا شده اضداد در اضداد !
(( هرچند به تاراج خزان رفت گلویت ))
هر دم نفس شعله ورت باز گلی داد
□
بر نیزه چرا لب به تغزل نگشاید
صیدی که نشانی دهد از خویش به صیاد؟
نظرات
فید RSS نظرات این پست