• عضویت
( 0 Votes ) 

hazrat_masoome

 

 

خواهر

غمی میان دل خسته ام شرر دارد

دل شکسته ام اینگونه همسفر دارد

کبوتری که نشسته به روی ایوانم

دوباره آمده و از رضا خبر دارد

خیال غربت او می کشد مرا ، اما

دلم زغصه زینب غمی دگر دارد :

ز کاروان اسیران وخواهری تنها

که حلقه ای زیتیمان در به در دارد

ز مادری که سپر شد کبود شد خم شد

ز مادری که ز غم دست بر کمر دارد

زمادری که کنار سر دو طفلانش

ز کوچه های یهودی نشین گذر دارد

ز دختری که یتیم است و در تمامی راه

به سمت نیزه بابا فقط نظر دارد

ز دختری که به لکنت به عمه اش میگفت

بگو به دختر شامی که این ، پدر دارد

ز صوت ضربه سنگین سنگها فهمید

لبان خشک پدر زخم های تر دارد

سر پدر به زمین خورد و بین آن مردم

کسی نبود که سر را زخاک بردارد

.....................


و دانه ريخت بيايي کبوترش باشي

دوباره آينه‌اي در برابرش باشي

نه اينکه پر بکشي و به شهر او نرسي

ميان راه پرستوي پرپرش باشي

«مدينه» شهر غريبي براي «فاطمه»‌هاست

نخواست گم شده‌اي مثل مادرش باشي

خدا تو را به دل بی قرار ما بخشيد

و خواست جلوه‌اي از حوض کوثرش باشي

به «قم» رسيدي و گم کرد دست و پايش را

چو ديد آمده‌اي سايه‌ي سرش باشي

اجازه خواست که گلدان مرمرت باشد

و تا هميشه تو ياس معطرش باشي

نگاه تو همه را ياد او مي‌اندازد

به چهره‌ات چه مي‌آيد که خواهرش باشي

خدا نخواست تو هم با «جوادِ»کوچکِ او

گواه رنج نفس‌هاي آخرش باشي

نخواست باز امامي کنار خواهر خود ...

نخواست «زينبِ» يک شام ديگرش باشي


.....................


حرم امن تو کافی است هراسان شده را

مثل شه راه بده آهوی گریان شده را

دل سپردیم به آن معجزه ی چشمانت

تا که آباد کنی خانه ی ویران شده را

مِهر تو باعث خاموشی آتشـدان است

خارج از دست خلیل است ، گلستان شده را

گندم ری به تنور کرمت پخته شود

از تو داریم پس این مزرعه ی نان شده را

هرچه شد خرج حرم ارزش او بیشتر است

از طلا حرف نزن، نقره ی ایوان شده را

به درخانه ی تو بسته و وابسته شدیم

چه نیازی است به جنّت سگ دربان شده را

گر قرار است جبینش به قدومت نرسد

کافرش بیش نخوانیم مسلمان شده را

در محلّه خبر لطف تو   بهتر پیچید

پخش کردند اگر قصه مهمان شده را

شدنی نیست کرم داشته باشی ، امّا

دستگیری نکنی دست به دامان شده را

پنجره ساخته ای دور ضریح کرمت

تا ببندند به آن زلف پریشان شده را

ما فقط ظاهری از اوج تو را می بینیم

گذری نیست به معراج ِ تو حیران شده را

جلوه ای کردی و زهرای پر از جذبه ی تو

تا قم آورد دل شاه خراسان شده ر


.....................


روی قبرم بنویسید که خواهر بودم

سالها منتظر روی برادر بودم

بنویسید گرفتار نباشم چه کنم؟

من اگر منتظر روی برادر نباشم چه کنم؟

روی قبرم بنویسید جدایی سخت است

اینهمه راه بیایم ،تو نیایی سخت است

یوسفم رفته واز آمدنش بی خبرم

سالها میشود واز پیرهنش بی خبرم

روی قبرم بنویسید ندیده رفتم

با تن خسته وبا قد خمیده رفتم

بنویسید همه دور ربرم ریخته اند

چقدر دسته ی گل روی سرم ریخته اند

چقدر مردم این شهر ولایی خوبند

که سرم را نشکستند خدایی خوبند

بنویسید در این شهر سرم سنگ نخورد

به خداوند قسم بال وپرم سنگ نخورد

چادرم دور وبرم بود وبه پایی نگرفت

معجرم روی سرم بود وبه جایی نگرفت

...من کجا شام کجا زینب بی یار کجا؟

من کجا بام کجا کوچه وبازار کجا؟

بنویسید که عشاق همه مال هم اند

هر کجا نیز که باشند به دنبال هم اند

گر زمانی به سوی شاه خراسان رفتید

من نبودم به سوی مرقد جانان رفتید...

روی قبرش بنویسید برادر بوده

سالها منتظر دیدن خواهر بوده

روی قبرش بنویسید که عطشان نشده

بدنش پیش نگاه همه عریان نشده

بنویسید کفن بود،خدایا شکرت

هرچه هم بود بدن بود خدایا شکرت

یار هم آنقدری داشت که غارت نشود

در کنارش پسری داشت که غارت نشود

اوکجا نیزه کجا گودی گودال کجا؟

اوکجا نعل کجا پیکر پامال کجا؟

بنویسید سری بر سر نی جا میکرد

خواهری از جلوی خیمه تماشا میکرد


.....................


لبخند برلبان زمین آشکار شد

امسال در عزای تو فصل بهار شد

خجلت زده درخت به کنجی نشسته است

که با گل و شکوفه چرا هم‌قطار شد؟

مهتاب شمع سوخته در پیش گنبدت

خورشید هم ستاره ی دنباله دار شد

هر کفتری که صبح به دور شما نگشت

آن‌روز را به شب نرسانده شکار شد

پروانه‌ی عبور به غیر از حرم نداشت

پروانه ای که ظهر به گنبد دچار شد

غیر از حریم تو سر هر شاخه ای نشست

حق با پرنده بود ولی سنگسار شد

بی‌بی کریمه است و برای گناهکار

درهای صحن آینه راه فرار شد

زیباست سویت آمده این رود غم ولی

هرجا که قلب رود شکست آبشار شد

اینجا نه! روبروی ضریحت مرا بخر

وقتی که خوب گونه‌ی من آبدار شد

اشک تو می‌چکید به خاک و می آمدی

ساوه به قم تمام درخت انار شد

گردیده ام به دور حرم هفت مرتبه

اما چرا طواف شما هشت بار شد؟

غیر از سلام حامل"آه"ست هرکسی

از قم به سمت طوس سوار قطار شد

از جنس سنگ نیست از اشک ملایک ست

آن سنگ که برای تو سنگ مزار شد

در زیر پای اینهمه زائر به لطف تو

موری  به زنده بودنش امیدوار شد


.....................


دوباره آمده ام تا به من بها بدهی

مرا مریض کنی و مرا شفا بدهی

گره به کار من افتاده ای کلید بهشت

خدا کند که به من فرصت دعا بدهی

من از زیارت قبلی خراب تر شده ام

خداکند به من بی پناه جا بدهی

من از زبان رضا با تو درد دل دارم

مگر که پاسخ این ((اشفعی لنا))بدهی

توآمدی و مقام رضا مشخص شد

تو خواستی که کلیدی به دست ما بدهی

دلم برای محرم چه زود تنگ شده

مگر که باز تو امضای کربلا بدهی

هزار عید فدای دو روز ماتم تو

اگر اشاره کنی٫رخصت عزا بدهی...

تمام سال برای تو روضه می گیریم

هزار مرتبه هم در عزات می میریم

.....................

این بارگاه قدس كه از عرش برتر است

آرامگاه دختر موسى بن جعفر است

پاكیزه گوهر صدف عصمت بتول

یعنى كه نور دیده زهراى اطهر است

والا تبار خواهر سلطان دین رضا

فخر زنان عالم و خاتون محشر است

عزّت نگر كه حرمت طوف حریم او

با حرمت طواف امامان برابر است

جنّات عدن اگر طلبى زین حرم در آى

كاین آستان عرش نشان، هشتمین در است

هر سر بر آستان ملك پاسبان او

ساییده شد بهشت برینش مقرّر است

آیینه هاى بقعه آیین طراز او

روشنگر تشعشع خورشید خاور است

در زیر پاى زائر این بارگاه قدس

گیسوى حور و یال ملك، مفرش در است

اینجا نماز را به خشوع و ادب گزار

كاین فرش زیر پاى تو، جبریل را پر است

بس ساطع است نور نماز و دعاى خلق

با ساق عرش ساحت گیتى منوّر است

آدم به امر تو ز نهانخانه عدم

تا سر سراى منزل هستى مسافر است

جز آن كه سر ز عجز بساییم روى خاك

از ما به پیشگاه خدایى چه در خور است

اى خالقى كه وصف جلال و جمال تو

از عقل و فهم و وهم و گمان جمله برتر است

یا رب به حق قافله سالار انبیإ

آن صدر كائنات كه آخر پیمبر است

عقل نخست و صادر اول كه نام وى

زیب اذان و زیور محراب و منبر است

یارب به حق سیّد و سالار اولیا

كز وجه او تجلّى اللّه اكبر است

با اشك چشم، ابر كرم بر سر یتیم

با ابر تیغ، صاعقه یى بر ستمگر است

یارب به حق «فاطمه» آن كوثرى كه او

اُمُّ الائمه عصمت كبراى داور است

خونى كه داد سرور آزادگان «حسین»

مرهون حسن تربیت و شیر مادر است

یارب به «مجتبى» كه شباب بهشت را

در باغ خلد، سید و سالار و سرور است

مسموم ز هر كین كه جگر پاره هاى او

در طشت از شماره فزون تر ز اختر است

یارب به خون شاه شهیدان كربلا

كآزرده حنجر از دم خونین خنجر است

خونى كه دامن شفق از انعكاس آن

همرنگ داغ در جگر لاله مضمر است

یارب به حقّ سید سجّاد آن امام

كز اُم و اَب تقارن سعد به اكبر است

در منتهاى اوج بلاغت صحیفه اش

گویى «زبور» دیگر و «داود» دیگر است

یارب به علم حضرت باقر كه گاه موج

دریاى بى كران پر از دُرّ و گوهر است

عطر نبى رسد به مشام از كلام او

عطرى كه رشك مشك و عبیراست و عنبر است

یارب به صدق حضرت «صادق» كه تا ابد

چون آفتاب بر سر دین سایه گستر است

اى واى من كه عارض گلگون او به زهر

همچون شعار آل على، سبز منظر است

یارب به حلم حضرت سلطان دین «رضا»

آن كز شرف، مدام نگهبان كشور است

شاهى كه صدر مسند ارشاد، گاه بحث

عقل مجسّم آمد و علم مصوّر است

یارب به حق جود امام نهم «جواد»

كز عشق، همچو مهر فلك، ذرّه پرور است

ابن الرّضا چو «عیسى» و «یحیى» به كودكى

قطب و امام و مرشد و مولا و مهتر است

یارب به حرمت «حسن» عسكرى كه او

نقش نگین حلقه چندین مُعَسْكر است

عمرى به جرم عصمت و تقوى و زهد و علم

در حلقه محاصره چند لشكر است

یارب به حق قائم بر حق امام عصر

كانگشت او به گردش افلاك محور است

نوح زمان و قطب جهان كز حریم غیب

خلق خداى را به خداوند رهبر است

یارب به حقّ عصمت «معصومه» كز شرف

او را پدر امام و امامى برادر است

كاین در به روى خلق دو عالم گشوده دار

تا خاک ما به آب ولایش مخمّر است

خورشید شعله اى ز شعاع رواق او

تا نور او در آینه ها زیب و زیور است

توفیق گفت و طبع «ریاضى» چو گل شكفت

آنجا كه آفتاب هم از ذَرّه كمتر است

سال هزار و سیصد و هشتاد و نه بود

سالى كه كار آینه كارى، میسّر است

.....................

الا ای مه که جلوت می دهی خورشید انور را

به نور جلوه خود می پرانی چشم اختر را

الا ای دختر موسی که عیسی زنده می سازی

دخیلم گوشه چشمی بنده از خاک کمتر را

تویی تالی زهرا س کز شمیم فاطمی بویت

پدر پیش از ولادت بر تو داده نام مادر را

تو مصداق صداقت هستی و در باور عالم

نباشد انتظار دیگری دخت پیمبر را

ز حلم و علم و ایثار و وقار و عصمت و غیرت

تجلی میکنی آئینه وش زهرای اطهر را

اگر چه فاطمه هستی ، تورا معصومه میخوانند

که با نامت نلرزانند دل ساقی کوثر را

تویی تسکین هر درد و یقین دارم اگر بودی

نمیکشت آن غل و زنجیرها موسی بن جعفر را

تو آن بانوی پر مهری که همچون عمه ات زینب

گواهی میدهد هر عضو تو داغ برادر را

تو هم دنبال دلبر کو به کو رفتی ولی چشمت

ندیده از برادر غرق در خون جسم بی سر را

.....................

اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

پنج شنبه, 28 ارديبهشت 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
15423
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11738408

اوقات شرعی



آخرین نظرات