
بررسی شبهات نهج البلاغه
خطبه 92 - قسمت اول
بررسي خطبه 92 (1)
يکي ديگر از خطبه هاي اميرالمؤمنين(عليه السلام) که مورد استناد مخالفان قرار گرفته است، فرمايش آن حضرت در زماني است که عثمان کشته ميشود مردم براي بيعت به سوي ايشان هجوم ميآورند. مخالفان با تمسک به ا ين کلام، اعتقاد شيعه را در وجود نص بر حکومت آن حضرت، مورد مناقشه قرار ميدهند. خطبهي آن حضرت از ا ين قرار است:
«دَعُوني وَ التَمِسُوا غَيري فَإنّا مُستَقبِلُونَ أمراً لهُ وُجُوهٌ وَ ألوانٌ لاتَقُومُ لَهُ القُلُوبُ وَ لاتَثبُتُ عَلَيهِ العُقُولُ وَ إنَّ الآفاقَ قَد أغامَت وَ المَحَجَّةُ قَد تَنَکَّرَت. وَ اعلَمُوا أنّي إن أجَبتُکُم رَکِبتُ بِکُم ما أعلَمُ وَ لَم اُصغِ إلي قَولِ القائِلِ وَ عَتبِ العاتِبِ وَ إن تَرَکتُمُوني فَأنَا کَأحَدِکُم وَ لَعَلّي أسمَعُکُم و أطوَعُکُم لِمَن و لَّيتُمُوهُ أمرَکُم وَ أنَا لَکُم وَزيراً خَيرٌ لَکُم مِنّي أميراً»
مرا رها کنيد و غير مرا بجوييد ]چرا که[ ما با امري روبرو هستيم که صورتها و رنگهاي مختلفي دارد. دلها بر آن استوار نماند و عقلها بر آن پايدار نگردد و همانا افقها با ابر]هاي تيره[ پوشيده شده و راه روشن مجهول و ناشناخته مانده. شبهات و فتنهها فراگير شده است. و بدانيد چنانچه درخواست شما را ]در قبول خلافت[ بپذيرم، به آن چه ميدانم با شما عمل خواهم کرد و به سخن گويندهاي و سرزنش توبيخ کنندهاي گوش نخواهم داد و اگر مرا رها کنيد، من هم مانند يکي از شما خواهم بود و چه بسا در برابر هرکه توليت امر خود را به او بسپاريد، شنواترين و ميطع ترين شما باشم. و من وزير] و مشاور[ شما باشم، برايتان بهتر است تا آن که امير شما باشم.
با استناد به اين فرمايش، مخالفان ميگويند: اگر آن حضرت براي خود حق الهي قائل بود، معني نداشت که دعوت مردم را پس بزند و از بيعت آنها امتناع بورزد. ابن ابي الحد يد ميگويد:
«وَ هذَا الکَلامُ يَحمِلُهُ أصحابُنا عَلي ظاهِرِهِ و يَقُولُونَ إنَّه(عليه السلام) لَم يَکُن مَنصُوصاً عَلَيهِ بِالإمامَةِ مِن جَهَةِ الرَّسول(صلي الله عليه و آله) و إن کانَ أؤلَي النّاسِ بِهِ وَ أحَقَّهُم بِمَنزِلَتِها»
ياران ما ] معتزله[ اين کلام را بر ظاهرش حمل ميکنند و ميگويند: آن حضرت از جانب پيامبر به امامت تعيين نشده بود. هر چند سزاوارترين مردم و شايستهترين آنها نسبت به امامت بود.
«لأنَّه لَو کانَ مَنصُوصاً عَلَيهِ بِِالإمامَةِ مِن جَهَةِ الرَّسُولِ(صلي الله عليه و آله) لَما جازَ لَهُ أن يَقُولَ «دَعُوني وَ التَمِسُوا غَيري» وَ لا أن يَقُولَ: «وَ لَعَلّي أسمَعُکُم وَ أطوَعُکُم لَمِن وَلَّيتُمُوهُ أمرَکُم» وَ لا أن يَقُولَ: « وَ أنَا لَکُم وَزيراً خَيرٌ لَکُم مِنّي أميراً»
چرا که اگر وي از جانب پيامبر به امامت تعيين شده بود، جايز نبود بگويد: «مرا رها کنيد و غير مرا بجوييد» يا بگويد: «چه بسا من در برابر هرکه توليت کار خود را به او بسپاريد، شنواترين و مطيع ترين شما هستم» و يا بگويد: «من وزير شما باشم، برايتان بهتر است تا اينکه اميرتان باشم.»
و يا ديگري ميگويد:
«... تا وقتي که عثمان کشته ميشود، در اين موقع هم که مسلمانان عموماً با ولع و التهاب براي بيعت به در خانهي آن جناب هجوم ميآورند، از قبول بيعت امتناع ميورزد و حاضر به قبول مقام خلافت نميشود! در صورتي که اگر خلافت حق آن جناب بوده يا لااقل خود را بدان احق و اولي از ديگران ميدانسته، ميبايست اکنون که مانع از بين رفته، مقتضي موجود است و حق به مَن لَهُ الحق برميگردد، اگر براي گرفتن حق خود شتاب نميورزد و مقدمات نميچيند، لااقل از قبول آن امتناع نفرمايد.!!»
لزوم تاويل کلام، در هر دو مبنا
در پاسخ به شبههي ذکر شده، ابتدا ميگوييم: اين سخن و خطبهي اميرمومنان(عليه السلام) شک در هر دو مبنا بايد از ظاهر خود تاويل شود. يعني چه خلافت را حق الهي آن حضرت بدانيم و چه آن حضرت را افضل مردم در أمر زمامداري بشماريم، نميتوان پذيرفت که آن حضرت از قبول خلافت امتناع کند.
چگونه ميتوان پذيرفت که آن حضرت با آن همه اصرار در امر خلافت و پافشاري برافضليت خود، اکنون که مردم به سوي او آمده، خلافتش را ميخواهند تمام اصرارهاي خود را کنار بگذارد و از قبول خلافت سرباز زند؟!
همان طورکه ميدانيم: آن حضرت هيچگاه از حکومتهاي گذشته رضايت نداشت و همواره به تظلم و دادخواهي ميپرداخت و به تعبير ابنابيالحديد شکايتهاي آن حضرت از غاصبان حق خويش، به طور متواتر در تاريخ ثبت است. حال چه منشأ اين حق را نص الهي بدانيم و چه افضليت ايشان در امر زمامداري، به هر روي عدم رضايت آن حضرت در دوران همهي خلفاي گذشته امري است که نميتوان آن را ناديده گرفت. با اين وصف، امتناع آن حضرت از قبول خلافت قابل قبول نيست. يا بايد معتقد شويم آن حضرت ازادعاي افضليت خود دست برداشته است و ديگران را شايستهتر ميداند، که اين پذيرفتني نيست؟ يا بايد مطلبي ديگر درميان باشد که دراين صورت اگر عدول ازدعواي افضليت جايزباشد، چشم پوشي ازمنصوصيت نيزجايز خواهد بود. بنا به قول مرحوم علامه مجلسي:
«وَ لايَخفي عَلَي اللَّبيبِ أنَّهُ بَعدَ الإغماضِ عَنِ الأدِلَّةِ القاهِرَةِ وَ النُّصُوصِ المُتَواتِرَةِ لافَرقَ بَينَ المَذهَبَينِ في وُجُوبِ التَّأويلِ وَ لايَستَقيمُ الحَملُ عَلي ظاهِرِهِ إلّا عَلَي القَولِ بأنَّ إمامَتَهُ(عليه السلام) کانَت مَرجُوحَةً وَ أنَّ کَونَهُ وَزيراً أولي من کَونِهِ أميراً وَ هُوَ يُنافِي القَولَ بِالتَّفضيلِ الَّذي قالَ بِهِ.»
و بر عاقل مخني نيست که با فرض چشم پوشي از براهين استوار ونصوص متواتر، در وجوب تاويل کلام آن حضرت، ميان دو مذهب تفاوتي وجود ندارد و حمل کلام بر ظاهرش استوار نيست مگر با اين اعتقاد که امامت آن حضرت مرجرح باشد و وزارت ايشان بهتر از امارتش باشد و اين مطلب با افضليتي که خود او ]ابن ابي الحد يد[ به آن معترف است، سازگار نيست.
«فَإنَّهُ(عليه السلام): إذا کانَ أحَقَّ الإمامَةَ وَ بَطَلَ ]أبطَلَ[ تَفضيلَ المَفضُولِ عَلي ما هُوَ الحقُّ وَ اختارَهُ أيضاً کَيفَ يَجُوزُ لِلنّاسِ أن يَعدِلُوا عَنهُ إلي غَيرِهِ وَ کَيفَ يَجُوزُ لَهُ (عليه السلام) أن يَأمُرَ النّاسَ بِتَرکِهِ وَ العُدُولِ عَنهُ إلي غَيرِهِ ... فَالتَّأويلُ واجِبٌ عَلَي التَّقديرَينِ وَ لانَعلَمُ أحَداً قالَ بِتَفضيلِ غَيرِهِ عَلَيهِ وَ رُجحانِ العُدُولِ إلي أحَدٍ سِواهُ في ذلِکَ الزَّمان.»
پس آنچا که اميرمؤمنان شايسته امامت است و تقديم مفضول را باطل ميداند که حق هم همين است و او ]ابن ابي الحديد[ هم به آن (افضليت آن حضرت) معترف ميباشد، چگونه جايز است که مردم از او روي برگردانند و چگونه سزاوار است که آن حضرت مردم را به ترک خود و روي گرداندن از خود امرکند ... پس در هر دو فرض، تأويل کلام لازم است وکسي را نميشناسيم که معتقد به برتري فردي ديگر بر آن حضرت درآن زمان بوده، روي گرداندن از آن حضرت را شايستهتر بداند.
برخي شواهد ديگر
علاوه بر آن که هدف اصلي ما در اين نوشتار، نشان دادن عدم رضايت آن حضرت از اتفاقهاي رخ داده پس از رحلت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) است و توجه به خطبههايي نظير: خطبهي 6 و 173 و خطبه الوسيله وهم چنين مکاتبات آن حضرت هم چون: نامهي 28 نهج البلاغه، اين مطلب را به وضوح نمايان ميسازد، اما در اين جا چند نمونهي ديگر از بيانات آن حضرت را ارائه ميکنيم تا هرگونه شک و شبهه در عدم رضاايت آن حضرت از غاصبان حق الهي و ادعاي برتري و افضليت آن حضرت نسبت به ديگران برطرف شود و لزوم تاويل سخن ايشان در امتناع از قبول خلافت بيش از پيش آشکار شود.
پس از آن که عثمان مرد و مردم با اميرمومنان(عليه السلام) بيعت کردند، آن حضرت خطبهاي ايراد کرد و در قسمتي از آن فرمود:
«... ألا وَ قَد سَبَقَني إلي هذَا الأمرِ مَن لَم اُشرِکهُ فيهِ وَ مَن لَم أهَبهُ لَهُ وَ مَن لَيسَت لَهُ مِنهُ نَوبَةٌ ]توبَةٌ[ إلّا بِنَبِيٍّ يُبعَثُ ألا وَ لانَبِيَّ بَعدَ مُحَمَّدٍ(صَلي اللهُ عَليهِ وَ آله) أشرَفَ مِنهُ عَلي شَفا جُرُفٍ هارٍ فَانهارَ بِهِ في نارِ جَهَنَّمَ.»
«... آگاه باشيد.ا که در ا ين امر ]زمام داري[ کسي بر من پيشي گرفته که او را ]با خود[ در آن شريک نکرده بودم و ]سهمي از آن را[ به او نبخشيده بودم ]و يا او را نبخشوده بودم[ و در ا ين امر نوبتي نداشت مگر آنکه پيامبري مبعوث شود ]و به آن خبر دهد[ ]و يا کسي که توبهاي برايش نيست مگر آن که پيامبري مبعوث شود و از قبول توبهاش خبر دهد[ اما بدانيد که بعد از محمد(صَلي اللهُ عَليهِ وَ آله) پيامبري نيست ]يعني نه نوبتي در کار است و نه توبهاي، پس[ به خاطر آن ]تصدي مقامي که برايش نبود[ بر درهي هلاکت و آتش قرارگرفت و آتش جهنم او را نابود ساخت.
«... وَ إنّي لَأخشي أن تَکُونُوا عَلي فَترَةٍ مِلتُم عَنّي مَيلَةً کُنتُم فيها عِندي غَيرَ مَحمُودي الرَّأيَ وَ لَو أشاءُ لَقُلتُ عَفَي اللهُ عَمّا سَلَفَ، سَبَقَ فيهِ الرَّجُلانِ وَ قامَ الثّالِثُ کَالغُرابِ هَمُّهُ بَطنُهُ... .»
... و من ميترسم اکنون هم بر همان سستياي باشيد که از من روگردانديد (و به ديگري متمايل شديد) که در اين روگرداندن نزد من نيکو نظر نبوديد و اگر بخواهم ميگويم: خدا از آن چه گذشته است بگذرد ( که البته نميگويم) در ا ين امر آن دو مرد پيشي گرفتند و سومي نيز هم چون کلاغ برخاست که همتش شکمش بود... .
«... وَ ما مِن هؤلاءِ إلّا مَن بَغَيتَ عَلَيهِ وَ تَلَکَّأتَ في بَيعَتِهِ حَتّي حُمِلتَ إلَيهِ قَهراً تُساقُ بِخَزائِمِ الإقتِسارِکَما يُساقُ الفَحلُ المَخشُوشُ... .»
مورد ديگر اعتراف معاويه به نارضايتي آن حضرت از حا کمان گذشته است که به وسيلهي آن حضرت در پاسخ نامهي معاويه تأييد ميشود. پاسخ حضرت همان نامهي 28 نهجالبلاغه است. معاويه در اين نامه ميگويد:
در موردي مشابه و در نامهاي ديگر معاويه به آن حضرت مينويسد:
«... و هيچ يک از اين خلفاي سه گانه نبود مگر آن که بر او شوريدي و در بيعت با او درنگ کردي تا به زور به سوي او برده شدي، با افسار اکراه کشيده ميشدي همچنان که شتر لجام خورده کشيده ميشود... .
«... فَکُلَّهُم حَسَدتَ وَعَلي کُلِّهِم بَغَيتَ عَرَفنا ذلِکَ في نَظَرِکَ الشَّزرِ وَ قَولِکَ الهُجرِ وَ تَنَفُّسِکَ الصُّعَدآءِ وَ إبطائِکَ عَنِ الخُلَفاءِ... .»
پس نسبت به همه خلفا حسادت ورزيدي و بر همه آنها شوريدي. اين را از نگاه نوميدانه و بدگويي و آه غمبار و کنديات ]در بيعت[ با خلفا شناختيم... .
و آن حضرت در جواب او مينويسد:
«وَ ذَکَرتَ حَسَدِيَ الخُلَفاءَ وَ إبطائي عَنهُم وَ بَغيي عَلَيهِم فَأمَّا البَغيُ فَمَعاذَ اللهُ أن يَکونَ وَ أمَّا الإبطاءُ عَنهُم وَ الکَراهِيَةُ لِأمرِهِم فَلَستُ أعتَذِرُ إلَي النّاسِ مِن ذلِکَ... .»
و حسادت من نسبت به خلفا و کندي من از ]بيعت با[ آنها و شوريدنم عليه آنان را ذکر کردي. اما شورش، پناه به خدا که چنين باشد]چنين نکردم[ اما درنگ و کندي از آنها و ناپسند شمردن کارشان پس، از اين امر در برابر مردم عذرخواهي نميکنم... .
چنان که مي بينيم در اين گونه موارد آن حضرت نارضايتي و ناخرسندي خود را از گذشتگان را تأييد ميکند و به طور ضمني گفتههاي معاويه را مطابق واقع ميداند. اين همه تاييدي است بر ادعاي ما که اميرمومنان (عليه السلام) در تمام مدت خلافت حاکمان گذشته، از اظهار نارضايتي خود و ابراز حقانيت خويش در امر زمامداري دست برنداشته است. و مبناي مخالفت و نارضايتي آن حضرت را چه حق الهي ايشان و چه افضليت آن بزرگوار بدانيم، با اين سابقه و اصرار آن حضرت در مخالفت، نميتوان پذيرفت که ايشان بدون هيچ مانعي ازقبول خلافت امتناع کند. لذا بايد به دنبال توجيه بيان آن حضرت بود و آن چه ما به آن اعتقاد داريم، اين است که: ايشان براي اتمام حجت با مردم وبه منظور نشان دادن اصرار آنها، ابتدا از پذيرش حکومت سر باز ميزند تا به آنها ثابت شود که خود، آن حضرت را مجبور به پذيرش زمامداري کرده» با ايشان بيعت کردند. لذا در تخلف از اوامر آن حضرت و شکستن بيعت هيچ عذري نداشته، محکوم خواهند بود. در درس آينده به ارائهي قرائن صالح بر اين توجيه ميپردازيم.

بررسي شبهات پيرامون نهج البلاغه
بررسي خطبهي 162
شبهه:
يکي ديگر از سخنان امير المومنين(عليه السلام) که مورد تمسک مخالفان قرار ميگيرد، خطبه ي 162 نهج البلاغه است. گفته شده است: در جنگ صفين يکي از سپاهيان حضرت از ايشان سوال ميکند: چگونه با وجود شايستگي و حقانيتي که در امر حکومت داشتيد، مردم شما را از آن بازداشتند؟ اميرالمومنين(عليه السلام) ضمن اشاره به اينکه الآن موقع چنين سوالي نيست، ميفرمايد: از آنجا که حق خويشاوندي و حق سوال داري، جوابت را ميدهم:
« ... أمَّا الْإِسْتِبْدادُ عَلَيْنَا بِهذَا الْمَقامِ وَنَحْنُ الْأَعْلَوْنَ نَسَباً، وَالْأَشَدُّونَ بِالرَّسُولِ -صَلَّي اللهُ عَلَيْهِ وَآلِه- نَوْطاً، فَإنَّهَا کَانَتْ أَثَرَةً شَحَّتْ عَلَيْهَا نُفُوسُ قَوْم، وَسَخَتْ عَنْهَا نُفوسُ آخَرِينَ، وَالْحَکَمُ اللهُ، وَالْمَعْوَدُ إلَيْهِ الْقِيَامَةُ... .»
اما خود کامگي نسبت به ما دراين مقام خلافت (وخلافت را به خود اختصاص دادن به دون در نظر گرفتن استحقاق ما) در حالي که ما نَسَبي برتر وخويشاوندي و وابستگي بيشتر و نزديکتري با رسول خدا داريم، (از اين رو بود که) خلافت متاعي برگزيده بود که گروهي نيز از آن چشم پوشي کردند و داور خداوند است و بازگشت به سوي او روز قيامت است... .
آنچه در اينجا موجب توهم رضايت آن حضرت از غاصبان شده، کلمهي سَخَت است که ريشهي سخاوت ميباشد و لذا چنين معني ميکنند که: آن حضرت با رضايت و سخاوتمندانه از حکومت گذشت. بنابراين هر اختلافي هم وجود داشت، تمام شد و اميرالمومنين(عليه السلام) در نهايت به حکومت ديگران رضايت داد. پس شيعيان نيز بايد از تفرقه افکني دست بردارند و به پيروي از امام خود، بدگويي، لعن و دشنام را نسبت به خلفاي سهگانه کنار بگذارند.
نقد و بررسي
در بررسي اين برداشت از فرمايش اميرالمومنين(عليه السلام) توجه به چند نکته ضروري است :
اول: چنان چه در بيانات ديگر حضرت آشکار است: اميرالمومنين(عليه السلام) خلافت و جانشيني رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را در امر زمامداري و حکومت بر جامعه، حق الهي خود ميداند و هيچگاه از غاصبان و ظالمان اعلام رضايت نکرده است. نه گفتار آن حضرت و نه کردار ايشان نشانهاي از اين امر ندارد. بلکه همان گونه که در درس گذشته نيز مدارک را ارئه کرديم، آن حضرت حتي در زمان حکومت خود، نارضايتي نسبت به عملکرد خلفاي گذشته را اعلام کرده و ظلم بر خود را از زمان رحلت پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) تا زمان حکومت مستمر دانسته است. لذا ناديده گرفتن اين قرائن که نص بر نارضايتي از غاصبان است ، جز تجاهلي نسبت به حقيقت و عملي غير علمي چيزي نيست.
دوم: دقت در خطبهي 162 قرائن ديگري را در اختيار ما قرار ميدهد که انتساب معني رضايت و خرسندي و بخشش را به اين فرمايش حضرت، دور از ظاهر ميکند. يکي آن که: آن حضرت پس از اشاره به جريان غصب خلافت و چگونگي آن، خداوند را داور قرار ميدهد. اين واگذاري امر خداوند، آن هم براي روز قيامت که روز حسابرسي اعمال و موقع جزا و کيفر است، خود نشان از اين امر دارد که هنوز مسالهاي براي شکايت نزد خدا و داوري خداوند در ميان است. اگر فرض کنيم آن حضرت با رضايت حق خود را بخشيدند و از غاصبان و ظالمان گذشتند، ديگر مسالهاي باقي نمانده است که خداوند داوري کند. موکول کردن امر به قضاوت خدا يا نشان از اين دارد که حق الهي در ميان است و خدا خود بايد در مورد آن قضاوت کند که در اين صورت گذشت کردن امير المومنين(عليه السلام) از حق خدا معني ندارد. يا آن که به فرض وجود مسالهاي شخصي (و نه حقي الهي) معلوم ميشود که هنوز رضايتي حاصل نشده است و گرنه موکول کردن امر به داوري خدا لغو خواهد بود. پس اين قرينه نشان ميدهد که رضايت و بخششي در کار نيست.
قرينهي ديگر به کار بردن لفظ استبداد و أثره و شحت ميباشد.
أثره اسم مصدر استأثر است و به معني «الاختصاص بالشئ دون مستحقه» آمده است. استبداد نيز هم به معني أثره و هم به معني «الانفراد بالشئ» آمده است. که معادل آن خود کامگي، خود رأيي و عدم رعايت شايستگي و حق کسي است. يعني در يک امر، کسي را که مستحق آن است (حال چه به معناي ذي حق بودن وچه به معناي شايسته بودن) به زور از آن محروم سازند و آن امر را به خود اختصاص دهند. هم چنين لغت شحت که از شح مي باشد، به معني حرص و بخل آمدهاست. کاربرد آن در اين فرمايش نشان ميدهد: در قضيه غصب خلافت، آنان که به زور حکومت را به خود اختصاص دادند، با حرص و طلب شديد مبادرت به اين کار کردند. يعني در گرفتن حکومت از مستحق آن حريص بودند و پس از تصاحب آن نيز نسبت به او بخل ورزيدند و حق او را ناديده انگاشتند.
لذا به خوبي روشن است : غصب خلافت با رضايت آن حضرت نبوده است و چنين نبوده که آنان در خواستي از آن حضرت داشته باشند و حضرت هم با رضايت، امر را به آنان واگذار کند. بلکه آنها با حرص و ولع به دنبال حکومت بودند و به زور آن را از آن حضرت ستاندند و خود را به آن مخصوص کردند.
سوم: با توجه به نکتهي قبل روشن ميشود عملکرد آن حضرت در اين قضيه، بخشش با ميل و رغبت نيست بلکه رها کردن وچشم پوشي از حق خود مي باشد و اين کار به معني رضايت دادن به عمل غاصبان نيست. توضيح بيشتر اين که در لغت آمده است :
« سخيت عن ا لشيء ائ ترکته ولم تنازعني ا ليه نفسي»
هر چند سخاوت به معني جود و بخشش آمده است اما کاربرد آن همراه با حرف اضافه «عن» به معني ترک کردن وعدم نزاع نفسي است. يعني رها کردني که همراه آن پشيماني ودر گيري دروني نسبت به اين ترک، وجود ندارد. لذا ملاحظه ميشود که معني کردن سخيت عن الشئ به «بخشش همراه به ميل و رضايت » خا لي از مسامحه نيست، بلکه کاربرد آن در کنار شحت در کلام حضرت، نشان ميدهدکه وقتي آن حضرت حرص و طمع آنان در تصاحب حکومت را مشاهده کرد و جان خود را در خطر ديد، به راحتي آن را ترک کرد و نسبت به اين کار خود دچار عذاب وجدان و به اصطلاح، خود خوري نشد. لذا ترجمهي مناسب اين لفظ در کلام آن حضرت، چشم پوشي و رها کردن است.
لازم به تذکر است: اين چشم پوشي با اعلام نارضايتي و اظهار ظلم ظالمان و غاصب خواندن آنان منافات ندارد. اين گونه نيست که چون آن حضرت چشم پوشي کرد، ديگر نبايد اعلام نارضايتي کند. بلکه همان طور که از لغت هويدا است عدم منازعه، دروني است نه بيروني. يعني آن حضرت مواجههاي صبورانه و همراه با شکيبايي داشت و آنچه را خدا و رسولش از او خواسته بودند، عمل کرد و از دست دادن حکومت سبب جزع و فزع و بيتابي کردن ايشان نشد. به عبارت دقيق تر: آن چه آن حضرت بدان رضايت داد، خواست و مشيت خدا بود نه ظلم غاصبان. از آنجا که اميرالمومنين(عليه السلام) همهي اين وقايع را در محضر خداوند ميديد، لذا آنچه را بر سرش آوردند، تحمل کرد و با بيصبري و بيتابي، عمل به وظيفهي الهي و پيمان نبوي را ترک نکرد و اين تسليم شدن، به هيچ وجه به معني رضايت نسبت غصب ظالمان نيست. هم چنان که سيدالشهدا همهي مصايب را به جان خريد و به قضاي الهي راضي شد و نداي «رضيً بِقضائک» سر داد، ولي اين تسليم شدن به مشيت الهي، از ظلم و جنايت شمر و شمريان چيزي کم نميکند و عذاب آنها در آخرت به شدت خود باقي خواهد ماند.
ودر نهايت : آن چه گفته شد با فرض آن است که « نُفُوسُ آخَرينَ » را – که در خطبه، فاعل سخت ميباشد – آن حضرت و يا اهل بيت(عليهم السلام) بدانيم و همان طور که بيان شد: توجه به قرائن داخلي و خارجي، برداشت رضايت و ميل و رغبت را از کلام آن حضرت منتفي ميکند. اما احتمالهاي ديگري دربارهي اين که فاعل سخاوت کيست، وجود دارد که برداشت مخالفان را به کلي منتفي مي کند.
اين کلام را ميتوان چنين معني کرد که آن حضرت امر غصب حکومت را چنين ترسيم ميکند: دو گروه در سقيفه جمع شدند. عدهاي از مهاجرين که با حرص و آز به دنبال حکومت بودند و به هر صورت آن را از انصار ربودند و برخي از انصار از جمله بشير بن سعد و اُسيد بن حضير که از قبيلهي اوس بودند - از ترس آن که سعد بن عباده و خزرجيان حکومت را پس از پيامبر بدست نياورند – در بيعت با ابوبکر پيشدستي کردند و حکومت را به آنان سپردند.
بنابر اين امير المومنين(عليه السلام) ميفرمايد: عدهاي بريدند و دوختند و حکومت را بين خود تقسيم کردند و به اين ترتيب، حکومت را که حق ما بود و ما بدان شايسته بوديم، به خود مخصوص کردند و ما را واگذاشتند.
احتمال ديگري که مطرح است، اين معني است که آن حضرت بيان ميدارد: در جريان غصب خلافت عدهاي مستبدانه و با حرص آن را از ما گرفتند و مردم نيز به آن رضايت دادند و استقامت و پايداري را در ياري ما ترک کردند و با قبول حکومت آنان، حق ما را به آنها بخشيدند.
اين احتمالها با قرينهي جمع آمدن «نفوس آخرين» و صيغهي غايب آمدن «سخت» قويتر مي شود. چرا که در ابتداي خطبه، آن حضرت با لفظ متکلم صحبت ميکند و ا لفاظ «علينا» و «نحن» را به کار ميبرد اما در ادامه، به دو گروه غايب اشاره ميکند.
چکيده:
با توجه به قرائن موجود در سخنان اميرالمومنين (عليه السلام) مانند داوري خداوند، معناي «أثره»،«استبداد»، «شحت» و «سخيت عن» معلوم ميشود نه تنها اميرالمومنين(عليه السلام) از رضايت حرفي به ميان نياوردهاند بلکه بر ظلمي که به ايشان شده (و موجب رها کردن حق الهيشان شده است) تأکيد ميکنند و حرص و طمع غاصبان را در رسيدن به حکومت نشان ميدهند.
علاوه بر آن تمام اين صحبتها با فرض اين است که اهلبيت(عليهم السلام) را فاعل «سخيت عن» بدانيم. اما با توجه به قرائن موجود در کلام اميرالمومنين(عليه السلام) احتمالهاي ديگري هم مطرح ميشود مانند برخي از انصار در ماجراي سقيفه و يا مردم که با توجه به ضماير موجود در ابتدا و انتهاي کلام اميرالمومنين(عليه السلام) (متکلم و غائب) اين احتمال قويتر ميشود. در اين صورت برداشت مخالفان به کلي منتفي ميشود.
در مجموع و با توجه به نکات گفته شده، روشن ميشود: برداشت مخالفان از اين خطبه و انتساب رضايت از عمل غاصبان به اميرالمومنين(عليه السلام) توجيهي نارواست و ناديده گرفتن قرائن داخلي و خارجي کلام آن حضرت، عملي غير علمي است .
در پايان به فر مايش ديگري از اميرمومنان(عليه السلام) اشاره مي کنيم که باز هم نارضايتي آن حضرت را از وضع موجود بيان مي دارد:
« لَنا حَقُّ فَإن اُعطيناهُ وَ إلاّ رَکِبنا أعجازَ الإبِلِ وَ إن طالَ السُّري.»
«ما را حقي است پس اگر آن را به ما دادند[آن را مي گيريم] وگرنه بر پشت شتر (نزديک دم) سوار ميشويم، هر چند سير شبانه به طول انجامد.»

بررسي شبهات پيرامون نهج البلاغه
بررسي خطبهي 228
شبهه:
يکي ديگر از خطبههاي نهجالبلاغه که به منظور القاي توهم رضايت اميرالمؤمنين(عليه السلام) از خلفا مورد استفاده قرار ميگيرد، خطبهي شماره 228 است. که در اين بحث به بررسي آن ميپردازيم:
«وَ مِن کَلامِهِ(عليه السلام) يُريدُ بِهِ بَعضَ أصحابِهِ: لِلَّهِ بِلَاءُ فُلاَنٍ، فَلَقَدْ قَوَّمَ الْأَوَدَ، وَدَاوَي الْعَمَدَ، وَأَقَامَ السُّنَّةَ، وَخَلَّفَ الْفِتْنَةَ! ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ، قَلِيلَ الْعَيْبِ. أَصَابَ خَيْرَهَا، وَسَبَقَ شَرَّهَا، أَدَّي إِلَي اللهِ طَاعَتَهُ، وَاتَّقَاهُ بِحَقِّهِ، رَحَلَ وَتَرَکَهُمْ فِي طُرُقٍ مَتَشَعِّبَةٍ، لاَ يَهْتَدِي بِهَا الضَّالُّ، وَلاَ يَسْتَيْقِنُ الْمُهْتَدِي.
«عجب کاري انجام داد (خدا شهرهايي که او را پروراند، برکت دهد) پس به تحقيق کجي را راست گردانيد و بيماري را مداوا کرد و سنت را به پا داشت و فتنه را به جاي نهاد (پشت سرگذاشت). پاک جامه و کم عيب (از دنيا) رفت و به خير خلافت رسيد و از بدي آن پيشي گرفت. طاعت خدا را انجام داد و حق پرهيزگاري او را به جا آورد و مردم را در راههايي مختلف وانهاد که نه گمراه به آن هدايت مي¬شود و نه هدايت شده به يقين ميرسد.»
گفته شدهاست: اين خطبه مربوط به زمان مرگ خليفه دوم است و چنين مدحي از جانب اميرمؤمنان(عليه السلام) با اعتقاد شيعه در مورد عمر سازگاري ندارد و اين فرمايش نشانهاي روشن از تأييد و رضايت آن حضرت نسبت به خليفه مي باشد.
سخن آن حضرت يا سخن ديگري
براي بررسي اين خطبه، ابتدا به مدارک آن نظر ميافکنيم. تنها مدرک اين خطبه نقل تاريخ طبري است که در آن چنين آمده است:
«عَنِ المُغيرَةِ بنِ شُعبَةَ قالَ: لَمّا ماتَ عُمَرُ رَضِيَ الله عَنهُ بَکَتهُ ابنَةُ أبي حثمةَ فَقالَت: وا عُمَراهُ! أقامَ الأوَدَ وَ أبرَأ العَمَدَ، أماتَ الفِتَنَ وَ أحيَا السُّنَنَ خَرَجَ نَقِيَّ الثَّوبِ بَريئاً مِنَ العَيبِ.
مغيرة بن شعبه ميگويد: وقتي عمر مرد دختر ابيحثمه بر او گريست و گفت: وا عمرا! کجي را راست کرد و بيماري را معالجه کرد. فتنهها را ميراند و سنتها را زنده کرد. با جامه¬اي پاک و به دور از عيب از دنيا خارج شد.
وَ قالَ مُغَيرَةُ بنُ شُعبَةَ: لَمّا دُفِنَ عُمَرُ أتَيتُ عَلِيّاً وَ أنَا اُحِبُّ أن أسمَعَ مِنهُ في عُمَرَ شَيئاً فَخَرَجَ يَنفُضُ رَأسَهُ وَ لِحيَتَهُ وَ قَدِ اغتَسَلَ وَ هُوَ مُلتَحِفٌ بِثَوبٍ لايَشُکُّ أنَّ الأمرَ يَصيرُ إلَيهِ فَقالَ: يَرحَمُ اللهُ ابنَ الخَطّابِ لَقَد صَدَقَتِ ابنَةُ أبيحثمةَ، لَقَد ذَهَبَ بِخَيرِها و نَجا مِن شَرِّها أما وَاللهِ ما قالَت وَ لِکن قُوِّلَت.»
مغيره ميگويد: وقتي عمر دفن شد در حالي که دوست داشتم از اميرمؤمنان چيزي درباره عمر بشنوم، پيش او آمدم. پس در حالي که سر و محاسن خود را تکان ميداد و غسل کرده، لباسي به تن کرده بود، خارج شد و شکي نداشت که امر حکومت به او ميرسد. پس فرمود: خدا پسر خطاب را رحمت! دختر ابيحثمه راست گفت. عمر خير خلافت را برد و از شرش نجات يافت. به خدا سوگند! اين سخن را خودش نگفت بلکه اين را به زبانش جاري کردند.»
با توجه به مدارک روشن ميشود:
اولاً: آنچه در نهجالبلاغه به عنوان خطبهي آن حضرت آمده است، در واقع سخن دخترابيحثمه ميباشد که بنا بر سخن مغيره، حضرت آن را تصديق کرده است.
ثانياً: راوي اين سخن، مغيرة بن شعبه است که شهرت به فسق داشته، از دشمنان اميرمومنان(عليه السلام) و از مهاجمان به خانهي آن حضرت ميباشد.
ثالثاً: منبع نقل اين جريان نيز تاريخ طبري است که مدرکي شيعي نيست.
بنابراين نميتوان اين خطبه را مدرکي شيعي تلقي کرد و استناد اين خطبه به اميرمومنان(عليه السلام) دليل قطعي ومقبولي ندارد ونقل ومغيره و طبري فاقد حجيت است.
بررسي مضمون سخن
علاوه بر ضعف استناد اين سخن به اميرمومنان(عليه السلام)، توجه به مضامين آن نيز استفادهي مخالفان را باطل ميگرداند.
در انتهاي اين سخن عبارتي وجود دارد که متضمن نکوهش در مذمت نسبت به عمر ميباشد و چنين آمده است: در حالي مرد که مردم را بر راههاي مختلف وانهاد که نه باعث هدايت گمراه ميشود و نه مهتدي بر هدايت ثابت قدم ميگردد. اين قسمت به طور خلاصه و جمعبندي نتيجه حکومت عمر را حيرت و سردرگمي مردم بيان ميکند. همچنين تعبير «خلَّفَ الفتنه» نيز اين جمعبندي را بيشتر تاييد ميکند که عمر پس از خود فتنهها را باقي گذارد. به قول ابن ابي الحديد، يکي از فتنههايش شوراي انتخابي او بود که سبب هر فتنه در دنيا تا ابد ميباشد.
برخي از قسمتهاي ديگر اين فرمايش نيز نه مدحي در بردارد و نه مذمتي. در جايي که گفته شده است: «ذَهَبَ نَقيَّ الثوب...» ميتواند اشاره به اين نکته باشد که عمر به گونهاي رفتار کرد که در نظر مردم مقبول بوده، خوشرفتار بود. به عبارت ديگر حفظ ظاهرکرد و لذا از حسن ظاهر برخوردار شد - ونه لزوما حسن باطن-.
همچنين تعبير(أصاب خيرها وسبق شرّها) نيز متضمن مدحي نيست وتنها به اين مطلب اشاره ميکند که عمر به خير خلافت رسيد و لذتي را که ميخواست، به دست آورد و پيش از آن که شر خلافت گريبانگير او شود، از دنيا رفت. جملهي (أدّي إلي الله طاعته) نيز بيانگر اين است که عمر در حکومت خود بناي مخالفت با خدا نداشت بلکه ظاهر اعمال عبادي همچون: نماز و روزه و حج و ... را حفظ کرد. (هر چند که بدعتهايي نيز در دين قرار دارد. اما به هر حال ظاهر بسياري امور را رعايت کرد.)
چکيده:
دقت در اين مطالب اين حقيقت را روشن مي کند: هر چند استناد اين سخن به اميرمومنان (عليه السلام)مخدوش بوده، قطعي نميباشد. اما با فرض صحت استناد نيز صرفاً مشتمل بر مدح وستايش عمر نيست. بلکه سخن شامل مذمت و عبارات دو پهلو است وحداکثر چنين مي توان گفت: آن حضرت با رعايت تقيه و توريه به گونهاي صحبت کرده است که بهانهاي به دست مغيره ندهد و او بر خيال خود تعريف و تمجيدي نسبت به عمر از اميرمومنان(عليه السلام) شنيده باشد.

بررسي شبهات پيرامون نهج البلاغه
قسمت اول
بررسي خطبهي 5
شبهه:
پس از رحلت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) عباس عموي پيامبر و ابوسفيان به اميرمؤمنان(عليه السلام) پيشنهاد بيعت دادند. عباس گفت: اگر من با تو بيعت کنم احدي با تو مخالفت نخواهد کرد و ابوسفيان گفت: چنانچه بخواهي، مدينه را پر از لشکر خواهم کرد. اما آن حضرت از اين کار امتناع ورزيد.
اين امر سبب شده است تا مخالفان اين عملکرد حضرت را نشانهي موافقت آن حضرت با شورايي بودن حکومت و در نتيجه، رضايت به زمامداري ابوبکر بدانند:
«... هنگامي که عباس عموي پيامبر به معيت اميرمؤمنين مباشر امر تغسيل جنازهي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بود و احساس نمود که توطئهاي در کار است که مقام خلافت راشخص ديگري تصرف کند، به اميرمؤمنان پيشنهاد نمود و گفت: اگر من با تو بيعت کنم دو نفر در اين امر با تو مخالفت نخواهند کرد. حضرت در دفعهي اول با کمال تعجب فرمود:مگر غير از من کسي براي اين کار است؟ و وقتي که عباس احساس توطه در خارج را به عرض رسانيد، آن جناب سخني را که هميشه شعار او و قانون ابدي اسلام است که همواره در اين مورد مي فرمود به گوش هوش عباس سرود که: که اين خلافت تنها حق اختصاصي تو نيست که به دلخواه خود به من واگذار کني و کسي با آن مخالفت نکند. بلکه حق عموم است وبايد با مشورت مسلمين به شخصي که لايق اين کار است واگذار شود. لذا عباس و بعد از او ابوسفيان از اين گونه پيشنهادها که برخلاف روح شريعت اسلام و منبعث از روح ساخت و پاخت سياست بازان مکار است، صرف نظر کردند.»
اما تفصيل اين مطلب چنين است:
بنابر برخي نقلها، چنين بدست ميآيد که، دو پيشنهاد جداگانه توسط عبّاس و ابوسفيان، به اميرمؤمنان(عليه السلام) داده شده است. پيشنهاد عبّاس در خانهي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و در هنگام دفن ايشان بوده است و پيشنهاد ابوسفيان بعد از آن و در هنگام روز البتّه ظاهرا ً پيشنهاد عبّاس قبل از بيعت مردم با ابوبکر بوده و پيشنهاد ابوسفيان پس از بيعت با ابوبکر بوده است. امّا در برخي ديگر از نقلها آمده است: عبّاس و ابوسفيان هر دو با هم پيشنهاد بيعت به آن حضرت دادهاند و اين پيشنهاد بعد از بيعت مردم با ابوبکر بوده است. در هر دو نقل آن حضرت پس از امتناع از قبول پيشنهادِ بيعت، خطبهاي ايراد فرمود که در نهج البلاغه با شماره 5 ذکر شده است. پيشنهاد عبّاس به اميرالمؤمنين(عليه السلام) چنين بوده است:
«فَقَالَ الْعَبَّاسُ لِعَلِيٍّ (عليه السلام) وَ هُمَا فِي الدَّارِ امْدُدْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَيَقُولَ النَّاسُ عَمُّ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه و آله) بَايَعَ ابْنَ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ فَلَا يَخْتَلِفَ عَلَيْكَ اثْنَانِ فَقَالَ لَهُ أَ وَ يَطْمَعُ يَا عَمِّ فِيهَا طَامِعٌ غَيْرِي؟ قَالَ سَتَعْلَمُ.»
پس در خانهي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) عبّاس به علي(عليه السلام)گفت: دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم که در اين صورت مردم ميگويند: عموي پيامبر(صلي الله عليه و آله) با پسر عموي او بيعت کرد. پس هيچ دو نفري با تو مخالفت نخواهند کرد. آن حضرت به او گفت: اي عمو! آيا کسي غير من در آن [حکومت] طمع دارد؟ عبّاس گفت: به زودي خواهي دانست.
هم چنين در مورد متن پيشنهاد ابوسفيان به آن حضرت نيز نقل شده است:
«ثُمَّ قَالَ لِعَلِيٍّ(عليه السلام) : ابْسُطْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَوَ اللَّهِ إِنْ شِئْتَ لَأَمْلَأَنَّهَا عَلَى أَبِي فَصِيلٍ يَعْنِي أَبَابَكْرٍ... خَيْلًا وَ رَجِلًا فَامْتَنَعَ عَلَيْهِ عَلِيٌّ(عليه السلام).»
سپس به حضرت علي(عليه السلام) گفت: دستت را بگشا تا با تو بيعت کنم. به خدا سوگند! اگر بخواهي،در برابر ابوبکر مدينه را پر از سرباز ِ سواره و پياده مي کنم. امّا آن حضرت امتناع کرد.
شخصيّت عبّاس
همان طور که مي دانيم عبّاس در جنگ بدر جزو سپاه مشرکان بود وبه دست مسلمانان اسير شد و در آنجا ايمان آورد. (هر چند اين نقل هم وجود دارد که قبلا ً ايمان آورده بود ولي ايمانش را کتمان مي کرد. امّا به هر حال جزو مسلمانان نبود) لذا نه جزو سابقه داران در اسلام بود ونه از مهاجرين وانصار به حساب مي آمد. از اين رو شخصيت او[شخصيتي ديني واسلامي نبود تا به واسطه ي آن، پشتيبان دعواي الهي اميرمؤمنان(عليه السلام) در حقّانّيت خود در زمامداري باشد. اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز به کنايه اين مطلب را بيان مي کند:
«... لَوْ كَانَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ(صلي الله عليه و آله) عَمِّي حَمْزَةُ وَ أَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايِعْ كَرْهاً، وَ لَكِنَّنِي مُنِيتُ بِرَجُلَيْنِ حَدِيثَيْ عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ، الْعَبَّاسِ وَ عَقِيل ... .»
... چنان چه پس از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) عمويم حمزه وبرادرم جعفر بودند، به زور بيعت نميکردم امّا به دو مرد تازه مسلمان، عبّاس و عقيل مبتلا شدم ... .
در اينجا اميرمؤمنان(عليه السلام) با مقايسهي بين دو عمو و دو برادر بيان ميدارد: حمزه و جعفر جايگاهي داشتند که عبّاس و عقيل ندارند. آنها مرداني جنگاور و مبارز بودند امّا اين دو داراي چنين خصوصيّتي نيستند. همچنين آن دو از ياران بزرگ و اصحاب عظيم القدر پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) بودند، امّا اين دو داراي چنان سابقهاي نيستند و هنوز آداب و رسوم جاهلي در آنها مؤثر است.
نکتهي ديگر اينکه: عدم همراهي زياد عبّاس (و عقيل) با پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) سبب شده بود تا از سوابق درخشان اميرمؤمنان(عليه السلام) و مقامات وفضايل آن حضرت و تأکيدها و سفارشهاي پيامبر نسبت به ايشان اطّلاع کافي نداشته باشد. لذا پيشنهاد بيعت از جانب عبّاس لزوما ً بر مبناي شناخت حق الهي اميرمؤمنان(عليه السلام) و به منظور احقاق منصب الهي آن حضرت نبوده است. بلکه عبّاس در اين پيشنهاد بيش تر به جايگاه خويش در قريش به عنوان يک پيرمرد قريشي که عموي پيامبر نيز مي باشد، تأکيد دارد.
بنابراين وقتي مي گويد: اگر من با تو بيعت کنم، هيچ کس با تو مخالفت نخواهد کرد، به خاطر شخصيّت اسلامي او نيست. بلکه در حقيقت تکيه ي او بر مقام و مرتبه ي قبيلگي اش است که چون پير قريش و از نزديکان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) است، لذا قريش با او مخالفت نخواهد کرد و چون قريش سرور عرب است، همهي عرب مطيع او خواهند شد.
شخصيّت ابوسفيان
ابوسفيان در جريان فتح مکّه به ظاهر مسلمان شد. او سرسختترين دشمن پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) بود و متجاوز از بيست سال با پيامبر مخالفت کرد و جنگ هاي بسياري عليه آن حضرت به راه انداخت و در نهايت پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) او را از طلقاء برشمرد.
از اين رو ابوسفيان هيچ شخصيّت اسلامي نداشت. ولي بنابر آداب و رسوم جاهليت از مقام و مرتبهي بالايي برخوردار بود. در ميان قريش، بني هاشم تيرهي برتري محسوب مي شد و پس از آن بني اميّه ادعاي برتري بر عرب داشت که در رأس آنان ابوسفيان بود. او که در جاهليّت از بزرگان مکّه بود، باظهور اسلام موقعيت اجتماعياش به خطر افتاد و لذا تا جايي که توانست با پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) مخالفت کرد.
پس از رحلت پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) و به حکومت رسيدن ابوبکر، اين امر بر ابوسفيان بسيار گران آمد. زيرا طبقهي اجتماعي ابوبکر وعمر از ابوسفيان پايينتر بود. آنها از تيرهي تيم و عدي – از ردههاي پايين قريش – بودند و از بنياميّه و طبقات برتر قبيلهي قريش بود. لذا رو آوردن او به اميرالمؤمنين(عليه السلام) نه از باب اعتقاد به حقّانيّت ايشان بلکه به خاطر اين بود که به هر حال آن حضرت از بني هاشم و از نزديکان بني اميّه بود و چون خود او موقعيتي براي حاکميّت در جامعهي اسلامي نداشت، ميخواست با پشتيباني اميرمؤمنان(عليه السلام) ردههاي پست قريش را از حکومت بر کلّ عرب کنار بزند.
ضرب المثلي در عرب هست که ميگويد:
«أنَا عَلي أخي وَ آنَا وَ أخي عَلَي ابنِ عَمّي وَ أنَا وَ أخي وَ ابنُ عَمّي عَلَي الغَريبِ.»
من با برادرم دشمني ميکنم ولي عليه پسر عمويم از برادرم پشتيباني ميکنم و با برادر و پسر عمويم عليه بيگانه به دشمني برميخيزم.
اظهار همکاري و پشتيباني ابوسفيان نسبت به اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز نه به خاطر الهي بودن آن حضرت بلکه از روي خويشاوندي نزديک با او و براي دفع بيگانگان بود. اين مضمون در تعابير ابوسفيان نيز به چشم ميخورد:
«ما بالُ هذَا الأمرِ في أقَلِّ حَيٍّ مِن قُرَيشٍ!»
چه شده است که حکومت در کمترين رتبه و گروه از قريش [از لحاظ موقعيت اجتماعي] قرار دارد.
«غَلََبَکَ عَلَيهِ أذَلُّ أحياءِ قُرَيشٍ تَيمٌ وَ عَدِيٌّ»
در حکومت، پست ترين گروه قريش، تيم و عدي بر تو [اي علي] غلبه کردند.
امتناع اميرالمؤمنين(عليه السلام)
با بررسي مختصر شخصيت عبّاس و ابوسفيان، علّت امتناع ِ اميرمؤمنان(عليه السلام) ازبيعت با اين دو آشکار ميشود. آنچه مسلّم است حکومت به تنهايي براي آن حضرت مهم نبود. بلکه اگر زمامداري برجامعه را طلب ميکرد به خاطر جنبهي الهي آن بود و حکومت را وسيلهاي براي اجراي احکام دين خدا ميدانست. لذا داعيهي آن حضرت در امر حکومت، الهي و اسلامي بود. امّا آنچه ابوسفيان و عبّاس به دنبال آن بودند، غير از اين بود.
با دقّت در محتواي پيشنهاد اين دو و نظر به شخصيت آنها ميبينيم: آن چه عبّاس و ابوسفيان بر آن تکيه کرده بودند، رسم جاهليّت و نظام قبيلگي بود. لذا اگر آن حضرت به اين دو پاسخ مثبت ميداد، عقبنشيني واضحي در ادّعاي حقّ الهي خود کرده و در حقيقت چنين اظهار کرده بود: حال که به واسطهي امر خدا و رسول و فضايل ومناقب ديني حکومت را به من نميدهيد، از راه و رسم قبيلگي و سنّت ديرينهي جاهلي آن را به دست خواهم آورد.
تعبير تازه مسلمان بودن عبّاس (و عقيل) و مقايسهي آن دو با حمزه و جعفر اقدام به قيام عليه غاصبان ميکرد، حرکت او به جنبشي اجتماعي و خانوادگي تعبير نشده، ادّعاي اسلامي و ديني آن حضرت تحت الشعاع نظام قبيلگي واقع نميشد. از همين رو زماني که آن حضرت به همراه همسر و فرزندانش براي جمع آوري ياور حرکت کرد، به در ِ خانهي مهاجرين و انصار و اهل سابقه و اهل بدر ميرفت. چرا که قيام با آنان به خوبي جنبهي الهي و ديني نهضت آن حضرت را نمايان ميساخت. امّا زير چتر عباّس و ابوسفيان رفتن، هيچ نشاني از حرکتي اسلامي و قيامي ديني ندارد. متوسل شدن به دشمن ديرينهي پيامبر(صلي الله عليه و آله) و طلب کردن ياري و نصرت از او و به وسيلهي او خلافت پيامبر را به دست آوردن، پيامي جز ترک دعوي الهي و تن دادن به رسم جاهلي ندارد.
از طرف ديگر اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز کسي نيست که براي رسيدن به هدف مقدّس خود هر وسيلهاي را انتخاب کند و به هر حيله و نيرنگي متوسل شود. کما اين که در برخورد با معاويه نيز اين امر را به اثبات رسانيد. زماني که مقيرة بن شعبه به او پيشنهاد کرد: فعلا ً ولايت معاويه را بر شام بپذ ير تا امر حکومت تو تثبيت شود و سپس اگر خواستي او را عزل کن. آن حضرت در پاسخ او فرمود: آيا تضمين ميکني که من زنده باشم تا او را خلع کنم؟! سپس به آيهاي از قرآن استشهاد فرمود:
(وَ ما کُنتُ مُتَّخِذَ المُضِلّينَ عَضُداً). و
و گمراهان را يار و مددکار نگرفتيم.
و به تعبير خود اميرمؤمنان(عليه السلام) :
« ... وَ لَولا کَراهِيَةُ الغَدرِ لَکُنتُ مِن أدهيَ العَرَبِ... .»
... و اگر زشتي نيرنگ نبود، بيترديد زيرکترين عرب بودم ... .
اميرمؤمنان(عليه السلام) از هر راهي براي رسيدن به هدف استفاده نمي کرد و آن چه را خداوند بدان راضي است، انجام داده، رعايت دين اسلام و احکام الهي را در هر زماني بر خود فرض مي داند.
بنابراين ردّ پيشنهاد عبّاس و ابوسفيان به خاطر آن نبود که آن حضرت امر حکومت را شورايي ميدانست و منتظر بود که ببيند جامعهي اسلامي چه کسي را انتخاب ميکند. بلکه همان گونه که قبلا ً بيان کرديم: حضرت حکومت را حقّ الهي خويش ميدانست و لذا بيعت عبّاس را که مبناي الهي نداشت، نپذيرفت و ياري ابوسفيان را که مخالف اسلامي بودن ادّعاي آن حضرت بود، قبول نکرد.
خطبه ي 5
در خطبهاي که آن حضرت در پاسخ به عبّاس و ابوسفيان ايراد کرد نيز شواهدي بر بحث گذشتهي ما وجود دارد. آن حضرت در اين خطبه ميفرمايد:
« أَيُّها النَّاسُ، شُقُّوا أَمْوَاجَ الفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ، وَعَرِّجُوا عَنْ طَريقِ الْمُنَافَرَةِ، وَضَعُوا تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ. أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ، أوِ اسْتَسْلَمَ فَأَراحَ. هَذَا مَاءٌ آجِنٌ، وَلُقْمَةٌ يَغَصُّ بِهَا آکِلُهَا، وَمُجْتَنِي الَّثمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إِينَاعِهَا کالزَّارعِ بِغَيْرِ أَرْضِهِ.»
اي مردم! موج هاي فتنه را با کشتيهاي نجات بشکافيد [امواج فتنه را در هم شکنيد] و راه جدايي و پراکندگي را ترک کنيد و تاجهاي فخر و تکبر را فرو گذاريد[فخر فروشي را کنار بگذاريد] آن کس رستگار شد که با بال بپا خاست [همراه يار و ياور در طلب حق نهضت کرد] و يا آنکه تسليم شد، خود را آسوده کرد. اين آبي است بد مزه و بد رنگ و لقمهاي که در گلوي خورندهاش گير کند وآن که ميوه را قبل از رسيدنش بچيند، همانند زارعي است که در غير زمين خود کشت کند.
در ابتداي اين خطبه آن حضرت به طور ضمني بيان مي دارد: پيشنهاد ابوسفيان و عبّاس از روي مفاخره و يا ايجاد تفرقه و فتنه است که در اين وضعيّت بايد آن را ترک کرد. سپس بيان فرمود: نتيجه ي نيک از آن ِ کسي است که يا با بال پر به پرواز در آيد - کنايه از اين که با يار و ياور به نهضت اقدام کند – و يا آن که در صورت عدم وجود ياور، تسليم شده، جان سالم بِدَر برد.
در حقيقت در اين قسمت از خطبه، اميرمؤمنان(عليه السلام) بيان ميفرمايد: عبّاس و ابوسفيان ياراني نيستند که آن حضرت با تکيهي بر آنها قيام کند و بتواند با وجود آنها بند اوّل پيمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را عملي کند. لذا صلاح را در تسليم شدن ميبيند.
در قسمت بعد، آن حضرت کنايهاي ديگر به کار ميبرد و ميفرمايد: اين زمان، زماني نيست که بتوان در آن قيام کرد. زيرا اسباب و مقدّمات آن فراهم نشده است و ياران واقعي وجود ندارند. هم چنين پاسخ مثبت به ابوسفيان و عبّاس را به زراعت در زمين ِ غير تشبيه مي کند. کنايه از اين که همکاري ابوسفيان در به دست آوردن حکومت، نتيجه را به سود ابوسفيان تمام مي کند و چه بسا او به واسطه ي اميرمؤمنان(عليه السلام)آرزوي خود مبني بر حکومت بر عرب را محقّق سازد. نه آن که حضرت به حقّ الهي خويش دست يابد.
در قسمت بعدي خطبه، آن حضرت با اشاره به اين که برخي افراد اقدام عملي حضرت را نشانهي حرص ميدانند و سکوت او را علامت ترس، بيان ميکند: به خدا سوگند! انس من به مرگ بيش از انس طفل به پستان مادرش است وسپس مي افزايد: علمي در سينه ام مدفون است که اگر آن را به زبان بياورم، اضطراب وتشويش مردم را به دنبال خواهد داشت لذا آن حضرت بيش از اين لب به سخن نمي گشايد.
به طور خلاصه:
ردّ پيشنهاد عبّاس و ابوسفيان نشانهي عدم حقّانيّت آن حضرت در امر زمام داري نيست و خطبهي آن حضرت به کنايه بيان مي دارد: آن چه حضرت به دنبال آن است، در پيشنهاد عبّاس و ابوسفيان وجود ندارد و لذا از بيعت با اين دو امتناع مي ورزد.

بررسي شبهات پيرامون نهج البلاغه
اميرالمومنين(عليه السلام)فرمودند:
«شبهه را براى اين شبهه ناميدند كه به حق شباهت دارد. امّا نور هدايت كننده دوستان خدا، در شبهات، يقين است، و راهنماى آنان مسير هدايت الهى است، امّا دشمنان خدا، دعوت كنندهشان در شبهات، گمراهى است، و راهنماى آنان كورى است. آن كس كه از مرگ بترسد نجات نمىيابد، و آن كس كه زنده ماندن را دوست دارد براى هميشه در دنيا نخواهد ماند.»
درس اول
نهج البلاغه حاوي انواري از حکمت و علم مولايمان اميرالمومنين(عليه السلام) است توسط سيد رضي با تلاش فراوان جمع آوري شده است. اين کتاب که حاوي گوشه اي از علوم اهل بيت عليهم السلام است در طول تاريخ مورد تمسک بسياري از علما اعم از شيعه و سني، مسلمان يا مسيحي و ... قرار گرفته و همه را متحير ساخته است.
در اين ميان عده اي هم کوشيده اند تا با مطرح کردن شبهاتي برگرفته از کج فهمي مغرضانه و يا جاهلانه حقايق اين کتاب را رد کرده و يا به نفع خود توجيه نمايند. بسياري از اين شبهات آنقدر بي پايه و اساس است که ارزش وقت گذاري براي جواب دادن را ندارند. ولي تعداد معدودي از اينها دستاويز دشمنان اميرالمومنين(عليه السلام) شده تا افکار مردم نسبت به اين کلمات گهر بار منحرف کنند.
از اين رو ما برآن شديم تا اين گروه از شبهات را به همراه پاسخ آنها جمع آوري کرده و در اختيار محبان اميرالمومنين(عليه السلام) قراردهيم تا با نابودي حباب شبهات عاشقان آن حضرت بتوانند با قلبي مطمئن تر و ايمان مستحکم تر از اين درياي علم و معرفت به قدر توان بهره بگيرند.
اين مجموعه شامل چند قسمت است که در زير به توضيح آن مي پردازيم.
قسمت اول
شبهات پيرامون رابطه اميرالمومنين(عليه السلام) و حاکمان آن زمان
در بين افرادي که پيرامون نهج البلاغه شبهه مطرح مي کنند عده اي به دنبال اين هستند تا با سوءاستفاده از آن قسمتهايي از خطبه ها و نامه هاي آن حضرت که گاهاً مي توان چند برداشت کردطوري وانمود کنند که اميرالمومنين(عليه السلام) حاکمان زمان خود رضايت داشته اند تا بدين وسيله بگويند که اميرالمومنين(عليه السلام) بر خلافت آنها صحه گذاشته اند.
آنها غافل از اين مطلب هستند(و يا خود را به غفلت مي زنند) که نهج البلاغه حاوي مطالبي است که به صراحت رابطه اميرالمومنين(عليه السلام) و حاکمان زمان اشاره مي کند و بيان کننده اينست که خلافت آنها از طرف اميرالمومنين(عليه السلام) به هيچ وجه تأييد نشده است.براي نمونه مي توان به خطبه 33 ونامه هاي 62 و 67 اشاره کرد كه اميرالمومنين(عليه السلام) در آنها عدم رضايت خودشان را از حاکمان زمانه به صراحت مطرح مي کنند.
در درسهاي اول به پاسخ گويي اين سري از شبهات مي پردازيم تا با زدودن غبار شبهه از اين خطبه ها و نامه ها روشن شود که آنها نه تنها نشان دهنده ي رضايت اميرالمومنين(عليه السلام) از خلفا نيست بلکه در مواردي عدم رضايت را هم نشان مي دهد.
قسمت دوم
گروهي ديگر مطرح مي کنند که اميرالمومنين(عليه السلام) امامت و خلافت را حق(الهي) خويش نمي دانستند و سعي برآن دارند تا بدين وسيله صحه اي بر خلافت پيشوايان خود گذارند. اين دسته از شبهات هم به طور مفصل بعداً بررسي خواهند شد.
قسمت سوم
قسمت آخر شبهاتي است پيرامون اسناد نهج البلاغه که البته کمتر از دو دسته قبلي است. اين شبهات يکي ديگر از راههايي است که دشمنان اميرالمومنين(عليه السلام) در پيش گرفته اند تا کلام حضرت را ناديده بگيرند. آنها با ضعيف جلوه دادن اسناد نهج البلاغه، حقايقي که در آن مطرح گشته را رد مي نمايند. ما در دروس آخر با بررسي اسناد نامه ها و خطبه هاي نهج البلاغه از کتب شيعه و سني باطل بودن ادعاي آنها را ثابت مي کنيم.
باشد که قلب مولايمان اميرالمومنين(عليه السلام) و فرزند بزرگوارشان حجة بن حسن العسکري(عليه السلام) از ما خشنود و معرفت ما نسبت به اين بزرگواران بيشتر گردد.
در درس اول از شما دوستان گرامي که اين مجموعه را مطالعه مي کنيد خواستاريم تا با نظرات و انتقادهاي خود ما را در اين راه ياري نمائيد.
اميرالمومنين(عليه السلام)فرمودند:
« و اگر حق از باطل جدا و خالص مى گشت، زبان دشمنان قطع مىگرديد. امّا قسمتى از حقّ و قسمتى از باطل را مىگيرند و به هم مى آميزند، آنجاست كه شيطان بر دوستان خود چيره مىگردد و تنها آنان كه مشمول لطف و رحمت پروردگارند نجات می یابند»