• عضویت
( 0 Votes ) 

بررسي شبهات پيرامون نهج البلاغه

قسمت اول

بررسي خطبه‌ي 5

 

شبهه:
پس از رحلت رسول خدا(صلي الله عليه و آله) عباس عموي پيامبر و ابوسفيان به اميرمؤمنان(عليه السلام) پيشنهاد بيعت دادند. عباس گفت: اگر من با تو بيعت کنم احدي با تو مخالفت نخواهد کرد و ابوسفيان گفت: چنانچه بخواهي، مدينه را پر از لشکر خواهم کرد. اما آن حضرت از اين کار امتناع ورزيد.
اين امر سبب شده است تا مخالفان اين عملکرد حضرت را نشانه‌ي موافقت آن حضرت با شورايي بودن حکومت و در نتيجه، رضايت به زمامداري ابوبکر بدانند:
«... هنگامي که عباس عموي پيامبر به معيت اميرمؤمنين مباشر امر تغسيل جنازه‌ي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) بود و احساس نمود که توطئه‌اي در کار است که مقام خلافت راشخص ديگري تصرف کند، به اميرمؤمنان پيشنهاد نمود و گفت: اگر من با تو بيعت کنم دو نفر در اين امر با تو مخالفت نخواهند کرد. حضرت در دفعه‌ي اول با کمال تعجب فرمود:مگر غير از من کسي براي اين کار است؟ و وقتي که عباس احساس توطه در خارج را به عرض رسانيد، آن جناب سخني را که هميشه شعار او و قانون ابدي اسلام است که همواره در اين مورد مي فرمود به گوش هوش عباس سرود که: که اين خلافت تنها حق اختصاصي تو نيست که به دلخواه خود به من واگذار کني و کسي با آن مخالفت نکند‌. بلکه حق عموم است وبايد با مشورت مسلمين به شخصي که لايق اين کار است واگذار شود‌. لذا عباس و بعد از او ابوسفيان از اين گونه پيشنهادها که برخلاف روح شريعت اسلام و منبعث از روح ساخت و پاخت سياست بازان مکار است‌، صرف نظر کردند‌.»

اما تفصيل اين مطلب چنين است:
بنابر برخي نقل‌ها، چنين بدست مي‌آيد که، دو پيشنهاد جداگانه توسط عبّاس و ابوسفيان، به اميرمؤمنان(عليه السلام) داده شده است. پيشنهاد عبّاس در خانه‌ي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) و در هنگام دفن ايشان بوده است و پيشنهاد ابوسفيان بعد از آن و در هنگام روز البتّه ظاهرا ً پيشنهاد عبّاس قبل از بيعت مردم با ابوبکر بوده و پيشنهاد ابوسفيان پس از بيعت با ابوبکر بوده است.  امّا در برخي ديگر از نقل‌ها آمده است: عبّاس و ابوسفيان هر دو با هم پيشنهاد بيعت به آن حضرت داده‌اند و اين پيشنهاد بعد از بيعت مردم با ابوبکر بوده است.  در هر دو نقل آن حضرت پس از امتناع از قبول پيشنهادِ بيعت، خطبه‌اي ايراد فرمود که در نهج البلاغه با شماره 5 ذکر شده است. پيشنهاد عبّاس به اميرالمؤمنين(عليه السلام) چنين بوده است:
«فَقَالَ الْعَبَّاسُ لِعَلِيٍّ (عليه السلام) وَ هُمَا فِي الدَّارِ امْدُدْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَيَقُولَ النَّاسُ عَمُّ رَسُولِ اللَّهِ (صلي الله عليه و آله) بَايَعَ ابْنَ عَمِّ رَسُولِ اللَّهِ فَلَا يَخْتَلِفَ عَلَيْكَ اثْنَانِ فَقَالَ لَهُ أَ وَ يَطْمَعُ يَا عَمِّ فِيهَا طَامِعٌ غَيْرِي؟ قَالَ سَتَعْلَمُ.»
پس در خانه‌ي رسول خدا(صلي الله عليه و آله) عبّاس به علي(عليه السلام)گفت: دستت را دراز کن تا با تو بيعت کنم که در اين صورت مردم مي‌گويند: عموي پيامبر(صلي الله عليه و آله) با پسر عموي او بيعت کرد. پس هيچ دو نفري با تو مخالفت نخواهند کرد. آن حضرت به او گفت: اي عمو! آيا کسي غير من در آن [حکومت] طمع دارد؟  عبّاس گفت: به زودي خواهي دانست.
هم چنين در مورد متن پيشنهاد ابوسفيان به آن حضرت نيز نقل شده است:
«ثُمَّ قَالَ لِعَلِيٍّ(عليه السلام) : ابْسُطْ يَدَكَ أُبَايِعْكَ فَوَ اللَّهِ إِنْ شِئْتَ لَأَمْلَأَنَّهَا عَلَى أَبِي فَصِيلٍ يَعْنِي أَبَابَكْرٍ... خَيْلًا وَ رَجِلًا فَامْتَنَعَ عَلَيْهِ عَلِيٌّ(عليه السلام).»
 سپس به حضرت علي(عليه السلام) گفت: دستت را بگشا تا با تو بيعت کنم. به خدا سوگند! اگر بخواهي،در برابر ابوبکر مدينه را پر از سرباز ِ سواره و پياده مي کنم. امّا آن حضرت امتناع کرد.
 
شخصيّت عبّاس
همان طور که مي دانيم عبّاس در جنگ بدر جزو سپاه مشرکان بود وبه دست مسلمانان اسير شد و در آنجا ايمان آورد.  (هر چند اين نقل هم وجود دارد که قبلا ً ايمان آورده بود ولي ايمانش را کتمان مي کرد. امّا به هر حال جزو مسلمانان نبود) لذا نه جزو سابقه داران در اسلام بود ونه از مهاجرين وانصار به حساب مي آمد. از اين رو شخصيت او[شخصيتي ديني واسلامي نبود تا به واسطه ي آن، پشتيبان دعواي الهي اميرمؤمنان(عليه السلام) در حقّانّيت خود در زمامداري باشد. اميرالمؤمنين(عليه السلام) نيز به کنايه اين مطلب را بيان مي کند:
«... لَوْ كَانَ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ(صلي الله عليه و آله) عَمِّي حَمْزَةُ وَ أَخِي جَعْفَرٌ لَمْ أُبَايِعْ كَرْهاً، وَ لَكِنَّنِي مُنِيتُ بِرَجُلَيْنِ حَدِيثَيْ عَهْدٍ بِالْإِسْلَامِ، الْعَبَّاسِ وَ عَقِيل ... .»
... چنان چه پس از رسول خدا(صلي الله عليه و آله) عمويم حمزه وبرادرم جعفر بودند، به زور بيعت نمي‌کردم امّا به دو مرد تازه مسلمان، عبّاس و عقيل مبتلا شدم ... .
 
در اينجا اميرمؤمنان(عليه السلام) با مقايسه‌ي بين دو عمو و دو برادر بيان مي‌دارد: حمزه و جعفر جايگاهي داشتند که عبّاس و عقيل ندارند. آنها مرداني جنگاور و مبارز بودند امّا اين دو داراي چنين خصوصيّتي نيستند. همچنين آن دو از ياران بزرگ و اصحاب عظيم القدر پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) بودند، امّا اين دو داراي چنان سابقه‌اي نيستند و هنوز آداب و رسوم جاهلي در آنها مؤثر است.
نکته‌ي ديگر اينکه: عدم همراهي زياد عبّاس (و عقيل) با پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) سبب شده بود تا از سوابق درخشان اميرمؤمنان(عليه السلام) و مقامات وفضايل آن حضرت و تأکيد‌ها و سفارش‌هاي پيامبر نسبت به ايشان اطّلاع کافي نداشته باشد.  لذا پيشنهاد بيعت از جانب عبّاس لزوما ً بر مبناي شناخت حق الهي اميرمؤمنان(عليه السلام) و به منظور احقاق منصب الهي آن حضرت نبوده است. بلکه عبّاس در اين پيشنهاد بيش تر به جايگاه خويش در قريش به عنوان يک پيرمرد قريشي که عموي پيامبر  نيز مي باشد، تأکيد دارد.
بنابراين وقتي مي گويد: اگر من با تو بيعت کنم، هيچ کس با تو مخالفت نخواهد کرد، به خاطر شخصيّت اسلامي او نيست. بلکه در حقيقت تکيه ي او بر مقام و مرتبه ي قبيلگي اش است که چون پير قريش و از نزديکان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) است، لذا قريش با او مخالفت نخواهد کرد و چون قريش سرور عرب است، همه‌ي عرب مطيع او خواهند شد.

شخصيّت ابوسفيان
ابوسفيان در جريان فتح مکّه به ظاهر مسلمان شد.  او سرسختترين دشمن پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) بود و متجاوز از بيست سال با پيامبر مخالفت کرد و جنگ هاي بسياري عليه آن حضرت به راه انداخت و در نهايت پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) او را از طلقاء برشمرد.
از اين رو ابوسفيان هيچ شخصيّت اسلامي نداشت. ولي بنابر آداب و رسوم جاهليت از مقام و مرتبهي بالايي برخوردار بود. در ميان قريش، بني هاشم تيرهي برتري محسوب مي شد و پس از آن بني اميّه ادعاي برتري بر عرب داشت که در رأس آنان ابوسفيان بود. او که در جاهليّت از بزرگان مکّه بود، باظهور اسلام موقعيت اجتماعياش به خطر افتاد و لذا تا جايي که توانست با پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) مخالفت کرد.
پس از رحلت پيامبر اکرم(صلي الله عليه و آله) و به حکومت رسيدن ابوبکر، اين امر بر ابوسفيان بسيار گران آمد. زيرا طبقهي اجتماعي ابوبکر وعمر از ابوسفيان پايينتر بود. آنها از تيرهي تيم و عدي – از ردههاي پايين قريش – بودند و از بنياميّه و طبقات برتر قبيلهي قريش بود. لذا رو آوردن او به اميرالمؤمنين(عليه السلام) نه از باب اعتقاد به حقّانيّت ايشان بلکه به خاطر اين بود که به هر حال آن حضرت از بني هاشم و از نزديکان بني اميّه بود و چون خود او موقعيتي براي حاکميّت در جامعهي اسلامي نداشت، ميخواست با پشتيباني اميرمؤمنان(عليه السلام) ردههاي پست قريش را از حکومت بر کلّ عرب کنار بزند.
ضرب المثلي در عرب هست که ميگويد:
«أنَا عَلي أخي وَ آنَا وَ أخي عَلَي ابنِ عَمّي وَ أنَا وَ أخي وَ ابنُ عَمّي عَلَي الغَريبِ.»
 من با برادرم دشمني ميکنم ولي عليه پسر عمويم از برادرم پشتيباني ميکنم و با برادر و پسر عمويم عليه بيگانه به دشمني برميخيزم.
اظهار همکاري و پشتيباني ابوسفيان نسبت به اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز نه به خاطر الهي بودن آن حضرت بلکه از روي خويشاوندي نزديک با او و براي دفع بيگانگان بود. اين مضمون در تعابير ابوسفيان نيز به چشم ميخورد:
«ما بالُ هذَا الأمرِ في أقَلِّ حَيٍّ مِن قُرَيشٍ!»
چه شده است که حکومت در کمترين رتبه و گروه از قريش [از لحاظ موقعيت اجتماعي] قرار دارد.
 «غَلََبَکَ عَلَيهِ أذَلُّ أحياءِ قُرَيشٍ تَيمٌ وَ عَدِيٌّ»
در حکومت، پست ترين گروه قريش، تيم و عدي بر تو [اي علي] غلبه کردند.

 امتناع اميرالمؤمنين(عليه السلام)
با بررسي مختصر شخصيت عبّاس و ابوسفيان، علّت امتناع ِ اميرمؤمنان(عليه السلام) ازبيعت با اين دو آشکار مي‌شود. آنچه مسلّم است حکومت به تنهايي براي آن حضرت مهم نبود. بلکه اگر زمامداري برجامعه را طلب مي‌کرد به خاطر جنبه‌ي الهي آن بود و حکومت را وسيله‌اي براي اجراي احکام دين خدا مي‌دانست. لذا داعيه‌ي آن حضرت در امر حکومت، الهي و اسلامي بود. امّا آنچه ابوسفيان و عبّاس به دنبال آن بودند، غير از اين بود.
با دقّت در محتواي پيشنهاد اين دو و نظر به شخصيت آنها مي‌بينيم: آن چه عبّاس و ابوسفيان بر آن تکيه کرده بودند، رسم جاهليّت و نظام قبيلگي بود. لذا اگر آن حضرت به اين دو پاسخ مثبت مي‌داد، عقب‌نشيني واضحي در ادّعاي حقّ الهي خود کرده و در حقيقت چنين اظهار کرده بود: حال که به واسطه‌ي امر خدا و رسول و فضايل ومناقب ديني حکومت را به من نمي‌دهيد، از راه و رسم قبيلگي و سنّت ديرينه‌ي جاهلي آن را به دست خواهم آورد.
تعبير تازه مسلمان بودن عبّاس (و عقيل) و مقايسه‌ي آن دو با حمزه و جعفر اقدام به قيام عليه غاصبان مي‌کرد، حرکت او به جنبشي اجتماعي و خانوادگي تعبير نشده، ادّعاي اسلامي و ديني آن حضرت تحت الشعاع نظام قبيلگي واقع نمي‌شد. از همين رو زماني که آن حضرت به همراه همسر و فرزندانش براي جمع آوري ياور حرکت کرد، به در ِ خانه‌ي مهاجرين و انصار و اهل سابقه و اهل بدر مي‌رفت. چرا که قيام با آنان به خوبي جنبه‌ي الهي و ديني نهضت آن حضرت را نمايان مي‌ساخت. امّا زير چتر عباّس و ابوسفيان رفتن، هيچ نشاني از حرکتي اسلامي و قيامي ديني ندارد. متوسل شدن به دشمن ديرينه‌ي پيامبر(صلي الله عليه و آله) و طلب کردن ياري و نصرت از او و به وسيله‌ي او خلافت پيامبر را به دست آوردن، پيامي جز ترک دعوي الهي و تن دادن به رسم جاهلي ندارد.
از طرف ديگر اميرمؤمنان(عليه السلام) نيز کسي نيست که براي رسيدن به هدف مقدّس خود هر وسيله‌اي را انتخاب کند و به هر حيله و نيرنگي متوسل شود. کما اين که در برخورد با معاويه نيز اين امر را به اثبات رسانيد. زماني که مقيرة بن شعبه به او پيشنهاد کرد: فعلا ً ولايت معاويه را بر شام بپذ ير تا امر حکومت تو تثبيت شود و سپس اگر خواستي او را عزل کن. آن حضرت در پاسخ او فرمود: آيا تضمين مي‌کني که من زنده باشم تا او را خلع کنم؟! سپس به آيه‌اي از قرآن استشهاد فرمود:
(وَ ما کُنتُ مُتَّخِذَ المُضِلّينَ عَضُداً). و
 و گمراهان را يار و مددکار نگرفتيم.
و به تعبير خود اميرمؤمنان(عليه السلام) :
« ... وَ لَولا کَراهِيَةُ الغَدرِ لَکُنتُ مِن أدهيَ العَرَبِ... .»
... و اگر زشتي نيرنگ نبود، بي‌ترديد زيرک‌ترين عرب بودم ... .
 
اميرمؤمنان(عليه السلام) از هر راهي براي رسيدن به هدف استفاده نمي کرد و آن چه را خداوند بدان راضي است، انجام داده، رعايت دين اسلام و احکام الهي را در هر زماني بر خود فرض مي داند.
بنابراين ردّ پيشنهاد عبّاس و ابوسفيان به خاطر آن نبود که آن حضرت امر حکومت را شورايي مي‌دانست و منتظر بود که ببيند جامعه‌ي اسلامي چه کسي را انتخاب مي‌کند. بلکه همان گونه که قبلا ً بيان کرديم: حضرت حکومت را حقّ الهي خويش مي‌دانست و لذا بيعت عبّاس را که مبناي الهي نداشت، نپذيرفت و ياري ابوسفيان را که مخالف اسلامي بودن ادّعاي آن حضرت بود، قبول نکرد.
 
خطبه ي 5
در خطبه‌اي که آن حضرت در پاسخ به عبّاس و ابوسفيان ايراد کرد نيز شواهدي بر بحث گذشته‌ي ما وجود دارد. آن حضرت در اين خطبه مي‌فرمايد:
« أَيُّها النَّاسُ، شُقُّوا أَمْوَاجَ الفِتَنِ بِسُفُنِ النَّجَاةِ، وَعَرِّجُوا عَنْ طَريقِ الْمُنَافَرَةِ، وَضَعُوا تِيجَانَ الْمُفَاخَرَةِ. أَفْلَحَ مَنْ نَهَضَ بِجَنَاحٍ، أوِ اسْتَسْلَمَ فَأَراحَ. هَذَا مَاءٌ آجِنٌ، وَلُقْمَةٌ يَغَصُّ بِهَا آکِلُهَا، وَمُجْتَنِي الَّثمَرَةِ لِغَيْرِ وَقْتِ إِينَاعِهَا کالزَّارعِ بِغَيْرِ أَرْضِهِ.»
اي مردم! موج هاي فتنه را با کشتي‌هاي نجات بشکافيد [امواج فتنه را در هم شکنيد] و راه جدايي و پراکندگي را ترک کنيد و تاج‌هاي فخر و تکبر را فرو گذاريد[فخر فروشي را کنار بگذاريد] آن کس رستگار شد که با بال بپا خاست [همراه يار و ياور در طلب حق نهضت کرد]  و يا آنکه تسليم شد، خود را آسوده کرد. اين آبي است بد مزه و بد رنگ و لقمه‌اي که در گلوي خورنده‌اش گير کند  وآن که ميوه را قبل از رسيدنش بچيند، همانند زارعي است که در غير زمين خود کشت کند.
 
در ابتداي اين خطبه آن حضرت به طور ضمني بيان مي دارد: پيشنهاد ابوسفيان و عبّاس از روي مفاخره و يا ايجاد تفرقه و فتنه است که در اين وضعيّت بايد آن را ترک کرد. سپس بيان فرمود: نتيجه ي نيک از آن ِ کسي است که يا با بال پر به پرواز در آيد - کنايه از اين که با يار و ياور به نهضت اقدام کند – و يا آن که در صورت عدم وجود ياور، تسليم شده، جان سالم بِدَر برد.
در حقيقت در اين قسمت از خطبه، اميرمؤمنان(عليه السلام) بيان مي‌فرمايد: عبّاس و ابوسفيان ياراني نيستند که آن حضرت با تکيه‌ي بر آنها قيام کند و بتواند با وجود آنها بند اوّل پيمان رسول خدا(صلي الله عليه و آله) را عملي کند. لذا صلاح را در تسليم شدن مي‌بيند.
در قسمت بعد، آن حضرت کنايه‌اي ديگر به کار مي‌برد و مي‌فرمايد: اين زمان، زماني نيست که بتوان در آن قيام کرد. زيرا اسباب و مقدّمات آن فراهم نشده است و ياران واقعي وجود ندارند. هم چنين پاسخ مثبت به ابوسفيان و عبّاس را به زراعت در زمين ِ غير تشبيه مي کند. کنايه از اين که همکاري ابوسفيان در به دست آوردن حکومت، نتيجه را به سود ابوسفيان تمام مي کند و چه بسا او به واسطه ي اميرمؤمنان(عليه السلام)آرزوي خود مبني بر حکومت بر عرب را محقّق سازد. نه آن که حضرت به حقّ الهي خويش دست يابد.
در قسمت بعدي خطبه، آن حضرت با اشاره به اين که برخي افراد اقدام عملي حضرت را نشانه‌ي حرص مي‌دانند و سکوت او را علامت ترس، بيان مي‌کند: به خدا سوگند! انس من به مرگ بيش از انس طفل به پستان مادرش است وسپس مي افزايد: علمي در سينه ام مدفون است که اگر آن را به زبان بياورم، اضطراب وتشويش مردم را به دنبال خواهد داشت لذا آن حضرت بيش از اين لب به سخن نمي گشايد.

به طور خلاصه:
ردّ پيشنهاد عبّاس و ابوسفيان نشانه‌ي عدم حقّانيّت آن حضرت در امر زمام داري نيست و خطبه‌ي آن حضرت به کنايه بيان مي دارد: آن چه حضرت به دنبال آن است، در پيشنهاد عبّاس و ابوسفيان وجود ندارد و لذا از بيعت با اين دو امتناع مي ورزد.

اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

پنج شنبه, 28 ارديبهشت 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
15423
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11739025

اوقات شرعی



آخرین نظرات