.jpg)
سوره كهف
اين سوره مكى است.
ابن عباس گويد: تنها آيه: وَ اصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ در داستان عيينة بن حصن فزارى در مدينه نازل شده است.
تعداد آيات:
به عدد بصريان 111 و بعدد كوفيان 110 و بعدد شاميان 106 و بعدد حجازيان 105 آيه است (بموارد اختلاف در جاى خود اشاره خواهيم كرد).
فضيلت سوره:
ابى بن كعب، از پيامبر گرامى اسلام روايت كرده است كه هر كس اين سوره را بخواند، تا هشت روز از هر فتنهاى آسوده است. اگر در اين هشت روز، دجال ظهور كند، خداوند او را از فتنه وى حفظ كند و هر كس آيه آخر آن «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ ...» را هنگام رفتن به بستر خواب بخواند، از بستر او نورى بسوى كعبه مىدرخشد كه در كنار آن فرشتگانى از درگاه خدا برايش طلب رحمت مىكنند، تا از خواب برخيزد. اگر در مكه باشد و اين آيه را بخواند، نورى از بستر او به بيت المعمور مىتابد، كه در كنار آن فرشتگان برايش طلب رحمت مىكنند، تا از خواب برخيزد.
سمرة بن جندب از آن بزرگوار روايت كرده است كه: هر كس ده آيه از سوره كهف از حفظ بخواند، فتنه دجال به او زيانى نمىرساند و هر كس همه سوره را بخواند، داخل بهشت مىشود.
فرمود:
- آيا سورهاى به شما نشان دهم كه وقتى نازل شد، هفتاد هزار فرشته، آن را همراهى كردند و عظمت آنها آسمانها و زمين را فرا گرفته بود؟
گفتند:
آرى.
فرمود:
- سوره اصحاب كهف است. هر كس در روز جمعه، اين سوره را بخواند، خداوند تا سه روز بعد از روز جمعه ديگر او را مىآمرزد و به او نورى مىبخشد كه به آسمان مىرسد و در فتنه دجال، از خطر محفوظ است.
واقدى به اسناد خود از ابو الدرداء، از پيامبر گرامى اسلام روايت كرده است كه: هر كس ده آيه اول سوره كهف را حفظ كند، اگر دجال را درك كند، ضررى نمىبيند. هر كس اواخر سوره كهف را از حفظ كند، در روز قيامت، نورى با اوست.
همچنين از آن بزرگوار روايت شده است كه: هر كس سوره كهف را در روز جمعه بخواند، تا شش روز از هر فتنهاى آسوده است و اگر دجال بيرون آيد، از شر او محفوظ است.
عياشى به اسناد خود از امام صادق (ع) روايت كرده است كه: هر كس سوره كهف را در هر شب جمعهاى بخواند، شهيد از دنيا مىرود و خداوند او را با شهيدان مبعوث مىكند و در روز قيامت، در موقف شهيدان مىايستد.
تفسير سوره:
خداوند سوره بنى اسرائيل را با حمد و توحيد و يادى از پيامبر خاتمه داد.
سوره كهف را نيز با حمد و توحيد و وصف قرآن و پيامبر، آغاز مىكند، تا ابتداى اين سوره با پايان آن سوره، ارتباط داشته باشد.
فرمود:
[سوره الكهف (18): آيات 1 تا 6]
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً (1) قَيِّماً لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً (2) ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً (3) وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً (4)
ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ إِنْ يَقُولُونَ إِلاَّ كَذِباً (5) فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً (6)
ترجمه:
ستايش خدا راست كه اين كتاب را- كه استوار است- بر بنده خود نازل كرد و در آن انحرافى قرار نداد. تا از جانب خود، از عذابى سخت بترساند و مؤمنان كه عمل نيكو انجام مىدهند، بشارت دهد كه آنها را پاداشى نيكوست. و هميشه در آن بسر مىبرند. و كسانى را كه گفتند: خداوند فرزندى گرفته است، بيم دهد. آنها را باين سخن، دانشى نيست و همچنين پدرانشان. چه كلمه بزرگى از دهانشان بيرون مىآيد! چيزى كه جز دروغ نمىگويند. شايد تو از پى ايشان، از غم اينكه به اين قرآن ايمان نمىآورند، خود را هلاك كنى.
قرائت:
من لدنه: بروايت يحيى، ابو بكر به اشمام ضمه دال و كسر نون و هاء و ديگران بضم دال و سكون نون خواندهاند.
وجه قرائت اول اينست كه: ضمه را از دال حذف مىكنند و از آنجا كه دو ساكن جمع ميشود، نون را كسره مىدهند. علت اشمام ضمه اينست كه حاكى باشد از اين كه در اصل داراى ضمه بوده است.
ممكنست «من لدنه» متعلق به شديد، يا صفت باشد.
لغت:
عَوج: كجى و انحرافى است كه به چشم ديده شود. مثل: كجى چوب و «عِوج» كجى و انحراف معنوى است و بچشم قابل رؤيت نيست. مثل كجى در دين و سخن.
قيم: مستقيم.
باخع: قاتل مهلك. شاعر گويد:
الا اى هذا الباخع الوجد نفسه لشىء نحته عن يديه المقادر
يعنى: اى كسى كه غم و اندوه، بخاطر چيزى كه قضا و قدر، از دسترست خارج ساخته، ترا كشته است.
اسف: غم و اندوه شديد. اسف و اسيف: اندوهگين.
اعراب:
قيماً: حال از كتاب. عامل آن «انزل».
أَنَّ لَهُمْ أَجْراً: به تقدير «بأن لهم اجرا».
ماكثين: حال. يعنى «خالدين».
كَبُرَتْ كَلِمَةً: در باره نصب «كلمة» اختلاف است: سراج گويد: مفسر ضمير مستتر است. مثل «نعم رجلا زيد» يعنى «كبرت الكلمة كلمة تخرج» مخصوص بذم نيز محذوف است. برخى گويند: تميز است. مثل «تصببت عرقا» و اصل آن «كبرت كلمتهم الخارجة من افواههم» است. شاعر گويد:
و لقد علمت اذا الرياح تناوحت هدج الريال تكبهن شمالا
يعنى: دانستم كه چون بادها همچون درهم آميختن آب دهان درهم آميزند، بادهاى شمالى آنها را وارونه ميسازند. در اينجا «شمالا» تميز است.
كسانى كه «كلمة» را برفع قرائت كردهاند، آن را فاعل مىدانند.
منظور از «كلمه» جمله «اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً» است همانطورى كه به قصيده، كلمه گويند.
بنا بر قرائت رفع، جمله «تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ» صفت و مرفوع است. اما بر قرائت نصب، اين جمله صفت نيست، زيرا تميز بايد نكره باشد و اگر كلمهاى داراى صفت باشد، از نكره بودن خارج ميشود و نمىتواند تميز باشد. حال هم نمىتواند باشد، زيرا حال بجاى صفت است، ديگر اينكه حال را براى نكره نمىآورند. بهتر است كه خبر مبتداى محذوف باشد.
اسفا: حال. زيرا مصدرى است كه به جاى صفت نشسته است.
إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا: «ان» را مىتوان به فتح خواند و مىتوان به كسر خواند، لكن در قرآن كريم به كسر قرائت كردهاند.
مقصود:
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنْزَلَ عَلى عَبْدِهِ الْكِتابَ: در اينجا خداوند متعال بمردم دستور مىدهد كه بگويند: ستايش خداوند راست كه بر بنده خود حضرت محمد (ص) قرآن نازل كرد و او را در ميان خلق، برانگيخت و برسالت اختصاص داد و او را نبى و رسول خود گردانيد.
وَ لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً قَيِّماً: ابن عباس گويد: يعنى قرآن كريم، مستقيم و معتدل است و در آن تناقضى نيست.
فراء گويد: يعنى قرآن كريم بر ساير كتب آسمانى برترى دارد و آنها را تصديق و محافظت مىكند و باطل را از آنها دور مىسازد و در عين حال ناسخ احكام آنهاست.
ابو مسلم گويد: يعنى قيمت قيمت و ارزش احكام دينى بقرآن است و براى تعيين ارزش آنها بايد بقرآن رجوع كرد. همانطورى كه بايد براى تعيين ارزش خانه، بقيمت آن مراجعه كرد.
اصم گويد: يعنى قرآن كتابى است كه تا روز قيامت، باقى مىماند. جمله «لَمْ يَجْعَلْ لَهُ عِوَجاً» يعنى: طورى نيست كه مطالب آن در هم پيچيده و غير قابل فهم باشد. بقولى يعنى: در مطالب آن اختلاف و تناقضى نيست. چنان كه مىفرمايد:
«وَ لَوْ كانَ مِنْ عِنْدِ غَيْرِ اللَّهِ لَوَجَدُوا فِيهِ اخْتِلافاً كَثِيراً» (نساء 82: اگر از جانب غير خدا بود، در آن اختلاف بسيارى مىيافتند) عوج كلام، يعنى فساد و بطلان و بىفايده بودن آن.
اكنون در باره بيان فايده انزال قرآن مىفرمايد:
لِيُنْذِرَ بَأْساً شَدِيداً مِنْ لَدُنْهُ: تا پيامبر مردم را از عذاب و غضب خداوند بترساند و آنها ايمان بياورند.
وَ يُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً:
و كسانى را- كه تصديق خدا و رسولش مىكنند و كارهاى پسنديده انجام مىدهند- به پاداش نيكوى آخرت، در برابر ايمان و نيكو كاريشان بشارت دهد. اين پاداش نيكو همان بهشت است.
ماكِثِينَ فِيهِ أَبَداً: اين پاداش، جاودانى است و آنها هميشه از آن برخوردارند.
وَ يُنْذِرَ الَّذِينَ قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً: و قريش را كه مىگويند: فرشتگان دختران خدا هستند، بترساند. چنان كه حسن و محمد بن اسحاق گويند.
سدى و كلبى گويند: منظور يهود و نصارى است. در آيه قبل انذار و ترسانيدن پيامبر متوجه عموم و در اينجا متوجه كسانى است كه خدا را صاحب فرزند مىدانند، زيرا در اين خصوص، آنها از پدران خود تقليد مىكردند و بر نادانى خود اصرار داشتند و حاضر نبودند كمى بهتر فكر كنند. بعلاوه همينها مردم را از دين باز مىداشتند.
ما لَهُمْ بِهِ مِنْ عِلْمٍ وَ لا لِآبائِهِمْ: اينها و نياكانشان، اين سخن زشت را از روى جهالت مىگويند و دليلى ندارند. برخى گويند: يعنى آنها و پدرانشان بخداوند علم ندارند.
كَبُرَتْ كَلِمَةً تَخْرُجُ مِنْ أَفْواهِهِمْ: چه كلمه بزرگى از دهان آنها بيرون مىآيد! سخن، عرض است و داخل يا خارج نمىشود. اين قبيل استعمالات، مجازى هستند.
إِنْ يَقُولُونَ إِلَّا كَذِباً: اينها جز دروغ، چيزى نمىگويند.
فَلَعَلَّكَ باخِعٌ نَفْسَكَ عَلى آثارِهِمْ إِنْ لَمْ يُؤْمِنُوا بِهذَا الْحَدِيثِ أَسَفاً:
اثر وجودى قوم تو چيزى جز تمرد و سركشى نيست. همينها هستند كه مىگفتند: تا چشمهاى از زمين براى ما نجوشانى، ايمان نمىآوريم. شايد اگر بقرآن ايمان نياورند، تو بر اين كار آنها دچار تأسف و اندوه شديد گردى و جان خود را بمهلكه اندازى.
برخى گويند: يعنى تو نسبت به آنها مهر مىورزى و پس از مرگشان بحال زار آنها چندان تأسف مىخورى كه جان خود را به خطر اندازى.
برخى گويند: يعنى بعد از اعراض و روى گردانى آنها دچار تأسف مىشوى و ...
ابن عباس و قتاده گويند: اسف، يعنى خشم و غضب.
بدينترتيب، خداوند پيامبر خود را از اينكه: چندان بهدايت آنها دلبستگى داشته باشد، كه اگر ايمان نياورند خطر مرگ او را تهديد كند، مورد سرزنش قرار مىدهد.
[سوره الكهف (18): آيات 7 تا 8]
إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً (7) وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها صَعِيداً جُرُزاً (8)
ترجمه:
ما چيزهايى كه در روى زمين است، زينت آن قرار دادهايم تا مردم را بيازماييم كه كداميك نيكوكارترند و آنچه را كه بر روى زمين است، خاك باير مىسازيم.
لغت:
صعيد: سطح زمين. زجاج گويد: راهى كه در آن گياه نروييده است.
جرز: زمينى كه در آن گياهى نرويد. به سال قحطى هم بر اثر نروييدن گياه و كمى باران «جرز» گفته مىشود.
اعراب:
ايهم: مبتدا. زيرا اين كلمه استفهام است و استفهام بايد در صدر كلام باشد، بنا بر اين «نبلو» را كه مفيد معناى علم است، معلق ساخته است.
مقصود:
اكنون خداوند متعال مىفرمايد: خالق نعمتها منم و بازگشت امتها بسوى من است. مىفرمايد:
إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَها: ما رودها و درختها و جمادات و نباتات و حيوانات را براى زمين و مردم آن زينت قرار دادهايم.
لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا: تا مردم را بيازماييم و معلوم سازيم كه كداميكشان نيكوكارترند؟
مقصود اين است كه: رفتار ما رفتار كسى است كه مىخواهد بوسيله آزمايش، برفتار مردم و حالات باطنى آنها پىببرند و الا ما بحال مردم آگاهيم. امثال اين مطلب، در جاهاى ديگر قرآن آمده است.
برخى گويند: معناى ابتلا و آزمايش، همان امر و نهى مردم است، زيرا بوسيله امر و نهى، مردم مطيع از عاصى شناخته مىشوند.
برخى گويند: مقصود از زينت زمين مردان است. برخى هم گويند: مقصود علما و انبياست.
وَ إِنَّا لَجاعِلُونَ ما عَلَيْها صَعِيداً جُرُزاً: ما زمين را بعد از آبادى ويران مىسازيم و سطح آنها را صاف و هموار مىكنيم بطورى كه خشك و فاقد گياه باشد.
دلالت:
از جمله «أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا» بر مىآيد كه خداوند از مردم، عمل صالح خواسته و كارهايى كه آنها مىكنند، به اراده و اختيار خود ايشان است و از جانب خداوند اجبارى متوجه آنها نيست. بديهى است كه اگر چنين نبود، آزمايش آنها غلط بود، بنا بر اين عقيده جبريان باطل است.