• عضویت
خانه  >  بانک آئینی  >  متن ترجمه و تفسیر قرآن کریم  >  جزء بیست و دوم  >  متن، ترجمه و تفسیر سوره مبارکه ياسين آیات 1 تا 10
( 0 Votes ) 

 

 

 

سوره يس‏

نزد تمام مفسّرين مكى است، ابن عباس گويد، مگر يك آيه و آن آيه وَ إِذا قِيلَ لَهُمْ أَنْفِقُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ كه در مدينه نازل شده است.

عدد آيات آن:

هشتاد و سه آيه كوفى است و هشتاد و دو آيه از نظر ديگران.

اختلاف آن:

آيه (يس) كوفى است.

فضيلت آن:

ابى بن كعب گويد: هر كس سوره يس را براى خداى عزّ و جل قرائت كند خداوند او را آمرزيده و اعطاء كند از اجر و پاداش باو اجر كسى كه دوازده مرتبه قرآن را تلاوت كرده و هر مريض و بيمارى كه نزد او پس قرائت شود بعدد هر حرفى از آن ده فرشته نازل شود و بر او كه در جلوى او به صفها مى‏ايستند و براى او استغفار كنند و در موقع قبض روح او حاضر باشند، و جنازه او را تشييع و بر آن نماز بخوانند و بدفنش نيز حاضر باشند، و هر بيمارى كه آن را قرائت كند و يا در نزد او قرائت شود رضوان خازن بهشت با يك ليوان و جام از آبهاى بهشتى نزد او آيد و باو بياشامد و حال آنكه او در بستر بيمارى است، پس مينوشد و سيرآب ميميرد و سيرآب برانگيخته شود و ديگر نيازى به حوضى از حوضهاى پيامبران ندارد تا داخل بهشت شود و سيرآب شود.

ابو بكر از پيغمبر (ص) روايت كرده كه فرمود سوره يس در تورات معمه خوانده ميشود، گفتند معمه چيست، فرمود صاحبش را خير دنيا و آخرت فرا گيرد، و تحمّل كند از او بلاى دنيا را و دفع كند از او هراسهاى آخرت را و بآن مدافعه و قاضيه هم گفته ميشود كه از صاحبش دفع ميكند هر بدى را و آورده كند براى او هر حاجتى را، و هر كس آن را قرائت كند براى او بيست حج نوشته شود و كسى كه آن را بشنود براى او محسوب شود ثواب هزار دينارى كه در سبيل اللَّه بدهد، و كسى كه بنويسد آن گاه بياشامد داخل جوف او شود هزار دواء و هزار نور و هزار يقين و هزار بركت و هزار رحمت و از او برطرف شود هر درد و بيمارى.

و از انس بن مالك از پيغمبر (ص) روايت شده كه فرمود البتّه براى هر چيزى قلبى است و قلب قرآن سوره يس است.

و از او از پيامبر (ص) رسيده كه فرمود كسى كه بگورستانى وارد شود يس را بخواند خدا در آن روز از عذاب ايشان تخفيف و براى او بعدد امواتى كه در آنجاست حسناتى نوشته شود.

و ابو بصير از حضرت صادق عليه السلام روايت كرده كه فرمود، البتّه براى هر چيزى قلبى است و قلب قرآن سوره يس است پس هر كس در روز پيش از آنكه شام كند بخواند در روز آن از حفظ شدگان و روزى داده شدگان باشد تا شب كند و هر كس در شب بخواند پيش از آنكه بخوابد خدا بر او هزار فرشته مأمور كند تا او را از هر شيطانى پليدى و از هر آفتى حفظ نمايد، و اگر در خوابش بميرد خدا او را در بهشت داخل كند و سى هزار فرشته براى غسل او حاضر و همگى براى او استغفار ميكنند و او را تا قبرش تشييع مينمايند به استغفار كردن براى او، پس چون او را داخل قبرش مينمايند آنها در قبر او خدا را عبادت ميكنند و ثواب عبادتشان براى اوست و قبرش تا ديدگاه چشم گشاد و وسيع ميشود و از فشار قبر ايمن خواهد بود و همواره از قبرش نورى ساطع است تا فضاء آسمان تا آنكه خدا او را از قبرش بيرون آورد، پس چون از قبرش بيرون آمد فرشته‏ها پيوسته با او هستند و او را مشايعت نموده و با او گفتگو ميكنند و در روى او خنديده و او را بهر خيرى مژده ميدهند تا او را از صراط و ميزان عبور دهند و او را در مكانى از بهشت خدا اقامت دهند كه نباشد نزد خدا خلقى كه نزديك‏تر از او باشد مگر فرشتگان مقرّب و پيامبران مرسل و او با پيامبران در مقابل خدا ايستاده و محزون نيستند با كسانى كه در غم و غصّه بسر ميبرند و با مهمومين مهموم نيستند و جزع و ناراحتى ندارند با مردمى كه در ناراحتى و جزع ميباشند، سپس خداوند تعالى باو ميگويد: اشفع عبدى اشفعك فى جميع ما تشفع، بنده من شفاعت كن در تمام آنچه ميخواهى كه شفاعت كنى من شفاعت تو را مى‏پذيرم و از من بخواه بتو عطا كنم تمام چيزهايى كه تو ميخواهى، پس سؤال ميكند و باو عطا ميشود و شفاعت ميكند، پس، قبول ميشود و او را محاسبه نميشود در ميان كسانى كه محاسبه ميشوند و ذليل و خوار نميگردد، و ملامت بگناهى و نه بچيزى از اعمال بدش نميشود و از رفقاء محمد (ص) ميباشد.

و محمد بن مسلم از حضرت امام محمد باقر عليه السلام روايت كرده كه براى رسول خدا" ص" دوازده اسم است، پنج اسم آن در قرآن است:

1- محمد 2- احمد 3- عبد اللَّه 4- يس 5- نون.

ترتيب آن:

چون خداوند سبحان در آخر سوره فاطر ياد كرد كه آنها قسم خورده‏اند بخدا كه اگر پيامبرى براى مردم مكّه بيايد باو حتما ايمان خواهند آورد، اينسوره شروع شده به اينكه ايشان ايمان نياوردند و حال آنكه پيامبر بر ايشان آمد پس فرمود

: [سوره يس (36): آيات 1 تا 10]

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏

يس (1) وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ (2) إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ (3) عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ (4)

تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ الرَّحِيمِ (5) لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى‏ أَكْثَرِهِمْ فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (7) إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالاً فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ فَهُمْ مُقْمَحُونَ (8) وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ (9)

وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ (10)

ترجمه:

بنام خداوند بخشنده مهربان 1- اى سيّد پيامبران 2- سوگند بقرآن حكم كننده به حق.

3- كه تو مسلّما از جمله فرستاده شدگانى 4- كه آنها بر راه راست بودند.

5- اين (قرآن) فرستاده خداى نيرومند مهربانست.

6- تا گروهى را كه پدرانشان هم بيم نيافته‏اند به ترسانى و ايشان بيخبرند 7- در حقيقت وعده عذاب خدا درباره بيشتر ايشان حتمى گرديد، و ايشان ايمان نمى‏آورند.

8- ما (در روز قيامت) بيگمان بگردنهاى ايشان غلها بنهيم و آن زنجير تا بزنخهاى ايشان پيوسته است و ايشان سر در هوا مانده و چشم بر هم ننهند 9- و در پيش روى ايشان حجابى و از پشت سرشان نيز حجابى قرار داديم و چشمهاى ايشان را پوشانيديم در نتيجه ايشان (راه صواب را) نمى بينند.

10- يكسانست برايشان چه آنها را بيم دهى و چه نترسانى ايشان ايمان نمى‏آورند.

قرائت:

اهل كوفه غير عاصم و جماد و يحيى از ابو بكر (يس) را باماله خوانده و باقى از قاريان (يس) بتفخيم قرائت كرده‏اند، و ابو جعفر و ابو عمرو همزه و ابن كثير بروايت قواس و بزى و نافع بروايت اسماعيل باظهار كردن نون از ياسين در موقع وصل بواو و آيه بعد، و همين طور (ن و القلم را) ابن عامر و كسايى و خلف با خفاء نون در هر دو قرائت كرده‏اند، و قالون از قراء از نافع باظهار نون از آيه ن وَ الْقَلَمِ و اخفاء آن از" يس" خوانده‏اند، و امّا عاصم پس او در روايت حفص نون هر دو آيه را ظاهر ميكرد.

و روايت برجمى از ابى بكر و محمد بن غالب از اعشى از ابى بكر نون از (ياسين) را ظاهر و در" ن وَ الْقَلَمِ" در روايت عليمى از جماد مخفى ميگردد و امّا يعقوب: او نون هر دو را در روايت روح و زيد ظاهر و در روايت رويس مخفى ميداشت، و اهل حجاز و بصره و ابو بكر (تنزيل) برفع خوانده و ديگران از قاريان بنصب (تنزيل) خوانده‏اند و در شواذ قرائت ثقفى (يس) به فتح نون و قرائت ابى السماك يس بكسر، ن، و قرائت كلبى يسن برفع نون آمده و در قرائت ابن عباس و عكرمه و ابن يغمر و نخعى و عمر بن عبد العزيز" فاغشيناهم" با عين، و در قرائت ابن محيص و زهرى (انذرتهم) با يك همزه آمده است.

دليل:

ابو على گويد: از چيزهايى كه اماله فتحه را از يس نيكو ميكند، مثل كسره اينست كه ايشان گويند يا زيد رايى زيد گويند، پس فتحه را اماله مثل كسره، و الف را مثل ياء نمايند و اگر چه قول ايشان است يا حرفى بر دو حرف است- (ر، و الف) و حروفى كه بر دو حرف باشد چيزى از آن اماله نميشود مثل لا و ما پس وقتى اماله كردند از حروف حرفى را كه اماله نميشود بخاطر يا، پس اگر اماله كنند اسمى را كه آن (يا) از ياسين است بهتر است، آيا نمى‏بينى كه اين حروف نامهايى هستند وقتى تلفظ بآن ميشود، و امّا از ميان نونها نون از يس پس البته اين اماله در آن جايز است، و اگر چه نون ساكنه با حروف فميّه مخفى و روشن نميشود براى آنكه اين حرفها بنا بر وقف شده است، و از آنچه كه دلالت بر اين ميكند اجازه دادن ايشانست در آن نون جمع بين دو ساكن است، چنانچه جمع ميشوند در كلامى كه وقف بر آن ميشود و اگر اين نبود جمع آن دو هم جايز نبود.

و امّا كسى كه نون در آن را ظاهر و روشن نكرده، پس او اگر چه در تقدير وقف قطع نكند در آن همزه وصل را و اين قول خداى تعالى (أ لم اللَّه) آيا نمى‏بينى كه همزه وصل حذف شده و ثابت نشده چنانچه با غير آنهم از كلامى كه وصل ميشود ثابت نشده.

و كسى كه (تنزيل) را رفع داده بنا بر تقدير (هو تنزيل العزيز الرحيم) يا هذا تنزيل العزيز الرحيم گرفته و نصب آن بنا بر تقدير نزل تنزيل العزيز الرحيم است.

و امّا آنكه (يس) با جر خوانده پس هر دو آن بجهت التقاء ساكنين است و آنكه رفع داده پس بنا بر روايت كلبى است كه او گويد، آن بلغت طى يا انسان است و ابن جنّى گويد، نزد من محتمل است كه از تمام اسمها اكتفاء بسين براى اين بوده باشد كه در آن حرف نداء است مثل قول تو كه يا رجل مى‏گويى و مانند حذف بعضى از حروف اسم قول پيغمبر (ص) است كه فرمود:

كفى بالسيف شاء

، يعنى شاهدا، شمشير براى شهادت كافيست، پس حذف عين الفعل و لام الفعل شده، پس همين طور از انسان فاء الفعل و عين الفاء حذف و باقى مانده را قرار داد اسمى كه قائم بخود باشد و آن سين است پس ياسين گفته شد و آن شبيه بقول شاعر است:

قلنا لها             قفى قالت قاف‏

گفتيم بآن زن بايست گفت ايستادم، و كسى كه (فاعشيناهم) با عين خوانده پس آن را منقول از عشى يعشى گرفته هر گاه ديده‏اش ضعيف شود و اعشيته انا، و من ديده او را ضعيف كردم.

و امّا (اغشيناهم) با غين معجمه پس بنا بر حذف مضاف است، يعنى (فاغشينا ابصارهم) پس ديدگان آنها را كور كرديم و پوشانديم، يعنى بر آن چشمها پرده قرار داديم، و غشاوه بر چشم مثل غشاوه بر قلب است، پس بر خورد ميكند به معناى هر دو قرائت.

و امّا كسى كه (انذرتهم) بيك همزه خوانده، پس او حذف كرده همزه استفهام را بجهت تخفيف و حال آنكه قصد آن را داشته چنانچه كميت شاعر گويد:

طربت و ما شوقا الى البيض اطرب             و لا لعبا منّى و ذو الشّيب يلعب‏

خوشحال شدم و حال آنكه شوقى نيست در موى سفيد كه خوشحال شوم و نه از من لعب و بازى است و آيا كسى كه مويش سفيد شد بازى ميكند، و معنى (او ذو الشّيب يلعب) شاهد بيت در حذف همزه او ذو الشّيب است كه ذو الشّيب آمده و يا مثل بيت كتاب:

لعمرك ما ادرى و ان كنت داريا             شعيب بن سهم او شعيب بن منقر

قسم بجان تو نميدانم و يا اگر آگاه بودم كه شعيب بن سهم است يا شعيب منقر است، شاهد اين بيت و ان كنت است كه (او ان كنت) بوده.

شرح لغات:

المقمح: پوشيدن چشم است بعد از برداشتن سر و بعضى گفته‏اند كه آن مقنع، يعنى آنست كه چانه خود را بسينه خود فشار ميدهد آن گاه بلند ميكند و بعضى گفته براى دو كوهان شتر قماح براى آنكه شتر وقتى وارد آب مى‏شود براى خنكى زياد آب سرش را بلند ميكند و گفته ميشود قمح البعير هر گاه سرش را بلند كرد و آب نياشاميد و بعير قامح و ابل قماح و اقمحتها انا.

شاعرى توصيف ميكند، كشتى را كه سوار شده و ميگويد:

و نحن على جوانبها و قعود             بغض الطّرف كالابل القماح‏

و ما در اطراف آن كشتى نشسته و چشمهاى خود را ميبستيم مثل شترى كه آب نخورده سر خود را بلند ميكند (على) در قول خدا على صراط متعلّق بمرسلين است تقديرش ارسلوا على صراط است و ممكنست جار و مجرور در محلّ خبر (انّ) باشد، پس خبر بعد از خبر باشد و ممكن است كه در محل نصب باشد بنا بر حاليت، پس مثل آنست كه گفته است، ارسلوا مستقيما طريقهم، ما انذر آباؤهم بهتر آنست كه (ما) نافيه و جمله در محل نصب باشد زيرا كه آن صفت قوم است، و ممكنست كه ما حرف موصول مصدريه بر تقدير، لتنذر قوما انذر آباؤهم باشد.

شأن نزول:

گفته‏اند: كه إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا درباره ابى جهل نازل شده چون كه او قسم خورده بود كه هر آينه اگر بيند كه پيغمبر (ص) نماز ميخواند بيايد و سر آن حضرت را بشكند، پس آمد و آن حضرت نماز ميخواند و با او سنگى بود كه ميخواست بسر حضرت بزند، پس چون بلند كرد دستش بگردنش پيچيد، و سنگ بدستش چسبيد، پس چون نزد يارانش برگشت و بآنها خبر داد آنچه ديده بود سنگ از دستش افتاد، پس مردى از بنى مخزوم گفت من او را با اين سنگ ميكشم و آمد ديد كه آن حضرت نماز ميخواند، پس خواست سنگ را بياندازد كه خدا چشم او را كور كرد پس صداى آن حضرت را ميشنيد ولى خود او را نمى‏ديد پس برگشت بسوى يارانش و آنها را نديد تا آنكه او را صدا زدند و گفتند تو چه كردى گفت، نديدم او را ولى صداى او را شنيدم و ميان من و او چيزى مانع و حايل شد مثل شير نرى كه با دمش اعلام خطر ميكرد كه اگر نزديك شوم مرا بخورد.

و ابو حمزه ثمالى از عمار بن عاصم از شفيق بن سلمه از عبد اللَّه بن مسعود روايت كرده كه قريش اجتماع كردند بدرب منزل پيغمبر (ص) پس پيغمبر" ص" بيرون آمد و مشت خاكى بر سر و صورت آنها پاشيد و آنها او را نديدند، عبد اللَّه گويد آنها همان مردمى بودند كه در كنار چاه بدر اجتماع كردند.

و ابو حمزه از مجاهد از ابن عباس روايت كرده كه قريش اجتماع كردند و گفتند اگر محمد داخل مسجد الحرام شود همگى يك دفعه بر او حمله نموده و او را بكشيم، پس پيغمبر (ص) وارد شد و خدا از پيش رو و پشت سرشان حجابى و سدّى قرار داد كه او را نديدند، پس نماز خواند سپس نزد آنها آمد و خاك بر سرشان افشاند و ايشان او را نميديدند، پس چون از آنها دور شد و خاك را ديدند گفتند اين سحر پسر (ابى كبشه)" يعنى فرزند زاده عبد المطّلب است"

تفسير:

(يس) بتحقيق سخن در اوّل سوره بقره درباره حروف معجمه و مقطعه قرآن گذشت و اختلاف اقوال درباره آنها.

ابن عباس نيز گويد: معناى (يس) يا انسان است، و بيشتر مفسّرين همين معنا را گفته‏اند، حسن و ابو العاليه گفته‏اند: معنايش يا رجل است.

سعيد بن جبير و محمد الحنفيه گفته‏اند: معنايش يا محمد است، و بعضى گفته‏اند، معنايش: يا سيد الاوّلين و الآخرين است.

على بن ابى طالب و امام محمد باقر عليهما السلام فرموده‏اند آن يكى از نامهاى پيغمبر" ص" است و ما در پيش روايت در آن را ياد كرديم.

وَ الْقُرْآنِ الْحَكِيمِ خداوند سبحان قسم ياد كرده بقرآن محكم از باطل و بعضى گفته، كه آن را حكيم ناميد براى آنچه كه در او از حكمت است، پس مثل آنست كه آن حكمت را كه ناطق بآنست ظاهر كرده.

إِنَّكَ لَمِنَ الْمُرْسَلِينَ يعنى البتّه تو از كسانى هستى كه خداى تعالى او را بنبوّت و رسالت فرستاده.

عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ كه سالك آن را بسوى حق يا بسوى بهشت مى كشاند، و بعضى گفته، معنايش بر شريعت روشن و حجّت آشكارا هدايت ميكند تَنْزِيلَ الْعَزِيزِ يعنى اين قرآن نازل شده خداى غالب است در- ملكش (الرَّحِيمِ) خدايى كه بآفريده‏اش مهربانست و براى همين او را فرستاد سپس بيان نمود مقصود و هدف از بعثت و انگيختن او را و فرمود:

لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ قتاده گويد: براى آنكه بترسانى از گناهان خدا مردمى را كه پدرانشان را در پيش بيم داده نشده براى آنكه آنها در زمان فترت بين حضرت عيسى و حضرت محمد (ص) بودند.

حسن گويد: يعنى پيامبر بيم دهنده‏اى از خودشان و قومشان نيامد براى آنها و اگرچه از غير ايشان آمد برايشان. و بعضى گفته‏اند: يعنى نيامد ايشان را كسى كه آنها را با كتاب بيم دهد، و اين بنا بر قول آنست كه گويد در ميان عرب پيش از پيامبر ما پيامبرانى بنام خالد بن سنان و قيس بن ساعده و غير آنها بودند ولى داراى كتاب نبودند.

عكرمه گويد: يعنى براى آنكه بترساند قومى را چنانچه ترسانيد پدران ايشان را.

فَهُمْ غافِلُونَ پس ايشان غافلند از آنچه را كه قرآن متضمّن و از آنچه را كه خدا ترسانيد بسبب آن از نزول عذاب، و غفلت مانند سهو آن رفتن معنا است از خاطره، آن گاه خداى سبحان بار ديگر قسم ياد كرد و گفت:

لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى‏ أَكْثَرِهِمْ يعنى واجب شد تهديد ايشان و- استحقاق عذاب بر ايشان، فَهُمْ لا يُؤْمِنُونَ پس ايشان ايمان نميآورند و بر حال كفر و بيدينى ميميرند و اين در علم خدا گذشته است.

و بعضى گفته‏اند: تقدير آن اينست، لقد سبق القول على اكثرهم، هر آينه در علم خدا كه بيشتر ايشان ايمان نميآورند پس ايشان ايمان نميآورند و اين را خداى سبحان بفرشتگان خبر داد كه ايشان ايمان نميآورند پس مسلّم شد قول خدا بر ايشان.

إِنَّا جَعَلْنا فِي أَعْناقِهِمْ أَغْلالًا فَهِيَ إِلَى الْأَذْقانِ البتّه ما قرار داديم در گردنهايشان غلهايى پس دستهايشان بچانه‏هايشان، كنايه از آن آورده و اگر چه آن را ياد نكرده براى آنكه اعناق و اغلال دلالت بر آن ميكند و دلالت آنها از اين روست كه غل البته دست را بسوى چانه و گردن جمع ميكند و غل گردن را بسوى چانه جمع ميكند.

و از ابن عباس و ابن مسعود روايت شده كه آنها (انّا جعلنا فى ايمانهم اغلالا) قرائت ميكردند، و بعضى از ايشان فى ايديهم قرائت كرده‏اند و معنا در تمام اين قرائت و احتمالات يكيست براى آنكه غل در گردن تنها بدون دست نميشود و نه در دست تنها بغير گردن و مانند اينست، قول شاعر كه گفته است:

و ما ادرى اذا يممت ارضا             اريد الخير ايّهما يلينى‏

و من نميدانم وقتى قصد زمينى و شهرى را نمودم قصد خير نمودم كدام يك، از آنها بمن ميرسد.

أ الخير الذى انا ابتغيه             ام الشرّ الذى لا يأتلينى‏

آيا خير چنانى كه من در طلب اويم يا شرّ چنانى كه آن مرا وانميگذارد. شاهد بيت اول است كه خير را تنها ياد كرده، بعد گفته ايّهما يلينى كدام يك از آن دو بمن ميرسد، زيرا بتحقيق دانسته كه خير و شرّ هر دو عارض بر انسان مى شوند ولى نميداند اين برخورد باو ميكند يا آن و مانند آن هم در قرآن آمده مثل آيه: وَ جَعَلَ لَكُمْ سَرابِيلَ تَقِيكُمُ الْحَرَّ «1» و قرار داد براى شما لباسها و بيرجامه‏ها كه شما را از گرما حفظ كند و نفرمود و البرد، براى آنكه آنچه كه انسان را از گرما حفظ ميكند از سرما هم حفظ ميكند، يعنى زير جامه نازك از گرما زدگى حفظ ميكند و بيرجامه ضخيم از سرما خوردن نگه ميدارد.

مفسّرين بر معنى اين آيه بر چند وجه اختلاف كرده‏اند:

1- حسن و جبائى گويد: اينكه خداى سبحان اراده كرده باين آيه بخشى را براى مثل زدن و تقديرش اينست مثل اين گروه مشركين در نفرتشان از آنچه كه ايشان را بسوى آن ميخوانى مانند مرديست كه دستهايش را بگردنش بسته‏اند كه امكان ندارد براى او كه آن را بسوى خير باز و دراز كند، و مردى كه سرش بلند كرده كه جلوى پايش را نمى‏بيند، گويد و مانند آن قول شاعر جاهليّت (صلاة من عمرو بن مالك) معروف به اخوه اودى است كه ميگويد:

كيف الرشاد و قد صرنا الى امم             لهم عن الرشد اغلال و اقياد

خير و صلاح چگونه است و حال آنكه ما گشتيم بسوى امّت‏هايى كه بر ايشان از عقل و هدايت غلها و قيدهايى بود و مثل آن در سخنان عرب بسيار است.

2- ابى مسلم گويد: يعنى مثل آنكه اين قرآن غلهايى در گردنهاى ايشانست كه آنها را مانع خشوع ميشود براى شنيدن و انديشه كردن آن براى سنگينى آن بر ايشان و اين جهتش اينست كه ايشان وقتى سركشى كردند از آن و عار داشتند از پيروى او و شخص مستكبر و سركش سرش را بلند كرده گردنش را ميكشد و تكبّر ميكند نگاه بزمين نميكند مثل آنست كه دستهايشان را بگردنشان بسته‏اند و البتّه اين را اضافه بخود نموده كه ما قرار داديم در گردنهايشان، براى آنكه موقع قرآن خواندن بر ايشان و فرا خواندن ايشان باين صفت ميگردند، پس آن مثل قول اوست، حَتَّى أَنْسَوْكُمْ ذِكْرِي است «2» تا آنكه شما فراموش كرديد ياد را.

3- ابن عباس و سدى گويند: قصد نموده باين امر مردمى از قريش را كه مصمّم كشتن پيغمبر (ص) شدند، پس دستهايشان بگردنهايشان بسته شد و نتوانستند دستى بسوى آن حضرت دراز كنند.

4- اينكه مقصود توصيف حال ايشانست در روز قيامت، پس آن مثل قول او إِذِ الْأَغْلالُ فِي أَعْناقِهِمْ «3» وقتى كه غلها در گردنهاى ايشانست، و البتّه آن را بتلفّظ ماضى ياد كرده براى تحقّق و واقعيّت آنست.

فَهُمْ مُقْمَحُونَ زهرى گويد: مقصود اينكه چون دستهايشان بگردنهايشان بسته ميشود و غلها چانه‏هايشان را بالا ميبرد و سرهايشان بلند، پس آنها سرهايشان بسبب بالا رفتن غلها بالا ميرود، و بر اين معنى دلالت ميكند قول قتاده كه مقمحون را مغلولون معنى كرده است.

وَ جَعَلْنا مِنْ بَيْنِ أَيْدِيهِمْ سَدًّا وَ مِنْ خَلْفِهِمْ سَدًّا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ‏

و قرار داديم از پيش روى ايشان سدّ و حجابى و از پشت سر آنها هم سدّى، پس نابينا كرديم ايشان را، پس آنها نمى‏بينند و اين بنا بر يكى از دو وجه تشبيه است براى آنها بكسى كه اين صفت اوست در اعراض از ايمان و قبول حق و اين عبارت از واگذارى خداست ايشان را وقتى كفران كردند و مثل آنكه گفته است، ما ايشان را واگذاريم در حال شكست خوردگى، پس اين از پيش روى و پشت سرشان سدّى شد، و وقتى گفتيم كه آن توصيف حال ايشانست در آخرت پس سخن بنا بر حقيقت است و آن عبارت از تنگى جاى در آتش است بطورى كه راه جلو و عقب رفتن را ندارند زيرا اطرافشان مسدود و بسته است، و هر گاه حمل كرديم آن را بر صفت مردمى كه اهتمام بكشتن پيغمبر (ص) نمودند، پس مقصود اينست كه ما قرار داديم پيش روى اين كفّار مانعى و از پشت ايشان نيز مانعى تا آنكه نديدند پيامبر را و قول خدا فَأَغْشَيْناهُمْ فَهُمْ لا يُبْصِرُونَ يعنى كور كرديم چشمهاى ايشان را پس نميديدند پيغمبر (ص) را.

و روايت شده كه ابو جهل تصميم گرفت كه پيغمبر (ص) را بكشد، پس هر گاه شب بيرون ميرفت او را نميديد و خدا حايل ميشد بين او و آن حضرت، و بعضى گفته‏اند: فاغشيناهم، يعنى كور گردانيديم آنها را پس ايشان نميديدند- هدايت و راه سعادت را، و برخى گفته‏اند: فاغشيناهم، پس بسبب عذاب كور كرديم آنها را پس آنها آتش را نميديدند، و بعضى گفته‏اند: يعنى ايشان را چون از ايمان و قرآن منصرف شدند لازم شد ايشان را اين بدبختى و نابينايى تا جايى كه نميتوانستند بطرفى روآورند مثل شخص بسته شده به غل و كسى كه راه‏ها بر او مسدود شده.

وَ سَواءٌ عَلَيْهِمْ أَ أَنْذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنْذِرْهُمْ لا يُؤْمِنُونَ براى ايشان يكسان و بى تفاوت است چه بترسانى و چه بيمشان ندهى ايمان نمى‏آورند، تفسيرش در سوره بقره گذشت.

__________________________________________________

(1)- سوره نحل آيه: 81.

(2)- سوره مؤمنون آيه: 11.

(3)- سوره غافر آيه: 71.

 

اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

پنج شنبه, 28 ارديبهشت 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
15426
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11739273

اوقات شرعی



آخرین نظرات