• عضویت
خانه  >  فرهنگی
(0 votes, میانگین 0 از 5)
پنجشنبه ، 6 فروردين 1388 ، 17:40
nini.jpg

مدت زيادي از تولد برادر تامي كوچولو نگذشته بود . تامي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند تامي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار تامي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

تامي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها تامي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !


 

افزودن نظر


تاریخ امروز

امروز : پنجشنبه
20. بهمن 1390
16. ربيع‌الاول 1433
9. فوریه 2012

پربینندترین های بخش

اوقات شرعی



آمار

اعضا : 410
مطالب و محتوا : 13506
لینك وب ها : 123
مشاهده بازدیدهای مطالب و محتوا : 5192005

آخرین نظرات