مدت زيادي از تولد برادر تامي كوچولو نگذشته بود . تامي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند
پدر و مادر مي ترسيدند تامي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار تامي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ، بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .
تامي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها تامي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
اضافه کردن نظر
نظرات
که
خدا هنوز از انسان نومید نیست
انشاء الله خدا مرا ببخشد بابت اينكه فراموشش كردم
خدا به شما هم توفيق بدهد
تپل مپل
آدم دوست داره يه گاز از لپش بگيره
خيلي عكس به داستان ميومد
خيلي قشنگ بود
خدا همه ي گناهان ما رو ببخشه
اميد ما به معصومين و اميرالمومنينه!
ان شاء الله روز قيامت دست ما رو بگيرن
البته قبلا جاي ديگه اي هم خونده بودم
ولي اين دفعه خيلي مزه داد
مخصوصا با اون عكس بچه كوچولوي با مزه
عجب عكس با مزه اي گذاشتيد
داستانتونم قشنگ بود
ممنون
دست شما درد نكنه
ما چي؟
الان اين همه عمر از خدا گرفتيم و هنوز همونيم كه هستيم
اين تيكه ي آخرش خيلي جالبه
انصافا داستان قشنگي بود!
فید RSS نظرات این پست