• عضویت
( 0 Votes ) 
nini.jpg

مدت زيادي از تولد برادر تامي كوچولو نگذشته بود . تامي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند

پدر و مادر مي ترسيدند تامي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار تامي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

تامي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . اما لاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها تامي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !


نظرات   

 
0 #18 hossein 1390-07-20 18:02
آمین و ان شاء الله کاظم!
نقل قول
 
 
0 #17 نگار .. 1390-04-13 17:35
عزیزم ..ای کاش همه مردم پاکی روح بچگیشون و نزدک شدن به خدا رو حفظ می کردن
نقل قول
 
 
0 #16 سما 1390-03-04 12:13
خیلی باحال بودشایداگه همه مانیم ساعت اخرشب سعی کنیم به اصلمون واقعیتمون برگردیم دیگه خدارویادمون نره البته یادمون نمیره دچارروزمرگی میشیم که نبایدبشیم (شایدنیم ساعته کارسازباشه)
نقل قول
 
 
+1 #15 وستا هوذا 1389-03-02 20:49
هر کودکی با این پیام بدنیا می آید
که
خدا هنوز از انسان نومید نیست
نقل قول
 
 
0 #14 hans 1388-07-13 03:47
vaghan ke mardom be khatere gonahaneshoon az khoda door shodan, chon ke khoda noore va oona tariki ro bishtar dost daran chon dar tariki mitoonan gonahaneshoono makhfi konan bedoone inke kasi bebine.
نقل قول
 
 
+1 #13 عالیه 1388-05-29 14:24
داستان جالبی بود به امید اینکه همه ی ما همیشه به یاد خدا باشیم
نقل قول
 
 
0 #12 كمال حشمت پسند 1388-05-28 06:09
همه داستانهاي شما قشنگه مخصوصاً اين يكي واقعاً تحت تاثير قرار گرفتم
انشاء الله خدا مرا ببخشد بابت اينكه فراموشش كردم
خدا به شما هم توفيق بدهد
نقل قول
 
 
0 #11 آسيه 1388-01-31 02:19
متن خيلي زيباي بود الهي اين ني ني گولي ما چشم نخوره خيلي زيباست دوستدارم از اون لوپ لوپي قشنگش يه ماچ آبدار بگيريم خدا نگهدارش باشه كه هست.
نقل قول
 
 
0 #10 ساغر 1388-01-10 18:26
عجي لپ هاي با حالي داره
تپل مپل
آدم دوست داره يه گاز از لپش بگيره
خيلي عكس به داستان ميومد
خيلي قشنگ بود
نقل قول
 
 
0 #9 كاظم 1388-01-10 18:25
خدا عاقبت همه ي ما رو ختم به خير كنه
خدا همه ي گناهان ما رو ببخشه
اميد ما به معصومين و اميرالمومنينه!
ان شاء الله روز قيامت دست ما رو بگيرن
نقل قول
 
 
0 #8 سعيد و سميرا 1388-01-10 18:24
خيلي داستان جالبي بود
البته قبلا جاي ديگه اي هم خونده بودم
ولي اين دفعه خيلي مزه داد
مخصوصا با اون عكس بچه كوچولوي با مزه
نقل قول
 
 
0 #7 سارينا 1388-01-10 18:23
آخي ني ني كوچولو
عجب عكس با مزه اي گذاشتيد
داستانتونم قشنگ بود
ممنون
نقل قول
 
 
0 #6 الناز 1388-01-10 18:22
فقط ميتوم بگم جالب بود و تاثير گذار
دست شما درد نكنه
نقل قول
 
 
0 #5 محي الدين 1388-01-10 18:22
اين تامي تو چهر پنج سالگي دلش واسه خدا تنگ شده
ما چي؟
الان اين همه عمر از خدا گرفتيم و هنوز همونيم كه هستيم
نقل قول
 
 
0 #4 ناهيد 1388-01-10 18:21
صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !
اين تيكه ي آخرش خيلي جالبه
انصافا داستان قشنگي بود!
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

پنج شنبه, 04 خرداد 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
16574
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11819763

اوقات شرعی



آخرین نظرات