• عضویت
خانه  >  فرهنگی
(0 votes, میانگین 0 از 5)
دوشنبه ، 17 اسفند 1388 ، 17:44

shole_eshgh

 

در روزگاران قدیم، مردی خبردار شد که در سرزمینی بسیار دور شعله ای مقدس وجودش گرمی بخش زندگی خواهد بود.

پس به راه افتاد تا به شعله برسد. با خود اندیشید که وقتی به شعله برسم وجود آن شادکامی را به زندگیم خواهم آورد من هم آن را به تمام کسانی که دوستشان دارم خواهم بخشید.

سرانجام به آن شعله رسید و بارقه ای از آن را برداشت تا با آن زندگی خود را گرمی بخشد. درطول راه دائم نگران بود که مبادا شعله اش خاموش شود.

راه زیادی پیمود وبه سرزمین خود رسید. در راه به مردی برخورد که سرپناهی نداشت و از سرما می لرزید. با خود فکر کرد که بهتر است کمی از این شعله به این مرد بدهم؛ولی تردید کرد که این شعله مقدس است ونباید به انسانی معمولی مانند او بدهم . خواست به راه خود ادامه دهد که تصمیم گرفت آن مرد را هم  در شعله خود شریک کند تا او نیز از تاریکی و سرما رهایی یابد.

به راه خود ادامه داد که ناگهان طوفانی درگرفت و باران باریدن گرفت. مرد تلاش کرد جلوی خاموش شدن شعله را بگیرد ولی موفق نشد وسرانجام شعله اش خاموش شد.

راه بسیار زیادی را آمده بود و بازگشت دوباره در توانش نبود ولی می توانست به پیش مرد بی سرپناه برگردد و شعله ای از او بگیرد.

...و با شعله ای که چندی پیش بخشیده بود به خانه اش برگشت.

 

افزودن نظر


تاریخ امروز

امروز : پنجشنبه
20. بهمن 1390
16. ربيع‌الاول 1433
9. فوریه 2012

پربینندترین های بخش

اوقات شرعی



آمار

اعضا : 410
مطالب و محتوا : 13506
لینك وب ها : 123
مشاهده بازدیدهای مطالب و محتوا : 5192165

آخرین نظرات