
ما با هم مهربان بوديم. گل ميگفتيم و گل ميشنيديم. يادم هست عصر به عصر كه ميشد زنهاي همسايه توي بنبست كنار خانهمان مينشستند و حرف ميزدند. بعضي وقتها هوس ميكردند آش درست كنند؛ بيهيچ بهانهاي، آش درست ميكردند و ميخوردند. ميخورديم. يادم هست حسينآقا جوشكار كه ما هميشه از چهره آفتابسوختهاش ميترسيديم وقتي ميآمد بساطمان جمع بود. زنها هم حتي حساب كار دستشان ميآمد كه بايد بروند و به بچهها و شوهرهايشان برسند. ما با هم مهربان بوديم. گل ميگفتيم و گل ميشنيديم.
شبها بابا كه ميآمد... انگار كه مهربانيها بيشتر ميشد. دست و رو ميشست. ميگفت: بيا ببينم چه كار كردي امروز؟ و من حتي از بابا ميترسيدم. بابا هورتي چايش را سر ميكشيد و به دفتر مشق من نگاه ميكرد. من لبخندش را ميفهميدم. كيف ميكردم. ما با هم مهربان زندگي ميكرديم. روزنامه نميخوانديم. تلويزيونمان فقط يك كانال ميگرفت. فوق فوقش دوتا، اما ما زندگي ميكرديم. شهرمان را دوست داشتيم. حتي يك جور تعصب داشتيم روي شهرمان كه نگو و نپرس. كوچهاي كه در آن بوديم همه زندگيمان بود.
من اما، نام پايتخت نصف كشورهاي دنيا را ميدانستم. بابا كيف ميكرد وقتي ميپرسيد پايتخت بريتانيا و من ميگفتم لندن. ميگفتم پاريس. پايتخت فرانسه. خيلي خوب بود كه بابا خوب بود.
يادم هست كه جنگ بود. نصف بچههاي محل يا توي جبهه بودند يا روي تخت بيمارستان و يا شهيد ميشدند تند تند. اما ما انگار غمي نداشتيم. نميدانم بچه بوديم غمي نداشتيم يا اينكه بزرگترهاي ما خيلي بزرگ بودند كه ما احساس غم نميكرديم. نميدانم از كجا و از كي، اين دلواپسي لعنتي به سراغمان آمد. حسينآقا جوشكار از آن محل رفت. بعدها شنيدم از دنيا رفته. ما ديگر از كسي نترسيديم.
زنهاي محل ديگر مادرهايمان نبودند انگار. بابا ميگفت ديده كه همسايه جديدمان كه جاي حسين جوشكار آمده بود روزنامه ميخواند. ميگفت ديده كه بچههايش بساط دارند سر خيابان. گفتم چه خوب، پس ما هم برويم و بساط فوتبالمان را آنجا پهن كنيم. گفت: بيخود. ديگر نميفهميدم كه چه بساطي بود. بابا هم رفت آن دنيا. يك شب خوابيديم و بيدار شديم و ديگر او را نديديم، مثل حسينآقا و مثل منصور پسر ابراهيم كه شهيد شده بود. آن بنبست خراب شد. شهرداري ميگفت: براي تعريض شهر لازم است، اما زنها ديگر عصر به عصر دور هم نبودند. آشي در كار نبود. جنگ تمام شده بود. خوشحال شديم، اما انگار فقط جنگ نبود كه تمام شد. جنگ نبود. حسين جوشكار هم نبود. بابا هم نبود. منصور هم نبود. زنها هم نبودند. حتي آن كوچه بنبست هم نبود. شهر جور ديگري بود انگار. بساطها هم آن بساطهاي قبل نبود. ياد بابا بودم كه گفت: بيخود. حالا ميدانستم آن بيخود خيلي هم بيخودي نبود. بچههاي محل انگار دود شده بودند. پيدايشان نبود... من كه بر ميگشتم از شهر بزرگ، كوچهها را خلوت ميديدم. پس كو آن جمعيتي كه ميگفتند هي زياد ميشود. روزنامه نوشته بود: روانشناسان معتقدند كه بچهها نبايد در كوچهها ولو باشند. انگار آن شهر شهر من نبود. حالا يادم نيست كه آن وقتهايي كه گل بود و گفتن و شنيدن مال كي بود؟ يادم نيست مال فيلمها و قصهها بود يا مال ما. يادم نيست. حالا ميدانم كه شهر تعريض شده است. حالا ميدانم كه گاهي هم به شهر تعرض ميشود. حالا ميدانم كه اگر در خيابان از تشنگي هلاك شدم نبايد قدم به قدم دنبال كلمنهاي آب تگري باشم. ميدانم كه بايد آب معدني بخرم. حالا هر چقدر هم كه چهرهام آفتابسوخته باشد بچههاي اين محل از من حساب نميبرند.
صولت فروتن
اضافه کردن نظر