قاپ قمار خانه است.
آدمي همه فن حريف ، زرنگ ولي فاسد و کلاش است.
قاپ کسي را دزديدن.
فريب دادن کسي و او را تحت فرمان و نفوذ خود قرار دادن.

قاچ زين را بگير نيفتي، اسب دواني پيشکشت.
تو همين کار معمولي خودت را انجام بده انتظار انجام دادن بقيه کارها را که به تو مربوط نيست نداريم.
قدر عافيت کسي داند که به مصيبتي گرفتار آيد.
ارزش سلامتي را کساني مي دانند که گرفتار بيماري و حادثه اي ناگوار شده اند.
قدر زر، زرگر شناسد قدر گوهر گوهري.
ارزش هر چيز نفيس را اهل فن و کار شناس خبره آن مي دانند نه ديگران.
قربان آن کسي که دلش با زبانش يکي است
مانند:اي من فداي آنکه دلش با زبانش يکي است.
قربان برم خدا را، يک بام و دو هوا.
اين مثل را براي کنايه به کسي مي گويند که حرفهاي ضد و نقيض مي زند و در مورد يک موضوع واحد، دو گونه متفاوت مي کند.

قربان بند کيفتم تا پول داري رفيقتم.
کنايه به افراد سود جو و فرصت طلب است که فقط به خاطر پول و سود جويي اقدام به دوستي با ديگران مي کنند.
قربان چشمهاي باداميت، ننه من بادام.
اين مثل در مورد کودکاني به کار برده مي شود که با ديدن يا شنيدن نام هر چيزي، طلب آن را مي کنند.
قر در کمرش خشکيده است.
ميل و رغبت شديدي به رقص و آوازه خواني پيدا کرده است.
قرض و قوله کرد.
از چند نفر براي رفع حاجت و خلاصي از گرفتاري خود وام گرفت.
قسمت را باور کنم يا دم خروس را.
اين طور که ظواهر امر نشان مي دهد تو دروغ مي گويي.
قسم نخور که باور کردم.
به شوخي، لازم نيست قسم بخوري مي دانم هر چه گفتي دروغ بوده.
قشقرق راه انداخت.
جيغ و داد و سر و صدا به راه انداخت، جار و جنجال به پا کرد.
قصاص قبل از جنايت مي کند.
کسي را که هنوز مرتکب جرم و جنايتي نشده است محاکمه و مجازات مي کند.
قسر در رفت.
جان سالم به در برد، از حادثه اي خطرناک يا از دست کسي به طور تصادفي گريخت.

قطره قطره جمع گردد وانگهي دريا شود.
از جمع شدن تدريجي ذرات و قطرات کوچک هر چيزي، در مرور زمان، دريا و يا کوهي از همان چيز تشکيل مي شود.
قفل بر زبان کسي زد.
بوسيله رشوه دادن به کسي دهان او را بست ، مانع از حرف زدن او شد.
قلم عفو کشيد.
گناهان و اعمال بد کسي را بخشيد و آنها را به فراموشي سپرد.
قلم دست دشمن است.
قضاوت و تصميمات اتخاذ شده توسط دشمن فقط بر اساس کينه و نفرت او صورت گرفته است نه از روي عدالت.
قليان بکشم يا خجالت.
تعارفي است که به هنگام آوردن قليان به شوخي به آورنده قليان مي گويند.

قمر در عقرب است.
اوضاع غير عادي و شلوغ پلوغ و بهم ريخته است.
قمپز در مي کند.
جهت خود نمايي در نزد ديگران لاف و گزاف مي گويد، خالي مي بندد.
قند توي دلم آب شد.
از پيش آمدي خوشايند ، به شدت شاد و مسرور شدم، خيلي کيف کردم.
قوز بالاي قوز شد.
بدشانسي روي بدشانسي آمد، گرفتاري ها يکي بعد از ديگري هجوم آورد.
قياس به نفس مي کند.
همه انسانها راهمانند و نظير خود فرض مي کند.
قيامت به پا کرد.
سر و صدا و جار و جنجال به پا کرد، اوضاع را بهم ريخت.
قيد چيزي يا کسي را زد.
بطور کلي از کسي يا چيزي صرف نظر و چشم پوشي کرد.