
ادعاي بندگي حسينعلي
حسينعلي در كتاب «مبين» مي گويد:
«سبحان الذي نزل علي عبده من سحاب القضا سهام البلاء، و يراني في صبر جميل.»
يعني، پاك و منزه است آن خدايي كه بر بنده اش (حسينعلي) نازل كرد از ابر قضا تيرهاي بلا را، و مرا در صبر و بردباري نيك ديد.
و در جاي ديگر مي گويد:
«يا الهي هذا الكتاب اريد ان ارسله الي السلطان و انت تعلم بأني ما
اردت منه الا ظهور عدلك لخلقك.»
يعني، خدايا اين نامه اي است كه مي خواهم آن را براي سلطان (ناصر الدين شاه) بفرستم و تو مي داني كه قصدي از اين نامه جز آشكار ساختن عدالت تو براي خلق تو ندارم.
ادعاي رجعت حسينعلي
حسينعلي بهاء از رجعت خود گاهي با نام رجعت حسيني و گاهي با من يظهره الله ياد مي كند ولي در خطابي كه در كتاب «مبين» به «پاپ» كرده است رجعت خود را رجعت مسيح مي نامد:
«يا بابا! اخرق الاحجاب، قد اتي رب الارباب في ظل السحاب، كذلك يأمر القلم الاعلي من لدن ربك العزيز الجبار، انه أتي من السماء مرة اخري كما أتي أول مرة اياك ان تعترض عليه.»
يعني: اي پاپ! ابرهاي غفلت را پاره كن، رب الارباب در سايه ابر آمد. اين طور تو را امر مي كند قلم اعلي از طرف پروردگار عزيز و مقتدر، اين كه او (مسيح) يك بار ديگر از آسمان آمد چنان كه در مرتبه ي اول از آسمان آمد. بپرهيز از اين كه به او اعتراضي كني.»
ادعاي رسالت و پيامبري حسينعلي
او در كتاب «اقدس» مي نويسد:
«قل يا ملاء البيان لا تقتلوني بسيوف الاعراض، تالله كنت نائما ايقظني يد الارادة ربكم الرحمن، و امرني بالنداء بين الارض و السماء ليس هذا من عندي لو أنتم تعرفون.»
يعني: اي گروه بابيان! مرا با شمشيرهاي اعراض و دوري به قتل نرسانيد، سوگند به خدا خوابيده بودم كه دست اراده ي خداوند مهربان مرا بيدار كرد و امر كرد مرا كه بين زمين و آسمان ندا كنم. اين (ادعا) از خودم نيست اگر شما بدانيد.»
و در كتاب «اشراقات» خطاب به ناصر الدين شاه مي گويد:
«اي پسر سلطان! جناب شما پيش از اين مرا ديده بوديد، يكي از مردان عادي بودم و اگر امروز بيايي مرا با نوري مي بيني كه هيچ كس نمي داند كي او را ظاهر ساخته، و يا آتشي مي بيني كه كسي نمي داند كه آن را افروخته است، لكن مظلوم (حسينعلي) مي داند و مي شناسد و مي گويد: دست اراده خداوند كه پروردگار جهانيان است او را روشن ساخته است.»
ادعاي خدايي حسينعلي
بالاخره در كتاب «مبين» در چندين موضع خود را خدا مي شمارد و چنين مي نگارد:
«اسمع ما يوحي من شطر البلاء علي بقعة المحنة و الابتلاء من صدرة القضا انه لا اله الا انا المسجون الفريد.»
يعني، بشنو آنچه كه از شطر بلا بر بقعه ي محنت و گرفتاري از سينه ي قضا وحي مي شود كه نيست خدايي جز من زنداني تنها.
و در جايي ديگر مي گويد:
«ان الذي خلق العالم لنفسه منعوه ان ينظر الي احد من احبائه، ان هذا الا ظلم مبين.»
يعني، آن خدايي كه جهان را براي خودش خلق كرده او را منع مي كنند كه به يكي از دوستانش بنگرد، اين ظلم آشكاري است.
«انه يقول حينئذ انني انا الله لا اله الا انا كما قال النقطة من قبل و بعينه يقول من يأتي من بعد».
يعني، او (حسينعلي) در اين زمان مي گويد: من همان خدايم و خدايي جز من نيست چنان كه نقطه (علي محمد) نيز از پيش مي گفت و كسي كه بعد از اين مي آيد بعينه همين را خواهد گفت.
«قل لا يري في هيكلي الا هيكل الله، و لا في جمالي الا جمال الله، و لا في كينونتي الا كينونته، و لا في ذاتي الا ذاته و لا في حركتي الا حركته و لا في سكوني الا سكونه، و لا في قلمي الا قلمه العزيز المحمود.»
يعني، بگو در هيكل من ديده نمي شود مگر هيكل خدا، و در جمالم ديده نمي شود مگر جمال خدا، و در كينونيت و ذاتم ديده نمي شود مگر كينونيت و ذات خدا، و در حركت و سكونم ديده نمي شود مگر حركت و سكون خدا، و در قلمم ديده نمي شود مگر قلم خدا كه غالب و پسنديده است.
چنان كه در قصيده «عزر وقائيه در مكاتيب» تصريح مي كند كه:
كل الالوه من رشح امري تألهت
و كل الربوب من طفح حكمي تربت
يعني، همه ي خدايان از رشحان و آثار فرمانم به خدايي رسيدند و همه پروردگاران از لبريزي حكم من پروردگار گشتند.
نبيل زرندي خطاب به او مي گويد:
خلق گويند خدايي و من اندر غضب آيم
پرده برداشته مپسند به خود ننگ خدايي