
فوت عباس (عبدالبهاء) و جانشيني شوقي (امرالله)
در سال 1340 هجري قمري با مرگ ناگهاني عباس افندي، طبق وصيتش نواده ي دختري او، يعني شوقي افندي، زمام امور را به دست گرفت و سبب اين امر آن است كه عباس افندي اولاد مذكر نداشت و تمام
فرزندان او خلاصه مي شوند در:
1- ضيائيه خانم، كه او را به ميرزا مهدي دادند.
2- طوبي خانم، كه او را به ميرزا محسن دادند.
3- روحا خانم، كه او را به ميرزا جلال دادند.
4- منور خانم، كه او را به احمد يزدي دادند.
و شوقي افندي پسر ميرزا مهدي و ضيائيه دختر بزرگ عباس افندي است. او در سال 1314 هجري تولد يافت و هنگام مرگ عباس افندي 26 سال داشت و در اين هنگام جانشيني او از طرف دولت انگلستان به رسميت شناخته شده و تلگراف تسليتي به خاطر فوت عباس افندي براي او فرستاده شد. شوقي افندي در كتاب «قرن بديع» اين گونه مي نويسد:
تسليت پادشاه انگلستان براي فوت عباس افندي
«وزير مستعمرات حكومت اعلي حضرت پادشاه انگلستان، مستر وينستون چرچيل، به مجرد انتشار اين خبر پيامي تلگرافي به مندوب سامي فلسطين سر هربرت ساموئل صادر و از معظم له تقاضا نموده مراتب همدردي و تسليت حكومت اعلي حضرت پادشاه انگلستان را به جامعه ي بهايي ابلاغ نمايد.»
تفرقه اي مجدد در ميان بهائيان
همان گونه كه قبلا گفته شد، بعد از سيد علي محمد باب بين دو نفر از مريدان او با نام هاي حسينعلي و يحيي اختلافاتي بروز كرده و سبب تشكيل دو فرقه ي ازلي و بهايي شد و به مرور زمان فرقه ي ازلي به صورت يك فرقه ي مطرود در اقليت قرار گرفت. حسينعلي بهاء به خاطر اين كه بعد از خود در بين فرزندانش چنين تفرقه اي ايجاد نشود، در وصيت نامه خويش، اول عباس و پس از او محمد علي را براي جانشيني برگزيد و آنان را ملقب به غصن اعظم و اكبر كرد.
او علاوه بر اين القاب اقوام سيد علي محمد باب را نيز با لقب افنان نام برد، به گمان اين كه اغصان شاخه هاي بزرگ و افنان شاخه هاي كوچك است، ولي در زبان عربي غصن را شاخه و فنن را شاخه راست مي گويند و از سه به بالا را افنان و اغصان مي گويند و باز چون گمان كرده كه افنان مجرد است هر يك از اقوام باب را افنان ناميده است.
ولي پس از اين كه عباس افندي بر اريكه قدرت و مسند جانشيني قرار گرفت، باب مخالفت با برادرش را باز نمود و او را با القاب زشت ياد كرد و به پيروانش دستور داد كه به او توهين كرده و او را طرد نمايند. او راجع به برادرش مي گفت:
«سخنان ميرزا محمد علي (غصن اكبر) مؤونه زهر را دارد، هر چند آدمي نيرومند و تندرست باشد زهر در آميزه او كارگر است.»
روش بهائيان نسبت به محمد علي (غصن اكبر)
فضل الله مهتدي در كتاب خاطرات خويش يكي از برخوردهاي بهائيان با محمد علي را اين گونه توصيف مي كند:
«... هنگامي كه بهائيان به كاخ بهجي رسيدند. شوقي، نواده عباس افندي، گفت: از چكامه هاي شورانگيز بخوانيد كه يكي از آنها را مي خوانم: «و الله زيك فوج عزازيل غبي تر، شد ناقص اكبر، خرسند به اين شد كه رئيس البلها شد» و آن گاه همه با هم مي خواندند: هي هي چه بجا شد».
اين سخنان را كه به آواي بلند و اداهاي ويژه مي خواندند، غصن اكبر و كسان و فرزندانش مي شنيدند... شبي چند نفر گرد هم نشسته بوديم، و شوقي، نواده عباس، هم بود، سخن از ميرزا محمد علي به ميان آمد، شوقي گفت: روزي ميرزا جلال، داماد عبدالبهاء، با چند نفر از جوانان رو به روضه مي رفتند. در راه به ميرزا محمد علي برخوردند، گستاخانه، همه به او رو آوردند و سخنان ناروا گفتند و دست بر پر شالش بردند، ميرزا محمد علي درمانده شد و گفت: پرورشي كه از بهاء يافته ايد اين است؟ و شما را اين گونه بار آورد كه به آزار خويش و بيگانه بپردازيد؟»