(يا مسلم بن عقيل)
افسوس كه جان ميدهم و يار نباشد
يارم زمن و كوفه خبر دار نباشد
من يوسف اين شهرم و بازار ندارم
جز طوعه در اين شهر خريدار نباشد
گرماي تب عشق حسين است در اين دل
ديوانه محال است كه بيمار نباشد
من را چه هراس است از اين سنگ و ازين دار
عاشق چه كند گر كه سر دار نباشد
بيهوده سرم را به سر دار نزاريد
يوسف چه كن گر گه سر دار نباشد