• عضویت
(0 votes, میانگین 0 از 5)
دوشنبه ، 6 خرداد 1387 ، 17:24

roghaieh.jpg

هم بازیانم نیستند امشب کنار بسترم

قاسم، عموعباس، عبدالله، داداش اکبرم

یادت می آید من چقدر آسوده می خوابیدم آن

شبها که می خندید در گهواره ی خود اصغرم؟

امشب ولی بدخوابم و هی خواب می بینم چهل

اسب بزرگ سرخ مو رد می شوند از پیکرم

بر گونه ام جای چهار انگشت می سوزد عمو!

زخم است، تاول تاول است انگشت های لاغرم

بابا! برای من نخر آن گوشوار نقره را

حالا که هی خون می چکد از گوشهای خواهرم

بابا لبش را بسته و دیگر نمی بوسد مرا

دیگر نمی گوید به من: شیرین زبانم دخترم!

من دختر خوبی شدم آرام می خوابم فقط

امشب نمی دانم چرا هی درد می آید سرم

پانته آ صفایی بروجنی

 

افزودن نظر


تاریخ امروز

امروز : سه شنبه
18. بهمن 1390
14. ربيع‌الاول 1433
7. فوریه 2012

پربینندترین های بخش

بازدیدها1435
بازدیدها1416
بازدیدها1342
بازدیدها1091

اوقات شرعی



آمار

اعضا : 403
مطالب و محتوا : 13499
لینك وب ها : 123
مشاهده بازدیدهای مطالب و محتوا : 5176039

آخرین نظرات