• عضویت
( 0 Votes ) 
1 (65)
 

در سینه ام داغی نشسته روی داغی

دارم به دل از لاله های داغ باغی

با رفتنت شادی هم از دلهای ما رفت

بعد از فراقت از غم دل کو فراغی؟

خورشید نیزه ! ماه این ویرانسرایی

در شام جز رویت نمی بینم چراغی

ای لاله من نیلوفرم عمه بنفشه

دنیا ندیده مثل این ویرانه باغی

خاکستری که بر سرو رویت نشسته

داغی نشانده بر دلم آن هم چه داغی

بابا شما چیزی نپرس از گوشواره

من هم از انگشتر نمی گیرم سراغی

نظرات   

 
0 #1 وحید 1388-05-29 02:09
هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید
مشک سوراخ شد و کیست برم می آید؟
چشم پرخون شده را طاقت دیدن نبود
خون به همراهی اشک از بصرم می اید
علقمه پر شده از شیون یک بانویی
کیست او ذکر لبش \" وا پسرم \" می آید ؟
سخت باشد بدهم صورت او را تشخیص
چون کبودی رخش در نظرم می آید
فاطمه آمد و دستی که ندارم خیزم
اشک خجلت فقط از چشم ترم می آید
هر چه ترسیدم از آن آن به سرم می آید
ناله ی العطش اهل حرم می آید ..!!

شعر : وحید مصلحی
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

پنج شنبه, 04 خرداد 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
16574
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11821440

اوقات شرعی



آخرین نظرات