باب الصّغير
به معناى در كوچك . مقبره اى است در دمشق كه گويند سر مطهّر حضرت عباس و علىّ اكبر عليهما السّلام و حبيب بن مظاهر در آنجا مدفون است . بعضى هم گفته اند كه مدفن 17 سر از سرهاى شهداى كربلاست . ضريحى بر آن ساخته اند و نام تعدادى از شهداى كربلا بر آن نقش بسته است . برخى قبر عبداللّه بن جعفر (همسر زينب كبرى ) را هم آنجا مى دانند. مؤ لّف کتاب " اعيان الشيعه ، دفن سرهاى آن سه بزرگوار را در آن محل پذيرفتنى مى داند و مى گويد: چون سرها را به شام برده ، اين طرف و آن طرف گرداندند و هدف يزيد كه اظهار پيروزى و نيز خوار كردن صاحبان آنها بود، چون اين كار انجام شد، طبيعى است كه همان جا دفن شده باشد و محلش محافظت شود.
بازارى است واقع در شهر دمشق ، كه نزديك مسجد جامع شهر بوده است . بقاياى آن را امروز " بازار حميديّه " مى نامند. معروف است كه پس از حادثه عاشورا، ابن زياد خاندان حضرت سيدالشهدا را اسير نمود و آنان را از كوفه به شام گسيل داشت . يزيد دستور داد تا شهر شام را آينه بندى و چراغانى كرده ، خاندان امام حسين عليه السّلام را در كوچه و بازار بگردانند. از جمله جاهايى كه اسيران را عبور دادند، همين بازار شام بود كه براى ديدار اسراى خاندان نبوّت صلّى اللّه عليه و آله ، جمعيّت زيادى در دو طرف بازار صف كشيده بودند. اين بازار امروزه حدود پانصد متر طول و ده متر عرض دارد، در دو طبقه و تاريخ بناى آن به عصر عثمانى مى رسد... آغاز بازار شام ، خيابانى عريض ، واقع در غرب بازار و پايان آن محوطه مقابل مسجد اموى است ... فاصله آخرين ستون تا محوطه مقابل در غربى مسجد اموى حدود سى متر است و ظاهرا اسراى خاندان عصمت و نبوت از همين درب اصلى مسجد اموى وارد مسجد گشتند...
بالا سر
يا ((بالاى سر)) قسمتى از قبر كه طرف سرميّت قرار مى گيرد، محوطه اى از حرم نزديك به بالاى سر امام ، در مقابل پايين پا. از آداب و مستحبّات زيارت امام حسين عليه السّلام ايستادن بر بالاى سر آن حضرت و زيارت خواندن و نماز گزاردن است .(142)
بانى
پايه گذار، مؤ سّس . در فرهنگ عاشورا و مراسم سوگوارى ، كسى كه بر پاى دارنده مجلس عزا يا تعزيه و روضه و سخنرانى براى امام حسين عليه السّلام و ديگر معصومين است . بانى مجلس معمولا بنابه نذر و نياز يا از روى عشق و علاقه دست به اين كار مى زند و متكفّل خرج و هزينه پذيرايى و اجرت روضه خوان و تعزيه خوان و واعظ و محلّ برگزارى جلسه مى شود. به مؤ سّس ساختن مسجد و حسينيّه هم بانى گفته مى شود. رسم است كه واعظ و مدّاح ، بانى مجلس را ياد و دعا مى كند كه خداوند قبول فرمايد و مورد عنايت و كرم اباعبداللّه عليه السّلام قرار گيرد.
برداشتنِ بيعت
بيعت ، بر عهده بيعت كننده ، تكليف حمايت و يارى مى آورد، مگر آنكه امام و پيشواى بيعت ، اين تعهّد را از دوش بيعتگران بردارد و آنان را در ((حِلّ)) قرار دهد كه اگر رفتند، پيمان شكنى محسوب نگردد. در اينكه آيا با ((حلّ بيعت ))، مسؤ وليّت از دوشِ صاحبانِ بيعت برداشته مى شود، يا آنكه تكليف حمايت و يارى حجّت خدا همچنان بردوش آنان باقى است ، بحث است .
امام حسين عليه السّلام يك بار در وسط راه ، پس از شنيدن حوادث كوفه و آگاه شدن از دگرگونى اوضاع آن ، بيعت را از همراهان برداشت ، تا هر كه مى خواهد برود. آن هنگام عدّه اى رفتند. يك بار هم شب عاشورا پس از خطبه اى كه به ستايش از وفادارى اصحابش پرداخت ، فرمود: اينها تنها مرا مى خواهند، شما را آزاد مى گذارم كه هركس مى خواهد برود. از تاريكى شب استفاده كنيد و برويد: ((فَانطَلِقُوا جَميعا فى حِلٍّ، لَيسَ لى عَلَيكُم مِنّى ذِمامٌ، هذا لَيلٌ قَدْ غَشِيَكُم فَاتَّخِذُوهُ جَمَلا))(143) البته آن شب كسى نرفت . برادران و پسران و برادرزادگان عبداللّه جعفر و زينب عليهما السّلام و كسانى چون عباس ، زهيربن قين و ديگران برخاستند و اعلام حمايت و جانبازى تا مرز شهادت نمودند و زندگى بى امام و حيات پس از شهادت حسين عليه السّلام را بى ارزش دانستند.
گفت اى گروه ، هر كه ندارد هواى ما
سر گيرد و برون رود از كربلاى ما
برگردد آنكه باهوس كشور آمده
سر ناورد به افسر شاهى گداى ما
بُرَيربن خُضَير همْدانى
از شهداى كربلاست . از اصحاب وفادار امام حسين عليه السّلام و از انسانهاى شايسته و پرهيزگار كه زاهد، قارى قرآن و معلّم قرآن و از شجاعان بزرگوار كوفه ، از قبيله ((همْدان )) بود. بُرير از تابعين به شمار مى رفت و به عنوان ((سيّدالقرّاء)) شناخته مى شد. اهل عبادت و قرائت قرآن بود كه در مسجد جامع كوفه به قرائت مى پرداخت و در ميان قبيله همْدان ارزش و منزلتى داشت . در كوفه مشهور و مورد احترام بود. كوشش بسيارى داشت كه عمر سعد را از دوستى و همْدلى با حكومت اموى باز دارد كه موفّق نشد.(144) وى در سال 60 هجرى از كوفه به مكّه رفت و به امام حسين عليه السّلام پيوست و همراه او به كوفه آمد. روز تاسوعا از خوشحالى اينكه به شهادت خواهد رسيد، با عبدالرحمن بن عبدربّه شوخى مى كرد. شب عاشورا نيز از كسانى بود كه برخاست و در حمايت و جانبازى براى امام ، سخنانى ايراد كرد.(145)
در كربلا چندين بار خطاب به دشمن سخنرانيها كرد. كلمات وفادارى او نسبت به سيدالشهدا معروف است . روزعاشورا، به ميدان رفت و خطاب به سپاه عمر سعد خطابه اى ايراد كرد و به نكوهش آنان پرداخت . برير، پس از حرّ به ميدان رفت و جنگيد تا شهيد شد.(146) در حمله هاى برق آسايش اينگونه رجز مى خواند:
اءَنَا بُرَيرٌ وَ اءبى خُضَيرٌ
وَ كُلُّ خَيرٍ فَلَهُ بُرَيرٌ
بُستان ((ابن مُعمّر))
نام محلّ و نخلستانى است كه دو وادىِ نخله يمانى و نخله شامى در آنجا به هم مى پيوندد و متعلّق به عمر بن عبيداللّه بن معمّر بوده و مردم آنجا را بستانِ ((ابن عامر)) گويند. نام منزلى است كه امام حسين عليه السّلام هنگام حركت از مكّه به سوى كوفه ، در آنجا فرود آمده ، سپس به تنعيم رفته است .(147)
بستن آب
شيوه ناجوانمردانه تشنه نگهداشتن طرف در جنگ ، براى از پاى در آوردن او. در حادثه كربلا سپاه عمر سعد به دستور ابن زياد، از رسيدن آب به خيمه گاه امام حسين عليه السّلام جلوگيرى كردند. از روز هفتم محرّم ، عمر سعد كسى را به نام عمروبن حجاج با پانصد سوار بر شريعه فرات ماءمور كرد. آنان فرات را در محاصره خويش قرار دادند و از سه روز به شهادت امام حسين عليه السّلام مانده ، مانع آب برداشتن اصحاب او از فرات شدند. اين كار كه به تشنگى امام و اصحاب و فرزندانش در روز عاشورا انجاميد، از سوزناكترين حادثه هاى كربلا بود و امام و ياران و اطفالش لب تشنه ماندند.
بِشر (بشير)بن عَمرو حضرمى
از شهداى كربلاست . نامش در زيارت رجبيّه هم آمده است . وى يكى از دو مردى بود كه پيش از شهادت جوانانِ بنى هاشم ، از ياران حسين عليه السّلام باقى مانده بودند. انسانى پايدار، بصير و با وفا و از مردم ((حَضْرَمُوتِ)) يمن بود. در كربلا خود را به كاروانِ حسين عليه السّلام ملحق ساخت . در همان دوران ، فرزندش در شهر رى اسير بود. با آنكه امام ، بيعت خود را از او برداشت ، ولى حاضر نشد دست از امام بكشد. اغلب مورّخان ، شهادت او را در حمله اوّل دانسته اند. قبر او در بقعه دسته جمعى شهداى كربلا در پايين پاى سيدالشهداست .(149) بشربن عُمر هم نقل شده است .
بشير بن حَذلم
از ياران امام سجاد عليه السّلام بود. وى كه در سفر اهل بيت امام حسين عليه السّلام از شام به مدينه ، همراه آنان بود، هنگام ورود به مدينه ، به دستور امام سجّاد عليه السّلام ماءمور شد زودتر به مدينه برود و خبر شهادت ابا عبداللّه عليه السّلام و آمدن اهل بيت را به اطلاع مردم برساند. او كه همچون پدرش طبع شعر داشت ، در مسجد پيامبر صلّى اللّه عليه و آله خبر كشته شدن سيدالشهدا و بازگشت قافله حسينى را با اين دو بيت ، به مردم رساند:
يا اءهلَ يَثرِبَ لامُقامَ لَكُم بِها
قُتِلَ الحُسَينُ فَاءَدْمُعى مِدْرارٌ
الجِسمُ مِنهُ بِكَربَلاءَ مُضَرَّجٌ
وَالرَّاءسُ مِنهُ عَلَى القَناةِ يُدارُ(150)
اى اهل مدينه ! ديگر در مدينه جاى ماندنتان نيست ، حسين عليه السّلام كشته شده و اشكهايم جارى است . پيكر او در كربلا پاره پاره و سر مطهّرش بر فراز نيزه ، گردانده مى شود. نام او را بشر و نام پدرش را جذلم هم گفته اند.
يكى از شهرهاى مهمّ و بزرگ و بندرى عراق در كنار اروندرود (شط العرب ) و نزديك خرمشهر است و داراى كشتزارها و نخلستانهاى بسيار.(151) معناى لغوى بصره ، زمين سخت ، سنگلاخ و پر سنگريزه است . نام قديمى آن منطقه ، خريبه ، تَدمُر و مؤ تفكه بوده است . به كوفه و بصره ، عراقين هم مى گفتند. بصره در سال 14 هجرى ، در زمان عمربن خطاب بناشد. بناى آن شش ماه قبل از كوفه بود. مدّتى هم پايتخت امويان شد. لقبهاى قبّة الا سلام و خزانة العرب هم به آن داده اند.
على عليه السّلام در زمان خلافت خويش با شورشيانِ بصره جنگيد و آن درگيرى به جنگ جمل شهرت يافت . در نهج البلاغه ، در موارد متعدّدى اميرالمؤ منين از بصره و مردم آن مَذّمت كرده است ، از جمله : ((لَعَنَكِ اللّهُ، يا اَنْتَنَ الا رضِ تُرابا وَ اَسْرَعَها خَرابا وَ اَشدّها عَذابا، فيكِ الدّاءُ الدّوِىّ. قيل : ما هُو يا اميرَالمُؤ مِنين ؟ قالَ: كَلام القدرُ الذّى فيهِ الفِريَةُ عَلَى اللّهِ سُبحانَهُ وَ بُغْضُنا اَهل البَيتِ وَ فيهِ سَخَطُ اللّهِ وَ سَخَطُ نَبِيِّهِ وَ كِذْبُهُمْ عَلينا اَهلَالبَيتِ وَ اسْتِحْلالِهِمُ الكِذْبَ عَلَينا))(152) كه نشان دهنده تفكرات انحرافى و موضعگيريهاى مخالف با اهل بيت است . بصره در آغاز مركز طرفداران عثمان بود، ولى پس از خلافت على عليه السّلام مركز تشيّع شد، امّا همچنان كسانى در آنجا نسبت به آل على ، عناد داشتند.
امام صادق عليه السّلام در حديثى فرموده است : پس از كشته شدن حسين بن على عليهما السّلام همه چيز و همه كس بر آن حضرت گريست ، مگر سه چيز: بصره ، دمشق و آل حكم بن عاص .(153) و اين كلام على عليه السّلام معروف است كه به ابن عباس ، والى آن حضرت بر بصره ، نوشت : ((اِعْلَمْ اَنَّ البَصرَةَ مَهْبَطُ اِبليسَ وَ مَغْرَسُ الفِتَنِ...))(154) بدان كه بصره ، فرودگاه شيطان و كِشتگاهِ فتنه هاست .
در نهضت عاشورا، امام حسين عليه السّلام به شش نفر از شخصيتهاى بصره نامه نوشت و آنان را به يارى خويش براى گرفتن حق ، دعوت كرد. اين شش نفر كه هركدام ، رئيس گروهى بودند، عبارت بودند از: مالك بن مسمع ، احنف بن قيس ، منذربن جارود، مسعودبن عمرو، قيس بن هيثم و عمربن عبيداللّه . نامه رسان و پيك امام حسين عليه السّلام براى رساندن اين پيام ، غلامش سليمان بود. برخى از اينان ، به امام جواب سرد دادند، برخى فرستاده امام را نزد ابن زياد فرستادند. از شخصيتهاى بصره ، يزيدبن مسعود به نداى امام لبيّك گفت و با تشكيل جلسه ، قبايل عرب را به يارى آن حضرت دعوت كرد، آنان نيز خوشحال شده ، اعلام حمايت كردند. در پى آن نامه اى به امام نوشت و اعلام هرگونه حمايت و يارى كرد. ولى نامه ، روزعاشورا وقتى به دست امام حسين عليه السّلام رسيد كه اصحاب و يارانش شهيد شده بودند. از سوى ديگر، يزيدبن مسعود وقتى آماده يارى امام شده بود كه خبر شهادت آن حضرت به بصره رسيد.(155) يزيدبن نبيط بصرى نيز به اتفّاق دو پسر و غلامش به نداى امام لبيّك گفته ، خود را به مكّه رساندند و از آنجا همراه امام به كربلا آمدند و شهيد شدند.(156) گرچه برخى از شهداى كربلا از شيعيان بصره بودند، امّا بصره در مجموع ، موضع شايسته اى در برابر اباعبداللّه عليه السّلام و نهضت او نداشت . سابقه اش نيز در حمايت از اهل بيت ، خوب نبود.
((امروز، مردم بصره اغلب شيعه اثنى عشرى اند و بخشى هم اخبارى . از غُلات شيعه هم چون شيخيّه و صوفيّه در بصره ساكن هستند. اكثر عشاير نواحى اين منطقه ، ايرانى تبارند و فارسى و تركى را هم مثل عربى مى دانند و با آن تكلّم مى كنند.))(157)
بصيرت
از ويژگيهاى فكرى و عملى ياران سيدالشهدا عليه السّلام در نهضت عاشورا، ((بصيرت )) و بينش بود. در فرهنگ دينى و متون معارف ، از كسانى با عنوان ((اهل البصائر)) ياد شده است ، يعنى صاحبان روشن بينى و بيدار دلى و شناخت عميق نسبت به حقّ و باطل ، امام و حجّت الهى ، راه و برنامه ، دوست و دشمن ، مؤ من و منافق . صاحبان بصيرت ، چشم درونشان بيناست ، نه تنها چشم سر. با آگاهى ، هشيارى و انتخاب گام در راه مى گذارند و عملكرد و موضعگيريهايشان ريشه اعتقادى و مبناى مكتبى و دينى دارد، جهادشان مكتبى و مبارزاتشان مرامى است ؛ نه سودجويانه و دنياپرستانه يا نشاءت گرفته از تعصّبات قومى و جاهلى ، يا تحريك شده تبليغات فريبكارانه جناح باطل و سلطه زور. اهل بصيرت ، راه خود را روشن و بى ابهام و بحقّ مى بينند و باطل بودن دشمن را يقين دارند و با تطميع و تهديد، نه خود را مى فروشند و نه دست از عقيده و جهاد بر مى دارند. شمشيرها و جهادشان پشتوانه عقيدتى دارد. به فرموده على عليه السّلام : ((حَمَلُوا بَصائِرَهُمْ عَلى اَسْيافِهِم )).(158) بصيرتهايشان را بر شمشيرهايشان سوار كردند.
اينگونه مدافعان بينادل و پيروان دل آگاه ، هم در ركاب على عليه السّلام با معاويه مى جنگيدند، هم در همه حال امام مجتبى عليه السّلام را حمايت مى كردند، هم در عاشورا جان خويش را فداى امام خويش و نصرت قرآن مى كردند. اين از سخنرانيها و رجزها و پاسخهايشان روشن بود. سيدالشهدا عليه السّلام را امامى مى دانستند كه بايد ياريش كرد و جان در راهش باخت و دشمنانش را كافردلان نفاق پيشه اى مى شناختند كه جهاد با آنان همچون جهاد با مشركان بود و اجر داشت . سخنان امام حسين عليه السّلام ، امام سجاد عليه السّلام ، حضرت اباالفضل ، على اكبر، جوانان بنى هاشم ، ياران اباعبداللّه عليه السّلام همه گوياى عمق بصيرت آنان است . امام صادق عليه السّلام درباره حضرت عباس ، تعبير ((نافذ البصيرة )) دارد، كه گوياى عمق بينش و استوارى ايمان او در حمايت از سيدالشهداست : ((كانَ عَمُّنَا العَبّاسُبنُ عَلِي نافِذَ البَصيرَةِ صُلْبَ الا يمانِ ...)).(159) در زيارتنامه حضرت عباس است : ((وَ اَنّكَ مَضيْتَ عَلى بَصيرَةٍ مِن اَمرِكَ مُقتَدِيا بِالصّالِحين ...)). سخن على اكبر خطاب به امام كه ((مگر ما برحق نيستيم ؟)) مشهور است . در جبهه مقابل ، كوردلانى دنيا طلب و فريب خوردگانى بى انگيزه و تحريك شدگانى نادان بودند كه تبليغات اموى چشم بصيرتشان را بسته بود و لقمه هاى حرام ، گوش حقيقت نيوش را از آنان گرفته بود.
بِطان
نام منزلى از منزلگاههاى كوفه به طرف مكّه . در اطراف كوفه و از آنِ طايفه اى از بنى اسد است . امام حسين عليه السّلام در مسير خويش به كوفه ، از اين منزلگاه هم گذشته است . در آنجا قصرى و مسجدى و آب و آبادى بوده كه كاروانيان براى استراحت فرود مى آمدند.(160)
بكر بن حىّ تميمى
از شهداى كربلاست . وى ابتدا در سپاه عمر سعد بود؛ امّا روزعاشورا به سپاه حسين عليه السّلام پيوست و در حمله اوّل شهيد شد.(161)
بُكيرِ بن حَمران احمرى
از كوفيان طرفدار يزيد. وى كسى بود كه در كوچه هاى كوفه با مسلم بن عقيل نبرد تن به تن كرد و ضربت تيغ مسلم او را مجروح ساخت . هم او بود كه به دستور ابن زياد، مسلم را بالاى دارالا ماره برد و سر از بدنش جدا كردن و بدن او را به زمين انداخت .(162)
بلا و كربلا
بلا هم به معناى رنج و محنت و گرفتارى است ، هم به معناى آزمايش و امتحان . اغلب ، رنجها و گرفتاريها مايه آزمون انسانها در
براى اهل حق و باطل ، تا موضع خويش را مشخص سازند. وقتى سيدالشهدا عليه السّلام به اين سرزمين رسيد، پرسيد: اينجا چه نام دارد؟ گفتند: كربلا، چشمان آن حضرت پر از اشك شد و پيوسته مى فرمود: أللّهُمَّ اِنّى اَعُوذُ بِكَ مِن الكَربِ وَ الْبَلاءِ خدايا! من از كرب و بلا به تو پناه مى برم . و يقين كرد كه شهادتگاه خود و يارانش همين جاست و فرمود: هذا مَوْضِعُ كَربٍ وَ بَلاءٍ، هاهُنا مَناخُ رِكابِنا وَ مَحَطُّ رِحالِنا وَ سَفْكُ دِماءِنا اينجا سرزمين رنج و گرفتارى و بلاست ، اينجا محلّ فرود آمدن ما و جايگاه ريخته شدن خونهاى ماست.
آميختگى اين سرزمين و اين نام با شدايد و رنجها پيش از آن نيز از زبان اولياء خدا نقل شده است، چنان چه حضرت عيسى عليه السّلام وقتى بر اين سرزمين گذشت ، اندوه او را فرا گرفت و آن زمين را " ارضُ كربٍ و بلاءٍ " دانست .
روزى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله براى دخترش فاطمه عليها السّلام از شهادت حسين عليه السّلام در آينده سخن مى گفت ، در حالى كه حسين عليه السّلام كودكى در آغوش مادر بود. حضرت زهرا عليها السّلام از پدر پرسيد: آن جا كه فرزندم كشته مى شود كجاست ؟ فرمود: كربلاست ، سرزمين محنت و رنج بر ما و بر امّت ... مَوضِعٌ يُقالُ لَهُ كَربَلاء وَ هِىَ دارُ كَربٍ وَ بَلاءٍ عَلَينا وَ عَلَى الاُمَّة [الا ئمّة ] ...
اگر كربلا را سرزمين آزمايش به حساب آوريم ، هم آزمايش خلوص ، فداكارى و عشق اباعبداللّه عليه السّلام و خاندان و ياران اوست كه در كوره رنجها و شهادتها و داغها و مصيبتها، جوهره ذاتى و بُعد متعالى آنان و ميزان صدق عقيده و ادّعايشان به ظهور رسيد، هم آزمايشگاه كوفيان و مدّعيان نصرت و يارى و نيز حكام اموى بود كه نسبت به فرزند پيامبر و حجّت الهى آنگونه رفتار كردند. اباعبداللّه عليه السّلام نيز در اشاره به جنبه آزمونى بلاها در كشف جوهره ديندارى و ميزان تعهّد، در خطابه اى كه در منزلگاه ((ذو حُسم )) (و بقولى در كربلا) ايراد نمود، فرمود: ...اِنَّ النّاسَ عَبيدُ الدُّنيا وَالدّينُ لَعِقٌ عَلى اَلسِنَتِهِمْ يَحُوطُونَهُ مادَرَّتْ مَعايِشُهُم فَاِذا مُحِّصُوا بِالبَلاءِ قَلَّ الدَّيّانُونَ مردم بنده دنيايند و دين بر زبانشان شيرين است و تا زندگيهاشان بچرخد و آسوده باشند، دم از دين مى زنند. امّا آنگاه كه با " بلا " آزموده شوند، دينداران اندك مى شوند.
چه آزمايشى سخت تر از اينكه حجّت خدا را در محاصره دشمنان ببينند و بخاطر دنيا طلبى و بيم از مرگ ، دست از يارى او بردارند! به همين جهت ، وقتى امام در طول راه از بعضى يارى خواست و آنان روحيه فداكارى و جهاد در ركاب امام را نداشتند، حضرت فرمود كه از منطقه دور باشند، چرا كه هركس نداى نصرت خواهى امام را بشنود و يارى نكند، گرفتار عذاب الهى خواهد شد؛ فَوَ اللّهِ لايَسْمَعُ واعِيَتَنا اَحَدٌ وَ لايَنْصُرُنا اِلاّ (هَلَكَ) اَلَبَّهُ اللّهُ فى نارِ جَهَنَّمَ
به علاوه ، آزمايش بزرگ كربلا، براى اهل بيت و حسين بن على عليهما السّلام نيز وسيله قرب به خدا و ترفيع درجه بود، آن گونه كه حضرت ابراهيم و اسماعيل با فرمانِ ذبح ، آزمايش شدند و نيز، ابراهيم ، به فرمان الهى ماءمور شد خانواده خود را در دشت بى آب و خشك ، تنها بگذارد، و نيز با آتش نمروديان آزمايش شد و در دل شعله ها رفت .
حضرت سيدالشهدا عليه السّلام نيز هفتاد و دو قربانى به مسلخ عشق آورد، خودش نيز " ذبح عظيمِ " بود و قربانىِ آل اللّه . فرزندان و اهل بيت او نيز در صحراى طَفّ، گرفتار امواج بلا و عطش شدند، و همه در آزمايشگاه كربلا، رو سفيد و پيروز از آزمون بر آمدند و كلام امام حسين عليه السّلام در واپسين لحظات ، حكايتگر رضا و تسليم بود : اِلهى رِضىً بِقَضائِكَ وَ تَسليمَا لاِ مْرِكِ.
در سخنرانى جناب فاطمه دختر امام حسين عليه السّلام نيز اشاره است به اينكه كربلا هم مايه آزمون براى امّت پيغمبر بود و هم براى عترت . ديگران امتحان بدى دادند، امّا اهل بيت از اين امتحان رو سفيد درآمدند: فَإ نّا اَهلُبَيتٍ اِبتَلانَا اللّهُ بِكُمْ وَ اِبْتَلاكُم بِنا فَجَعَلَ بَلاءَنا حَسَنا
اين گونه است كه مى توان به عاشورا، از بُعد "بلا " هم نگريست و " ابتلا " را زمينه جلوه بُعد الهى شهيدان راه خدا دانست .
زائر حسين عليه السّلام نيز بايد تمثيلى از شدايد و رنجها و سوز و گدازها و خوف و عطشها را در خويش پديد آورد و كربلايش ((كرب )) و ((بلا)) باشد.
دلا خون شو كه خوبان اين پسندند
دلا ، خوبان دل خونين پسندند
بنى اسد
نام طايفه اى كه نزديك كربلا ساكن بودند و فرداى عاشورا، پس از رفتن سپاه عمر سعد، عدّه اى از آنان براى دفن اجساد مطهّر شهداى اهل بيت به كربلا آمدند(169) و چون اجساد را نمى شناختند، متحيّر بودند. در آن هنگام ، حضرت سجّاد عليه السّلام آمد و پيكر اهل بيت و اصحاب را يك به يك به آنان شناساند و آنان در دفن شهدا، حضرت را يارى كردند و براى خويش ، افتخار آفريدند. در ((دايرة المعارف تشيع )) آمده است :
((بنى اسد، نام تيره اى از قبايل عرب ، از فرزندان اسدبن خزيمه بن مدركه ... اين قبيله توفيق و افتخار دفن پيكر مطهّر حضرت سيدالشهدا و انصار آن حضرت را پس از واقعه كربلا در سال 61 ق . داشتند. جمعى از اصحاب ، علما، شعرا و زعماى اماميّه از اين قبيله برخاسته اند. برخى از همسران پيامبر اكرم صلّى اللّه عليه و آله نيز از همين قبيله بوده اند. اين قبيله در سال 19 هجرى از بلاد حجاز به عراق رفته ، در كوفه و غاضريّه از نواحى كربلا سكونت كردند. از قبايل سلحشور عرب محسوب مى گردند. هنگام بناى كوفه ، اين قبيله محلّه خاصّى را در جنوب مسجد كوفه به خويش اختصاص دادند. در سال 36 هجرى در جنگ جمل ، با على عليه السّلام بيعت كردند و در كنار آن حضرت جنگيدند. در قيام عاشورا در سال 61 به سه دسته تقسيم شدند: موافق با حضرت و مخالف و بى طرف . حبيب بن مظاهر، انس بن حرث ، مسلم بن عوسجه ، قيس بن مسهر، موقع بن ثمامه و عمروبن خالِد صيدا وى از سران موافق بودند و حرملة بن كاهل اسدى ، قاتل طفل شيرخوار، از سران مخالف بود. گروهى از دسته سوم (بى طرفها) پس از شهادت حسين ، زنانشان بر ميدان جنگ گذر كرده و اجساد را ديدند و تحت تاءثير قرار گرفتند و به سرزمين خود رفته ، مردان را جهت دفن اجساد، خبر كردند. ابتدا زنان بيل و كلنگ به دست گرفته به طرف كربلا روان شدند. پس از مدّتى وجدانِ مردانِ بنى اسد بيدار گشت و به خود آمدند و به دنبال زنان راه افتاده به دفن اجساد امام و يارانش پرداختند. اين فداكارى سبب شهرت آنان شد و از آن پس شيعيان به نظر احترام و محبّت به قبيله بنى اسد مى نگرند)).(170)
بنى اُميّه
طايفه اى از قريش ، كه نسب آنان به اميّة بن خلف از فرزندان ((عبدشمس )) مى رسد. اميّه از دشمنان سرسخت پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله بود و فرزندان او و كُلاً بنى اميّه همواره با بنى هاشم مخالف و كينه توز بودند.(171) با پيامبر به نحوى ، با على عليه السّلام به نحو ديگر و با امام حسن و امام حسين عليهما السّلام و ساير ائمه به گونه ديگرى خصومت مى ورزيدند. رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آنان را لعنت كرد. در قرآن ، ((شجره ملعونه )) (سوره اسراء آيه 60) به بنى اميّه تفسير شده است .(172)
اين دودمان ، با عترت پيامبر و آل على دشمنى شديد داشتند و بزرگانى از آنان در جنگهاى صدر اسلام به تيغ مسلمانان كشته شده بودند. يزيد و معاويه از نسل اينان بودند كه آن دشمنيها را با على و آل على نشان دادند. ((اينان از زمان معاويه در سال 41 هجرى به حكومت رسيدند و تا سال 132 هجرى حكومت داشتند و مركز حكومتشان در شام بود. به تبع حكومتهاى روم و فارس ، بساط و تشريفات و تجمّلات و عيش و نوشهايى راه انداخته بودند. بعضى از خلفاى بنى اميّه عبارت بودند از: معاويه ، يزيد، مروان ، عبدالملك ، وليد، سليمان ، عمربن عبدالعزيز، هشام و... كه با مروان حمار، اين سلسله منقرض شد، در جريان قيام ابومسلم خراسانى .))(173) مدّت حكومتشان هزار ماه (174) بود، از زمان امام حسن مجتبى عليه السّلام تا زمان روى كار آمدنِ سفّاح ، يعنى 90 سال و 11 ماه و 13 روز دقيقا طول كشيد. بعضى آيه ((ليلَةُ القدرِ خيرٌ من الفِ شهرٍ)) را بر هزار ماه حكومت آنان تاءويل كرده اند.(175) ابوسفيان ، در اولين روز به خلافت رسيدن عثمان به او توصيه كرد كه : پس از قبيله تيم وعدى (كه ابوبكر و عمر از آن بودند) اينك حكومت به دست تو افتاده است ، آن را همچون توپى در ميان بنى اميّه دست به دست بگردان . اين سلطنت است نه چيز ديگر، من به بهشت و جهنّمى باور ندارم .(176)
امويان سنّت رسول خدا را تغيير دادند. خود پيامبر پيشگويى كرده بود كه چنين خواهد شد: ((اِنّ اَوَّلَ مَنْ يُبَدِّلُ سُنَّتى رَجُلٌ مِنْ بَنى اُمَيّةَ)) اولين كسى كه سنّت مرا تغيير مى دهد، مردى از بنى اميّه است . اين شعر نيز كه بى اعتقادى امويان را به خدا و قيامت و وحى مى رساند، از زبان يزيد نقل شده است كه :
لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلْكِ فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَلا وَحْىٌ نَزَلَ(177)
در زيارت عاشورا، از آل ابوسفيان ، آل زياد، آل مروان و بنى اميّه نام برده شده و مورد لعنت قرار گرفته اند. امام حسين عليه السّلام نيز در پاسخ سخن مصرّانه مروان كه مى خواست امام با يزيد بيعت كند، فرمود: از جدّم شنيدم كه مى فرمود خلافت بر آل ابوسفيان حرام است ((الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ اَبى سُفْيانَ)).
نام يكى از قبايل كوفه ، كه به امام حسين عليه السّلام دعوت نامه نوشتند.
بنى هاشم
فرزندانِ هاشم بن عبدمناف ، جدّ اعلاى رسول خدا. به اهل بيت پيامبر، به همين جهت ((بنى هاشم )) گفته مى شود. هاشم و اجدادش در ميان عرب ، مشهور به نجابت و مورد احترام بودند و رسول اللّه از اين دودمان بود. امام حسين عليه السّلام نيز در يكى از رجزهاى خويش در روزعاشورا، به اين نسب شريف اشاره كرده و به آن افتخار مى كند:
اَنَا ابنُ عَلِىِّ الخَيرِ، مِن آلِهاشِمٍ
كَفانى بِهذا مَفْخَرا حينَ اَفْخَرُ
بنى اميّه ، ازآغاز با بنى هاشم ، مخالفت و دشمنى داشتند و اين بغض و عداوت ، در دورانِ ائمّه نيزادامه داشت . ((حادثه كربلا)) اوج عداوت و كينه امويان با بنى هاشم بود.
پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله فرموده است : ((بُغضُ بَنى هاشمٍ نِفاقٌ))(178) دشمنى و كينه با بنى هاشم ، نشانه نفاق است .
يزيد، چون حسين بن على عليهما السّلام را به شهادت رساند و اهل بيت او را به اسارت گرفت ، در مجلس جشن ، با چوب خيزران بر لبهاى حسين عليه السّلام مى زد و اين اشعار را مى خواند: ((لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْك ...)) بنى هاشم با مُلك و سلطنت بازى كردند، نه خبرى آمده و نه وحيى نازل شده است . اگر از فرزندانِ احمد انتقام نگيرم ، از نسل خندف نيستم ... .(179)
بوى سيب
در چاووش خوانيهاى زائران كربلا مى گفتند: ((زتربت شهدا بوى سيب مى آيد)). نيز معروف است كسانى كه صبح زود به زيارت كربلا بروند، بوى سيب بهشتى استشمام مى كنند. اين سخن ريشه حديثى دارد. در بحار الا نوار چنين آمده است :
روزى امام حسن و امام حسين عليه السّلام به حضور پيامبر رسيدند، در حالى كه جبرئيل هم نزد رسول خدا بود. اين دو عزيز، جبرئيل را به ((دِحْيه كلبى ))(180) تشبيه كرده و دور او مى چرخيدند. جبرئيل هم چيزى در دست داشت و اشاره مى كرد. ديدند كه در دست جبرئيل يك سيب ، يك گلابى و يك انار است . آنها را به ((حسنين )) داد. آن دو خوشحال شدند و با شتاب نزد پيامبر دويدند. پيامبر آنها را گرفت و بوييد و فرمود: ببريد نزد پدر و مادرتان . آن دو نيز چنان كردند. ميوه ها را نخوردند تا آنكه پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هم نزد آنان رفت و همگى از آنها خوردند، ولى هرچه مى خوردند، ميوه ها باز باقى بود. تا آنكه پيامبر از دنيا رفت . امام حسين عليه السّلام نقل مى كند كه در ايّام حيات مادرمان فاطمه عليها السّلام تغييرى در ميوه ها پيش نيامد، تا آنكه فاطمه از دنيا رفت ، انار ناپديد شد و سيب و گلابى مانده بود. با شهادت على عليه السّلام گلابى هم ناپديد شد و سيب به همان حالت باقى ماند. امام حسن عليه السّلام مسموم و شهيد شد و سيب همچنان باقى بود تا روزى كه (در كربلا) آب را به روى ما بستند. من هرگاه تشنه مى شدم آن را مى بوييدم ، سوزعطش من تسكين مى يافت . چون تشنگى ام شدّت يافت ، بر آن دندان زدم و ديگر يقين به مرگ پيدا كرده بودم .
امام سجاد عليه السّلام مى فرمايد: اين سخن را پدرم يك ساعت قبل از شهادتش فرمود. چون شهيد شد، بوى سيب در قتلگاه به مشام مى رسيد. دنبال آن گشتيم و اثرى از سيب نبود، ولى بوى آن پس از حسين عليه السّلام باقى بود. قبر حسين را زيارت كردم و ديدم بوى آن سيب از قبر او به مشام مى رسد. پس هريك از شيعيان ما كه زيارت مى كنند، اگر بخواهند آن را بشنوند، هنگام سحر در پى زيارت بروند، كه اگر مخلص باشند، بوى آن سيب را استشمام مى كنند.(181)
بَياض
سفيدى ، كتابچه و دفتر سفيد نانوشته ، كتابچه اى كه جهت يادداشت ، در بغل گذارند.(182) دفترى كه چند مجلس تعزيه و بعضى اوقات نوحه يا ادعيه در آن نوشته شده و معمولا داراى جلد چرمى است و ازته به هم دوخته شده ، با قطعى بغلى . امروز به اينگونه نوشته ها ((جُنگ )) مى گويند.(183) نسخه و طومار، از اسامى ديگر اينگونه كتابچه هاى نوحه و تعزيه بوده است . اغلب با خطّ خاصّى و به صورت چپ و راست نوشته مى شد و رونويسى از آن دشوار بود. نوحه خوانها هم معمولا آنها را در انحصار خود داشتند و به ديگران نمى دادند.
بيْضَه
نام يكى از منزلگاههاى سر راه كوفه ، كه بين عُذَيب و واقِصه قرار داشته و متعلّق به ((بنى يربوع )) بوده است . در همين منطقه وسيع ، امام حسين عليه السّلام با سپاه كوفه برخورد كرد و خطبه معروف خويش را براى سپاه حرّ ايراد فرمود: ((اَيُّهَا النّاسُ! اِنَّ رَسُولَاللّه صلّى اللّه عليه و آله قالَ: مَنْ رَاءى سُلْطانَا جائِرَا مُستَحِلاّ لِحَرامِ اللّهِ...))(184) و در همين جا بود كه نافع بن هلال و بريربن خضير برخاستند و ضمن خطابه هايى نصرت و حمايت خويش را از آن امام ابراز كردند. پس از آن ، امام نداى ((الرّحيل ، الرّحيل )) سرداد و به سوى عُذيب حركت كرد.(185) بيضه به معناى زمين سفيد هموار و بى گياه است .
بيعت
در حادثه كربلا، تلاش عمده دشمن آن بود كه حسين بن على عليهما السّلام را به بيعت با يزيدبن معاويه وادارد و آن حضرت هم نپذيرفت تا شهيد شد.
نگاهى ريشه اى تر به ((اصل بيعت )): بيعت به معناى پيمان و عهد بستن است . شكستن بيعت ، نزد عرب بسيار زشت بوده است . بيعت با حاكم ، نوعى راءى موافق دادن و امضا و تبعيت و تعهّد اطاعت محسوب مى شد و عدم بيعت ، نوعى تمرّد و به رسميت نشناختن . بيعت در صدراسلام ، مفهوم اطاعت و پذيرش حكومت را داشت و بيعت كننده با حاكم ، نمى توانست با اوبه مخالفت و جنگ بپردازد و آنگاه كه علنى انجام مى گرفت ، مردم ، بيعت كننده را طرفدار خليفه و حاكم مى شناختند و پس گرفتن بيعت ، معمول و مقبول نبود، چون هم جانش در خطر مى افتاد، هم آبرويش . در تاريخ اسلام ، بيعت عَقَبه ، بيعت رِضوان و... وجود داشت . قرآن ، بيعت مردم را با پيامبر، بيعت با خدا مى داند: ((اِنَّ الَّذينَ يُبايِعُونَكَ اِنَّما يُبايِعُونَ اللّهَ، يَدُ اللّهِ فَوقَ اَيديهِم فَمَنْ نَكَثَ فَاِنَّما يَنْكُثُ عَلى نَفْسِهِ...))(186) درباره بيعت زنان مؤ من با پيامبر، مى خوانيم : ((اِذا جاءَكَ الْمُؤ مِناتُ يُبايِعْنَكَ... فَبايِعْهُنَّ))(187) كه مواد بيعت را هم مطرح مى كند.
بيعت ، دست دادن با كسى به عنوان عهد و پيمان بر امرى است و سوگندى است براى وفادارى به يك نظام و حاكم . دست در دست حاكم و امير و والى يا نماينده او گذاشتن بيعت تلقّى مى شود و بيعت در اسلام ، نه به عنوانِ روش انتخاب رهبر، بلكه به مثابه عامل تحكيم حكومت يك امام و رهبرِ شايسته تلقّى مى گردد، آن هم بر محور شرع و قانون خدا. به فرموده على عليه السّلام در نهج البلاغه ((لاطاعَةَ لِمَخْلُوقٍ فى مَعْصِيَةِ الْخالِق )). در معصيت خدا از مخلوق نبايد اطاعت كرد. در كتب حديث ، بابِ خاصّى براى آن گشوده اند كه حاكى از اهميّت آن در نظام سياسى و اجتماعى اسلام است .(188) از اين رو، پس از وفات پيامبر اسلام ، موضوع بيعت كردن و بيعت گرفتن از مردم به نفع حكومت ، حساسيّت سياسى فوق العاده اى يافت و در سقيفه خود را نشان داد. طبق همين اصل ، على عليه السّلام و ياران همدل او را مى خواستند به بيعت وادارند. خود آن حضرت نيز پس از مرگ عثمان ، با بيعت مردم با وى ، خلافت را عهده دار شد.
بيعت گرفتن معاويه به نفع پسرش يزيد، در زمانى كه هنوز خودش زنده بود، آن هم با تهديد و ارعاب و زور، از نقاط ننگ سلطه امويان است . معاويه در سال 59 از مردم شام و چهره هاى معروف قبايل ، به نفع يزيد به عنوان وليعهد خويش بيعت گرفت و نامه دعوت به بيعت را به شهرهاى ديگر هم نوشت . البته مورد اعتراضهايى هم قرار گرفت . ولى مخالفان را سركوب مى كرد.(189) پس از مرگ معاويه نيز، يزيد به والى مدينه نامه نوشت كه به هر صورت از حسين بن على عليهما السّلام بيعت بگيرد. امام حسين نيز كه يزيد را شايسته خلافت نمى دانست ، از بيعت امتناع داشت و مى فرمود: ((مِثلْى لايُبايِعُ مِثْلَ يَزى د)). كسى مثل من با مثل يزيد بيعت نمى كند.
در دورانى هم كه سيدالشهدا در مكّه بود، در پى نامه ها و دعوتهاى كوفيان براى عزيمت به آنجا، آن حضرت مسلم بن عقيل را فرستاد. شيعيان كوفه نيز با نماينده امام حسين بيعت كردند. تعداد بيعتگران كوفه بامسلم را 18 هزار تا 25 هزار هم نوشته اند.(190) ((برداشتن بيعت )) از سوى امام يا والى ، در واقع آزاد گذاشتن بيعتگر نسبت به تعهّدى بود كه با بيعت سپرده بود. امام حسين عليه السّلام شب عاشورا، ضمن خطبه اى وفاى ياران را ستود و برايشان پاداش الهى طلبيد، آنگاه بيعت را با اين جملات از آنان برداشت تا هركه مى خواهد، از پوشش شب استفاده كرده ، صحنه را ترك گويد: ((اَلا وَاِنّى قَدْ اَذِنْتُ لَكُمْ فَانْطَلِقوا جَميعَا فى حِلٍّ لَيسَ عَلَيْكُمْ حَرَجٌ مِنّى وَلا ذِمامٌ، هذَا اللّيْلُ قَدْ غَشِيَكُمْ فَاتَّخِذُوهُ جَمَلا)).(191) البته ياران يكايك برخاسته و با نطقهاى پرشورى اعلام وفادارى كردند و آن شب ، كسى نرفت . سخن مسلم بن عوسجه ، زهير، فرزندان مسلم بن عقيل و ديگران معروف است .(192)
از اوصافى است كه در مراثى ، براى سيدالشهدا عليه السّلام به كار مى برند (مُلْقىً ثَلاثا بِلا غُسلٍ وَلا كَفَنٍ) و در روايت است كه پيكر بى سر آن حضرت ، بى غسل و كفن بر زمين افتاده بود ((مُلقىً فِى الا رضِ جُثَّةً بِلا رَاءسٍ وَ لاغُسْلٍ وَلا كَفنٍ)).(193)
بين النهرين
نام قديم بخشى از سرزمين عراق ، كه ميان نهر دجله و فرات قرار دارد و زمانى بسيار حاصل خيز و پربار بوده است .
بى وفايى
از خصلتهاى مردم كوفه شمرده شده است كه هم با على بن ابى طالب عليه السّلام بى وفايى نشان دادند، هم با امام مجتبى عليه السّلام ، هم با مسلم بن عقيل و هم با سيدالشهدا بيعت كردند و پيمان شكستند. نامه دعوت نوشتند و تيغ كشيدند. اين خصلت كوفيانه در ذهن ديگران مانده بود. هنگامى كه امام حسين عليه السّلام تصميم گرفت به كوفه رود، افراد متعدّدى او را برحذر مى داشتند و بى وفايى اهل كوفه را يادآور مى شدند. خود امام حسين عليه السّلام نيز روزعاشورا به اين عهد شكنى و بى وفايى آنان اشاره كرد و فرمود: ((واى بر شما اى كوفيان ! زشت باد كارتان ! ما را به يارى فراخوانديد، چون نزد شما آمديم و ندايتان را پاسخ گفتيم ، همان شمشيرها را كه با ما هم قسم بود، به روى ما كشيديد... ((يا اَهْلَ الْكُوفَةِ! قُبْحَا لَكُم وَ تَرْحَا، بُؤ سَا لَكُم وَ تَعْسَا، اِسْتَصْرَخْتُمُونا والِهينَ...))(194) . ((كوفى )) در خاطره مردم همرديف با ((بى وفا)) بود. حضرت زينب نيز در خطبه اش در كوفه ، به كوفيان چنين خطاب كرد: ((يا اَهلَ الْكُوفَةِ! يا اَهلَ الْخَتْلِ وَالْغَدْر)) كه اشاره به همان ريا، تزوير، نفاق و بى وفايى آن مردم بود. اين ذهنّيت ، همچنان باقى است . از شعارهاى مردم ايران پس از پيروزى انقلاب اسلامى و در ايّام جنگ تحميلى ، در حمايت از رهبرى اين بود كه ((ما اهل كوفه نيستيم ، امام تنها بماند))، ((ما اهل كوفه نيستيم ، على تنها بماند.))