• عضویت
( 0 Votes ) 

ساربان

روايت شده است : يكى از شتربانان كاروان حسينى پس از شهادت امام ، به طمع برداشتن بند زير جامه آن حضرت ، دوباره به مقتل آن امام بازگشت و آن حضرت را سر بريده و خونين يافت . دست برد تا آن بند را بردارد، كه دست امام برآمد و بر دست او زد و مانع شد. كاردى در آورد و انگشت يا دست حضرت را بريد تا آن بند را برگيرد. امام دست چپ را برآورد، دست چپ را هم بريد.(590) اين شخص ، بعدا چهره اش سياه شد و در راه مكّه فرياد بر مى آورد كه : ((اَيُّهَا النّاس ! دَلُّونى عَلى اَولادِ مُحَمَّد)).(591) اى مردم ! مرا به فرزندان محمد راهنمايى كنيد. نام او را ((بريدة بن وائل )) گفته اند. اين قضيّه به صورتهاى ديگر هم در برخى كتب نقل شده است ،(592) از جمله درباره كسى به نام ابحربن كعب ، كه لباس از تن آن حضرت درآورد و او را عريان نهاد. بعدا دستانش مثل دو چوب خشك ، خشكيد.(593) امّا نمى توان به صحّت آنها اطمينان يافت . در نقلها، گاهى قضيه انگشت و انگشتر هم آمده است و اينكه ، بجدل بن سليم انگشت را با انگشتر قطع كرد و انگشتر رابه غارت برد.(594)










سالم بن عمرو، مولى بنى المدينه

 

از شهداى كربلاست . وى غلامى از طايفه بنى مدينه بود و در كوفه مى زيست و از شيعيان اهل بيت به شمار مى آمد. سواركارى نامدار بود. در نهضت حضرت مسلم شركت داشت . پس از تنها ماندن مسلم بن عقيل ، او و جمعى ديگر از شيعيان دستگير شدند، امّا سالم از چنگ دشمن گريخت و پنهان شد. چون شنيد امام حسين عليه السّلام به كربلا رسيده است ، خود را به آن حضرت رساند و روز عاشورا در حمله اوّل شهيد شد. نامش در زيارت ناحيه مقدّسه هم آمده است .(595)








سالم ، مولى عامربن مسلم

وى از شهداى عاشوراست . او غلام عامربن مسلم عبدى و از شيعيان بصره و از تابعين مورد اطمينان بود. نام كامل او سالم بن ابوالجعد است . نامش در زيارت ناحيه مقدّسه است .(596)





سِبط پيامبر

سبط، به معناى نواده است . از لقبهاى امام حسين ، ((سبط محمد النبى ))(597) و سبط النبى است . امام حسين عليه السّلام سبط اصغر پيامبر و امام مجتبى ، سبط اكبر ناميده مى شود. سبط منتجب هم گفته شده است . به اين دو نواده عزيز رسول خدا، ((سبطين )) هم در روايات و زيارتنامه ها اطلاق مى شود: ((السَّلامُ عَلَيكُما يا سِبطَىْ نَبِىِّ الرَّحمَةِ وَ سَيِّدَىْ شَبابِ اَهلِ الجَنَّةِ)).(598)







سر امام حسين عليه السّلام

روزى كه شد به نيزه سر آن بزرگوار

خورشيد سر برهنه بر آمد به كوهسار(599)

پس از شهادت اباعبداللّه عليه السّلام ، سپاه كوفه قساوت و دشمنى را به اوج رساندند و سر مطهّر آن حضرت را از پيكر جدا كردند، سپس به دستور عمرسعد، پيكر آن امام را زير سم اسبها له كردند. اين سر مقدس ، همراه سرهاى ديگر شهدا بر نيزه ها شد و در كوفه و شام و شهرهاى ديگر گرداندند تا ديگران را بترسانند. سر مطهّر سيدالشهدا عليه السّلام ماجراهاى مختلفى در حادثه كربلا دارد، اينكه سر آن حضرت را از پشت گردن مى بُرند(600) ، بر نيزه مى كنند، خولى سر را به خانه خويش برده در اتاقى يا تنورى پنهان مى كند، سر امام بر فراز نى در كوچه هاى كوفه قرآن تلاوت مى كند، نزد ابن زياد، برطشت طلا نهاده مى شود،(601) در راه شام در دير راهب سبب مسلمان شدن قِنّسرين مى شود، در كاخ يزيد، برطشت نهاده نزد او مى آورند، يزيد با خيزران بر آن سر و لبها مى زند، در خرابه شام نزد رقيّه دختر امام حسين برده مى شود و ... هر كدام موضوعى است كه دستمايه بسيارى از مرثيه هاى سوزناك گشته و درباره اين وقايع ، شعرها و نوحه هاى بسيار سروده اند.
اين كه سر مطهّر كجا دفن شد، ميان محققان نظر واحدى نيست . برخى بر اين عقيده اند كه سر را از شام به كربلا آوردند و به بدن ملحق ساختند (نظر سيدمرتضى )، برخى معتقدند در كوفه ، نزديك قبر اميرالمؤ منين عليه السّلام دفن شد و برخى هم جاهاى ديگر را گفته اند. در شام ، محلّى به نام جايگاه سر مطهّر معروف است كه محلّ عبادت است .(602) برخى هم مدفن سر را در مصر، مسجد راءس الحسين مى دانند و براى كيفيت انتقال آن به آن منطقه ، تاريخچه اى ذكر مى كنند.(603) اما مشهور آن است كه سر را به كربلا آوردند و كنار پيكر دفن شد و اين را جمعى از علما در تاءليفاتشان آورده اند.(604)
اصل اين جنايت بى سابقه ، براى امويان مايه ننگ بود. اين كه به دستور ابن زياد، سر آن حضرت را بر نيزه كرده در كوفه چرخاندند، اولين سرى بود كه در دوران اسلام با آن چنين كردند.(605) بريدن سر و بر نيزه كردن آن و شهر به شهر گرداندن ، حتى در سروده ها و مرثيه هاى آن دوره نيز مطرح شده و بعنوان كارى فجيع و زشت از آن ياد شده است كه نشانه مظلوميّت ثاراللّه است . در شعر بشير هنگام خبر دادنش از ورود اهل بيت به مدينه مى خوانيم : ((وَالرَّاءسُ مِنهُ عَلَى القَناةِ يُدارُ)) و در شعر حضرت زينب در كوفه پس از ديدن سر برادر بر فراز نى ، آمده است : ((يا هِلالا لَمَّا اسْتَتَمَّ كَمالا ...))
اين بى حرمتى آشكار، برخلاف آنچه كه يزيديان مى خواستند ديگران را مرعوب كنند، موجى از احساسات خصمانه بر ضدّ آنان پديد آورد و مردم ، عمق خباثت دودمان ((شجره ملعونه )) را شناختند. چند بيت از سروده هاى شاعران را بعنوان نمونه ، پيرامون سر مطهّر مى آوريم :

اى رفته سرت بر نى ، وى مانده تنت تنها

ماندى تو و بنهاديم ما سر به بيابانها

اى كرده به كوى دوست ، هفتاد و دو قربانى

قربان شومت اين رسم ، ماند از تو به دورانها(606)

سر بى تن كه شنيده است به لب آيه كهف

يا كه ديده است به مشكات تنور آيه نور؟(607)

بر نيزه ، سرى به نينوا مانده هنوز

خورشيد فراز نيزه ها مانده هنوز

در باغ سپيده ، بوته بوته گل خون

از رونق دشت كربلا مانده هنوز(608)

زان فتنه خونين كه به بار آمده بود

خورشيد ((ولا)) برسرِدار آمده بود

با پاى برهنه دشتها را زينب

دنبال حسين ، سايه وار آمده بود(609)

روزى كه در جام شفق ، مُل كرد خورشيد

بر خشك چوب نيزه ها گُل كرد خورشيد

شيد و شفق را چون صدف در آب ديدم

خورشيد را بر نيزه ، گويى خواب ديدم

خورشيد را بر نيزه ؟ آرى اين چنين است

خورشيد را بر نيزه ديدن ، سهمگين است

بر صخره از سيب زنخ ، بر مى توان ديد

خورشيد را بر نيزه كمتر مى توان ديد(610)







سران سپاه كوفه

فرماندهى سپاه انبوهى كه ابن زياد براى جنگ امام حسين عليه السّلام بسيج كرد، به عهده جمعى از سران بود كه عبارت بودند از: حرّبن يزيد رياحى ، كعب بن طلحه ، عمربن سعد، شمربن ذى الجوشن ، يزيدبن ركاب كلبى ، حصين بن نمير تميمى ، مضايربن رهنيه مازنى ، نصربن حرشه ، شبث بن ربعى و حجاربن ابجر، كه هر كدام ، چندين هزار نيرو را تحت فرمان داشتند.(611) البته نامهاى ديگرى چون سنان و عروة بن قيس و قيس بن اشعث هم نقل شده است . از جمع ياد شده ، حرّ در روز عاشورا به حسين بن على عليهما السّلام پيوست و در ركاب او شهيد شد.









سِرجون

سرجون بن منصور از مسيحيان شام بود كه معاويه او را بعنوان مشاور خويش در امر حكومت ، استخدام كرده بود. در دوره يزيد هم چنين نقشى را در دربار يزيد داشت و با يزيد، همدم و ماءنوس بود. با راءى و نظر او بود كه يزيد، پس از بيعت شيعيان كوفه با مسلم بن عقيل ، براى سركوبى نهضت كوفيان ، ابن زياد را به ولايت كوفه گماشت .(612) سرجون رومى ، سِمت دفتر ادارى و كاتب بودن را در دربار خلفا، در دوره مروان بن حكم و عبدالملك مروان هم داشت و چون برخى كوتاهيها و سهل انگاريها در كار او ديدند، با لطايف الحيلى مثل تغيير ديوان محاسبات از رومى به عربى ، او را از كار بركنار كردند.(613)








سرهاى شهدا

بريدن سر (چه از مرده و چه از كشته ) نوعى مُثله به حساب مى آيد و شرعا حرام است و در زمان رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و خلفاى بعدى هرگز با كشته هاى دشمن كافر چنين رفتارى نشد؛ تا چه رسد به پيكر شهداى اهل بيت ، كه سرها را از بدنها جدا كرده ، شهر به شهر گرداندند.(614) اولين سرى كه بريده و به جاى ديگر فرستاده شد، در عصر معاويه و سر شهيد بزرگوار، عمروبن حمق خزاعى بود كه از ياران باوفاى على عليه السّلام به حساب مى آمد.
اين جنايت در عصر امويان در عاشورا تكرار شد. پيش از عاشورا نيز سر مسلم بن عقيل و هانى بن عروه را از بدن جدا كردند و به شام ، نزد يزيد فرستادند. سرهاى قيس بن مسهر، عبداللّه بن بقطر، عبدالا على كعبى ، عمارة بن صلخب نيز توسط ابن زياد قطع شد. سرهاى تعداد زيادى از شهداى كربلا هم از بدن جدا شد و به كوفه نزد ابن زياد بردند. طبق برخى نقلها تعداد آنها 78 سر بود كه ميان قبايل تقسيم كردند تا از اين طريق نزد ابن زياد و يزيد، مقرّب شوند. سران هر يك از قبايل كنده ، هوازن ، تميم ، مذحج و ... تعدادى از سرها را به كوفه بردند.(615) ابن زياد هم سرها را به شام نزد يزيد فرستاد. كيفيت فرستادن سرها نمايشى بود تا جماعت بسيارى آنها را ببينند و وسيله اى براى ترساندن مردم و زهر چشم گرفتن از آنان باشد، بويژه كه جدا كردن سر نسبت به شخصيتهاى معروفتر انجام شد. به احتمال قوى ، تصميم به بريدن سرها توسّط سپاه عمر، با فرمان عبيداللّه زياد بوده است ؛ چون در نامه اش فرمان به كشتن و مثله كردن داده بود. به تحليل كتاب ((انصار الحسين ))، بريدن سرها تنها يك جنايت جنگى نبود، بلكه نوعى حركت سياسى و نشان دهنده عمق خصومت و دشمنى و ترساندن مردم ديگر بود تا از قطع سرها عبرت بگيرند و هيچ كسى ، انديشه مبارزه با امويان را در سر نپروراند و بداند كه چنين سرهايى بريده و بر نيزه ها افراشته خواهد شد. نيز به عنوان كارى سمبليك براى درهم كوبيدن قداست سيدالشهدا عليه السّلام بود.
مدفن برخى از اين سرها (حدود 16 سر) را در ((باب الصّغير)) شام مى دانند، از جمله سر مطهّر على اكبر، حبيب بن مظاهر و حرّبن يزيد را.








سعد بن حنظله تميمى

 

يكى از شهداى كربلا از قبيله تميم بود.(616) بعضى او را همان حنظلة بن اسعد شبامى دانسته اند، مثل مؤ لف قاموس الرّجال .








سعيد بن عبداللّه حنفى

از شهداى والاقدر كربلاست ، كه ايمانى راسخ و شجاعتى فراوان داشت و از هواداران سرسخت اهل بيت عليهم السّلام بود. شب عاشورا وقتى سيدالشهدا عليه السّلام از افراد خواست كه از تاريكى استفاده كرده متفرق شوند، ياران برخاستند و هر يك سخنانى گفتند. از جمله سعيدبن عبداللّه ايستاد و گفت : نه به خدا قسم ، تو را وا نمى گذاريم تا خداوند بداند كه ما در نبود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله حق او و ذريّه اش را مراعات كرديم . به خدا سوگند، اگر بدانم كه كشته مى شوم ، سپس زنده مى شوم ، آنگاه سوزانده مى شوم و هفتاد بار با من چنين مى كنند، باز هم از تو جدا نمى شوم تا در راه تو فدا شوم . چگونه چنين كنم ، با آنكه بيش از يكبار كشته شدن نيست و پس از آن كرامت ابدى و بى پايان است .(617) اين نشان دهنده عمق ايمان و اخلاص او در راه يارى حق و عترت است . او و همراهش هانى بن هانى ، آخرين سفيرانى بودند كه امام حسين عليه السّلام نامه اى خطاب به مردم كوفه نوشت و به دست آنان سپرد. در آخر همين نامه ، جمله معروف امام درباره ((وظيفه پيشوا)) آمده است كه : ((...فَلَعَمْرى مَا الا مامُ اِلاّ العامِلُ بِالكِتابِ ...)).(618)
نيز يكى از فرستادگانى بود كه نامه هاى كوفيان را خدمت امام حسين عليه السّلام آورده بود. وى از انقلابيون پرشور كوفه به حساب مى آمد. در نهضت مسلم بن عقيل هم فعّال بود و نامه مسلم را به مكّه رساند و از مكّه همراه امام به كوفه آمد تا در روز حماسه بزرگ عاشورا، جان را فداى رهبرش سازد. هنگام ظهر عاشورا در مقابل امام حسين عليه السّلام ايستاد تا آن حضرت نمازش را بخواند. او آنقدر تير خورد كه بر زمين افتاد و جان باخت . در پيكر او غير از زخم شمشيرها و نيزه ها، سيزده تير يافتند.(619) نامش در زيارت ناحيه مقدسه ، همراه با جملاتى كه شب عاشورا در برابر امام حسين عليه السّلام گفت و ثنا و دعايى كه حضرت حجّت در اين زيارت براى او دارد، آمده است .(620)








سُفره

اطعام و احسانى كه در خانه ها و تكيه ها، به ياد شهداى كربلا يا خانواده امام حسين عليه السّلام به افراد مى دهند و اغلب در پى نذر و نياز، سفره مى گسترند. به تناسب كسى كه به نام او سفره پهن مى كنند، نام خاصّى به آن مى دهند، مثل سفره اباالفضل ، سفره امام زين العابدين ، سفره رقيّه و امثال آن و آداب و رسوم خاصى دارد. آنچه كه به ياد امام حسين عليه السّلام ضيافت داده مى شود، چه در ايام محرّم و چه اوقات ديگر، مورد تقديس افراد است و بعنوان تبرّك ، بر سر آن سفره مى نشينند يا از غذاى آن اطعام ، به خانه ها مى برند و متواضعانه هرچند وضع مالى شان خوب باشد، از بركت معنوى آن استفاده مى كنند و آن را ((غذاى امام حسين )) مى دانند. به چنان سفره اى ((سفره ماتم )) هم مى گفته اند. اين از ديرباز رواج داشته است . خلفاى فاطمى در مجلس ‍ سوگوارى بر زمين مى نشستند و پيروانشان در نهايت اندوه ، گرد آنان حلقه مى زدند. به جاى فرش در تالارها و سرسراها شن مى ريختند و خوراك بسيار مختصرى تنها مركّب از عدس سياه ، پيازهاى شور و خيار و نان جوين كه از دستى رنگ آن را تغيير مى دادند، بر سر خوان مى نهادند و آن را ((سفره ماتم )) مى خواندند ...)).(621)








سقّايى

يكى از منصبهاى حضرت عبّاس عليه السّلام در عاشورا. اصل آب رسانى به تشنگان در تعاليم دينى بسيار پسنديده است . امام صادق عليه السّلام فرموده است : ((اَفْضَلُ الصَّدَقَةِ اِبرادُ كَبدٍ حَرّاء)) برترين صدقه ، خنك كردن جگر سوخته و تشنه است . و نيز فرموده است : ((مَنْ سَقَى الماءَ فى مَوضِعٍ يُوجَدُ فيهِ الماءُ كانَ كَمَنْ اَعْتَقَ رَقَبَةً وَ مَنْ سَقَى الماءَ فى مَوضِعٍ لا يُوجَدُ فيهِ الماءُ كان كَمَنْ اَحيى نَفسا وَ مَنْ اَحيى نَفْسا فَكَاءَنَّما اَحْيَى النّاسَ جَميعا)) هركه در جايى كه آب هست مردم را سيراب كند، گويا برده اى را آزاد كرده است و هر كه آب دهد در جايى كه آب نيست ، گويا كسى را زنده ساخته است و كسى كه يك نفر را زنده كند، گويا به همه مردم حيات بخشيده است . و در روايت ديگرى از امام باقر عليه السّلام است كه خداوند سقايى براى جگرهاى تشنه را دوست مى دارد: ((اِنَّ اللّهَ يُحِبُّ اِبرادَ الكَبِدِ الحَرّاء)).(622)
در كربلا، آب رسانى به خيمه ها و حرم سيدالشهدا عليه السّلام بر عهده ابالفضل عليه السّلام بود و او را لقب ((سقاى دشت كربلا)) داده اند، مثل لقب قمر بنى هاشم ، يا علمدار حسين : ((وَ كانَ العَبّاس السَّقاء، قَمَر بَنى هاشِم ، صاحِب لِواءِ الحُسَين ...))(623)
در ايام عاشورا و محرّم نيز، عدّه اى به ياد آن حماسه و به نشانه سقايى حضرت عباس ‍ و تشنگى اهل بيت ، به سقايى و آب دادن به مردم و دسته هاى عزادار مى پردازند، چه با مشك ، چه با آماده سازى منبع آب در معابر عمومى ، يا تهيه آب خنك . و اين را پيروى از شيوه مردانگى علمدار كربلا مى دانند. البته سقّايى ، به معناى فروش آب و تقسيم آب در خانه ها هم به عنوان يك حرفه ، گفته مى شده است . سقاى كربلا، آن چنان فتوّت داشت كه با لب تشنه وارد فرات شد ولى خود، آب نخورد و ايثارگرى را به اوج رساند و عاقبت هم روز عاشورا، جان را در راه آب آورى براى ذرّيه تشنه كام پيامبر از دست داد و دستانش قلم شد و مشك پر آب را نتوانست به خيام حسينى برساند و در كنار فرات ، بر خاك افتاد.
بر توسن موج خشم ، آوا زده بود

مانند على بر صف هيجا زده بود

آبى مگر آورد حرم را ز فرات

سقّاى حسين ، دل به دريا زده بود

سقّاى كربلا و علمدار شاه دين

فرزند شير حق و هُژَبرِ كُنامها

با كام تشنه آب ننوشيدى از فرات

ياد لب حسين و دگر تشنه كامها

افسوس شد اميد تو از آب ، نااميد

با اينكه شد زجانب تو اهتمامها

دستت جدا شد از تن و دست خدا شدى

حق در عوض سپرد به دستت زمامها(624)

به محلّى كه مخصوص آب دادن به عزاداران و هياءتهاست ، يا به ظرف بزرگى از سنگ كه مخصوص اين كار، تراشيده مى شد، ((سقّاخانه )) گفته مى شد. به نوشته لغت نامه دهخدا: محلّى كه در آن آب ريزند كه تشنگان خود را سيراب نمايند، جايى كه در آنجا براى تشنگان آب ذخيره كنند و آنجا را متبرك دانند.







سكينه

دختر بزرگوار سيدالشهدا عليه السّلام ، كه در علم ، معرفت ، ادب ، توجّه به حقّ و جذبه پروردگار، كم نظير و مورد توجّه خاصّ پدرش اباعبداللّه الحسين عليه السّلام بود. نام اصلى او را آمنه ، امينه ، اميمه يا امامه هم نوشته اند. لقب سكينه (يا سُكينه ) از طرف مادرش ((رباب )) به او داده شد. او كه خواهر ((على اصغر)) هم بود، در كربلا حضور داشت و در عاشورا، سنّ او حدودا ده تا سيزده سال بوده است . اين را از آنجا گفته اند كه امام حسين عليه السّلام روز عاشورا به او لقب ((خيرة النِّسوان )) (برگزيده زنان ) داده است و اين با كودك بودنش نمى سازد. شرح آنچه به مصيبتهاى او در حادثه كربلا مربوط مى شود، در كتابهاى مقتل (از جمله در نفس المهموم ) آمده است . روز عاشورا، چون سيدالشهدا عليه السّلام هنگام وداع با اطفال و زنان ، ديد كه دخترش سكينه از زنان كنار گرفته و در حال گريستن است ، به او فرمود:
سَيَطُولُ بَعدى يا سُكَينَةُ فَاعلَمى

مِنكِ البُكاءُ اِذ الحِمامُ دَهانى

لا تُحْرِقى قَلبى بِدَمْعِكِ حَسرَةً

مادامَ مِنّى الرُّوحُ فى جِسمانى

فَاذِا قُتِلْتُ فَاءنتِ اَولى بِالَّذى

تَاءتينَهُ يا خَيْرَةَ النِّسوانِ(625)

اين دختر بزرگوار، كه به تعبير شيخ عباس قمى ((زنى با حصافت عقل و اصابت راءى و افصح و اعلم مردمان به زبان عرب و شعر و فضل و ادب )) بوده است ،(626) پس از بازگشت از سفر كوفه و شام ، در خانه پدر خود، تحت كفالت امام سجّاد عليه السّلام قرار گرفت . وى ، محضر سه امام (امام حسين ، امام سجاد و امام باقر عليهم السّلام ) را درك كرد. نوشته اند: خانه اش مركز تجمّع شعرا و محلّ مناقشه و بحث ونقد ادبى بود. به شاعران بزرگ همچون فرزدق و جرير، صله عطا مى كرد. سكينه به زنى مصعب بن زبير در آمد و پس از قتل او، زوجه عبداللّه بن عثمان گرديد و پس از مرگ او، زيدبن عمر با وى ازدواج كرد، ولى زيد، به توصيه سليمان بن عبدالملك او را طلاق گفت .(627) سكينه همچنان در مدينه مى زيست ، تا آنكه در پنجم ربيع الاول سال 117 هجرى در زمان هشام بن عبدالملك پس از هفتاد سال ، در مدينه در گذشت .(628) قبر او نيز در مدينه است .








سلام بر حسين عليه السّلام

 

درودى است كه هنگام نوشيدن آب خنك بر زبان مى آيد. به عربى گفته مى شود: ((سلام اللّه على الحسين واصحابه )). امام سجاد، امام صادق و ائمه ديگر، هنگام نوشيدن آب ، از حسين عليه السّلام ياد مى كردند. از خود سيدالشهدا (يا بعنوان زبان حال ) نقل شده كه :
شيعَتى ما اِنْ شَرِبْتُم عَذْبَ ماءٍ فَاذكُرُونى

اَوْ سَمِعْتُم بِغَريبٍ اَو شَهيدٍ فَانْدُبُونى (629)

شيعيان من ! هرگاه آب گوارا نوشيديد، مرا ياد كنيد، هرگاه غريب يا شهيدى را شنيديد، بر من گريه كنيد. آب و تشنگى ، تداعى كننده عاشوراى حسين است و هر مرثيه خوانى نيز از فرات و آب و عطش ، گريز به صحراى كربلا مى زند و از حسين عطشان ياد مى كند.(630)








سلامِ وداع

روز عاشورا، هر يك از ياران حسين عليه السّلام كه مى خواست به ميدان نبردِ آخرين برود، سلامِ وداع مى داد، به اين صورت كه : السلام عليك يابن رسول اللّه . و امام جواب مى فرمود: ((وَ عَلَيكَ السَّلامُ وَ نَحنُ خَلْفَكَ))(631) يعنى ما هم از پى خواهيم آمد. پس از شهادت همه ياران امام ، سيدالشهدا عليه السّلام به خيمه آمد و سكينه ، زينب ، ام كلثوم و فاطمه ... را ندا داد كه ((عَلَيكُنَّ مِنّى السَّلام )). اين سلام وداع حضرت كه ديدار پايانى وى با اهل بيت بود، شورى و سوزى در ميان آنان افكند و هر كدام سخنانى گفتند.(632)









سلمان بن مضارب بجلى

از شهداى كربلاست . گفته شده وى پسر عموى زهيربن قين بود و همراه او، پيش از رسيدن به كربلا، به سپاه حسين بن على عليهما السّلام پيوست و عصر عاشورا شهيد شد.(633)






سليليه

نام مكانى در مسير مكّه به عراق است . اين وادى در سرزمين غطفانيان بوده و آب و چاه داشته است . محلّ، به نام سليل بن زيد معروف شده است . امام حسين عليه السّلام از اين منزلگاه هم عبور كرده است .(634)

 

 

 

سليمان بن سليمان ازدى

گفته شده كه از شهداى كربلا بوده است . نامش در زيارت رجبيّه هم آمده است .(635)

 

 

 

سليمان بن صُرَد خُزاعى

رهبر نهضت توّابين در كوفه كه به خونخواهى سيدالشهدا عليه السّلام قيام كرد و شهيد شد. سليمان بن صرد، از چهره هاى برجسته و سرشناس شيعه در كوفه و از بزرگان طايفه خودش به شمار مى رفت و قدر و منزلتى عظيم داشت . نامش در جاهليت ، ((يسار)) بود. نام ((سليمان )) را پيامبر اسلام بر او نهاد. كنيه اش ((ابو المطرف )) بود. از اصحاب پيامبر محسوب مى شد و در جنگ صفّين و معركه هاى ديگر نيز در ركاب اميرالمؤ منين عليه السّلام بود. از اوّلين مسلمانانى بود كه ساكن كوفه شد. وى از كسانى بود كه پس از مرگ معاويه ، به امام حسين عليه السّلام نامه نوشت و از آن حضرت خواست كه به كوفه بيايد. در حركت مسلم بن عقيل ، فعاليت داشت ، امّا ابن زياد او را در كوفه به زندان افكند. از اين رو توفيق شركت در حماسه عاشورا را نداشت .
پس از حادثه كربلا كه كوفيان از كوتاهى خود در يارى امام حسين عليه السّلام پشيمان شده بودند، وى رهبرى نهضت ((توابين )) را بر عهده گرفت و با هم پيمانان خود، در سال 65 هجرى قيام كردند. شعار توّابين ، ((يا لثارات الحسين )) بود.(636) او را ((امير التوّابين )) نيز مى گفتند. سرانجام ، در درگيرى با سپاه ابن زياد در ((عين الورده ))، همراه با جمعى از يارانش شهيد شد. بعضى نيز شهادتش را در درگيرى با نيروهاى اعزامى از شام كه به حجاز آمده بودند دانسته اند. سليمان بن صرد، هنگام شهادت 93 سال داشت . پس از شهادت ، سر او را نزد مروان حكم در شام بردند.(637)

 

 

 

سليمان بن عون حضرمى

نامش را در شمار شهداى كربلا آورده اند و در زيارت رجبيّه هم آمده است .(638)


 

 

 

سليمان بن كثير

نام او را در فهرست شهداى كربلا آورده اند، نيز در زيارت رجبيّه هم آمده است . احتمال داده اند كه او، همان مسلم بن كثير ازدى باشد.(639)






سَنان بن اَنَس

از جنايتكاران جنگى در كربلا، كه در سپاه عمر سعد بود و آخرين لحظه ، او نيزه اى بر امام حسين عليه السّلام زد و آن حضرت از اسب برزمين افتاد. به نقل بيشتر مورّخان ، او سر مقدّس امام حسين عليه السّلام را از پيكر جدا كرد و بر نيزه افراشت (برخى هم شمر يا خولى را گفته اند).(640) بعدها نيز بخاطر همين جنايت ، از ابن زياد جايزه مى طلبيد.






سَنج

نام يكى از ابزارى كه بصورت يك جفت صفحه گرد مسين يا برنجى يا رويين ، با دستگيره ايى در قسمت بيرونى است و در دسته هاى عزادارى و زنجير زنى به هم مى زنند و با صدا و آهنگ شورآفرين آن ، به نوحه خوانى مى پردازند. ((صنج )) هم گفته شده است .








سنگابخانه

محلّى كه يك يا چند ظرف بزرگ سنگى براى نوشيدن آب سرد، در ايّام عزادارى سيدالشهدا عليه السّلام در آن نهاده مى شد و سقّاها، آماده آب دادن به عزاداران و هيئتهاى سينه زنى بودند. معمولا در محوّطه اى بود كه روى آن چادر مى زدند و اطرافش را با پارچه سياه و كتيبه هاى مخصوص و عكس و شمايل مى پوشاندند و در آنجا نگهبان و شبخواب مى گذاشتند. سنگاب ، ظرف سنگى بزرگى بود كه مقدار زيادى آب مى گرفت و از يك پاره سنگ تراشيده مى شد و در مسجدها و تكايا براى آشاميدن يا وضو گرفتن مى گذاشتند. دهخدا مى نويسد: ((ظرف بزرگ از سنگ تراشيده كه يك كر و بيشتر آب گيرد و در مساجد و امامزاده ها نهند.))(641)







سنگباران

از شيوه هاى سپاه كوفه در مقابله با حماسه آفرينيهاى ياران شجاع امام ، استفاده از سنگباران بود. وقتى در نبرد تن به تن ، سپاه كوفه پياپى تلفات مى داد، چندين نوبت عمر سعد و فرماندهان ديگر، سربازان خود را از رويارويى انفرادى منع كردند و دستور دادند كه سنگباران كنند و اين را تنها راه مقابله با دلاوران عاشورايى مى دانستند: ((وَاللّهِ لَوْ لَمْ تَرْمُوهُم اِلاّ بِالحِجارَةِ لَقَتَلْتُموهُم ...))(642) گاهى هم از حمله دسته جمعى به يك نفر استفاده مى كردند، نسبت به عابس بن ابى شبيب هم عمر سعد دستور داد سنگباران كنند.








سُوار بن منعم بن حابس همدانى

 

از شهداى حادثه كربلاست . وى پس از رسيدن امام حسين عليه السّلام به كربلا، از كوفه آمد و به آن حضرت پيوست . برخى او را از شهيدان حمله اول مى دانند و بعضى ديگر وى را از مجروحانى مى دانند كه اسير شد ونزد عمر سعد بردند، سپس در اثر جراحات ، پس از شش ماه به شهادت رسيد. نام او در زيارت رجبيّه بصورت ((سواربن ابى عميرنهمى )) آمده است .(643)








سوره فجر

اين سوره ، در روايت امام صادق عليه السّلام به سوره امام حسين عليه السّلام مشهور است و توصيه شده كه در نمازهاى واجب و مستحب ، خوانده شود: ((اِقْرَؤُا سُورَةَ الفَجِرِ فى فَرائِضِكُم وَ نَوافِلِكُم ، فَاِنَّها سُورَةُ الحُسَين عليه السّلام وَ ارْغَبُوا فيها)).(644)
و اين نامگذارى ، جالب است ، ((چرا كه قيام كربلاى حسين عليه السّلام ، خود انفجار فجرى از ايمان و جهاد بود، در ظلمت شب جور و شرك بنى اميّه ، و همچنان كه با فجر و آغاز روز، حركت و حيات مردم شروع مى شود، با خون حسين عليه السّلام و يارانش ‍ در عاشورا، اسلام جانى تازه گرفت و حياتى مجدّد يافت .))(645) در ذيل روايتى از امام صادق عليه السّلام ، علّت نامگذارى اين سوره به سوره فجر، اين بيان شده كه سيدالشهدا نفس مطمئنّه و راضيه و مرضيه است و يارانش نيز اينگونه اند: ((فَهُوَ ذُوالنَفسِ المُطمَئِنَّةِ الرّاضِيَةِ المَرضِيَّةِ وَ اَصحابُهُ مِن آلِمُحَمَّدٍ هُم الرّاضُونَ عَن اللّهِ يَومَ القِيامَةِ وَ هُوَ راضٍ عَنهُم )).(646)
((والفجر)) كه سوگند خداى ازلى است

روشنگر حقّى است كه با آل على است

اين سوره به گفته امام صادق عليه السّلام

مشهور به سوره ((حسين بن على )) است (647)










سُوَيد بن عمرو خَثعمى

آخرين كشته ميدان كربلاست . وى پس از شهادت امام حسين عليه السّلام شهيد شد. يكى از دو مردى بود كه همراه حسين عليه السّلام بودند. او مجروحى افتاده در ميدان ، ميان زخميان بود و رمقى در بدن داشت و در آن حال ، چون شنيد كه كوفيان شادى كنان مى گويند ((حسين كشته شد))، به هوش آمد و با چاقو و شمشيرى كه داشت ، با همان حالت به جنگ پرداخت و شهيد شد.(648) به ((سويدبن مطاع )) هم معروف است .







سهل بن سعد

يكى از شيعيان اهل بيت كه در شام ، بيرون دروازه دمشق ، با كاروان اسراى كربلا برخورد كرد و از جشن و پايكوبى مردم به شگفت آمد. با سكينه دختر امام حسين عليه السّلام سخن گفت و خود را معرّفى كرد و درخواست نمود كه اگر كارى داشته باشند، انجام دهد. سكينه گفت : به نيزه دارى كه اين سر را مى برد، بگو تا جلوى ما برود و مردم مشغول تماشاى سر شوند و به چهره حرم رسول اللّه ننگرند. سهل با پرداخت چهار صد دينار به نيزه دار از او خواست كه پيشاپيش خاندان پيامبر راه برود.(649) سهل بن سعد ساعدى ، از اصحاب پيامبر و ياران على بود. تا سال 88 هجرى زيست . هنگام مرگ ، 96 ساله يا صد ساله بود.(650)







سياه جامگان

بعضى در سوگ عزيزان لباس سياه مى پوشند. لباس سياه پوشيدن مكروه است ، مگر در عزاى اباعبداللّه الحسين عليه السّلام . ابومسلم خراسانى ، لباس سياه مى پوشيد، تا هم با بنى اميّه مخالفت كرده باشد، هم در ديد بيننده ، هيبت يابد. سياه جامگان (مسوّده )، سپاه ابومسلم خراسانى بودند كه لباس مشكى را در عزاى شهداى كربلا و زيدبن على و يحيى بن زيد مى پوشيدند. كسانى هم در عالم رؤ يا، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و اميرالمؤ منين عليه السّلام و فاطمه زهرا عليها السّلام را ديده اند كه در عاشورا و سوگ امام حسين عليه السّلام لباس سياه مى پوشيدند.(651) سياه جامگان به عباسيّان گفته مى شود، به همان دليل شعار قرار دادن لباس سياه براى خود.







سيّدالشهدا عليه السّلام

از معروفترين لقبهاى حسين بن على عليهما السّلام كه در روايات و زيارتنامه ها از زبان ائمّه عليهم السّلام بيان شده است ، به معناى سرور و سالار شهيدان . امام صادق عليه السّلام به ((ام سعيد احمسيّه )) كه مركبى كرايه كرده بود تا در مدينه سر قبور شهدا برود، فرمود: آيا به تو خبر دهم كه سرور شهيدان (سيدالشهدا) كيست ؟ گفت : آرى . فرمود: حسين بن على است . پرسيد: او سيدالشهداست ؟ فرمود: آرى ...(652) اين لقب ، ابتدا مخصوص حضرت حمزه ، عموى پيامبر خدا بود كه در جنگ احد به شهادت رسيد. امّا حماسه و ايثار اباعبداللّه عليه السّلام چنان بود كه او را بر همه شهيدان برترى و سرورى داد و شهداى كربلا را نيز بر ديگر شهيدان فضيلت بخشيد و اين سيادت و برترى در عرصه قيامت هم مشهود خواهد بود. پيامبر خدا يك بار كه به نقل از جبرئيل ، از شهادتِ فرزندش خبر مى داد، از جمله دعايش درخواستِ مقام سيدالشهدايى براى حسين بود: ((اءللّهُمَّ فَبارِكَ لَهُ فى قَتلِهِ وَ اجعَلْهُ مِن ساداتِ الشُّهَداء)).(653) ميثم تمّار نيز در سخنانى كه با ((جبله مكّيه )) داشت ، اين تعبير را درباره آن حضرت گفت : ((اِنَّ الحُسَينَبنَ عَلِي سَيِّدُالشُّهَداءِ يَومَ القِيامَةِ)).(654)







سيّدِ حِمْيَرى

از برجسته ترين شاعران شيعه كه در عراق مى زيست و مورد عنايت خاصّ ائمه ، بخصوص امام صادق عليه السّلام بود. در مدح اهل بيت و مرثيه سيدالشهدا عليه السّلام و شهداى كربلا، آثار برجسته اى سروده است . نامش ابوهاشم ، اسماعيل بن محمد الحميرى بود. در سال 105 ه‍ به دنيا آمد. خانواده اش از محبّت اهل بيت دور بودند؛ امّا خودش شيفته آل على بود و هنر و زبانش را وقف آن دودمان پاك كرد. امام صادق عليه السّلام به او فرمود: ((سَمَّتْكَ اُمُّكَ سَيِّدا، وُفِّقْتَ فى ذلِكَ وَاءنتَ سَيِّدُ الشُّعَراء))(655) مادرت تو را ((سيّد)) ناميد، در اين باره موفق شدى و تو سالار شاعرانى . سيدحميرى ، علاوه بر چيرگى در شعر و ادب ، در علوم قرآنى ، تفسير، حديث و كلام نيز چهره اى بارز بود و نامش در كنار نام عالمان بزرگ مطرح است . امّا زبان شعرى او در مدح دودمان پيامبر و هجو و رسوا كردن بنى اميّه ، بسيار نافذ و برّان بود. مجموعه شعر او نيز (ديوان السيد الحميرى ) چاپ شده است .
حضرت صادق عليه السّلام در منزل خود او را نشاند و خانواده امام ، پشت پرده نشستند. امام از او خواست در سوگ حسين عليه السّلام شعر بخواند. او هم مرثيه اى خواند، با اين مطلع :
اُمْرُرْ عَلى جَدَثِ الحُسَينِ

فَقُل لاَِعْظُمِهِ الزَّكِيَّه

و امام صادق عليه السّلام گريست و صداى ناله از خانه آن حضرت بلند شد، تا حدّى كه به او گفتند: ديگر بس است . او نيز شعرش را متوقّف كرد.(656) سرانجام ، در رميله بغداد، در سال 173 ه‍ وفات يافت .(657)









سيره امام حسين عليه السّلام (658)

سيره اخلاقى و رفتارى سيدالشهدا عليه السّلام نشان دهنده روح بلند او و تربيت در دامان پيامبر و على عليه السّلام و تجسّم قرآن كريم در عمل و اخلاق اوست . مهمان نواز و بخشنده بود، به خويشاوندان رسيدگى مى كرد، سائلان را محروم نمى گذاشت ، به فقيران مى رسيد، برهنگان را پوشانده و گرسنگان را سير مى كرد، بدهى بدهكاران را مى داد، بر يتيمان شفقت و مهربانى داشت ، ضعيفان را كمك و يارى مى كرد، صدقاتش ‍ فراوان بود و مالى كه به دستش مى رسيد ميان تهيدستان تقسيم مى كرد. بسيار عبادت خدا مى كرد و روزه مى گرفت ، بيست و پنج بار پياده به سفر حج رفت ، شجاعتش زبانزد همگان بود، در ميدان نبرد استوار و بى باك بود، اراده اى نيرومند و روحيّه اى والا داشت ، هرگز ذلّت و حقارت را نمى پذيرفت ، مرگ را بر زندگى ذليلانه ترجيح مى داد، غيرتمند بود، صراحت لهجه و صلابت در بيان حق داشت ، حلم و بردبارى و تحمّلش ‍ بسيار بود، كريم و بزرگوار بود و با كمترين بهانه اى غلامان و كنيزان خويش را آزاد مى كرد، شبها انبان غذا به درخانه محرومان مى برد، متواضعانه با فقيران و مساكين همنشين و هم غذا مى شد. امر به معروف و نهى از منكر را دوست داشت و از خلافها و جنايتهاى ظالمان بشدّت انتقاد مى كرد، جوانمرد و با فتوّت و اهل گذشت بود، كينه بدى كننده را به دل نمى گرفت ، اهل عفو بود، بزرگى روح و كرم او همه را شيفته رفتارش مى ساخت ، خانه اش پناهگاه و مركز اميد درماندگان بود، اهل شب زنده دارى بود، در شب و روز هزار ركعت نماز مى خواند، در ماه رمضان ختم قرآن مى كرد، پولها و بخششهايى را كه معاويه مى فرستاد مى گرفت و ميان فقرا تقسيم مى كرد، سالى يك بار نصف همه دارايى خود را در راه خدا به نيازمندان صدقه مى داد، ثروت را ذخيره نمى كرد، محاسن خويش را خضاب مى كرد.
خصلتهاى برجسته و سيره متعالى آن حضرت ، در صحنه هاى مختلف نهضت عاشورا نيز جلوه داشت . به عنوان نمونه : قاطعانه بيعت با يزيد را ردّ كرد و از مدينه خارج شد، در سخت ترين شرايط محاصره و سختى و تشنگى در كربلا هم پيشنهاد تسليم شدن و بيعت را نپذيرفت ، عزّتمندانه به استقبال شهادت رفت ، جوانمردانه به حرّ و سپاه تشنه او در طول راه آب داد و بالا خره توبه حرّ را روز عاشورا پذيرفت ، بيعت خود را از ياران برداشت تا هر كه مى خواهد برگردد، غلام و خادم خويش را هم آزاد گذاشت و از او خواست كه اگر مى خواهد برود، به يتيمان مسلم بن عقيل پس از شهادت پدرشان مهربانى كرد، شب عاشورا را براى مناجات و تلاوت قرآن و عبادت مهلت خواست ، تا آخرين لحظات حتّى در قتلگاه هم حالت تسليم و رضا داشت ، بر سختيها و شدايد كربلا و شهادت اصحاب صبورى كرد، روز عاشورا با آن همه داغ و مصيبت و تشنگى و تنهايى چون شير جنگيد و از انبوه دشمن نهراسيد، قيام خويش را با انگيزه امر به معروف و نهى از منكر دانست ، بارها در طول سفر كربلا بى اعتبارى دنيا را گوشزد كرد و زهد خويش را نشان داد، هتّاكيهاى دشمنان را روز عاشورا حليمانه تحمّل كرد، اثر انبانهايى كه به خانه محرومان برده بود، پس از شهادتش بر پشت و دوش آن حضرت ديده شد.








سيف بن حارث بن سُريع جابرى

از شهداى جوان كربلاست . نامش در زيارت ناحيه ، بصورت ((شبيب بن حارث )) آمده است . وى و پسرعمويش مالك بن عبداللّه از كوفه آمده ، در كربلا به امام حسين عليه السّلام پيوستند. روز عاشورا، پس از شهادت حنظلة بن قيس ، هنگامى كه دشمن به خيمه گاه امام حسين عليه السّلام نزديك شده بود، گريان خدمت امام آمدند و اذن ميدان طلبيدند. سپس هر دو با هم به ميدان رفته ، جنگيدند تا شهيد شدند. آن دو، هم برادر مادرى و هم پسر عمو بودند.(659) در كتب ، نام سيف بن حرث هم آمده است ، شايد همان سيف بن حارث باشد.













سيف بن مالك عبدى

از شهداى كربلاست . از جوانان پرشورى بود كه در بصره ، در خانه بانوى بزرگ ، ((مارية بنت منقذ عبدى )) جمع مى شدند، خانه او پايگاهى براى شيعه بود.(660) از بصره به كوفه آمد و از آنجا به كاروان امام حسين عليه السّلام پيوست ، سپس همراه او به كربلا آمد. عصر عاشورا در نبرد تن به تن به شهادت رسيد.(661)









سينه زنى

 

از مراسم سنّتى عزادارى براى سيدالشهدا عليه السّلام و ديگر ائمه مظلوم ، كه همراه نوحه خوانى و با آهنگى خاص بر سر و سينه مى زنند، گاهى هم سينه خود را لخت كرده ، بر آن مى زنند. اصل اين سنّت ، بويژه در ميان عربها رواج داشته است . بعدها به صورت موجود در آمده كه با انتخاب نوحه هاى سنگين ، حركات دست بر سينه مى خورد. به فردى هم كه بر سينه خود زده ، عزادارى مى كند، ((سينه زن )) مى گويند.
اينگونه نوحه گرى ، ابتدا بصورت فردى بوده ، امّا با مرور زمان به شكل گروهى و دستجات سوگوارى درآمده است . ((دسته گردانى و سينه زنى و نوحه خوانى كه در زمان صفويّه رايج شده و توسعه پيدا كرده بود، در عصر قاجاريّه با توسعه و تجمّل بيشتر در پايتخت رواج داشت ... دسته گردانى در عصر قاجار، بويژه در زمان ناصرالدين شاه با آداب و تشريفات و تجمّل بسيار برگزار مى شد. دسته هاى روز با نقّاره و موزيك جديد و علم و بيرق و كتل ، و دسته هاى شب با طبقهاى چراغ زنبورى و حجله و مشعل به راه مى افتاد و در فواصل دسته سينه زنها با آهنگ موزون سينه مى زدند. نوحه خوانى و سينه زنى حتّى در اندرون شاهان قاجار، بين خانمهاى اندرون نيز متداول بود ...))(662)

اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

چهارشنبه, 03 خرداد 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
16569
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11808061

اوقات شرعی



آخرین نظرات