هوالله

شاید آن روز ها که نام و نشان دکتر علی شریعتی ، همه جا را فراگرفته بود و گروهک فرقان رونق تازه ای گرفته بود ، شب نیمه ماه مبارک رمضان منزل حضرت آیت الله حاج شیخ قاسم اسلامی خیمه عزا برپا گردید . بیست دقیقه به افطار مانده بود که صدای گلوله از محله پل رومی برخاست و حاج شیخ که درب منزل را باز کرده بود تا ببیند پشت در کیست ، افطارش را با سه گلوله باز گرد . شیخ قاسم که از ضرب گلوله رها گردید ، تنها تکیه گاه خود را پرده پشت در دید ، آن را گرفت و به روی زمین افتاد و به دیدار مولایش امیرالمومنین ، علی بن ابیطالب (ع) شتافت و به آرزوی قلبی اش رسید که :
روزی اگر ولای تو گردد بلای جان / من میخرم به قیمت جان این بلا علی
شاگرد استاد که از دوران دبیرستان پای منبر استاد بزرگ شده بود ، برایم نقل کرد که : وقتی خبر شهادت استاد به گوشم رسید ، بعد از انجام مراسم تدفین و ترحیم ، در تب و تاب استاد می سوختم و از خواب و خوراک چشم و لب فرو بسته بودم و شب و روزم کارم گریه برای استادم حاج شیخ بود و یاد صدای استاد که در باورم نمی گنجید که دیگر گوش هایم آن را نمی شنود ! خلاصه آنقدر اصرار ورزیدم تا شبی شیخ قاسم به خوابم آمد گفت : چرا اینقدر برای من گریه می کنی ؟ از لطفت ممنونم اما مسعود بگذار برایت این را نقل کنم که خیالت راحت شود . شاگرد عزیزم : وقتی گلوله ها به صورتم اصابت کرد و خون چهره ام را فراگرفت ، دست بر پرده پشت در گرفتم و آن را تکیه گاه خودم قرار دادم تا نیفتم که ناگاه صدائی را شنیدم که گفت : شیخ پرده را رها کن ! من که نا امید شده بودم و باورم نمی شد که در چه حال و هوائی ام ، اعتنا نکردم . دوم بار همان صدا آمد و اینبار هم آن صدا گفت : شیخ قاسم ! پرده را رها کن و بیا در بغل من ! پرده را رها کردم و خود را در بغل مولا و سرورم آقا علی بن ابیطالب (علیه السلام) یافتم . مولا گفتند تو مهمان هستی آرام بگیر و من در دامان مولایم چشم بستم . آری شاگرد عزیزم ! من مهمان مولای بزرگوارمان هستم ! تو نیز آرام بگیر !
استاد شهید حضرت آیت الله حاج شیخ قاسم اسلامی بعد از کسب درجه اجتهاد از استاد و پدر همسر خود حضرت آیت الله العظمی حاج آقا سید محمد تقی خوانساری و آیت الله العظمی یثربی ، دیگر طاقت نیاورد و منبر را بر کرسی درس ترجیح داد و از حوزه علمیه قم دست کشید و به تهران مراجعت کرد و وعظ و خطابه را برگزید و در دفاع از مذهب حقه تشیع برآمد . سپس شهید در خاطرات خود می نویسد : دیدم در این زمان اسلام و تشیع غریب است و دشمنان غدار و وجود من در سنگر منبر ، سودمند تر ، به همین جهت کرسی درس را رها کردم و به منبر شدم . به همین دلیل است که زندگی او به سه قسمت خلاصه می شود : یا در منبر سخن گفتن یا در خانه نوشتن و یا در زندان پوسیدن . شیخ قاسم مبارزه با هر دو بعد استعمار را از هم تفکیک نکرد . مبارزه با نظام طاغوتی شاهنشاهی که منجر به پنجاه و یک مرتبه زندان و تبعید شد و مبارزه با عمال فرهنگی چون شریعت سنگلجی ، کسروی و ....
که سرانجام در شب نیمه ماه مبارک رمضان در آستانه منزل خویش با ضرب سه گلوله توسط گروهک فرقان به شهادت رسید و در قبرستان شیخان قم به خاک سپرده شد و یاد و نامش برای همیشه در تاریخ ثبت شد . او لحظه ای و کمتر از آنی را از ولایت اهل بیت و امیرالمومنین کوتاه نیامد و حتی در راس امور خود دفاع از میهن و خاک خود را در مبارزه با نظام پهلوی قرارداد . از استاد بیش از صد مجلد در فنون مختلف چون : فقه ، اصول ، حدیث ، رجال ، تفسیر ، عقاید ، نقد و بررسی نوشته های بدعت گزاران و ... نگاشته شد که برخی چاب و متاسفانه بقیه به مرحله چاپ نرسید .
آری ! او را شهید راه ولایت نامیدند تا دنیا دنیاست این مدال افتخار بر سینه او حک شود و دشمنان دین و انسانیت بدانند که ایران زمین ، هنوز با خون چنین رادمردانی پابرجاست و قدمی از عقیده و ناموس و مملکت خود را به حراج نخواهد گذاشت .
{ مرزبان ولایت ، منادی برائت ، خادم عترت ، شهید آیت الله حاج شیخ قاسم اسلامی }
علیرضا پورمشیر
نظرات
فید RSS نظرات این پست