• عضویت
خانه  >  حسینیه  >  مقالات  >  حضرت زینب ـ علیها السلام ـ در کاخ پسر زیاد لعنة الله علیه (صفحه1)
( 0 Votes ) 

 

alt

 

پس از حادثهء عاشورا مزدوران یزید، با استفاده از این روش، شروع به تبلیغ کردند و پیروزى ظاهر یزید را خواست خدا قلمداد کردند.

پس از شهادت اما حسین ـ علیه السلام ـ مردم را در مسجد بزرگ کوفه جمع کرد تا قضیه را به اطلاع آنها برساند. او قیافهء مذهبى به خود گرفت و گفت:

:ستایش خدا را که حق را پیروز کرد و امیر الموءمنین (یزید) و پیروانش را یارى کرد و دروغگو پسر دروغگو را کشت!! (۱)

اما متقابلاً حضرت زینب و حضرت على بن الحسین ـ علیهم السلام ـ که از شگرد تبلیغى دشمن آگاه بودند، این پایگاه فکرى بنى امیه را هدف قرار داده با سخنان متین و مستدل خود بشدت آن را کوبیدند و یزید و یزیدیان را مسئول اعمال و جنایاتشان معرفى کردند. یکى از جلوه هاى بر خورد این دو تفکر، هنگامى بود که زنان و کودکان حسینى را وارد کاخ عبید الله بن زیاد کردند

آن روز عبید الله در کاخ خود دیدار عمومى ترتیب داد و دستور داد سر بریدهء امام حسین ـ علیه السلام ـ را در برابرش بگذارند. آنگاه زنان و کودکان را وارد کاخ نمودند

زینب، در حالى که کم ارزش ترین لباسهاى خود را به تن داشت و زنان و کنیزان اطراف او را گرفته بودند، به صورت ناشناس وارد مجلس شد و بى اعتنا در گوشه اى نشست . عبیدالله چشمش به او افتاد و پرسید: این زن که خود را کنار کشیده و دیگر زنان گردش جمع شده اند، کیست ؟

زینب پاسخ نگفت . عبیدالله سوءال خود را تکرار کرد. یکى از کنیزان گفت: او زینب دختر فاطمه دختر پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله و سلم است

عبیدالله رو به زینب کرد و گفت: ستایش خدا را که شما خانواده را رسوا ساخت و کشت و نشان داد که آنچه مى گفتید دروغى بیش نبود (۲)

زینب پاسخ داد: ستایش خدا را که ما را به واسطهء پیامبر خود(که از خاندان ماست) گرامى داشت و از پلیدى پاک گردانید. جز فاسق رسوا نمى شود و جز بد کار، دروغ نمى گوید، و بدکار ما نیستیم، دیگرانند(یعنى تو و دار و دسته ات هستید) و ستایش مخصوص خداوند است (۳)

ـ دیدى خدا با خاندانت چه کرد؟

ـ جز زیبایى ندیدم! آنان کسانى بودند که خدا مقدر ساخته بود کشته شوند و آنها نیز اطاعت کرده و به سوى آرامگاه خود شتافتند و بزودى خداوند تو و آنان را (در روز رستاخیر) با هم روبرو مى کند و آنان از تو، به درگاه خدا شکایت و دادخواهى خواهند کرد، اینک بنگر آن روز چه کسى پیروز خواهد شد، مادرت به عزایت بنشیند اى پسر مرجانه پسر زیاد (از سخنان صریح و تند زینب و از اینکه او را با نام مادر بزرگ بد نامش یعنى مرجانه خطاب کرد) سخت خشمگین شد و خواست تصمیم سوئى بگیرد. یکى از حاضران بنام گفت: امیر! این یک زن است و کسى زن را به خاطر سخنانش مواءخذه نمى کند.

پسر زیاد بار دیگر خطاب به زینب گفت: خدا دلم را با کشته شدن برادر نافرمانت حسین و خاندان شورشگر و سر کشت شفا داد.

زینب گفت: به جانم قسم مهتر مرا کشتى، نهال مرا قطع کردى و ریشهء مرا در آوردى، اگر این کار مایهء شفاى توست، همانا شفا یافته اى پسر زیاد که تحت تاءثیر شیوائى کلام زینب قرار گرفته بود، با خشم و استهزا گفت: این هم مثل پدرش سخن پرداز است، به جان خودم پدرت نیز شاعر بود و سخن به سجع مى گفت

زینب گفت: زن را با سجع گویى چکار؟(حالا چه وقت سجع گفتن است ؟)(۴)

ابن زیاد مى خواست وانمود کند که هر کس بر حسب ظاهر در جبههء نظامى شکست بخورد، رسوا شده است، زیرا اگر او بحق بود در جبههء نظامى غالب مى شد

زینب کبرى ـ علیها السلام ـ که بخوبى مى دانست پسر زیاد از چه دیدگاهى سخن مى گوید پایگاه فکرى او را در هم کوبید، و با این سخنانش اعلام کرد که معیار، حقیقت جویى و حقیقت طلبى است، نه قدرت ظاهرى

زینب اعلام کرد که کسى که در راه خدا شهید شده رسواه نمى شود، رسوا کسى است که ظلم و ستم کند و از حق منحرف شود

عبیدالله بن زیاد انتظار داشت زینب مصیبت دیده، و عزیز از دست داده، با یک طعنه، به زانو در آید، اشک بریزد و عجز و لابه کند! اما زینب شیر دل ـ علیها السلام ـ سخنان او را در دهانش شکست و غرورش را درهم کوبید

براستى، در تاریخ بشر کدام زنى را مى توان یافت که شش یا هفت برادر او را کشته باشند، پسرى از وى به شهادت رسیده باشد، ده نفر از برادر زادگان و عمو زادگان او را از دم تیغ گذرانده باشند و سپس او را با همهء خواهران و برادر زادگانش اسیر کرده باشند، آنگاه بخواهد در حال اسیرى و گرفتارى از حق خود و شهیدان خود دفاع کند، آنهم در شهرى که مرکز حکومت و خلافت پدرش بوده و در دارالحکومه اى که پدرش در حدود چهار سال از دوران خلافت خود را همانجا ساکن بوده است، و با این وضع و با این همه موجبات ناراحتى و افسردگى، نه تنها از آنچه بر سر وى آمده است گله مند نباشد، بلکه با کمال صراحت بگوید که ما چیزى بر خلاف میل و رغبت خویش ندیده ایم، اگر مردان ما به شهادت رسیده اند براى همین کار آمده بودند و اگر جز این باشد جاى نگرانى و اضطراب خاطر است، اکنون که آنان وظیفهء خدایى خویش را بخوبى انجام داده اند و افتخار شهادت را به دست آورده اند، جز اینکه خدا را بر این توفیق شکر و سپاس گوییم چه کارى از ما شایسته است ؟(۵)

 

خطبهء حضرت زینب ـ علیها السلام ـ در کوفه

اینجا کوفه است، کوفه با دمشق خیلى فرق دارد، کوفه شهرى است که تا بیست سال پیش مرکز حکومت على ـ علیه السلام ـ بود. اینجا مرکز شیعیان بود. مردم اینجا ـ که بخشى از عراقیانند ـ طالب حکومت عدل اسلامى و خواهان آزادى از چنگ ستمگران و هواخواه اهل بیتند، اما حاضر نیستند بهاى (دستیابى به) چنین نعمتى را بپردازند!اینان، هم زندگى مادى و ثروت و ریاست مى خواهند، و هم آزادى از یوغ ستمگران، اما اگر فشارى بر آنان وارد شود، یا منافعشان را در خطر ببینند، دست از همهء آرمانهاى خود مى کشند! اینان شخصیتى دو گونه دارند، گرفتار نوعى تضاد درونى هستند، از یک سو پسر پیغمبر را با شور و حرارت دعوت مى کنند، و از سوى دیگر چون فشار بر آنان وارد مى شود نه تنها وعدهء خود را فراموش مى کنند، بلکه کمر به قتل او مى بندند، پس باید اینان را بیدار کرد، باید متوجه خطاهایشان ساخت، باید گفت که با قتل حسین بن على ـ علیه السلام ـ چه جنایت بزرگى مرتکب شده اند

این وظیفهء بیدار سازى، از میان زنان بیشتر به عهدهء زینب است، زیرا زنانى که در کوفه سن آنان از سى سال تجاوز مى کرد، زینب را بیست سال پیش در دوران حکومت على ـ علیه السلام ـ در این شهر دیده بودند و حرمت او را در دیده ء على و حشمت وى را در چشم پدران و شوهران خویش مشاهده کرده بودند، زینب براى آنان چهره اى آشنا بود، اینک دیدن صحنهء رقتبار اسیرى زینب در خیل اسیران، خاطرات گذشته را زنده مى کرد. زینب از این فرصت استفاده نمود،]؛ّّ شروع کرد به صحبت کردن، مردم صداى آشنایى شنیدند، گویى على ـ علیه السلام ـ صحبت مى کرد، حنجره، حنجره ء على ـ علیه السلام ـ و صدا، صداى على بود. راستى این على است که حرف مى زند یا دختر على است ؟ آرى او زینب کبرى بود که سخن مى گفت

احمد بن ابى طاهر معروف به (۲۰۴ـ ۲۸۰ در کتاب که مجموعه اى از سخنان بلیغ بانوان عرب و اسلام ویکى از قدیمى ترین منابع است، مى نویسد

(۶) مى گوید: در سال شصت و یک که سال قتل حسین ـ علیه السلام ـ بود وارد کوفه شدم . دیدم زنان کوفه گریبان چاک زده گریه مى کنند، و على بن الحسین ـ علیه السلام ـ را دیدم که بیمارى او را ضعیف و ناتوان ساخت بود. على بن الحسین سر بلند کرد و گفت: اى اهل کوفه بر(مظلومیت و مصیبت) ما گریه مى کنید؟! پس چه کسى جز شما ما را کشت ؟

در این هنگام ـ علیها السلام ـ (۷) با دست به مردم اشاره کرد که خاموش باشید! با اشارهء او نفسها در سینه ها حبس شد، صداى زنگ شترها خاموش گشت، آنگاه شروع به سخن کرد، من زنى با حجب و حیا را فصیحتر از او ندیده ام، گویى از زبان على ـ علیه السلام ـ سخن مى گفت، سخنان زینب چنین بود

<مردم کوفه! مردم مکار خیانت کار! هرگز دیده هاتان از اشک تهى مباد! هرگز ناله هاتان از سینه بریده نگردد! شما آن زن را مى مانید که چون آنچه داشت مى رشت، بیکبار رشته هاى خود را پاره مى کرد، نه پیمان شما را ارجى است و نه سوگند شما را اعتبارى! جز لاف، جز خودستایى، جز درعیان مانند کنیزکان تملق گفتن، و در نهان با دشمنان ساختن چه دارید؟ شما گیاه سبز وتر و تازه اى را مى مانید که بر تودهء سر گینى رسته باشد و مانند گنجى هستید که گورى را بدان اندوده باشند. چه بد توشه اى براى آن جهان آماده کردید: خشم خدا و عذاب دوزخ! گریه مى کنید؟ آرى به خدا گریه کنید که سزاوار گریستنید! بیش بگریید و کم بخندید با چنین ننگى که براى خود خریدید، چرا نگریید؟ ننگى که با هیچ آب شسته نخواهد شد. چه ننگى بدتر از کشتن پسر پیغمبر و سید جوانان بهشت ؟! مردى که چراغ راه شما و یاور روز تیرهء شما بود. بمیرید! سر خجالت را فرو بیفکنید! بیکبار گذشتهء خود را بر باد دادید و براى آینده هیچ چیز به دست نیاوردید! از این پس باید با خوارى و سرشکستگى زندگى کنید؛ چه، شما خشم خدا را براى خود خریدید! کارى کردید که نزدیک است آسمان بر زمین افتد و زمین بشکافد و کوهها درهم بریزد، مى دانید چه خونى را ریختید؟ مى دانید این زنان و دختران که بى پرده در کوچه و بازار آورده اید، چه کسانى هستند؟! مى دانید جگر پیغمبر خدا را پاره کردید؟! چه کار زشت و احمقانه اى ؟!، کارى که زشتى آن سراسر جهان را پر کرده است.

تعجب مى کنید که آسمان قطره هاى خون بر زمین مى چکد؟، اما بدانید که خوارى عذاب رستا خیز سخت تر خواهد بود. اگر خدا، هم اکنون شما را به گناهى که کردید نمى گیرد، آسوده نباشید، خدا کیفر گناه را فورى نمى دهد، اما خون مظلومان را هم بى کیفر نمى گذارد، خدا حساب همه چیز را دارد>

این سخنان که با چنین عبارات شیوا از دلى سوخته بر مى آمد، و از دریایى مواج از ایمان به خدا نیرو مى گرفت، همه را دگر گون کرد. شنوندگان انگشت ندامت به دندان گزیده دریغ مى خوردند. در چنان صحنهء غم انگیز و عبرت آمیز مردى از بنى جعفى که ریشش از گریه تر شده بود، شعرى بدین مضمون خواند

پسران این خاندان بهترین پسرانند و هرگز بر دامن فرزندان این خانواده لکهء ننگ یا مذلت ننشسته است (۸)

 

حضرت زینب ـ علیها السلام ـ در کاخ یزید

یزید دستور داد اسیران را همراه سرهاى شهیدان به شام بفرستند. قافلهء اسیران به سمت شام حرکت کرد. ماءموران ابن زیاد بسیار تند خو و خشن بودند. دربار شام به انتظار رسیدن این قافله، که پیک فتح و پیروزى محسوب مى شد، دقیقه شمارى مى کرد. به گفتهء مورخان، کاروان اسیران از دروازهء ساعات در میان هزاران تماشاچى وارد شهر گردید. آن روز شهر دمشق، غرق شادى و سرور، پیروزى یزید را جشن گرفته بود! قافله ء اسیران در میان انبوه جمعیت، کوچه ها و خیابانها را پشت سر گذاشت و تا کاخ بلند حکومت یزید بدرقه شد

درباریان در جایگاه مخصوص نشسته و یزید بر فراز تخت با غرور و نخوت تمام آمادهء دیدار اسیران بود. در مجلس یزید، بر خلاف مجلس عبیدالله، همه کس راه نداشت، بلکه تنها بزرگان کشور و سران قبایل و برخى از نمایندگان خارجى حضور داشتند و از این جهت مجلس فوق العاده مهم و حساس بود.

اسیران وارد کاخ شدند و در گوشه اى که در نظر گرفته شده بود، قرار گرفتند. چون چشم یزید به اسیران خاندان پیامبر افتاد، و آنان را پیش روى خود ایستاده دید، دستور داد تا سر امام حسین ـ علیه السلام ـ را در میان طشتى نهادند. لحظه اى بعد او با چوبى که در دست داشت، به دندانهاى امام مى زد و اشعارى را که در زمان کافر بودن خود گفته بود و یاد آور کینه هاى جاهلى بود، مى خواند و چنین مى گفت

اگر مجلس به همین جا خاتمه مى یافت، یزید برنده بود، و یا آنچه به فرمان او انجام مى یافت، چندان زشت نمى نمود، اما زینب نگذاشت کار به این صورت پایان بیابد؛ آنچه را یزید مایهء شادى مى پنداشت، در کام او از زهر تلختر کرد؛ به حاضران نشان داد: اینان که پیش رویشان سر پا ایستاده اند، دختران همان پیامبرى هستند که یزید به نام او بر مردم شام سلطنت مى کند. زینب با قدرت و شهامت تمام آغاز سخن کرد و خطاب به یزید چنین گفت:

خدا و رسولش راست گفته اند که: پایان کار آنان که کردار بد کردند، این بود که آیات خدا را دروغ مى خواندند و آنها را مسخره مى کردند.

یزید! چنین مى پندارى که چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتى و ما را به دستور تو مانند اسیر از این شهر به آن شهر بردند، ما خوار شدیم و تو عزیز گشتى ؟ گمان مى کنى با این کار قدر تو بلند شده است که این چنین به خود مى بالى و بر این و آن کبر مى ورزى ؟ وقتى مى بینى اسباب قدرتت آماده و کار پادشاهیت منظم است از شادى در پوست نمى گنجى، نمى دانى این فرصتى که به تو داده شده است براى این است که نهاد خود را چنانکه هست، آشکار کنى . مگر گفتهء خدا را فراموش کرده اى که مى گوید:

اى پسر آزاد شدگان! (۹) این عدالت است که زنان و دختران و کنیزکان تو در پس پردهء عزت بنشینند و تو دختران پیغمبر را اسیر کنى، پردهء حرمت آنان را بدرى، صداى آنان را در گلو خفه کنى، و مردان بیگانه، آنان را بر پشت شتران از]؛ّّ این شهر به آن شهر بگرداندد؟! نه کسى آنها را پناه دهد، نه کسى مواظب حالشان باشد، و نه سر پرستى از مردانشان آنان را همراهى کند؟ مردم این سو و آن سو براى نظارهء آنان گرد آیند؟

اما از کسى که سینه اش از بغض ما آکنده است جز این چه توقعى مى توان داشت ؟ مى گویى کاش پدرانم که در جنگ بدر کشته شدند اینجا بودند و هنگام گفتن این جمله با چوب به دندان پسر پیغمبر مى زنى ؟ ابداً به خیالت نمى رسد که گناهى کرده اى و رفتارى زشت مرتکب شده اى! چرا نکنى ؟! تو با ریختن خون فرزندان پیغمبر و خانوادهء عبدالمطلب، که ستارگان زمین بودند، دشمنى دو خاندان را تجدید کردى . شادى مکن، چه، بزودى در پیشگاه خدا حاضر خواهى شد، آن وقت است که آرزو مى کنى کاش کور و لال بودى و این روز را نمى دیدى، کاش نمى گفتى: پدرانم اگر در این مجلس حاضر بودند از خوشى در پوست نمى گنجیدند! خدایا، خودت حق ما را بگیر و انتقام ما را از آن کس که به ما ستم کرد، بستان

به خدا پوست خود را دریدى و گوشت خود را کندى . روزى که رسول خدا و خاندان او و پاره هاى تن او در سایهء لطف و رحمت حق قرار گیرد، تو با خوارى هر چه بیشتر پیش او خواهى ایستاد، آن روز روزى است که خدا و عدهء خود را انجام خواهد داد و این ستمدیدگان را که هر یک در گوشه اى به خون خود خفته اند، گرد هم خواهد آورد؛ او خود مى گوید:. اما آن کس که تو را چنین بنا حق بر گردن مسلمانان سوار کرد (= معاویه)، آن روز که دادخواه، محمد، دادستان خدا، و دست و پاى تو گواه جنایات تو در آن محکمه باشد، خواهد دانست کدامیک از شما بدبخت تر و بى پناهتر هستید

یزید اى دشمن خدا! و پسر دشمن خدا! سوگند به خدا تو در دیدهء من ارزش آن را ندارى که سر زنشت کنم و کوچکتر از آن هستى که تحقیرت نمایم، اما چه کنم اشک در دیدگان حلقه زده و آه در سینه زبانه مى کشد. پس از آنکه حسین کشته شد و حزب شیطان ما را از کوفه به بارگاه حزب بى خردان آورد تا با شکستن حرمت خاندان پیغمبر پاداش خود را از بیت مال مسلمانان بگیرد، پس از آنکه دست آن دژخیمان به خون ما رنگین و دهانشان از پاره گوشتهاى ما آکنده شده است، پس از آنکه گرگهاى درنده بر کنار آن بدنهاى پاکیزه جولان مى دهند، توبیخ و سرزنش تو چه دردى را دوا مى کند؟

اگر گمان مى کنى با کشتن و اسیر کردن ما سودى به دست آورده اى، بزودى خواهى دید آنچه سود مى پنداشتى جز زیان نیست . آن روز جز آنچه کرده اى حاصلى نخواهى داشت، آن روز تو پسر زیاد را به کمک خود مى خوانى و او نیز از تو یارى مى خواهد! تو و پیروانت در کنار میزان عدل خدا جمع مى شوید، آن روز خواهى دانست بهترین توشهء سفر که معاویه براى تو آماده کرده است این بود که فرزندان رسول خدا را کشتى. به خدا من جز از خدا نمى ترسم و جز به او شکایت نمى کنم . هر کارى مى خواهى بکن! هر نیرنگى که دارى به کار زن! هر دشمنى که دارى نشان بده! به خدا این لکهء ننگ که بر دامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد. سپاس خدا را که کار سروران جوانان بهشت را به سعادت پایان داد و بهشت را براى آنان واجب ساخت. از خدا مى خواهم رتبه هاى آنان را فراتر برد و رحمت خود را بر آنان بیشتر گرداند، چه او سر پرست و یاورى تواناست (۱۰)

عکس العمل چنین گفتار که از جگرى سوخته و دلى سرشار از تقوى نیرو مى گرفت، معلوم است.

سختدل ترین مرد هنگامى که با ایمان و تقوى روبرو شود، ناتوانى خود و قدرت حریف را مى بیند و براى چند لحظه هم که شده است، از تصمیم گیرى عاجز مى گردد. سکوتى مرگبار سراسر کاخ را فرا گرفت، یزید آثار و علائم نا خوشایندى را در چهرهء حاضران دید، گفت: خدا بکشد پسر مرجانه را من راضى به کشتن حسین]؛ّّ نبودم!...(۱۱)

نظرات   

 
0 #1 مصطفی 1390-09-17 15:14
از شما متشکرم
خداوند به اجر بدهد
نقل قول
 

اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

چهارشنبه, 03 خرداد 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
16569
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11808679

اوقات شرعی



آخرین نظرات