
خاطره عجیبی که نقل می کنم، از زبان دو مرجع و عالم بزرگوار جهان تشیّع است. مرحوم مغفور حضرت آیه الله العظمی حاج سیّد محمد روحانی (ره) از استاد الفقهاء مرحوم آیه الله العظمی حاج سیّد ابوالقاسم خويی نقل کردند که: در نجف یک منبریِ دانشمندی بود که مورد توجه تمام علمای نجف و کربلا بود.
روز هفتم یا هشتم محرم در صحن حضرت سیدالشهداء (عليه السلام) زیر چادر تهرانی ها _که آن روز روضهی حضرت علی اکبر علیه السلام می خواندند_ چند زن بیابانی را اجیر کرد که بروند مدرسه حسن خان ـ که در گوشه ی صحن بود ـ و وقتی ایشان روضه اش به این جا رسید: یا فِتیانَ بنی هاشم! اِحمِلوا أخاکم إلی الفُسطاطِ.(جوانان بني هاشم بياييد ، علي را بر در خيمه رسانيد) اینها شیون کنان، با موی پریشان از در مدرسه بیایند و بر سر و سینه زنان،بروند به حرم امام حسین علیه السلام آنها همین کار را کردند؛ غوغایی شد و مردم غش کردند.
بعد از ایشان، نوبت منبر پیرمرد سیدی بود. او رفت و نشست روی منبر و گفت: یا امام حسین! اگر این بزرگوار این روضه را بر ای خدا خواند ،که مردم فیض ببرند، تو به او هر چه قدر که ارزش دارد، مزد بده؛ اما اگر نیتش این بود که بعد از او، من در منبر نتوانم کاری بکنم، قدرت این که بگویم با او چه بکن، ندارم؛ تو خود دانی و او.
مرحوم آقای خویی نقل می کرد: بعد از این واقعه، هر وقت این منبری در هر یک از مجالس علما و مراجع به منبر می رفت، محفوظاتش از یادش می رفت و خوب خجالت می کشید؛ طوری که دیگر خانه نشین شد و هیچ کس او را بر ای مجلس دعوت نمی کردند.