• عضویت
( 0 Votes ) 
کشتی میان امواج سهمگین دریا، حرکت می کند. طوفان امان کشتی را بریده است. تکان های وحشتناک کشتی، مسافرین را نیز به وحشت انداخته است.
 
همه بر روی عرشه کشتی جمع شده اند. لحظات مخوفی است، 
 
مرگ، سایه اش را بر سر دریا گسترانیده است.گرگِ طوفان، به رمۀ دریا زده است....
 
دخترک، از شدت تکان ها، از خواب برمی خیزد.
 
آرام آرام از کابین خود به سمت عرشه حرکت می کند.
 
همه مسافرین روی عرشه ایستاده اند، ترس از مرگ را در چهرۀ همه آن ها به وضوح می توان مشاهده کرد.
 
دخترک، مادرش را از میان مسافران پیدا می کند، به سراغش می رود.
 
مادر ـ آن همیشه پناه دختر ـ نیز ترسیده است.
 
کلماتی که بین دختر و مادر، رد و بدل می شود، به خوبی گویای درون مادر است و دختر...
 
و دختر بی آنکه ترسیده باشد به مادر می گوید:
 
- مگر ناخدا در کابین خود نیست.
 
ـ مگر سکان در دستان او نمی باشد. 
 
مادر به نشانۀ تأیید سری تکان می دهد.
 
- پس چرا باید بترسم در حالیکه، اختیار کشتی به دست صاحبش است...
 
و مادر، 
 
بهت زده، دخترش را می نگرد که آرام آرام به سمت کابین خود بر می گردد....
 
اکنون مائیم و این دنیای پرآشوب و متلاطم.
 
امواجی سهمگین تر از موج دریا، اطرافمان خودنمایی می کنند....
 
ترس، در چهرۀ ما به وضوح، دیدنی است...
 
چرا می ترسیم؟؟؟؟؟
 
مگر فراموش کرده ایم، صاحبی داریم، وکیلی داریم که می توانیم به او اتکاء کنیم.
 
مگر یادمان رفته است، سکان عالم هستی در دستان کیست؟
 
دستان با کفایتی که متکفل امور ماست.
 
چرا غافلیم؟؟؟؟؟

اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

چهارشنبه, 03 خرداد 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
16575
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11810464

اوقات شرعی



آخرین نظرات