عابدي كنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفكر بود. ناگهان تمركزش با
صداي گوشخراش يك جنگجوي سامورايي به هم خورد؛ -پيرمرد، بهشت وجهنم را به من نشان
بده ! عابد به سامورايي نگاهي كرد و لبخندي زد. سامورايي از اينكه ميديد عابد
بيتوجه به شمشيرش فقط به او لبخند ميزند ، برآشفته شد، شمشيرش را بالا برد تا
گردن عابد را بزند! عابد به آرامي گفت :خشم تو نشانهاي از جهنم است . سامورايي
با اين حرف آرام شد، نگاهش را به عابد انداخت و به او لبخند زد. آنگاه عابد گفت :
اين هم نشانه بهشت !
اضافه کردن نظر