در كتاب معروف «زند» پس از ذكر مبارزه هميشگى «ايزدان» و «اهريمنان» مى خوانيم:
... آنگاه پيروزى بزرگ از طرف ايزدان مى شودو اهريمنان رامنقرض مى سازند...
پس از پيروزى ايزدان، و برانداختن تبار اهريمنان، عالم كيهان به سعادت اصلى خود رسيده، بنى آدم بر تخت نيكبختى خواهند نشست!
«جاماسب» در كتاب «جاماسب نامه» از زردشت نقل مى كند كه مى گويد:
مردى بيرون آيد از زمين تازيان... مردى بزرگ سر، و بزرگ تن، و بزرگ ساق، و بر آئين جدّ خويش و با سپاه بسيار، و روى به ايران نهد، وآبادانى كند و زمين را پرداد كند.
تقريباً همه كسانى كه در اين زمينه مطالعه دارند متّفقند كه تمام اقوام جهان در انتظار يك رهبر بزرگ انقلابى به سر مى برند كه هر كدام او را به نامى مى نامند، ولى همگى در اوصاف كلّى و اصول
برنامه هاى انقلابى او اتّفاق دارند.
بنابراين، برخلاف آنچه شايد بعضى مى پندارند، مسأله ايمان به ظهور يك نجات بخش بزرگ، براى مرهم نهادن بر زخمهاى جانكاه بشريّت، تنها در ميان مسلمانان، و حتّى منحصر به مذاهب شرقى
نيست، بلكه «اسناد و مدارك» موجود نشان مى هد كه اين يك اعتقاد عمومى و قديمى، در ميان همه اقوام و مذاهب شرق و غرب است، اگر چه در پاره اى از مذاهب همچون اسلام تأكيد بيشترى روى آن
شده است.
و اين خود دليل و گواه ديگرى بر فطرى بودن اين موضوع است.
در اينجا به قسمتى «كاملا فشرده» از باز تاب اين عقيده در ميان اقوامو ملل مختلف، براى دو منظور اشاره مى كنيم:
نخست توجّه به عمومى بودن مسأله است،و ديگر توجّه به اصول مشتركى است كه درباره برنامه آن مصلح بزرگ در ميان همه آنها وجود دارد.
عشق به صلح و عدالت در درون جان هر كسى هست، همه از صلح و عدل لذّت مى برند، و با تمام وجود خود خواهان جهانى مملو از اين دو هستند.
با تمام اختلافهايى كه در ميان ملّتها و امّتها در طرز تفكّر، آداب و رسوم، عشقها و علاقه ها، خواستها و مكتبها، وجود دارد، همه بدون استثنا سخت به اين دو علاقه مندند، و گمان میرود دليلى بيش از اين
براى فطرى بودن آنها لزوم ندارد، چراکه همه جا عموميّت خواسته ها دليل بر فطرى بودن آنهاست.
آيا اين يك عطش كاذب است؟
يا نياز واقعى كه در زمينه آن، الهام درونى به كمك خرد شتافته، تا تأكيد بيشترى روى ضرورت آن كند؟ (دقّت كنيد)
آيا هميشه تشنگى ما دليل بر اين نيست كه آبى در طبيعت وجود دارد و اگر آب وجود خارجى نداشته باشد آيا ممكن است عطش و عشق و علاقه به آن در درون وجود ما باشد؟
ما مى خروشيم، فرياد مى زنيم، فغان مى كنيم و عدالت و صلح مى طلبيم، و اين نشانه آن است كه سرانجام اين خواسته، تحقّق مى پذيرد و در جهان پياده مى شود.
اصولا فطرت كاذب مفهومى ندارد، زيرا مى دانيم آفرينش و جهان طبيعت يك واحد به هم پيوسته است، و هرگز مركّب از يك سلسله موجودات از هم گسسته، و از هم جدا نيست.
همه در حكم يك درخت تناور عظيم است كه شاخه هاى گسترده اش پهنه هستى را فرا گرفته، ممكن است ميان دو شاخه اش و حتّى ميان دانه هاى يك خوشه اش ميليونها سال نورى فاصله باشد امّا اين
فاصله عظيم دليل بر از هم گستگى آنها نيست، بلكه از ويژگيهاى عظمت و وسعت آن مى باشد.
در اين واحد عظيم، هر جزء نشانه كل است، و هر قسمت با قسمتهاى ديگر مربوط، و عكس العملهاى آنها به يكديگر پيوسته است، هر يك قرينه وجود ديگرى، و همه از يك ريشه آب مى خورد.
روى اين جهت «هر عشق اصيل و فطرى حاكى از وجود معشوقى در خارج و جذبه و كشش آن است.»
«عشقى» كه معشوقش تنها در عالم رؤياها وجود دارد يك «عشق قلاّبى» است، و در جهان طبيعت هيچ چيز قلابى وجود ندارد، تنها انحراف از مسير آفرينش است كه يك موجود قلاّبى را جانشين يك
واقعيت اصيل مى كند. (دقّت كنيد)
به هر حال، فطرت و نهاد آدمى بوضوح صدا مى زند كه سرانجام، صلح و عدالت، جهان را فرا خواهد گرفت، و بساط ستم برچيده مى شود چرا كه اين خواست عمومى انسانها است.
هر مسأله اى از دو راه قابل بحث و بررسى است از طريق «عقل و خِرد» و از طريق «عاطفه و فطرت»
فطرت، همان الهام و درك درونى است كه نياز به دليل ندارد، يعنى بدون استدلال و برهان، انسان آن را پذيرا مى شود و به آن ايمان دارد.
اين گونه الهامات باطنى گاهى امواجش از داوريهاى خرد نيرومندتر، و اصالتش بيشتر است، كه اينها ادراكات ذاتى است و آنها معلومات اكتسابى.
اينگونه الهامات درونى در حيوانات غالباً «غريزه» ناميده مى شود،و غرائز هم دامنه وسيعى در حيوانات دارند و هم نقش مهمّى، بلكه مى توان گفت نقش اصلى در زندگى آنها بر دوش همين غرائز گذارده شده است.
بازتاب غرائز گاهى چنان شگفت انگيز است كه انسان را با تمام وسائل صنعتى پيشرفته و ابزارهاى دقيق الكترونيكى اش، در برابر آن
وادار به اظهار عجز مى كند.
مثلا، فراوانند حيوانات و حشراتى كه وضع هوا را پيش بينى مى كنند، گاهى شايد براى يك روز و گاهى براى شش ماه و حتّى در نشريه اى ديدم نوعى از ملخ ها وضع هوا را از يك سال قبل پيش بينى
مى كنند، و اين راستى حيرت آور است كه انسان عصر فضا، با تمام ابزارهاى دقيقى كه براى پيش بينى وضع هوا اختراع كرده، و با تهيّه پستهاى هواشناسى در تمام نقاط حسّاس و گردآورى مجموعه
اوضاع جوّى محسوس اين نقاط از طريق مخابره، و تشكيل دادن «نقشه هاى هوايى» با تمام اين تلاش ها و كوششهاى پرخرج، باز وضع هوا را براى مدّت 6 ساعت پيش بينى مى كند تازه آن هم با عباراتى چند پهلو!:
كمى تا قسمتى ابرى
گاهى تمام ابرى
احتمالا توأم با رگبارهاى پراكنده
و شايد بارندگى شديد
و احتمالا صاف و آفتابى! ...
ولى آن حشره هواشناس بدون تماس با حشرات ديگر، براى مدّت 6 ماه، يعنى از وسط تابستان چگونگى زمستان را پيش بينى مى كند و خود را براى آن آماده مى سازد.
شايد اين كه انسان معلومات فطرى اش محدودتر از بسيارى از جانداران ديگر است به اين خاطر است كه سهم عظيم او از نيروى عقل، كمبودهاى او را در همه زمينه ها جبران مى كند; ولى به هر حال، انسان
نيز در نيازهاى ضرورى و مسائل اصولى زندگى، از الهام فطرى بهره مند است و اين چراغ مى تواند ما را در مسيرى كه در پيش داريم رهنمون گردد.
آيا در مسأله مورد بحث يعنى پايان گرفتن جهان با جنگ و خونريزى و ظلم و بيدادگرى، يا حكومت صلح و عدالت و امنيت، الهام هاى فطرى مى تواند به ما كمكى كند يا نه؟
پاسخ اين سؤال مثبت است; زيرا دو نشانه قابل ملاحظه وجود دارد كه مى تواند ما را به حقيقت رهنمون گردد:
در دنياى امروز همه سخن از صلح مى گويند، حتى جنگ طلبان مسلّم! چرا كه تنفّر از جنگ، همگانى گشته، و ويرانيهاى وحشت آور جنگهاى جهانى هنوز فراموش نشده، و هرگز فراموش
نخواهد شد!
گرچه طرفدارى از صلح ـ هنوز مانند بسيارى از خواست هاى ديگر بشر ـ از حدود آرزو، فراتر نرفته، و همه جا به عنوان يك شعار مورد استفاده قرار مى گيرد، و حتّى آتش افروزان جنگ آن
را يدك مى كشند، ولى به هر حال، اين وضع نشان مى دهد يك «تشنگى عمومى» نسبت به «آب حيات صلح» همگان را فرا گرفته، و به راستى توده هاى مردم جهان آن را به عنوان پايه اصلى براى پيشبرد همه برنامه ها مى طلبند.
مخصوصاً با توجّه به اين كه جنگهاى امروز آنقدر پر خرج و ويرانگر است كه ممكن است كشورى تنها با چند روز جنگ علاوه بر تحمّل ميلياردها خسارت مالى و هزاران كشته و مجروح،
دهها سال از نظر اقتصادى و عمرانى عقب بيفتد.
هرگز نبايد اين خواست عمومى را دست كم بگيريم، زيرا كه هر تحوّل و انقلابى نخست به صورت يك «آرزو» يك «خواست بدون پشتوانه» يا يك «شعار دلپذير» در اعماق فكرها جوانه
مى زند، سپس به صورت يك «ضرورت» و يك (واقعيّت اجتناب ناپذير) در مى آيد و تدريجاً اركان جامعه را دگرگون مى سازد.
آتش بس جنگهاى سابق ويتنام و آمريكا، گويا طبق گفته خبرگزاريها ـ پانصد هزار بار! نقض شد، ولى سرانجام ديديم كه به مرحله جدّى و قطعى رسيد و ضرورتى كه مى بايست تحقّق يابد با پيروزى ويتنام تحقّق يافت.