• عضویت
(0 votes, میانگین 0 از 5)
سه شنبه ، 20 آذر 1386 ، 00:25

بار اوّلش نبود كه به نداری و پیسی می‌خورد. هر بار هم كه این‌طور می‌شد با هر زحمت و جست و خیزی كه بود، خودش را بالا می‌كشید و یك جوری خلاصه رفع و رجوع می‌كرد. حتّی سر جهیزیه تنها دخترش كه در حدّ وسع و توانش، وسایلی را دست و پا كرده بود و نگذاشته بود، آب در دل عیالش محبوبه تكان بخورد. امّا این بار كمی فرق می‌كرد.

سن و سالی از او گذشته بود. خودش هم اگر چیزی نمی‌گفت، موهای جوگندمی و چین و چروك‌های روی پیشانی و گوشه چشم‌هایش از عبورِ گذشت سال‌های پر از سختی، ردّی ممتد بر جای گذاشته بود.
از مسجد، از سر كار، از صندوق محله، و از هر جایی كه به نظرش می‌رسید، وام گرفته بود و خلاصه این كه، سر هر ماه قسط‌ها را می‌داد، امّا یك بار كه نداشت...

93.jpg

و چند قسط از دو جا، عقب افتاده بود، مجبور شد و از سر ناچاری یك كاری كه نباید می‌كرد را هم انجام داده بود. از صادقی همسایه كوچه پشتی دستی پول قرض گرفته بود، سیصد هزار تومان ناقابل كه همان كار را خراب كرده بود. آمده بود درب خانه، همین امروز، سر ظهر، صادقی را می‌گویم، كه چی؟
ـ دستم تنگ شده و به این سیصد تومان احتیاج پیدا كرده‌ام وگرنه، سیصد تومان پولی نیست كه آدم بخواهد رویش برنامه‌ریزی كند.
و وقتی او این حرف‌ها را از قول صادقی به عیالش محبوبه می‌زد، خیره شده به فرش نخ‌نمای زیر پاهایشان.
ـ محبوبه: حواسِت با من است؟
ـ بله كه گوشم با شماست. اگر گوشم نباشد، حواسم پی تصمیم و نقشه‌ات است كه؟
ـ صادقی می‌گفت: اگر هم سیصد تومان دم دست ندارید، خودتان را به زحمت نیندازید، باشد ماه دیگر امّا خب صد تومان بیاید رویش كه ما هم ضرر نكرده باشیم.
ـ آقا ناصر! یعنی چی؟ صادقی اینها را گفت؟
ـ درسته محبوبه! برای همین هم نمی‌خواهم دست دست كنم.
و بعد دست كشید به سر فرش دست‌باف و نخ نما شده زیر پایش. و لحظه‌ای بعد چینی به راسته ابروی پرپشت و مردانه‌اش انداخت كه؛
ـ جان تنها دخترمان، اگر دلت رضا نباشد، عمراً اگر دست به این فرش بزنم. هنر دست‌های خودت است. تو نخواهی، هیچ كاری نمی‌كنم. چهره نگران و مستأصل آقا ناصر، راه را برای هر حرف و سخنی و شكوه‌ای بسته بود. مكث كرد، امّا چیزی نگفت. دلش نیامد بگوید، تو كه داری فرش را جمع می‌كنی، آن‌وقت می‌گویی اگر تو نخواهی فلان ... تازه، دلش نیامد حتی بگوید، آمدیم و كار به دعوا كشید و خدای ناكرده آبروریزی جلوی درب و همسایه. و به خاطر همین اندیشه‌های موزیانه بود كه بی هیچ ذرّه‌ای مقاومت، از جای برخاست و راه را برای لوله كردن فرش 9 متری باز كرد. فرشی كه از بچّگی وقتی اسم آقا ناصر را رویش گذاشتند، نشست پای دارش و آن نقش خیال خود را به نقش قالی بافت تا وقت عروسی‌اش.
آقا ناصر، فرش لوله شده‌اش را به دیوار تكیه داد و پیراهن چهارخونه‌ای سفید سورمه‌اش را می‌پوشید كه گفت:
ـ باید تا دیر نشده بروم راسته حجره‌داران بازارچه.
محبوبه خانم گفت: حالا چه عجله‌ای؟ امروز كه تازه سه شنبه است. خب باشد آخر هفته، این سر ظهر كجا می‌خواهی بروی؟
نه خانم! بازار وسط هفته و آخر هفته نمی‌شناسد، همیشه شلوغ است و پر رفت و آمد، بلكه خوب خریدند و امشب قرض صادقی را دادم. تا مایه دردسر و آبروریزی نشده...
آقا ناصر، فرش 9 متری لوله شده را روی كول انداخت درب اتاق را كه باز كرد تا بیرون برود، یك دفعه برگشت. محبوبه داشت نگاهش می‌كرد. آقا ناصر فرش را روی زمین گذاشت. چهره پر چین و خسته‌اش را روی صورت محبوبه نشاند:
ـ محبوبه جان! هیچ وقت این خانمی تو را فراموش نمی‌كنم...
ـ ... راسته فرش فروشان بازار پر رفت و آمد بود، البّته این طبیعی بود كه سر ظهر كه حجره‌ها زیر گرمای سوزان، آفتاب می‌گرفتند، كمی اوضاع ساكت می‌شد، امّا ساعت 3 كه می‌گذشت، دوباره همه چیز رونق می‌گرفت... حجره‌ها تنه به تنه یكدیگر تكیه داده بودند و حجره‌دارها با قلیان و چای و یا با صحبت و چرتكه انداختن، در انتظار مشتری‌های دست به نقد، وقت سپری می‌كردند. یكی امّا، اندكی با بقیه متفاوت بود، حاجی یا به قول شاگرد حاجی ـ اوستا ـ
نرسیده به سر پیچ بازارچه، جایش بود، و هر هفته، سه شنبه‌ها، درست همین وقت‌ها، پسرك جوانی آب و جاروب به دست، جلوی حجره را صفا می‌داد. گلدان كوچكی كه چند تا گل شمعدانی قرمز رنگ هم داشت را مقابل می‌گذاشت. درست كنار یك چهارپایه. بعد كه كمر راست می‌كرد، یك‌راست می‌رفت، داخل حجره، سراغ اوستا، مرد مسنی كه صاحب محاسن بود و كلاه پشمی درشت بافتی را بر سر داشت و با آن كت و شلوارش و آن تسبیح دانه درشت آلبالویی رنگ وقتی روی صندلی می‌نشست، می‌شد از آن حاجی بازاری‌ها.
ـ اوستا! آب و جاروب تمام شد. اگر كاری ندارید بروم شیرینی بخرم؟
این موقع، اوستا، كشوی میز را بیرون می‌كشید و یك اسكناس 5 هزار تومانی تانخورده را در می‌آورد و می‌گفت:
ـ بیا جانم ! به اكبر آقا قناد بگو، شیرینی كوچك و لقمه‌ای باشد كه بیشتر بشود.
شاگرد حاجی، دستمال یزدی را از دور گردن برداشت، چَشمی گفت و از حجره بیرون پرید كه حاجی صدایش كرد:
ـ راستی! سر راهت، یك پرس‌و جو بكن، دم مسجد، ببین حركت اتوبوس‌های جمكران، مثل هفته پیش ساعت 4 است یا نه؟
ـ رو چِشَم اوستا،
حاجی كه در حجره تنها ماند، رفت سراغ كتابی كه هر روز صفحاتی از آن را می‌خواند و امروز باید آن را تمام می‌كرد. كتاب را یكی از جوان‌هایی كه در اتوبوس جمكران، هر هفته حاجی را می‌دید، به او داده بود، البّته به امانت. چند داستان تشرّف در آن نوشته شده بود. جوانك كتاب تشرّفات را هر هفته به دست كسی از اهالی اتوبوس می‌سپرد و این هفته نیز دست حاجی می‌چرخید. همه تشرّفات كتاب جز، داستان آخر، را خوانده بود. وقت را مغتنم شمرد و نشست پشت میزش، دفتر بزرگ حسابداری‌اش را كه بست، كتاب تازه خودش را نشان می‌داد؛ كم قطر و جمع و جور. تشرف آخر، یا تشرّف سوّم قبل از شروع داستان، با خط درشتی اسم آن وسط صفحه نوشته شده بود؛
ـ دیدار یار غایب.
و در صفحه روبرو، بالای صفحه، اولین پاراگراف سر سطر نوشته شده بود:
یكی از دانشمندان، آرزوی زیارت حضرت بقیه‌الله ـ ارواحنا فداه ـ را داشت و از عدم موفقیت خود رنج می‌برد. مدّت‌ها ریاضت كشید و آنچنان كه در میان طلاب حوزه نجف مشهور است، شب‌های چهارشنبه به «مسجد سهله» می‌رفت و به عبادت می‌پرداخت تا شاید توفیق دیدار یار نصیبش شود.
مدت‌ها كوشید امّا به نتیجه‌ای نرسید، پس به علوم غریبه و اسرار حروف و اعداد، متوسّل شد. چله‌ها نشست و ریاضت‌ها كشید. اما باز هم نتیجه‌ای نگرفت. ولی شب‌بیداری‌های فراوان و مناجات‌های سحرگاهان، صفای باطنی در او ایجاد كرده بود. گاهی نوری بر دلش می‌تابید و حقایقی را می‌دید و دقایقی را می‌شنید. روزی در یكی از این حالات معنوی به او گفته شد:
«دیدن امام زمان(عج) برای تو ممكن نیست مگر آنكه به فلان شهر سفر كنی» به عشق دیدار، رنج سفر را بر خویش هموار كرد و پس از چند روز به شهر مذكور رسید. در آن شهر نیز هر چه از ختوم و اذكار یادش داده بودند، همگی را به كار برد و بار دیگر یك دوره چلّه نشینی را آغاز كرد. هر چه در رؤیت هلال یار كم توفیق بود، همین عطش او را بیشتر می‌كرد. چون تشنه‌ای كه هر چه دست‌یابی به آب روان و گوارا برایش سخت‌تر می‌شد، او عضبناك‌تر و بی‌قرارتر می‌شود. سرانجام در روز سی و هفتم یا سی و هشتم از روزهای چلّه‌نشینی‌هایش، به او گفتند: «الان حضرت بقیةالله الاعظم در بازار آهنگران، در مغازه پیرمرد قفل‌سازی نشسته‌اند، برخیز و به خدمت حضرت شرف‌یاب شو.»
تأخیر را جایز ندانست، شال كمرش را بست. بالاپوش روی دوش انداخت و با قلبی سرشار از عشق دیدار یار غایب، راهی شد. می‌دانست كه سرانجام همه آن چله‌نشینی‌ها، همه آن راز و نیازها، همه آن صدا زدن‌ها، اكنون به لبیكی از سوی آقایش پاسخ داده شده است. نمی‌دانست چطور كه نه به پای تن بلكه با سر، سوی دیدار هروله می‌كرد.
حاجی تسبیح را لای كتاب گذاشت و آن را بست، چشمانش خسته شده بود یا قطره‌ای اشك پرده‌ای شده برای خواندن، معلوم نبود امّا هر چه بود، لحظه‌ای به فكر رفت. اینكه كاشكی او نیز چون آن اهل علم عاشق، روزی به دیدار آقا و سرورش نایل می‌شد. وقتی با خودش خلوت می‌كرد حقّ را به خودش می‌داد. اینكه وقتی هر هفته به عشق دیدار آقایش، حجره و دستك را كنار می‌گذارد و راهی جمكران می‌شود، پس دلیلی ندارد كه آقایش از او روی پنهان كند... كتاب را باز كرد و به خواندن ادامه داد؛
مرد عاشق، هیجان‌زده‌تر از همیشه با چشمانی اشك‌بار قدم در بازارچه گذاشت. نه چیزی جز دكان قفل‌سازی را قادر بود ببیند و نه هیچ سخنی غیر از صدای خوش آقایش را می‌توانست بشنود. چشمانش نگران و لرزان در پی محبوب می‌چرخید ... میان بازار آهنگران، دكان قفل‌سازی توجهش را جلب كرد. دكان آن‌قدر مهتر و ساده و بی‌پیرایه بود كه برای فراری دادن هر مشتری كافی بود. روی دیوار تخته‌ای نصب شده بود و روی آن تعدادی میخ داشت كه هر یك حلقه كوچك كلیدی را روی خود تحمّل می‌كرد. نگاه مرد عاشق به درون دكان افتاد. پیرمرد قفل‌ساز روی چهارپایه كوچكش نشسته بود و روبرویش، آری، آقا و سرورش بود كه با پیرمرد قفل‌ساز گرم گرفته بودند و سخنان محبّت‌آمیز به هم می‌گفتند و احوال یكدیگر را جویا می‌شدند. مرد سر از پای نمی‌شناخت. اكنون در چند قدمی رسیدن به همه آرزوها و رؤیاهایش بود. سال‌ها تحمّل ریاضت‌های سخت، چلّه‌نشینی‌های پیوسته... آری، این مرد نورانی با آن هیبت خاصّ هاشمی، پیراهن سپیدی كه بر تن داشت و شال سبزی بر دوش آویخته بود. این چشمان مهربان، این نگاه نافذ، این ابروان مشكی نزدیك‌ به هم، نه پیوسته، این همان یار غایب بود كه حال حاضر شده بود. خواست حرفی بزند، كاری كند. خودش را به پای آقایش بیندازد. امّا قادر به هیچ كاری نبود، جز اینكه زبان بچرخاند و از سر ادب به مولایش سلام كند. آقایش نیز به گرمی پاسخ سلام او را دادند و با اشارتی به او فهماندند كه یعنی سكوت كن و تنها ببین...
در جا خشكش زده بود. یك نگاه به آقایش و یك نگاه به پیرمرد قفل‌ساز انداخت كه به راحتی با مولایش مشغول صحبت بود. گاه به لبخند مولایش شاد می‌شد و لحظه‌ای سكوت می‌كرد تا سرورش كلامی بر لب‌های مباركش جاری كند. مرد عاشق، وقتی به خود آمد، قبل از آنكه همه صمیمیت و پاكی چشمان پیرمرد قفل‌ساز، شگفت‌زده شود، به حال خویش تأسف و هزار بار افسوس خورد كه از كدام چلّه‌نشینی و چه ختم و ذكری غافل مانده كه حالا كه پس از سال‌ها، توفیق دیدار نصیبش شده، این‌طور باید از هم كلامی با حضرت، محروم بماند...
تلفن كه زنگ خورد، ابروهای حاجی در هم رفت. زود نگاهی به ساعتش كرد. ساعت سه و نیم بود و هنوز وقت داشت. خیالش كه راحت شد، گوشی را برداشت:
ـ بله، بفرمایید.
ـ سلام اوستا، از شیرینی‌فروشی زنگ می‌زنم.
ـ چیزی شده كه زنگ‌زدی؟
ـ می‌خواستم بگویم، اكبر آقا، قنّاد، سلام رساند و گفت: اگر شما موافق باشید. چند كیلو شیرینی بدهد تا تو اتوبوس و جمكران، بین ملّت پخش شود. من گفتم، باید به اوستام زنگ بزنم، حالا چكار كنم؟
ـ ای بابا! اینم سؤال دارد. معلوم است دیگر، همه را بردار بیار، عجله‌كن كه می‌خواهم سر ساعت بروم.
گوشی را گذاشت، بار دیگر حال و هوای تشرف، او را به فكر فرو برد. دلش می‌خواست، خودش را بگذارد جای مرد داستان و سؤال‌های او را خود پاسخ بگوید.
شاید او هم ـ پیرمرد قفل‌ساز را می‌گویم ـ  شاید مثل اكبرآقا قنّاد، دستش به خیر بود. شاید مثل شاگرد خودش، هیچ كاری را بدون كسب اطمینان از رضایت آقایش، انجام نمی‌داد. شاید هم ختم و ذكر خاصّی را بلد بود كه ...
نگاهش روی سطور پر رنگ و تایپ شده كتاب، میزان شد؛
سؤال مرد عاشق در فضای پریشانی چرخ می‌خورد و روی احتمالات آرام نمی‌گرفت. در همین موقع بود كه پیرزنی عصازنان و نفس زنان به در دكان قفل‌سازی آمد. پیرمرد قفل‌ساز با مهربانی رو به پیرزن گفت:
ـ بفرما، مادرجان! قفل‌می‌خواهی؟
پیرزن روی چهارپایه جلوی مغازه پهن شد. عرق سر و رویش در آمده بود. آب دهان خشك شده بود. قفلی را كه در دست داشت، به سمت پیرمرد قفل‌ساز دراز كرد و گفت:
ـ بیا برادر: این را از من بخر و مرا خلاص كن.
پیرمرد، قفل بزرگ را در دست جابه‌جا كرد و گفت:
ـ خواهرم! این قفل كه سالم است.
پیرزن نفسی تازه كرد. حوصله سر و كله زدن با این یكی را دیگر نداشت، امّا گفت:
ـ این حرف‌ها را چند قفل‌ساز دیگری كه در این راسته بودند، هم گفتند: خُب اگر خوب و سالم و بزرگ است. پس آن را بخر.
ـ به چند می‌دهی؟
نگاه ملتمسانه پیرزن به سیمای نورانی و مهربان پیرمرد قفل‌ساز دوخته شد.
ـ برادرجان! من امشب مهمان دارم و برای خرید قرص نان و قدری پنیر و چند دسته سبزی به سه شاهی نیاز دارم. حال تو هم آقایی كن و قفل را بخر كه یك عمر دعایت می‌كنم.
پیرمرد قفل‌ساز، خیره به قفل، قدری آن‌را وارسی كرد و متعجبانه گفت:
ـ سه شاهی؟ فقط همین؟
ـ آری، اگر راه دارد و برایت مقدور است، همان سه شاهی را از من بخر. در این راسته، هر كه گفت: بی عیب است، به همین سه شاهی هم راضی نشد و گرنه، برخی عیب و ایراد روی قفل گذاشتند، حال كه تو حرف حق می‌گویی، پس مرا بیش از این معطّل نكن.
پیرمرد قفل‌ساز، با آرامش و اطمینانی كه در صورت و كلامش موج می‌زد، گفت:
ـ خواهرم! این قفل سالم شما، هشت شاهی ارزش دارد. قیمت كلید هم دو شاهی، اگر تو به من دو شاهی بدهی، برایش كلید می‌سازم و آنوقت قیمت این قفل و كلید، ده شاهی می‌شود.
پیرزن، در آن گیر و دار اضطراب معنی حرف‌های او را نمی‌فهمید. ناراحت شده بود. از طرفی می‌خواست حالا كه این همه راه را از سر بازارچه تا اینجا آمده، كار را یكسره كند، پس گفت:
ـ من نه به این قفل و نه به كلید آن، هیچ یك نیازی ندارم. شما سه شاهی، قفل را از من بخر كه دعایت می‌كنم.
پیرمرد قفل‌ساز با كمال صداقت و سادگی گفت:
ـ خواهرم! تو مسلمانی. من هم كه مسلمانم. چرا مال مسلمان را ارزان بخرم. و حقّ كسی را ضایع كنم. این قفل هشت شاهی ارزش دارد. من اگر بخواهم منفعت ببرم. به هفت شاهی می‌خرم. زیرا در معامله هشت شاهی، بیش از یك شاهی منفعت بردن، بی انصافی است. اگر می‌خواهی بفروشی. من هفت شاهی می‌خرم و باز تكرار می‌كنم، كه قیمت واقعی آن هشت شاهی است چون من كاسب هستم و باید نفعی ببرم، یك شاهی ارزان‌تر می‌خرم!
پس دست برد، داخل دخل جعبه فلزی كوچك، تا 7 شاهی بیرون بیاورد و به او بدهد.
خوشحالی سرتاپای خسته پیرزن را در نوردید و درماندگی و اندوه به چشم به هم زدنی عقب نشینی كرد. باوركردنش سخت بود وقتی كسی حتی با وجود التماس‌های فراوان پیرزن، حاضر به خرید قفل به بهای سه شاهی نشد، اینك 4 شاهی بیشتر به دست می‌آورد. لحظه‌ای بعد همچنان دعا می‌كرد كه از دكان قفل‌سازی بازارچه آهنگران دور شد.
در این وقت محبوب ‌دل‌ها رو به مرد عالم و عاشق كردند و با مهربانی فرمودند:
ـ آقای عزیز!  این منظره را تماشا كردی. این‌طور شوید تا ما به سراغ شما بیاییم. چله‌نشینی لازم نیست. به جفر متوسل شدن سودی ندارد. عمل سالم داشته باشید. مسلمان باشید. تا من بتوانم با شما همكاری كنم! از همه این شهر، من این پیرمرد را انتخاب كرده‌ام. زیرا این پیرمرد دین‌دار است و خدا را می‌شناسد. این هم امتحانی كه داد. از اول بازار، این پیرزن عرض حاجت كرد و چون او را محتاج و نیازمند دیدند همه در مقام آن بودند كه ارزان بخرند و هیچ‌كس حتی به سه شاهی نیز خریداری نكرد. و این پیرمرد به هفت شاهی خرید. هفته‌ای بر او نمی‌گذرد مگر آنكه من به سراغ او می‌آیم و از او دل‌جویی و احوال‌پرسی می‌كنم....
مرد عاشق و عالم داستان بعد از این سخنان حضرت صاحب(عج)، هر حسی و حالی كه پیدا كرده باشد، اوضاع حاجی بهتر از او نبود. كتاب را بست و عجیب در حال و هوای خوش و معنوی داستان، معلّق مانده بود. دوست داشت یك دل سیر گریه كند. دوست داشت سرش را كه احساس می‌كرد به سنگینی كوهی، بزرگ و غیر قابل تحمّل شده را به آبی سرد و روان بسپارد. آرزو كرد كاش او نیز به جای بازاری و فرش‌فروشی، پیرمردی قفل‌ساز بود كه پیرزنی سراغ او می‌آمد و از این طریق عشق و ارادتش را به آقایش اثبات می‌كرد. آن‌قدر در حس و حال خوش خود بود كه وقتی شاگرد با دو جعبه بزرگی شیرینی آمد، جز جواب سلامش چیزی به او نگفت.
شاگرد امّا كار خودش را خواب بلد بود، جعبه‌ای را كنار گذاشت و آن دیگری را باز كرد و میان دوری كه بر روی چهارپایه بیرون حجره گذاشته بود، خالی كرد و اولین كسی هم كه از آن شیرینی برداشت و برای سلامتی آقا صلوات فرستاد، مشتر‌ی‌ای بود كه داشت پا می‌گذاشت داخل حجره.
پیرمردی بود با موهای جوگندمی و صورت گرد و پر چین و چروك. پیراهنی چهارخانه سپید ـ سورمه‌ای بر تن داشت. فرش لوله شده روی كولش را كه زمین گذاشت، سلام كرد و بی تعارف روی چهار پایه گوشه حجره نشست. حاجی تازه از حس و حالش بیرون آمده بود. جواب سلام را كه داد، از پشت میز بلند شد و تسبیح به‌دست آمد سراغ پیرمرد آقا ناصر ـ ؛
ـ جانم بابا، بفرمایید؟
پیرمرد با سادگی، و خیلی زود گفت: از سر بازارچه تا اینجا هر حجره‌ای رفتم و این فرش را نشان دادم، دوباره جمع كردم. همه ارزان می‌خرند، آخر پنجاه هزار تومان هم پول است، آن هم برای فرش دستباف...
حاجی و شاگرد و پیرمرد، فرش را باز كردند. حاجی زانو زد روی فرش و دستی به پرز‌های فرو رفته و نخ‌نما شده‌اش كشید و گفت: خب،  خیلی كهنه شده بابا جان.
ـ درسته، من هم كه نگفتم فرش نوست. احتیاج دارم به دستكم 300 تومان. نمی‌خوام بیفتم تو گناه نزول. همین را هم از زیر پا جمع كردم. به جان عزیزت، اگر نیاز نداشتم كه فرش زیر پایمان را جمع نمی‌كردم.
حاجی فرش را برگرداند و دوباره از رو كرد، طرح فرش را نیز ورانداز كرد و گفت:
ـ بابا جان! قیمت چند گفتند؟
ـ حجره‌های قبلی یكی صد تومان گفت با هزار التماس، یكی هم 80 تومان. آن سربازارچه هم بیشتر از پنجاه تومان گفت جا ندارد، گفت اگر بیشتر بدهیم، ضرر است.
حاجی كه از صبح تا آن موقع از مشتری حسابی، بی‌نصیب مانده بود، نه گذاشت و نه برداشت. بادی به غبغب انداخت كه:
ـ درست گفتند، پدرجان! بیشتر جا ندارد. كار ما همین است. ما الآن این را اگر صد تومان هم بخریم، می‌ماند روی دستمان. آخر كسی برای فرش كهنه این‌قدر پول می‌دهد. حالا اگر می‌خواهی صد تومان، ازت بخرم، آن هم چون می‌خواهم دست خالی ...
كه شاگرد حاجی نگاهی به ساعت تو حجره انداخت و گفت:
ـ اِ اِ ... اوستا، ساعت 5 دقیقه به چهار است. اتوبوس جمكران... دیرتان شد ها...
دل حاجی سوخت. یاد چلّه‌های عالم عاشق افتاد. یاد ذكرها و ختم‌ها، یاد پیرمرد قفل‌ساز... یاد پیرزن... دستی به قلب گرفت و روی صندلی‌اش نشست.
پیرمرد كه هیچ حرفی برای گفتن نداشت و آرام گرفته بود، فقط نگاه می‌كرد.
ـ پدر جان! خدا را شكر كه تو هنوز این‌جایی و من متوجّه این شدم كه فرش دستباف، آنهم پا خورده و كار كرده، آنهم 9 متری یعنی پول... آن‌هم حول و حوش سیصد هزارتومان.
و برخاست و سر دخل، تراول‌های 50 تایی و صدتومانی را شمرد و داد دست پیرمرد كه مات و مبهوت، هنوز از ماجرا سر در نیاورده بود و نمی‌دانست كه بخندد یا گریه كند....
پس از گذشت سال‌های سال، هنوز كسی نمی‌داند كه حاجی بازاری آن شب چهارشنبه، به اتوبوس جمكران رسید یا نه؟!...

........................................................................................

 

پی‌نوشت‌:
تشرف یاد شده برگرفته از: ملاقات با امام عصر(عج)، ص 268؛ عنایات حضرت مهدی(عج) به علماء و طلاب، به نقل از: سرمایه سخن، ج 1.

*****

منبع : ماهنامه موعود، شماره 82 ، شیدا سادات آرامی

 

 

افزودن نظر


تاریخ امروز

امروز : چهارشنبه
19. بهمن 1390
15. ربيع‌الاول 1433
8. فوریه 2012

اوقات شرعی



آمار

اعضا : 405
مطالب و محتوا : 13502
لینك وب ها : 123
مشاهده بازدیدهای مطالب و محتوا : 5183590

آخرین نظرات