• عضویت
خانه  >  مهديه  >  داستان  >  یك عمر غفلت، یک لحظه عبرت
(0 votes, میانگین 0 از 5)
دوشنبه ، 26 آذر 1386 ، 09:49

یك نفر به این تلفن جواب بده... كسی خانه نیست؟
مرد وقتی این جمله را گفت، دست و صورت كف‌آلودش را به جریان زلال آب سپرد. دخترك به سرعت نمازش را سلام داد و به طرف تلفن دوید.
ـ الو، بفرمایید!...
khorshid_hagigat.jpg

ـ سلام، صدف، خانه‌ای؟ پس چرا گوشی را برنمی‌داری. دیگه داشتم قطع می‌كردم.
ـ سلام. مریم جون، تویی، داشتم نماز می‌خواندم.
ـ ببینم پدرت خانه‌ است؟
ـ آره، چطور مگه؟ تازه آمده...
ـ‌خوبه، تو چه جرأتی داری، دختر! جلوی پدرت نماز هم می‌خوانی، مگر مسخره‌ات نمی‌كند؟
صدف گوشی را به دست دیگر داد و در حالی كه روی كاناپه، لم می‌داد، گفت:
ـ ببینم مریم جون، زنگ زدی، این حرف‌ها را بگویی؟
ـ نه، دختر جون، می‌خواستم بگویم قرار است بچّه‌ها را ببرند جمكران، البتّه دو هفته دیگر. ببینم اسم تو را هم بدهم یا نه؟
ـ جمكران؟
اما لبش را گزید. خیلی زود فهمید بی‌احتیاطی كرده و ناخواسته، پدرش را از موضوع صحبتش مطلع كرده. گوشی را به دهانش نزدیك‌تر كرد و آهسته گفت:
ـ من خودم بعداً بهت زنگ می‌زنم باشه؟
ـ چی باشه؟
صدف با نگاه، پدرش را كه حوله به دست به طرف تلفن می‌آمد، دنبال كرد، بی سر و صدا، انگشتش روی دكمه آیفن نشست و صدای مریم در فضای اتاق پیچ خورد.
ـ صدف، چرا خوابت برده، دختر. گفتی باشه، پس جمكران می‌آیی هان، بابا، دختر! من می‌گویم كه شجاع شدی، جرأت پیدا كردی. پدرت كه از جمكران چندشش می‌شد، چطور، می‌خواهی اجازه بگیری. نمی‌دانم والله. خدا پدر تو را هم عاقبت بخیر كند. همه دین و ایمان دارند، بچّه‌هایشان ناخلف از آب در می‌آیند. حال شما بر عكس است. پدرت بی‌دین و شماها...
مرد، گوشی را از دست لرزان صدف جدا كرد و به آغوش تلفن برگرداند. صورتش از خشم سرخ شده بود.
ـ چند بار بگویم دوست ندارم با این جور افراد، دوست باشی هان؟ اصلاً این چادر چیه سرت كردی، باز هم داشتی ادابازی درمی‌آوردی بله؟ بلند شو برو بساطت را جمع كن. سریع!
صدف، چادر گلدارش را از سر برداشت، ملتمسانه به چشمان خشمگین پدر نگریست و گفت:
ـ‌ اما پدر! خواهش می‌كنم. شما  حتی یك بار نخواستی به حرف‌های من گوش كنید. به صحبت‌های مادر، خاله و حتی عمه، پدر! این قابل قبول نیست كه همه ما اشتباه بگوییم و تنها شما...
ـ ساكت باش دختر! من با شما فرق می‌كنم. من وقتی با مكتب كمونیست آشنا شدم. یك جوان تحصیل‌كرده بودم. دوستان دانشگاهی‌ام مرا با آن آشنا كردند. آن‌وقت تو می‌خواهی به قول خودت با صحبت و معجزه و عشق و این حرف‌ها، مرا هدایت كنی.
ـ پدر! دوستان شما مال قبل از انقلابند و آن موقع احتمال اشتباه و ...
مرد، حوله را روی مبل، پرتاب كرد و با عصبانیت گفت:
ـ مال هر موقع كه می‌خواهد باشد. اشتباه من آن وقت بود كه می‌گفتم، جهان آفریدگار و چه می‌دانم، خدا، دارد و همه چیز روی یك حكمت و قاعده و نظم به وجود آمده... اما الآن می‌فهمم، همه چیز، روی یك اتّفاق و تصادف بوده. همین و بس، تصادفی كه همه چیز را روی نظم موقّتی اما طولانی ایجاد كرده، مذهب و اعتقاد و این حرف‌ها، حال آدم‌های...
صدف دستان سردش را به هم گره زده بود و نگاه اندوه‌بارش، همچنان به خشم پدر، نظر داشت؛
ـ خواهش می‌كنم، پدر! اعتقاد ما هر چند كه برای شما بی‌ارزش است، اما برای ما محترم است. طرز فكری كه شما ازآن صحبت می‌كنید، و این همه سال خیلی سعی كردید، ما را با آن تربیت كنید، نوعی بی‌هویتّی و بی هدفی از زندگی است.
بحث‌های پی‌درپی، بر شعله‌های ناراحتی و اندوه پدر، دامن می‌زد و سیگاری را از جیبش درآورد، فندك را روشن كرد و همچنان كه پایش را روی پای دیگر می‌گذاشت گفت:
صدف جان! این‌قدر با من بحث نكن، باشد؟ من سال‌هاست با همین عقیده دارم زندگی می‌كنم. سعی نكن یك روزه و یك‌هفته‌ای، با یك اتفاق، بتوانی مرا عوض كنی. به جای این صحبت‌های بی‌فایده، زودتر برو تو اتاقت، می‌خواهم استراحت كنم... حال عمه تعریفی نداشت و اعصابم سر جایش نیست.
صدف، چادرش را از روی صندلی برداشت،  دوست نداشت حالا كه فرصتی پیدا شده، آن را به راحتی از دست بدهد:
ـ پدر! با عقیده و با ایمان می‌شود حتی از خدا خواست و  دعا كرد، كه عمه سعیده خوب شود و دیگر نیازی نباشد كه هر روز، بروید بیمارستان. چطور بگم شما آن‌قدر به عقیده اشتباه ونادرستتان اعتقاد پیدا كردید كه حتی حاضر نیستید عقیده‌های دیگر را بشنوید، حداقّل این‌بار به خاطر عمه سعیده...
صدای پدر كمی بلند شد:
ـ ای وای صدف! بس كن دیگر! این‌قدر حرف‌های بی‌ربط نزن. دعا... دعا... عقیده... مطمئن باش عمه سعیده، بدون دعا هم خوب می‌شود، شماها، فقط دلتان را خوش می‌كنید و می‌گویید چون دعا كردید، خوب شد، مثلاً، شفا گرفت... حالا چرا مادرت نمی‌آید بالا...؟
پدر، روی راحتی دراز كشید و به دود سیگار كه اشكال درهم و برهمی را در فضا درست می‌كرد، خیره شد؛ صدای غرولند كه رو به صدف بود، تمامی نداشت:
ـ تا كسی رو می‌بینند، از جمكران و چه می‌دانم امام زمان (عج) حرف می‌زنند، همین قدر كه دولا، راست شدن تو و مادرت را تحمّل می‌كنم هم خیلی است... این مادرت كجاست كه ببیند چه تربیت كرده، تاهست، خودش ولم نمی‌كند، وقتی هم كه دو دقیقه از دستش راحتم، دخترش را به جونم می‌اندازد... برای این اردوی چه می‌دانم جمكران. رضایت‌نامه هم می‌خواهی، مگر نه؟ وقتی پایت از آن‌جاها بریده شد، آن‌وقت اصلاح می‌شوی.
ـ باشد پدر! هر چه می‌خواهید بگویید. اما مطمئن باشید. اوضاع این‌طور نمی‌ماند.
بغضش تركید و با چشمانی اشك‌بار، از سالن گذشت و به اوّلین اتاق كه كنار اتاق پدر و مادرش بود، وارد شد. در را پشت سرش بست و تن خسته‌اش را به پایین سُر داد. قطرات اشك پاورچین روی صورت معصومش به راه افتاده بودند و گوشه لپش می‌نشستند. مادر بعد از پارك كردن ماشین تازه وارد سالن شده بود و صدای صحبت كردنش را با پدر می‌شنید... خودش را تا روی سجاده پهن وسط اتاق كشاند. بغض گلوگیری راه نفسش را بند كرده بود. رعد و برق و به دنبال آن نم باران شروع شده بود و پرده حریر پنجره اتاق صدف را بازی می‌داد. دوست داشت، تا او هم مثل ابرهای سیاه به هم فشرده، خودش را در آن همه اشك‌های تلمبار شده، خالی كند و كرد:
ـ ای خدا جون! به دادم برس. ای امام زمان (عج)! تو رو به هر كسی كه دوستش داری، كمكم كن. من به وجود تو اعتقاد دارم و مطمئنم كه زنده هستی و حضور داری. همان‌طور كه به زنده بودن خودم، شك ندارم. آقاجان! تو را دوست دارم. همان طور كه پدر و مادرم را دوست دارم و حتی بیشتر. چه می‌شود آقاجان! اگر بابای من هم مثل پدر دوستانم یك ذرّه از عشق تو، در دلش لانه بكند. مثل بقیه پدرها، با دخترش، به جمكران بیاید... وقتی اسم تو را می‌شنود، بغضش ترك بردارد. از بزرگی و آقایی تو كم نخواهد شد اگر به من كه محتاج لطف و كمك تو هستم عنایتی بكنی.
ـ رعدی فریاد كشید. قلبش سوخت. قطرات باران تا روی سجاده‌اش پاشیده می‌شد. در این وقت در روی پاشنه چرخید، صدف به سمت در سر چرخاند. ترسید:
ـ اوه، سلام مادر! شمایید.
ـ سلام مادر جان! چی شد، ترسیدی؟ فكر كردی پدرت است؟
ـ‌ نمی‌دانم، راستش یك‌دفعه، رعد و برق، ‌بعدش باد شدید و باران ... خب بگذریم، چه خبر؟ عمه چطور بود، بهتر شده؟
ـ بحث رو عوض نكن صدف، ببینم، باز با پدرت بحث كردی، بله؟
صدف سجاده را تا زد و روی لبه تخت كنار مادرش نشست:
ـ آخر، مادر جان! به جون خودم، این عقده تو گلویم ماند كه یك دفعه پدر بگوید، برو اسمت رو بنویس برای جمكران. این آرزو بر دلم ماند كه به نماز و عقیده‌هایم گیر ندهد... تو كه خودت می‌دانی ‌برای هر كاری كه بوی خدا و دین می‌دهد، باید تنم بلرزد كه مبادا پدر ببیند و خانه را كن فیكون كند...
مادر خستگی‌اش را پشت چهره آرام‌بخش و مهربانش پنهان كرد و گفت:
ـ درست می‌گویی صدف جان اما باید صبور باشی. خودت خوب می‌دانی. پدرت آن‌قدرها هم كه می‌‌گویی، كاری به كارت ندارد. این یك ماهه هم كه این‌قدر عصبی شده، فقط به خاطر حال عمه سعیده است. از وقتی عمه بستری شده، اعصاب او هم خیلی به هم ریخته خوب طبیعی هم هست، چون همین یك خواهرو... فقط نمی‌دانم چطور بایدبه او بگوییم...
ـ چی رو مادر؟ چیزی شده، هان؟ راستش را بگو؟
ـ نه مادر! چیزی كه نشده، یعنی فعلاً، چطور بگویم...
ـ قطرات زلال اشك، میان چشمان مادر‌ حلقه زد.
ـ صدف جان! مادر، این‌قدر با پدرت بحث نكن، باشد!
ـ مادر!‌عمه طوری شده، امروز قرار بود، جواب آزمایش‌ها را بدهند، چی شد؟ ... تو رو خدا، بهم بگو چی شده؟...
كلافه شده بودند. باد شدید، گویا می‌خواست پرده را از سقف پایین بكشد. دیگر هیچ‌كدام نگران كثیف شدن پرده حریر سفید اتاق نبودند.
ـ من طاقتش رو دارم... بگو، خواهش می‌كنم... نكند، حدس خاله پری درست بوده... هان؟ ... آره مادر... عمه سعیده سِل دارد... سِل... مادر به پهنای صورتش گریه كرد؛
ـ آرام... آرام‌تر صدف... پدرت نباید متوجه شود... می‌دانی بالاخره پس از مدت‌ها نتیجه قطعی و جواب آزمایشات امروز داده شد.
خودش را در آغوش مادر انداخت. پس از لحظه‌ای گریستن پرسید.
ـ پس آن سرفه‌های پی‌درپی و خلت‌های خونی، ضعف مداوم و رنگ و روی پریده... خودش هم می‌داند؛ عمه را می‌گویم؟
ـ ظاهراً كه نه، خبر ندارد. پدرت هم چیزی نمی‌داند. قرار بود، این موضوع بین من و خاله پری مخفی بماند. من فقط آمدم بگویم. این روزها، خیلی با او هم‌صحبت نشو. سر به سرش نگذار. حساسیتش نسبت به گذشته بیشتر شده.
صدف جان! پدرت، آن‌قدر عمه سعیده را دوست دارد كه حاضر است برای خوب شدن او هر كاری بكند و اگر بفهمد پزشكان او را جواب كرده‌اند، اصلاً طاقت نمی‌آورد.
صدف سرش را از شانه مادر برداشت و با هم به بیرون از پنجره نگریستند. باد بی رحمانه، تازیانه‌اش را به سر و روی درختان باغچه می‌زد و دستان نحیفشان را كه به التماس به سویش دراز شده بود، پس می‌زد.
ـ مادر، می‌خواهم به خاله پری زنگ بزنم... می‌خواهم مثل آن موقع‌هایی كه قلبم از زخم‌زبان‌های پدر جریحه‌دار می‌شد و با سخن‌های خاله مرهم می‌یافت الآن هم می‌خواهم باهاش صحبت كنم و نهال ظریفم به وجود ریشه‌دار خاله، با آن اعتقادات قوی و پایدارش تكیه دهد و رشد كند...
ـ نه عزیزم، خاله هنوز تو راه است. بعید می‌دانم الآن به خانه رسیده باشد. هوا خراب است. تازه به اصرار من او را تا یك مسیری رساندیم. قبول نكرد و باقی راه را خودش رفت. اما صدف جان! ما فقط می‌توانیم دعا كنیم، و صبر كنیم تا بلكه خداوند، كمك‌مان كند. پدرت هم دیر یا زود موضوع را می‌فهمد،  شاید او بی طاقتی كند، اما من و تو، نه، نباید فراموش كنی كه ما به وجود خدا و حضور امام‌زمان (عج) اعتقاد داریم. و این خیلی ارزش دارد... خیلی...
* * *
بیمارستان از جمعیت عیادت كنندگان موج می‌زد. اتاق اختصاصی كه عمه در آن بستری بود، شبیه به سلول انفرادی بود با این تفاوت كه درب سلول، باز بود و زندانی توان گریز را از دست داده بود. صدف پارچ بلور را از آب پر كرد و وقتی دسته گل نرگسی را درون آن گذاشت، آن را بویید و روی میز كنار تخت گذاشت. از وقتی آمده بودند، هیچ كس حرفی نمی‌زد. پدر، زودتر از آنكه فكرش را بكنند، از موضوع باخبر شده بود. صدای سرفه‌های خشك عمه تازه قطع شده بود. چشمان نیمه‌باز و خسته‌اش را به صدف و پدر و مادرش دوخت.
ـ صدف جان! ‌عمه بیا این‌جا ببینم.
ـ بله، عمه سعیده! چیزی می‌خواهی، برایت بیاورم.
ـ نه، عمه جان! تو چقدر بزرگ شدی، برای خودت خانمی شدی‌ها. كی عروس می‌شوی عمه؟
خسته شده بود. دیگر توان ادامه صحبت نداشت. لب فرو بست...
پدر، قطرات اشكش را پاك كرد، از جا بلند شد و كنار پنجره، خودش را به تماشا مشغول كرد. چون ستونی كه در هم شكسته شده بود، رفته رفته فرو می‌ریخت.
عمه بار دیگر پلك‌های خسته‌اش را از هم گشود:
ـ سعید! داداش!
ـ جانم، سعیده! ‌بگو چی می‌خواهی؟
ـ داداش!‌ یادت نره برای عروسی صدف مرا دعوت كنی؟ همین یك عمه رو دارد...
نفسش به سختی بالا می‌آمد:
ـ داداش! زن داداش! می‌خواهم برایش سنگ تموم بگذارم...
ـ حتماً، سعیده، مگر می‌شود تو را یادمان بره... اصلاً بدون تو صفا ندارد...
بغض گلویش را گرفته بود. خوب می‌دانست منظورش چیست. نمی‌خواست باور كند كه باید با زندگی خداحافظی كند. آن هم به خاطر بیماری‌ای كه فكر كرد فقط در زمان‌های قدیم، جان انسان‌ها را می‌گرفت، نه در قرن بیست‌و یكم... باد، موزیانه از پنجره نیمه باز خودش را به اتاق می‌كشاند و گویا می‌خواست با چنگال‌های نامرئی خود، پرده را از سقف پایین بكشد. صدای سرفه‌های پی‌درپی و بی جان در میان هیاهوی باد وغرش رعد گم می‌شد. سعیده این بار بغض‌آلود و گریان، پلك‌های كبودش را از هم گشود، لبان خشكیده و چسبناكش را به زحمت از هم باز كرد:
ـ سعید!‌ كجا برام قبر گرفتی؟
مادر تا نزدیك صورت او خم شد.
ـ اِوا، سعیده خانم!‌ این چه حرفیه؟ ان‌شاءالله خوب می‌شوی.
ـ نه زن‌داداش، من كه همه چیز را می‌دانم. دل كی رو می‌خواهی خوش كنی؟ خنده‌دار است نه؟! تو عصر پیشرفت و تكنولوژی، آدم از بیماری... پلك‌های سعیده، رنجور و بیمار، روی هم افتادند. حرفش تمام نشده بود. هم‌زمان كه خاله پری وارد اتاق شد، ‌پدر نگران و وحشت‌زده،‌ فریاد كشید.
ـ سعیده! چشمت را باز كن... تو را به آن خدایی كه قبولش داری. تو را به آن امام زمانی كه حرفش را می‌زنی... سعیده... منم تنها برادرت... صدف با چشمانی از حدقه درآمده و لبانی لرزان خودش را به زیر محبت خاله پری كه مثل همیشه همچنان آرام بود، قرار داد... مادر كه برای خبر كردن پرستار رفته بود، حالا با او برگشته بود... رعدی در آسمان جیغ كشید و باران به شدت به پنجره اتاق برخورد می‌كرد. خلت‌های خونی، از دور دهان تاروی بالش، جریان پیدا كرده بود...
ـ .... از وقتی پرستارها آمده بودند. هیچكس حتی سعید را به اتاق راه نمی‌دادند. از پشت در بسته، صدای خس خس سینه و ناله‌های ضعیفی شنیده می‌شد. ساعت ملاقات گذشته بود و تنها، صدای قدم‌های سعید كه برای چندمین بار طول سالن را طی می‌كرد، چرت بخش را پاره می‌كرد. خاله و صدف روی نیمكت سالن نشسته بودند و مادر، از پشت درب اتاق سرك می‌كشید. خاله پری از دوستان نزدیك عمه سعیده و مادر بود و هم واسطه ازدواج مادر با پدر. گاه‌گاهی به بهانه دیدن دوستان، سری می‌زد و این دیدن‌ها صدف را به خاله و حتی خاله پری را به او وابسته كرده بود. خاله پری، آرام از داخل كیف كوچكش، مفاتیحی را درآورد. و همچنان كه ورق می‌زد، زیرچشمی پدر را ورانداز كرد. پدر طرف دیگر، نشسته بود و هیچ كاری از دستش برنمی‌آمد و این مستأصلش می‌كرد. و زجرش می‌داد. بالا صفحه مفاتیح نوشته بود؛
«استغاثه به حضرت مهدی(ع)» بعد آرام رو كرد به صدف و با مهربانی گفت:
ـ ببین دخترم! اگر پدرت اهل دعا و نماز بود هان می‌گفتم برود تو حیاط زیر باران، این نماز و دعا را بخواند، خیلی جواب می‌دهد.
صدف چشم غرّه رفت.
ـ نه تو رو خدا، خاله پری! یك وقت چیزی بهش نگویی، اعصابش به هم ریخته است. یه چیزی بهتون می‌گوید.
مادر جای پدر كه دوباره داشت در سالن قدم می‌زد، نشست. مفاتیح را دید و گفت:
ـ پری جان! دعایی، توسّلی بخوان، بلكه حالش خوب بشود. هر چی دكتر و پرستار است، ریختند تو اتاق. سیم پشت سیم می‌كنند تو حلقش.
ـ امام زمان ما، حی و حاضر است. دعای فرج می‌خوانم. بلكه گشایشی پیدا بشود. نمی‌دانم... شاید هم برایش نذر جمكران كردم. هان؟ چشمان صدف برق زد.
ـ آره خاله پری، خوبه، به جان خودم خوبه. عمه سعیده، از خودمان است. حالش خوب بشود، حتماً می‌آید، مگر نه، مادر؟
ـ قربون امام زمان بروم؟ خبرش را دارم پری جون، كه گاه‌گاهی با هم می‌رفتید جمكران... هر چی خودت می‌دانی؟...
... غروب دلگیر پاییزی به حیاط بیمارستان پا می‌گذاشت كه پس از اصرارهای فراوان پدر و مادر و خاله پری، سرانجام پزشك شیفت قبول كرد، تا ساعت 5 صبح، پدر به عنوان همراه بیاید و پیش عمه باشد. و اما حالا، استارت ماشین زده شد و ماشین سبك و تیز هیكل سنگین خود را به پیش راند. سكوت چون پرده‌ای اتاقك ماشین را فرا گرفته بود و كسی جرئت بر چیدن آن را نداشت... ماشین پشت چراغ قرمز، نیش ترمزی كرد و همین كه دوباره به حركت درآمد، سعید آه جان‌سوزی بیرون داد و گفت:
ـ خواهر بیچاره من! ‌كی فكر می‌كرد سِل بگیره و آرزوی ازدواج و بچه را به گور ببرد؟
ـ سعید ! این چه حرفیه، هنوز كه طوری نشده؟
ـ وقتی مُرد و رفت زیرخاك، آن‌وقت معلوم می‌شود كه طوری شده؟ بله؟
صدف به كمك مادر شتافت:
ـ مادر راست می‌گوید، پدر!‌ دعا می‌كنیم، شاید خدا خواست و عمه خوب شد.
نگاه خشمگین سعید از توی آئینه به روی صدف پاچیده شد؛
ـ شماها هم كه تا حرف می‌شود، زود می‌گویید دعا... دعا... خواهر من سل گرفته. می‌دانید یعنی چه؟ یعنی مرگ. او تا همین الان به لطف داروها زنده است. ای وای كه اگر می‌دانستم چه شده، زودتر از این‌ها می‌بردمش خارج از كشور.
ـ نه سعید! قبول كن كه خواست خدا بوده كه هنوز زنده است. خیلی از بیماران لاعلاج بوده‌اند كه تا دم مرگ رفتند و شفا گرفتند... سعید خشمش را سر دنده خالی كرد. پا روی گاز فشار داد و گفت:
ـ خُب، پس چرا سعیده شفا نمی‌گیرد؟
ـ مصلحت نیست.
ـ‌ همین؟ اگر سعیده بمیرد، حتماً‌ مصلحت خدای شما بوده، كه او بمیرد، آره؟
مادر نفس عمیقی كشید، فكر كرد بحث كردن با او، ‌حتی در این موقع، بی فایده است. نگاهش را به مغازه‌هایی كه با فرا رسیدن شب، خود را زیر لامپ‌های نئونی، جذاب می‌كردند، خیره شد. اما طولی نكشید كه سكوت حاكم، شكسته شد و این بار با كلام خاله پری.
ـ آقا سعید! اگر من شفای سعیده خانم را بگیرم چی؟
نگاه‌ها روی خاله پری، نشست. سعید از توی آئینه، چهره آرام خاله را ورانداز كرد و با پوز خندی پرسید:
ـ پس شما می‌خواهید سعیده را شفا بدهید؟
ـ نه، من فقط دعا می‌كنم، متوسّل می‌شوم. شفا دادن با كس دیگری است.
ـ خیلی خوب شفا بدهید.
خاله پرسید:
ـ خُب، در عوض شما چه می‌كنید؟
ـ نمی‌دانم. براتون یه ماشین می‌خرم، نمی‌دانم. اگر زیارت دوست دارید، همه شما را به سفر می‌برم، همان امام رضایی كه قبولش دارید خوبه؟
مادر با دلخوری گفت:
ـ‌ نه، سعید، نخواستیم ما را جایی ببری. فقط من و صدف را راحت بگذار به اعتقاداتمان برسیم.
صدف هم از فرصت استفاده كرد:
ـ هم ببر مشهد، هم جمكران، هم  كاری به كار من و مادر نداشته باش.
پس همه نگاه‌ها روی لب‌های خاله، كشیده شد.
ـ نه، شرط من این است كه اگر سعیده خانم، خوب شد، شما باید مسلمان شوید و خودتان اهل نماز و زیارت شوید.
سعید نیش ترمزی كرد. صدای بوق ماشین‌هایی كه از كنارمان رد می‌شدند و چپ چپ داخل ماشین را نگاه می‌كردند، شنیده می‌شد. همه حواسمان متوجه خاله و پدر شده بود.
ـ من نمی‌فهمم، شما به مسلمانی یا نامسلمانی من چكار دارید؟ اگر مشهد نمی‌خواهید، یه جای دیگر، مكّه خوبه؟
ـ نه آقا سعید! من گفتم: اگر، سعیده شفا گرفت، اگر ضمناً حاضر نیستید، به خاطر سعیده خانم...
ـ سعید فكری كرد و گفت:
ـ خیلی خوب باشد. اگر می‌شود یك شبه، حال یك بیمار بدحال را با مسلمانی من خوب كرد، چرا كه نه؟ این یك ریسك است. با این بهانه، عقیده شما را هم محك می‌زنم.
ماشین بار دیگر به حركت درآمد.
* * *
آسمان صاف تنها با چند تكه ابر سفید، چشم انداز زیبایی بود كه چشم  هر بینده ای را به خود جلب  می كرد. اشك‌هایش را پاك كرد و پنجره اتاقش را باز كرد تا صورتش در مسیر حركت نسینم صبحگاهی نفسی تازه كند. پس به سمت تلفن رفت، سالن سكوت دلهره‌آوری داشت... گوشی را برداشت. نمی‌خواست صحبتش را با گریه شروع كند، آب دهانش را فرو برد. و دكمه حافظه را فشار داد:
ـ الو! سلام خاله پری!
ـ سلام صدف جان! ‌حالت خوبه؟
نتوانست خودش را كنترل كند و زد زیر گریه؟
ـ عمه‌ام، عمه‌ام.
ـ صدف جان! حرف بزن، پس چرا گریه می‌كنی؟ عمه ات طوری شده؟
ـ نه، یعنی نمی‌دونم. مامان و بابا از صبح زود رفتند بیمارستان. راستش، دیشب كه آمدیم خانه، پدر همه‌اش به فكر حرف های شما بود. مادر می‌گفت تا نصف شب بیدار بود. آخر هم، دلش طاقت نمی‌آورد و نیمه شب زنگ می‌زند بیمارستان، كه می‌گویند، حال عمه خیلی بد شده و بردنش
‍‍CCU .
ـ خب ان‌شاءالله خوب می‌شود، تو چرا گریه می‌كنی؟
ـ می‌دانی، خاله پری، من دیشب، خواب عجیبی دیدم. خیلی سعی كردم، جلوی خودم را بگیرم و گریه نكنم. اما حتی نتوانستم كمی صبر كنم، مرا ببخشید و بی‌آن‌كه منتظر  جواب بماند، شروع كرد به تعریف خوابش.
ـ خواب دیدم میان انبوه جمعیتی قرار گرفته بودم كه همگی به سوی نقطه‌ای نامعلوم می‌دویدند. من هم متأثر از آن‌ها، همچنان كه چادر گلدار نمازم را بر سر داشتم، شروع كردم به دویدن. تا این‌كه، مقابلم زمینی را دیدم كه به من الهام شد، آن زمین متعلّق به صاحب‌الزمان(عج) است. با آمدن نام حضرت (عج)، خاله پری بغض‌آلود پرسید:
ـ صدف جان! بیشتر توضیح بده، چه جور زمینی بود؟
ـ مثل همه زمین‌ها، چیز خاصّی نداشت، وقتی قدم بر روی آن زمین گذاشتم، احساس كردم وارد حصار امن و حائلی خاص شده‌ام. هوا، نه سرد و نه گرم بود و نه صاف. همه چیز بسیار لطیف و دلنشین بود. خوب كه دقت كردم، وسط آن زمین خاكی، اتاقكی خشتی را دیدم كه چند خانم، با چادر مشكی بر سر، دور هم نشسته بودند و مشغول خواندن قرآن بودند. همین كه سرم را به عقب برگردانم چشمم افتاد به چاهی كه جمعیت چون نگینی آن را در بر گرفته بود. خاله گوش می‌كنی؟
ـ آره عزیزم، بگو، دارم می‌شنوم.
از بعضی افراد كنار چاه، شنیدم كه می‌گفتند، چاه، خیلی وقت است، خشك شده، نزدیك‌تر رفتم. دستانم را به لبه آن گرفتم. نگاهم از دیواره‌های آن تا انتها پایین رفت. اما راستی، حتی قطره آبی هم نداشت. گویا آئینه كویر بود و نگاهم تشنه‌تر از چاه بالا آمد. وقتی سر بلند كردم با تعجب عمه سعیده را كنار چاه دیدم كه نشسته.
صدف به این‌جا كه رسید، زبانش بند آمده بود. گویا، تصاویری را می‌دید كه قادر به بیان و توصیفش نبود. نفسی تازه كرد و ادامه داد:
ـ همین كه عمه سعیده، سر در چاه خشكیده كرد، ناگهان آب، خنك و زلال از درون چاه فوران كرد. بالا آمد. چاه پر آب شد. پر آب، عمه با خنده رو به من كرد و گفت:
ـ صدف! من شفا گرفتم... شفا...
هق هق گریه صدف از پشت تلفن، خاله پری را هم گریان كرده بود. پس بریده بریده ملتسانه پرسید:
ـ خاله پری! تعبیر این خواب خوبه؟ مگر نه؟
ـ معلوم است عزیزم. كاملاً واضح است. ان‌شاءالله كه عمه‌ات شفا گرفته است.
ـ پس تو را به آن كسی كه دوستش داری، خاله! بگو چه دعایی كردی؟
ـ چرا فكر می‌كنی كه حتماً من دعا كردم. شاید مادرت، خودت؟
صدف حرفش را قطع كرد و گفت:
ـ شما خودتان دیشب تو ماشین از بابا قول گرفتید،...
خاله پری كه لرزش صدایش، از گریستن او خبر می‌داد، گفت:
ـ آخر، صدف جان! من كی باشم كه بخواهم شفای مریضی را بگیرم، هر چه هست به مهربانی مولا برمی‌گردد. راستش، دیشب وقتی شما مرا به خانه رساندید و رفتید. وضو گرفتم و كمی با آقایم، صحبت كردم. به آقا و سرورم گفتم: كه: من نزد تو هیچ آبرویی ندارم. اما با این حال از تو خواهشی دارم و آن این‌كه به خاطر اسلام و برای اثبات حقانیت حضور خودت و این‌كه زنده هستی و ناظر بر اعمال ما، سعیده را شفا بدهی.
گفتم: آقاجان! ‌یا صاحب‌الزّمان (عج)! اگر شفا بدهی یا نه، تأثیری در امامت و آقایی شما ندارد و ذرّه‌ای از ارادت ما به تو كم نخواهد شد. اما از تو می‌خواهم تا به بهانه عنایت و لطف تو، یك نفر به جمع شیعیان تو افزوده شود و هم ما كه معتقد به توییم از پرتوهای نوازشگرت، بهره‌مند شویم.
صدف جان! من كسی نیستم. تنها با امامم، راحت حرف دلم را گفتم. این‌كه من اتمام حجت‌ها را كرده‌ام و حالا نوبت توست كه دست در راه مانده‌ای را بگیری و از زندگی بی‌قیدی كه گرفتارش شده، رهایش بخشی.
دیگر نتوانست ادامه دهد. ذكر توسّل، كارخودش را كرده بود...
* * *
سالن پذیرائی از عطرگل نرگس و ذكر نام حضرت ولی‌عصر(عج)، لب‌ریز شده بود. پدر از وقتی در بیمارستان با تعجب دكترها و پرستارها، روبرو شده بود و گفته‌ بودند، گویا دستی از غیب حال سعیده را بهبود بخشیده و این‌كه خود سعیده از وقتی كه بیمارستان را به مقصد خانه ترك می‌كرد، چندین بار گفته بود:
ـ  نمی‌دانید، خودم هم باورم نمی‌شد، فقط می‌توانم همین را بگویم كه یك دفعه، احساس سبكی كردم. مثل كبوتر، سبك‌بال و آزاد شدم: فقط دوست داشتم، به این سو و آن سو بروم. حالم دگرگون شد. پلك‌هایم باز و چشمم روشن شد...
ـ خاله پری و مادر كنار هم نشسته بودند و دود اسفند، تمام محوطه حیاط، بالكن و اتاق خواب‌ها را پر كرده بود... پدر و عمه سعیده روی صندلی روبه‌روی مادر و خاله، نشسته بودند، هر كسی ازچیزی صحبت می‌كرد. صدف در قسمت نشیمن سالن بود. روی كاناپه لم داد و آرام گوشی را برداشت و همان‌طور كه شماره می‌گرفت، تصویر چشمان گریان پدر همراه با صحبت‌هایش توجه‌اش را جلب كرد:
ـ می‌بینید، پری خانم! بیش از بیست سال پیش وقتی با كمونیستی آشنا شدم و نماز خواندن را كنار گذاشتم. احساس كردم، پشتم به یك‌باره خالی شد. اما آن را گذاشتم به حساب ترك عادت چندین ساله. و وقتی رفته رفته، همه چیز زندگی‌ام را روی حساب لامذهبی، بنا می‌كردم. هیچ گاه فكرنمی‌كردم، زمانی برسد كه به خط پایان آن راه برسم. و امروز با عنایتی از طرف حضرت صاحب‌الزمان(عج) به پایان آن شروع اشتباه رسیدم. به پایان ظلمت و گمراهی. صدف شماره را گرفت و منتظر ماند تا پس از شنیدن بوق، پیام خود را برای مریم ارسال كند.
ـ الو،‌ مریم جان، سلام! صدف هستم. می‌خواستم لطف كنی و برای اردوی جمكران اسم مرا هم بنویسی. اگر خدا بخواهد می‌آیم، البته با یك رضایت‌نامه كتبی از پدرم...

*****
منبع : ماهنامه موعود شماره 76 ، شیداسادات آرامی (این داستان بر اساس ماجرایی واقعی نوشته شده است)

 

افزودن نظر


تاریخ امروز

امروز : چهارشنبه
19. بهمن 1390
15. ربيع‌الاول 1433
8. فوریه 2012

اوقات شرعی



آمار

اعضا : 405
مطالب و محتوا : 13502
لینك وب ها : 123
مشاهده بازدیدهای مطالب و محتوا : 5183638

آخرین نظرات