آقای میرجهانی ـ كه خداوند انشاءالله رحمتشان كند و كتابهای خوبی دارند مخصوصاً دیوان اشعاری كه در مورد امام زمان(عج) دارند بسیار عالی است.ـ ایشان در نجف نویسنده مرحوم حاج سید ابوالحسن اصفهانی بودند ـ نقل میكردند كه:...
یك نفر از سنیان متعصب قصیدهای بر علیه شیعه گفته بود و به امام زمان و شیعه توهین كرده بود و امام جمعه كاظمین كه فردی سنّی بود آن قصیده را در همه جا منتشر كرده بود.
آقای میر جهانی میگفتند كه من نشسته بودم كه پستچی نامهای از حجاز آورد. نامه را باز كردم و خواندم، دیدم كه نامه یكی از علمای حجاز است كه برگه شعر آن سنی را فرستاده و در نامهاش نوشته كه جواب من را بدهید و اگر واقعاً امام زمانی دارید به من نشان دهید.
ایشان میگفت: نامه را بردم پیش آقا سید ابوالحسن و گفتم كه یكی از علمای برجسته یمن نامه داده است، جوابش را چه كنیم؟
آقا سیدابوالحسن نامه را دیدند و گفتند: به او بگو بیاید نجف تا امام زمان(علیه السلام) را به او نشان بدهم. من نامه را گرفتم، اما جواب را ننوشتم.
شب پسر و داماد آقا سید ابوالحسن به دفتر ما آمدند و من هم قضیه را برایشان گفتم.
آنها گفتند: نه این مطلب را ننویس چون ممكن است آن عالم حجازی به نجف بیاید و آنوقت آقا سید ابوالحسن چه كند؟ بلند شدیم و رفتیم خدمت آقا.
پسر ایشان جریان نامه را گفت و آقا فرمودند: میدانم. در جواب بنویسید كه به نجف بیاید تا امام زمان(علیه السلام) را به او نشان دهم.
گفتیم، اگر آمد چه میكنید؟ گفتند: مربوط به شما نیست و شما فقط همین را که گفتم بنویسید.
آقای میرجهانی میگفت: من نامه را نوشتم.
یك شب در صحن نجف بین نماز مغرب و عشا خادمی آمد و گفت كه دو نفر از یمن آمدهاند در مسافرخانه ما و میخواهند خدمت آقا برسند.
گفتم شاید بحرالعلوم یمنی باشد كه آمده خدمت آقا برسد.
میگفت: خیلی ناراحت شدم و رفتم بین نماز به آقا گفتم كه بحرالعلوم یمنی آمده، چه كار كنیم؟
فرمودند: اشكال ندارد و بعد از نماز به شما میگویم.
نماز عشا را خواندیم و به اتفاق آقا رفتیم دیدن آن عالم یمنی.
ایشان شرمنده شد و گفت كه من میخواستم خدمت شما برسم و وظیفه من بود.
فرمودند: نه، شما زائرید و من به زیارت شما آمدهام.
آقا فرمودند كه فردا شب برای شام به منزل ما بیاید، ایشان هم قبول كردند و آمدند.
آقای میرجهانی گفتند كه آن شب من بودم، پسرشان و دامادشان شام را خوردیم و آقا به خادمشان گفتند: چراغ را روشن كن.
چون آن موقع برق نبود و به بحرالعلوم و پسرش هم گفتند: شما بلند شوید. خودشان هم بلند شدند.
میگفت: ما هم لباسها را پوشیدیم و خواستیم از در به دنبالشان بیرون برویم كه آقا فرمودند: فقط بحرالعلوم یمنی و پسرش بیایند.
گفتیم: درست نیست و شب تاریك است و كجا میروید؟ گفتند: به شما مربوط نیست و بروید دنبال كار خود.
ما هم برگشتیم. بعد از سه ساعتی كه طول كشید، صدای درآمد.
من در را باز كردم و دیدم كه آقا هستند و بحرالعلوم یمنی را هم در حال اشك ریختن دیدم.
به عربی گفتم كه چطور شد؟ گفتند: استبصرنا؛ ماشیعه شدیم.
بعد آقا و بحرالعلوم رفتند در اتاقی و من از پسرشان پرسیدم كه چه شد؟
گفتند: آقا ما را از نجف بیرون بردند و ما به وادی السلام رسیدیم.
رفتیم وسط وادیالسلام در محوطهای كه دورش دیوار داشت و در داشت بعد چراغ را از خادم گرفتند و گفتند كه همانجا بایستد.
بعد رفتیم آنجا و آقا وضو گرفتند.
من كه خواستم بروم در مقام امام زمان(علیه السلام)،
گفتند: تو نیا و فقط پدرت بیاید. بعد پدرم و آقا سیدابوالحسن رفتند در مقام و من ایستادم و گوش میدادم.
مقام هم یك اتاق كوچك است كه مساحت آن حدوداً 3*3 میباشد.
بعد آقا نماز خواندند و بعد از نماز مرتب "یابنالحسن یابنالحسن" میگفت.
مدتی طول كشید و بعد دیدم مثل اینكه در مقام خورشید طلوع كرده باشد، به قدری روشن شد كه پدر من نعرهای زد و بعد نور تمام شد.
آقا سیدابوالحسن مرا صدا زدند و گفتند: بیا و پدرت را بهوش بیاور.
من هم پدرم را به هوش آوردم و او شروع كرد به پاهای آقا افتادن و بوسیدن و گفت: احكام شیعه شدن را به من بیاموزید.
من امام زمانم را دیدم و شیعه شدم.
پس انسان باید توجّهات و توسلاتش به وجود مقدس امام زمان(عج) باشد.خدایا قسمت میدهیم به عزّت محمد و آل محمد فرج امام زمان را نزدیك بگردان. موانع ظهورشان را برطرف بفرما، چشمهای آلودة ما را به جمال منورش روشن بگردان، اسامی همه ما را در طومار اصحاب و انصارشان ثبت و ضبط بفرما. همه ما را مشمول دعوات خاصه امام زمان بگردان. اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد و عجّل فرجهم.
*****
منبع : ماهنامه موعود شماره 34
نظرات
فید RSS نظرات این پست