
تو را به انتظار می نشینم قول خواهم داد چرا که تو بلند ترین قصیده عاشقانه خدا دلم را بدون هیچ ردیف وقافیه ای شاعر ساخته ای. چه می شد اگر فعل دل های ما برای ظهورت مضارع مستقبل میشد وقافیه های دعا هایمان جناس هم می داشت ؟.
همیشه پای حرف زدن که به میان می اید استاد مبالغه می شویم وبی چون و چرا فدایت اما سخن از عمل که می شود .... چقدر شرمسارم . دوست داشتم از مثنوی بی انتهای چشم هایت بنویسم ولی عروض عمق نگاهت در کلام نمی گنجد و سروده هایم چهار پاره می شوند .
زبان شفاهی ما ای کاش زبانی عملی می شد وسبد سبد رباعی وقطعه نثار قدومت می کردیم. حروف شرط دعاهایمان را که در قید های زمان ومقدار و شک و تردید گرفتارند استجابت کن وفعل امری بنا کن وبیا.
در این زمین سرد که از ابهام وایهام لبریز گشته ضمیر ذهن ها تو را انتظار می کشند ای یگانه نهاد جمله بشریت .
کاش می توانست غزل غزل محبت بی دریغ تو را به تصویر کشید ولی چه کنم که بهار قلم خسته ی من خزانی شده وبی پایان از قید های تکرار می نویسد .
تو ای ستاره ی تابان که تلمیح تمام شعرهایی بیا وآقا کنایه های قلبمان را که چون زنگاری تمام استعاره های وجودمان را پوشانده چون آسمان آبی کن.

بسم الله
سلام بر مهدي فاطمه عج
مولاي من!
کي مي آيي ... ؟
امشب دعاي باران بالا گرفته است .
دعاي چشمها در هاي آسمان را گشوده است.
اي سپيده دم نزديک !
اي بشارت فردا!
نام تو تفسير سوره فجر است
تفسير صبح غريب است ،
منظومه « يا سادتي و موالي »است.
درآستانه آمدنت همه جا صبح است و شب را فراموش کرده ايم و خدا را
بهتر حس مي کنيم و تو را که در هيات بهار ، هفته هاي پاييز زده را طراوت مي بخشي
اي روشني محض !
چشم ها آماده فرود مقدس توست.
امشب زمين از شور و مهرباني به آسمان نزديک شده است.
عطر آمدنت در شب تاريک سپيده را بر انگيخته است
ميداني؟جمعه بوي درد غربت ميدهد.
جمعه بوي عشق هايي را مي دهد که...
بوي ان عشق هايي که فقط معشوق مي داند يعني چه!
بوي دعاي ندبه...بوي اللهم کن لوليک...
جمعه صبح که بلند مي شوم از خواب بوي گل ياس مي پيچد در تمام وجودم...
چشم مي گردانم اطراف اما نيست.مثل هر روز جمعه ديگر
اللهم عجل لوليک الفرج...

بسم الله
مي مانم
مي ماني
مي ماند
ميروم
مي روي
مي رود
مي آيم
مي آيي
مي آيد.....؟!!!!
چقدر سکوت؟....
چقدر انتظار؟....
چقدر لحظه هاي بيقراري من و تو؟....
چقدرجمعه هاي بي شکيب....
چقدر سالهاي انتظار...
کجاست يار آشناي من ؟...
نيامدي و بي تو اين دل غمگين را آرامي نيست!
نمي آيي و من بي تو هرجمعه بيقرارترم!
مي ايي اما چه وقت؟شايد اين چشمان لياقت ديدن چهره دلرباي تورا ندارند!
آمدي!اما چرانديدمت؟ چه شد مرا که يار خوبروي آشنا را نبينمش؟
به من بگو سوارسبزپوش آدينه هاي بيقراري ام...
بگو کدام لحظه من بدون ياد روي تو سکوت کرده ام؟!
چه شد مرا که نشنوم صداي آشناي تو؟
مگو که لحظه اي دلم هواي جمکران تو نمي کند؟!
ويا مگردعاي من زهجر روي تو دگر اثر نمي کند؟
مباد لحظه اي مرا که رهبرم مرا دعا نمي کند!
تورا چه مي شود مگر دعااثر نمي کند؟!
مگر گرفته اين دلم غبار جمعه هاي سرد و سخت
بيا و بگذر از پس غبار انتظار سبز
مولاي من!مهدي جان!عاشقان بهار رادرنگاه نگران نرگس به دلتنگيهاي شقايق مي بينند.
ومن زيبايي بهار انتظار را درفروغ چشمان نرگسي تو به نظاره نشسته ام.
گويند ضريح چشمان زيبايت معجزه مي کند!
اي کاش که من اين ادينه زائر چشمان نرگسي تو باشم!
پس نگاهت را ازمن بر ندار!
تو خوب مي داني که مات و مبهوت چشمانت مي شوم!
بنگر مولاي من!هرجمعه که مي رسد ميهمانان اين خانه گلهاي باران زده اي هستند
که ميايند
و به يمن باران رحمت خداو لطف حضور شما آنقدر باراني مي شوند که
من هر بار رنگين کماني از عشق را ميبينم
که پس از باران اينجا آغاز ميشود.
چه سبر و زيبا خواهد بود وقتيکه آن لحظه باراني چشم من و تو فرا برسد
منتظرت در جاده هاي بهاري انتظار
خواهم ماند و بدان همچون گذشته
دوستت دارم
سلام بر ادينه سبز
سلام بر عطر نماز و نيازهاي نيلوفري
سلام برباران عاطفه و استقامت و ايثار
سلام بر بغض ناتمام حنجره هاي بيقرار
سلام بر عشق
اميد
انتظار
ديدن روي يار
سلام بر مهدي صاحب الزمان عج
اللهم عجل لوليک الفرج...
قلم را آغشته به خون دل می کنم و با خط سرخ می نویسم.
می نویسم از دلی که قرنها خون است. از دلی که قرنها داغدار است.
می نویسماز کسی که خلوتش را داغ کربلا آتش
زده،
از کسی که نجوایش « الهی بحق الحسین » است،
از کسی که صبح تا شب خون میگرید. آري از غریب دشت حجاز مینویسم ...
از خیمه نشیسن دل زهراي غریب ...
از مهدي (عجل الله تعالي فرجه)
غریب فاطمه سلام الله علیها
از سکوت خيس،
از اشکش،
از گلوي پر از بغضش،
از شال مشکيش،
از « امن يجيب » خواندنش،
از وا عما و يا ابالفضل گفتنش،
از تنهايي شب هايش در دل صحرا و کوه ها،
از غروب روزهايش با غم و درد،
از جمعه شب هايش در کربلا.
مهدي جان!
اي آقاي خوبم،
سخت است حتي تصور دردت در يک ثانيه.
نمي دانم چه مي کشي وقتي در عالم
ملکوت و معنا شاهد مصائب کربلايي،
نمي دانم چه مي کشي وقتي سر بريده حسين
را بر نيزه مي بيني،
نمي دانم چه مي کشي وقتي بي تابي هاي
عمه ات زينب را حس مي کني،
نمي دانم چه مي کشي وقتي درد و دل عمه
ي سه ساله ات رقيه را مي شنوي ...
اي به قربان صبر ايوب گونه ات،
چه مي کشي وقتي که خون پاک علي اصغر
را بر دستان به آسمان گشوده حسين مي بيني؟
آقا جان ذره اي از بي تابيت را حس
کرده ام
و تمام قطره هاي خون دلم به جوش آمده
است،
و حالا مي فهمم حق با توست
اگر گفته اي شب تا صبح بر مصائب کربلا
مي گريي،
حق با توست وقتي که به انتقام خون خدا
با نغمه يا لثارات الحسين بر مي خيزي.
به اميد روزي که فرياد « انا الحق » لرزه بر اندام همه ظالمان نا حق اندازد.
و با ظهورت در کربلا گريه و کنيم و سينه
بزنيم...