ای تمام آرزوی من!
ای غائب غیبت نشین!
توان سخن گفتن را از دست
داده ام.
از این غروب بی طلوع به ستوده آمده ام.
ای مهربان! به معصیت و نا سپاسیم اعتراف می كنم....
دستان ناامیدم را كه در
بند شیطان است،
امید بخش و افق فكرم را
به سمت عرفان و معرفت جهت ده.
نادم و پشیمانم و با كوله
باری ا زدلتنگی زمانه كه پشتم را خم كرده؛
سر تعظیم فرود می آورم و
ادای احترام می كنم.
دست در دست تو در این
طوفان آمدم
فراموشت کردم
بیراهه رفتم
گم شدم
بر زمین افتادم
از خود بیزار شدم
کیست که در این بیراهه
دوباره دستم را بگیرد
دست گمراهی غفلت زده را
دلم تنگ است
به اندازه تمام دلتنگیهای
عصر بلند انتظار و غربت
با که بگویم قصه دلتنگیم
را
که سر آغاز دلتنگیم دوری
و بی خبری از تو ست
یا مهدی ادرکنی ادرکنا
پی تو آمده ام و از
خویشتن بیزارم
آواره ای بیراهه نشین
با نگاه تو گرم می شوم
راه می یابم..
این همه بیگانه این همه
سنگ و این آینه ای غبار گرفته!!!
تو را می خواهم تو را می
جویم.....
راهم بده مرا بخوان
ای با شكوه!
ای هستی شیعه!
فریاد بی كسی هایم را
بشنو.
قلب شكسته ام را درمان
كن،
اگر چه بارها عهد شكنی
كرده ام.
اگر چه در كلاس درست همیشه
غائب بوده ام،
اگر چه پشت به اقیانوس
محبتت كرده ام،
حال همچو برگ خزانی كه اسیر
زمستان سرد و تاریك شده،
با دستان خالی و پشتی خمیده
در محضرت زانوی ادب خم كرده
و به انتظار پاسخ در سكوتی
مبهم به سرمی برم تا جوابم را بدهی
و باران رحمتت را بر قلب
محزونم بباری.