من از عطر نسیم مطمئن بودم كه او خواهد آمد.
هوا در درخشش مهتاب مثل آب زلال بود،
امواجش را نه اینكه احساس كنم بلكه به چشم میدیدم.
من میدانم كه روزی جهان در آسایش و آرامش بینظیر قرار خواهد گرفت و …
امتیازهای طبقاتی از بین خواهد رفت و نشانی از شرك و كفر در روی زمین باقی نخواهد ماند و جهان در ثروت و آبادانی غوطهور خواهد شد.
وقتی كه تو بیایی هر شب جمعه به جادهی نیلی آسمان مینگرم و در انتظار رایحهای از وجود تو هستم كه قرار است قاصدكها خبر آن را برایم بیاورند. تو خواهی آمد، در حالی كه دستهایت پر از گلهای نرگس است و با وجود خودت سردی زندگی را در رگهایمان خواهی جوشانید. پس هر روز نگاهت خواهم كرد تا بیایی. پس با رنگ دلت مینویسم: "به نام خدای امیدها".در هر قدمی كه تو خواهی گذاشت شاخهای از عاطفه خواهی كاشت و روی هر درختی لانهای از امید برای كبوتران غریب خواهی ساخت.
همیشه نام بهشت گل را تداعی میكند و تو آن گلی!
همهی ما در انتظار فتح خورشیدیم و پنجرهی سرخمان را به باغ پرطراوت عشقت وصل كردهایم.
چرا با من حرف نمیزنی ای تنهاترین مونس تنهاییم؟ با من بگو و مرا راهنمایی كن تا چگونه شرمندهی تو نباشم كه گستاخانه در مقابلت ریا میكنم و به تو ستم میورزم؟! در حالی كه تو میخواهی كه همهی ریاها را كنار بگذارم و مستقیم تو را دریابم.هر گاه نسیم عطرآگین بوی نامت از راه میرسد، دلم صافی تازهای مییابد. اماما! بیا ما خانهتكانیهایمان را كردیم. بیا كه ما خانهای خواهیم ساخت با پایهی ایمان و سقفهایی از محبت و یكدلی و با رنگ اعتقاد،با اتاقهایی پر از گلهای خنده و صفا و با حیاطی پر از شكوفههای گذشت و با درهایی از دوستی و با پنجرههایی از امید و شاید این گونه تو ما را پذیرا باشی.میگویند انتظار خوب است برای درك عشق و برای روییدن و برای قدم زدن در شهر آسمان و مشاهدهی منارهی فیروزهای جمكران؛ آری همگان حتی مهتاب هم برای رؤیت تو وضو گرفته است.همیشه برای آمدنت نگاهمان را از سقف آبی آسمان آویختهایم. جمعهها نور و استغاثه سرشار از انتظار است.مولا! به دستهای خالیمان نگاه كن! به تنهایی ما بنگر و لغزش و گناهمان را به رُخمان نكش. دوستت داریم و برای ظهورت دعا میكنیم.جادهها خود را آماده میكنند.برای قدمهای استوار تو و فرشی از زیارت "السلام علیك یا اباصالح" بر خود میگسترند.تو كه میآیی سنگها غزل میخوانند و نگاهشان معنا میگیرد. تو كه میآیی بر آسمان تاریك دلها میتابی و روشنی را به شبهای تاریك هدیه میكنی و دلهای شكستهرا با مهربانی پیوند میزنی.تو اگر بیایی كویر معنا نخواهد داشت. همه جا سبزِ سبز است، چون دل بهار! اگر كه تو بیایی.در چارچوب شكسته ذهنم تصویری از ظهور تو را دارم. نقطهی مبهمی از عشق، یك پرده از روشنایی، شمایل سبزی با هیئت بلند. شالی سپید كه دستهای ریشهای خاك آن را به التماس گرفته است.
برای ذرهای از نور ماهت
دو چشمم منتظر مانده به راهت
به باغ آیینه حاجت ندارم
تمام هستی من! در نگاهت
مهدیا! قلبم از عشق درنگی میكند و در خیالم جبرییل را میبینم كه سر از پا نشناخته، میآید تا برای زمینیان مژدهای بیاورد.
مهدی! كوی تو كوی شور و ركوع لالههاست.
كوی شبنم بر گلبرگ ناز محمدی، صلی الله علیه و آله و سلم، است!
مهدیا! نام خوب تو مرا از پلها عبور میدهد. میدانم در برابر بزرگی روح تو چیزی درخور نداریم.
اما بیا و دلهای شكستهمان را به مهر خود بنواز!
اضافه کردن نظر