مهدی جان!
ای کاش می
دانستم چشمان پاک کدامين خاک،
حضور سبز تو را به تماشا نشسته است و بر نرمی قدم هايت بوسه مي زند
يابن الحسن!
سخت است برای
من که سايه ی تمام مردم از ميان کوچه ی نگاهم بگذرد،
اما پنجره ی
چشمانم به روی خورشيد زيبای تو بسته باشد
و باغ دلم از
نسيم محبتت بی نصيب بماند...
اگر بيايی،
چشمهايم را
سنگفرش راهت خواهم كرد.
تو می آيی و
در هر قدم،
شاخه ای از
عاطفه خواهی كاشت
و قاصدکی را
آزاد خواهی كرد.
تو می آيی!
و بر روی هر
شاخه گل های منتظر
لانه ای از اميد برای كبوتران غريب خواهی ساخت...
نظرات
گفتا خوشـــــا جوابی از لعل او شـــــنیدن
گفـتم گـذر زكـویش مـا را ســـــــعادت آرد
گفتا كرم زایــــشان خواهد به ما رســیدن
گفـتم سـتم فـراوان از هـر طرف بیــــــامد
گفتا كه درد وغمها بایـد بـــسی كشــــــیدن
گفـتم زهجـر جـانـان از درد وغــم خـمیدم
گفـتا عجـب صــــــفایی بـاید كه آرمـــــیدن
گفـتم شـود زمـانی چـشمم كنم ســــرایش
گفتا نما دعـــــایی خواهد به او رســــیدن
گفتم كـه عـــشق یـارم لبـریز كـرده جــانم
گفتا زنور ایشـــــــان ما را چو آفریـــــدن
گفـتم فــــدای نازت نـازم به تـو عـــزیـزم
گفتا که برتر از جــان، نازی زاو خــریدن
گفـتم به انتـظـارم، من جــان نثــــار یـارم
گفتا زاو اشــــارت ازما به سر دویـــــدن
گفـتم كـه در نهایت شـاید كـند نگاهـــــی
گفتا خوشست آن دم از این قفس پریــدن
گفـتم كـه روی مـاهش یك لحظـه گـر ببینم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشیدن
گفـتم قـــسم به مـولا از درگهــــش مـرانم
گفـتا نشـین به راهش رخســار او بدیــدن
فید RSS نظرات این پست