• عضویت
( 0 Votes ) 

امام رضا علیه السلام از ولادت تا شهادت بنا بر نقل کتاب شریف جلاء العیون علامه مجلسی رحمه الله

جلاء العيون، ص: 925

فصل اوّل در بيان تاريخ ولادت و نسب و اسم و كنيت و لقب آن حضرت است‏

اسم شريف آن حضرت على بود، و كنيت آن حضرت ابو الحسن، و مشهورترين القاب آن حضرت: رضا است و صابر و فاضل و رضى و وفى و قرّة أعين المؤمنين، و غيظ الملحدين نيز مى‏گفتند «1».

ابن بابويه به سند حسن از بزنطى روايت كرده است كه به خدمت حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام عرض كردم كه: گروهى از مخالفان شما گمان مى‏كنند كه والد بزرگوار شما را مأمون ملقّب به رضا گردانيد در وقتى كه آن حضرت را براى ولايت عهد خود اختيار كرد، حضرت فرمود: به خدا سوگند كه دروغ مى‏گويند بلكه حق تعالى او را به رضا مسمّا گردانيد براى آنكه پسنديده خدا بود در آسمان، و رسول خدا و ائمّه هدى در زمين از او خشنود بودند و او را براى امامت پسنديده‏اند، گفتم: آيا همه پدران تو پسنديده خدا و رسول و ائمّه نبودند؟ گفت: بلى، گفتم: به چه سبب او را در ميان ايشان به اين لقب گرامى مخصوص گردانيدند؟ گفت: براى آنكه مخالفان و دشمنان او را پسنديدند و از او راضى بودند، چنانچه موافقان و دوستان از او خشنود بودند، اتّفاق دوست و دشمن بر خشنودى از او مخصوص آن حضرت بود، پس به اين سبب او را به اين اسم مخصوص‏

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 279؛ مناقب ابن شهر آشوب 4/ 396؛ كشف الغمّه 3/ 53.

جلاء العيون، ص:926

گردانيدند «1».

ايضاً به سند معتبر از سليمان بن حفص روايت كرده است كه حضرت امام موسى عليه السّلام پيوسته فرزند پسنديده خود را رضا مى‏ناميد و مى‏فرمود كه: بخوانيد فرزند مرا رضا، و گفتم به فرزند خود رضا. چون به آن حضرت خطاب مى‏كرد، آن حضرت را ابو الحسن مى‏ناميد «2».

پدر آن حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام بود، مادر آن حضرت امّ ولدى بود كه او را تكتم و نجمه و اروى و سكن و سمان و امّ البنين مى‏ناميدند «3»، بعضى خيزران و صقر و شقرا نيز گفته‏اند «4».

ابن بابويه به سند معتبر از على بن ميثم روايت كرده است كه حميده مادر امام موسى عليه السّلام كه از جمله اشراف و بزرگواران عجم بود، كنيزى خريد او را به نام تكتم مسمّا گردانيد، آن جاريه سعادتمند بهترين زنان بود در عقل و دين و حيا، و خاتون خود حميده را بسيار تعظيم مى‏نمود؛ از روزى كه او را خريد، هرگز نزد او نمى‏نشست براى تعظيم و اجلال او. پس حميده روزى به حضرت امام موسى عليه السّلام گفت: اى فرزند گرامى! تكتم جاريه‏اى است كه من بهتر از او نديده‏ام در زيركى و محاسن اخلاق، و مى‏دانم كه هر نسلى كه از او بوجود آيد پاكيزه و مطهّر خواهد بود، او را به تو مى‏بخشم و از تو التماس مى‏كنم كه رعايت حرمت او بكنى. چون حضرت امام رضا عليه السّلام از او بوجود آمد، او را به طاهره مسمّا گردانيد، چون حضرت امام رضا عليه السّلام شير بسيار مى‏خورد، روزى طاهره گفت:

مرضعه ديگر به هم رسانيد كه مرا يارى كند، گفتند: مگر شير تو كمى مى‏كند؟ گفت: دروغ نمى‏توانم گفت، به خدا سوگند كه شير من كم نيست و ليكن نوافل و اورادى كه داشتم و به آنها عادت كرده بودم به سبب شير دادن كم شده است، به اين سبب معاون مى‏خواهم كه‏

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 1/ 22.

(2) عيون أخبار الرضا 1/ 23.

(3) عيون أخبار الرضا 1/ 24 و 26.

(4) كشف الغمّه 3/ 53 و مناقب ابن شهر آشوب 4/ 396.

جلاء العيون، ص: 927

اوراد خود را ترك ننمايم «1».

به سند معتبر ديگر روايت كرده است كه چون حميده نجمه مادر حضرت امام رضا عليه السّلام را خريد، شبى حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديد، آن جناب به او گفت: اى حميده! نجمه را به فرزند خود موسى تمليك نما كه از او فرزندى به هم خواهد رسيد كه بهترين اهل زمين باشد؛ به اين سبب حميده نجمه را به آن جناب بخشيد، و او باكره بود «2».

ايضاً به سند معتبر از هشام روايت كرده است كه گفت: روزى حضرت امام كاظم عليه السّلام از من پرسيد كه: آيا خبر دارى كه كسى از برده‏فروشان مغرب آمده باشد؟ گفتم: نه، آن جناب فرمود كه: بلكه آمده است بيا تا برويم به نزد او، پس آن جناب سوار شد و من در خدمت آن جناب سوار شدم، چون به محلّ معهود رسيديم، ديديم كه مردى از تجّار مغرب آمده است و غلامان و كنيزان بسيار آورده است، آن جناب فرمود كه: كنيزان خود را بر ما عرض كن، او نه كنيز بيرون آورد، و هر يك را آن جناب مى‏فرمود كه: نمى‏خواهم.

پس فرمود كه: ديگر بياور، گفت: به خدا سوگند كه ديگر كنيز ندارم مگر يك جاريه بيمار، آن جناب فرمود كه: او را بياور. چون او مضايقه كرد، حضرت مراجعت نمود، روز ديگر مرا به نزد او فرستاد و فرمود كه: به هر قيمت كه بگويد آن جاريه بيمار را براى من خريدارى كن و به نزد من آور. چون رفتم آن كنيز را طلب كردم، قيمت بسيارى براى او گفت، گفتم: من به اين قيمت خريدم، گفت: من نيز فروختم، و ليكن مرا خبر ده كه آن مرد كه بود كه ديروز با تو همراه بود؟ گفتم: مردى است از بنى هاشم، گفت: از كدام سلسله بنى هاشم؟ گفتم: بيش از اين نمى‏دانم. گفت: بدان كه من اين كنيز را از اقصاى بلاد مغرب خريدم، روزى زنى از اهل كتاب اين كنيز را با من ديد پرسيد كه: اين را از كجا آورده‏اى؟

گفتم: اين را براى خود خريده‏ام، گفت: سزاوار نيست كه اين كنيز نزد مانند تو كسى باشد، و مى‏بايد كه نزد بهترين اهل زمين باشد، چون به تصرّف او در آيد، بعد از مدّتى پسرى از او بوجود خواهد آمد كه اهل مشرق و مغرب زمين او را اطاعت كنند، پس بعد از اندك وقتى‏

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 1/ 24.

(2) عيون أخبار الرضا 1/ 26.

جلاء العيون، ص: 928

حضرت امام رضا عليه السّلام از او بوجود آمد «1».

ايضاً به سند معتبر از نجمه مادر آن جناب روايت كرده است كه گفت: چون حامله شدم به فرزند بزرگوار خود، هيچ وجه ثقل حمل در خود احساس نمى‏كردم، چون به خواب مى‏رفتم صداى تسبيح و تهليل و تمجيد حق تعالى از شكم خود مى‏شنيدم و خائف و ترسان مى‏شدم، چون بيدار مى‏شدم صدا مى‏شنيدم. چون آن فرزند سعادتمند از من متولّد شد، دستهاى خود را بر زمين گذاشت و سر مطهّر خود را بسوى آسمان بلند كرد و لبهاى مباركش حركت مى‏كرد و سخنى مى‏گفت كه نمى‏فهميدم، و در آن ساعت امام موسى عليه السّلام نزد من آمد و گفت: گوارا باد تو را اى نجمه كرامت پروردگار تو، پس آن فرزند سعادتمند را در جامه سفيدى پيچيدم و به آن حضرت دادم، در گوش راستش اذان نماز گفت و در گوش چپش اقامت، و آب فرات طلبيد و كامش را به آن آب برداشت، پس به دست من داد و فرمود كه: بگير اين را كه بقيّه خداست در زمين، و حجّت خداست بعد از من «2».

ابن بابويه به سند معتبر از محمّد بن زياد روايت كرده است كه از حضرت امام موسى عليه السّلام شنيدم در روزى كه حضرت امام رضا عليه السّلام متولّد شد مى‏فرمود: اين فرزند من ختنه كرده و پاك و پاكيزه متولّد شد، و جميع ائمّه چنين متولّد مى‏شوند، و ليكن ما تيغى بر موضع ختنه ايشان مى‏گردانيم از براى متابعت سنّت «3».

در تاريخ ولادت آن جناب خلاف است، و روز ولادت را بعضى پنجشنبه و بعضى جمعه گفته‏اند «4».

ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه آن جناب در مدينه متولّد شد در روز پنجشنبه يازدهم ماه ربيع الاوّل سال صد و پنجاه و سوّم هجرت، بعد از وفات حضرت صادق عليه السّلام به پنج سال «5»، و كلينى سال ولادت را در سال صد و چهل و هشتم ذكر كرده‏

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 1/ 26.

(2) عيون أخبار الرضا 1/ 29.

(3) كمال الدين 433.

(4) اعلام الورى 313.

(5) عيون أخبار الرضا 1/ 28.

جلاء العيون، ص: 929

است «1»، و بعضى يازدهم ماه ذيحجّه صد و پنجاه و سه گفته‏اند «2»، شيخ طبرسى روز جمعه يازدهم ماه ذى القعده از سال مذكور گفته است «3».

و نقش خاتم آن حضرت به روايات معتبره كه از آن جناب منقول شده «ما شاء اللَّه لا قوّة الّا باللَّه» بود «4»، به روايت ديگر: «حسبي اللَّه» بود «5».

__________________________________________________

(1) كافى 1/ 486.

(2) كشف الغمّه 3/ 53.

(3) اعلام الورى 313.

(4) كافى 6/ 473.

(5) بحار الأنوار 49/ 9.

جلاء العيون، ص: 930

فصل دوّم در بيان خبر دادن آن جناب و پدران بزرگوار آن حضرت به شهادت او

ابن بابويه به سند معتبر روايت كرده است كه مردى از اهل خراسان به خدمت حضرت امام رضا عليه السّلام آمد و گفت: حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم كه به من گفت: چگونه خواهد بود حال شما اهل خراسان در وقتى كه مدفون سازند در زمين شما پاره‏اى از تن مرا، و بسپارند به شما امانت مرا، و پنهان گردد در زمين شما ستاره من، حضرت فرمود:

منم آنكه مدفون مى‏شود در زمين شما، و منم پاره تن پيغمبر شما، و منم امانت آن حضرت، و نجم فلك امامت و هدايت، هر كه مرا زيارت كند و حقّ مرا شناسد و اطاعت مرا بر خود لازم داند، من و پدران من شفيع او خواهيم بود در روز قيامت، و هر كه ما شفيع او باشيم البتّه نجات مى‏يابد هر چند بر او مانند گناه جنّ و انس بوده باشد، به درستى كه مرا خبر داد پدرم از پدرانش كه حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه: هر كه مرا در خواب ببيند، مرا ديده است، زيرا كه شيطان به صورت من متمثّل نمى‏تواند شد، و نه به صورت احدى از اوصياى من، و نه به صورت احدى از شيعيان خالص ايشان، به درستى كه خواب راست يك جزو است از هفتاد جزو از پيغمبرى «1».

به سند معتبر ديگر از آن جناب منقول است كه گفت: به خدا سوگند كه هيچ‏يك از ما اهل بيت نيست مگر آنكه كشته مى‏گردد و شهيد مى‏شود، گفتند: يا بن رسول اللَّه كه تو را

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 287؛ امالى شيخ صدوق 61.

جلاء العيون، ص: 931

شهيد مى‏كند؟ فرمود كه: بدترين خلق خدا در زمان من مرا شهيد خواهد كرد به زهر، و دور از يار و ديار در زمين غربت مدفون خواهد ساخت، پس هر كه مرا در آن غربت زيارت كند، حق تعالى مزد صد هزار شهيد، و صد هزار صدّيق، و صد هزار حجّ‏كننده، و عمره‏كننده، و صد هزار جهادكننده براى او بنويسد، و در زمره ما محشور شود، و در درجات عاليه بهشت رفيق ما باشد «1».

ايضاً به سند معتبر از حسن بن جهم روايت كرده است كه چون مأمون علماى امصار و فقهاى اقطار را جمع كرد كه با آن امام اخيار مباحثه كنند، آن جناب بر همه غالب آمد و همه اقرار به فضيلت آن حضرت كردند و از مجلس مأمون برخاست و به خانه خود معاودت نمود، من در خدمت آن حضرت رفتم و گفتم: خدا را حمد مى‏كنم كه مأمون را مطيع شما گردانيده، و در اكرام شما مبالغه مى‏نمايد، و غايت سعى مبذول مى‏دارد، حضرت فرمود كه: اى پسر جهم تو را فريب ندهد از آنچه از او مى‏بينى كه مرا اكرام مى‏نمايد و سخن مرا به سمع قبول اصغا مى‏نمايد، زيرا كه در اين زودى مرا به زهر شهيد خواهد كرد از روى ظلم و ستم، و اين خبرى است كه از پدران بزرگوار به من رسيده است، و تا من زنده‏ام اين سخن را ذكر مكن «2».

ايضاً از جعفر بن محمّد نوفلى روايت كرده است كه گفت: در راه خراسان به خدمت آن امام مؤمنان رسيدم، فرمود كه: من در اين راهى كه مى‏روم بر نخواهم گشت، و در شهر طوس در پهلوى هارون مدفون خواهم شد، و فرزند مظلوم در بغداد در پهلوى پدر معصومم دفن خواهد شد «3».

ايضاً به سند معتبر از حضرت صادق عليه السّلام روايت كرده است كه حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله و سلّم فرمود كه: پاره‏اى از تن من در زمين خراسان مدفون خواهد شد، هر مؤمنى كه او را زيارت كند، البتّه بهشت او را واجب شود و بدنش بر آتش جهنّم حرام گردد «4».

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 287؛ امالى شيخ صدوق 61.

(2) عيون أخبار الرضا 2/ 218.

(3) عيون أخبار الرضا 2/ 233.

(4) امالى شيخ صدوق 60؛ عيون أخبار الرضا 2/ 286.

جلاء العيون، ص: 932

ايضاً به سند معتبر روايت كرده است كه حضرت صادق عليه السّلام فرمود كه: از پسر من موسى پسرى به هم خواهد رسيد كه نامش موافق نام امير المؤمنين عليه السّلام باشد، و او را بسوى خراسان برند و به زهر شهيد كنند و در غربت او را مدفون سازند، هر كه او را زيارت كند و به حقّ او عارف باشد، حق تعالى به او عطا كند مزد آنها كه پيش از فتح مكّه در راه خدا جان و مال خود را بذل كردند «1».

ايضاً به سند معتبر از حضرت امير المؤمنين عليه السّلام منقول است كه آن جناب گفت: مردى از فرزندان من در زمين خراسان به زهر ستم و عدوان شهيد خواهد شد كه نام او موافق نام من باشد، و نام پدرش موافق نام موسى بن عمران باشد، هر كه او را در آن غربت زيارت كند، حق تعالى گناهان گذشته و آينده او را بيامرزد اگر چه به عدد ستاره‏هاى آسمان و قطره‏هاى باران و برگ درختان باشد «2».

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 285.

(2) عيون أخبار الرضا 2/ 289.

جلاء العيون، ص: 933

فصل سوّم در بيان كيفيّت شهادت آن حضرت است‏

از روايات معتبره معلوم مى‏شود كه چون مأمون ملعون از خلفاى شقاوت اساس بنى عبّاس بود و فرمانش در اطراف عالم نافذ گرديد، و ايالت عراق عرب را به حسن بن سهل تفويض كرد و خود در بلده مرو اقامت نمود، و در اطراف ممالك حجاز و يمن غبار فتنه و آشوب ارتفاع يافته، بعضى از سادات به طمع خلافت رايت مخالفت بر افراشتند.

چون اين اخبار در مرو به سمع آن ملعون رسيد، با فضل بن سهل ذو الرياستين كه وزير و مشير او بود، مشورت نمود، بعد از تدبير و انديشه بسيار رأى آن دو ملعون بر آن قرار گرفت كه حضرت امام رضا عليه السّلام را از مدينه طلب نمايند و او را وليعهد خود گرداند، تا آنكه ساير سادات به قدم اطاعت پيش آيند، و دندان طمع از خلافت بردارند.

پس رجاء بن ضحّاك را با بعضى از مخصوصان خود به خدمت آن حضرت فرستاد بسوى مدينه كه آن جناب را به سفر خراسان ترغيب نمايند. چون ايشان به خدمت آن حضرت رسيدند، حضرت در اوّل حال امتناع بسيار نمود، چون مبالغه ايشان از حدّ اعتدال متجاوز گرديد، آن سفر محنت اثر را به جبر اختيار نمود «1».

ابن بابويه به سند معتبر از وشّا روايت كرده است كه حضرت امام رضا عليه السّلام فرمود:

چون خواستند كه مرا از مدينه بيرون آورند، عيال پريشان احوال خود را جمع كردم و خبر شهادت خود را به ايشان دادم، و گفتم: من از اين سفر معاودت نخواهم نمود، اكنون به‏

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 158.

جلاء العيون، ص: 934

تعزيت من قيام نمائيد و بر من زارى كنيد و آب حسرت از ديده خود بباريد، پس هر يك از اهل بيت خود را وداع نمودم و دوازده هزار دينار طلا بر ايشان قسمت كردم «1».

به سند معتبر ديگر از مخول سيستانى روايت كرده است كه چون آن امام على مقام خواست كه از مدينه بيرون رود، داخل مسجد شد و به نزد ضريح مقدّس سيّد انام آمد، و جدّ بزرگوار خود را وداع نمود و قطرات اشك خونين از مفارقت حضرت سيّد المرسلين صلّى اللّه عليه و آله و سلّم باريد، و صداى گريه و زارى آن حضرت بلند شد. چون روانه شد از مفارقت آن روضه مقدّسه بى‏تاب گرديد، و باز معاودت فرمود و رسم وداع را تجديد نمود، و چندين مرتبه متوجّه گرديد، و بعد از چند قدم معاودت نمود، و در هر مرتبه گريه و زارى و ناله و بى‏قرارى آن حضرت مى‏افزود.

چون با دل پرحسرت از مرقد مطهّر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم جدا شد، به خدمت آن حضرت رفتم و سلام كردم و براى آن سفر تهنيت و مبارك باد گفتم، فرمود: چه تهنيت مى‏گوئى مرا از سفرى كه از جوار جدّ بزرگوار خود دور مى‏روم، و در غربت شهيد خواهم شد، و در پهلوى بدترين خلق خدا هارون الرّشيد مدفون خواهم گرديد؛ و من در خدمت آن حضرت بودم تا آنچه فرمود واقع شد «2».

در كشف الغمّه و غير آن از اميّة بن على روايت كرده‏اند كه گفت: در سالى كه امام رضا عليه السّلام به حج رفت و متوجّه خراسان گرديد، حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام را به حج برد.

چون امام رضا عليه السّلام طواف وداع مى‏كرد، امام محمّد تقى عليه السّلام بر دوش «موفّق» غلام آن حضرت بود و او را طواف مى‏فرمود، چون به حجر اسماعيل نزديك رسيد، به زير آمد و نشست و آثار اندوه از روى منوّرش ظاهر شد، و مشغول دعا شد و بسيار طول داد، موفّق گفت: برخيز فداى تو گردم، گفت: از اينجا مفارقت نمى‏كنم تا وقتى كه خدا خواهد برخيزم. موفّق به خدمت امام رضا عليه السّلام آمد و احوال فرزند سعادتمند او را عرض كرد، حضرت نزديك نور ديده خود آمد و فرمود: برخيز اى حبيب من، آن نهال حديقه امامت گفت: اى پدر بزرگوار چگونه برخيزم و مى‏دانم كه خانه كعبه را وداعى كردى كه ديگر

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 235.

(2) عيون أخبار الرضا 2/ 234.

جلاء العيون، ص: 935

بسوى آن بر نخواهى گشت و گريان شد، پس براى اطاعت پدر بزرگوار خود برخاست و روانه شد «1».

و توجّه آن حضرت بسوى خراسان در سال دويستم هجرت بود، در آن وقت موافق مشهور از عمر شريف امام محمّد تقى عليه السّلام هفت سال گذشته بود، چون متوجّه آن سفر گرديد در هر منزل معجزات و كرامات بسيار از آن مخزن اسرار ظاهر مى‏شد، و بسيارى از آثار آنها تا حال موجود است.

ابو الصلت هروى روايت كرده است كه چون امام مظلوم به سناباد طوس رسيد، داخل قبّه‏اى شد كه قبر هارون در آنجا بود، و در پيش قبر او خطّى كشيد و فرمود: اين تربت من است، و من در اينجا مدفون خواهم گرديد، و حق تعالى اين مكان را محلّ ورود شيعيان و دوستان من خواهد گردانيد، به خدا سوگند كه هر كه از ايشان مرا در اين مكان زيارت كند يا بر من سلام كند، البتّه حق تعالى مغفرت و رحمت خود را به شفاعت ما اهل بيت براى او واجب گرداند، پس رو به قبله گردانيد و چند ركعت نماز به جا آورد و دعاى بسيار خواند، چون فارغ شد، به سجده رفت و بسى طول داد، و پانصد تسبيح در سجود گفت، سر از سجده برداشت و بيرون آمد «2».

چون حضرت داخل مرو شد، مأمون را ملاقات كرد، به ظاهر آن حضرت را تعظيم و تكريم بسيار نمود و گفت: يا بن رسول اللَّه من فضيلت و علم و زهد و ورع و عبادت تو را دانستم، و تو را از خود به خلافت سزاوارتر يافتم، حضرت فرمود: من به بندگى خدا فخر مى‏كنم، و به زهد دنيا اميد نجات از شرور آن دارم، و به پرهيزكارى از محرّمات الهى اميدوارم به فايز گرديدن به غنايم نامتناهى، و به تواضع در دنيا اميدوار رفعت نزد حق تعالى هستم، مأمون گفت: اراده كرده‏ام كه خود را از خلافت عزل كنم و امامت را به تو گذارم و با تو بيعت كنم، حضرت فرمود كه: اگر خلافت را خدا براى تو قرار داده است جايز نيست كه به ديگرى بخشى و خود را از آن معزول كنى، و اگر خلافت از تو نيست تو را اختيار آن نيست كه به ديگرى تفويض نمائى، مأمون گفت: يا بن رسول اللَّه البتّه لازم‏

__________________________________________________

(1) كشف الغمّه 3/ 155.

(2) عيون أخبار الرضا 2/ 147.

جلاء العيون، ص: 936

است كه اين را قبول كنى، حضرت فرمود: به رضاى خود هرگز قبول نخواهم كرد.

و در مدّت دو ماه اين سخن در ميان بود، چندان‏كه او مبالغه مى‏كرد حضرت چون غرض او را مى‏دانست امتناع مى‏فرمود، چون آن ملعون از قبول خلافت آن حضرت مأيوس گرديد، گفت: هرگاه خلافت را قبول نمى‏كنى پس ولايت‏عهدى مرا قبول كن كه بعد از من خلافت با تو باشد، حضرت فرمود: پدران بزرگوارم مرا خبر داده‏اند از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه من پيش از تو از دنيا بيرون خواهم رفت، و مرا به زهر ستم شهيد خواهند كرد، و بر من ملائكه زمين خواهند گريست، و در زمين غربت در پهلوى هارون الرّشيد مدفون خواهم شد.

مأمون از استماع اين سخنان گريان شد و گفت: يا بن رسول اللَّه كه مى‏تواند تو را به قتل رساند؟ كه را ياراى آن هست كه تا من زنده باشم بدى نسبت به تو انديشه نمايد؟ حضرت فرمود: اگر خواهم مى‏توانم گفت كه مرا شهيد خواهد كرد، مأمون گفت: يا بن رسول اللَّه غرض تو از اين سخنان آن است كه ولايت عهد مرا قبول نكنى تا مردم بگويند كه تو ترك دنيا كرده‏اى. حضرت فرمود: به خدا سوگند از روزى كه پروردگار من مرا خلق كرده است تا حال دروغ نگفته‏ام، و ترك دنيا براى دنيا نكرده‏ام، و غرض تو را مى‏دانم، مأمون گفت:

غرض من چيست؟ حضرت فرمود: غرض تو آن است كه مردم بگويند على بن موسى الرّضا ترك دنيا نكرده بود بلكه دنيا ترك او كرده بود، اكنون كه دنيا او را ميسّر شد براى طمع خلافت ولايت عهد را قبول كرد، مأمون در غضب شد و گفت: پيوسته سخنان ناگوار در برابر من مى‏گوئى و از سطوت من ايمن شده‏اى، به خدا سوگند كه اگر ولايت عهد مرا قبول نكنى گردنت را خواهم زد. حضرت فرمود: حق تعالى نفرموده است كه من خود را به مهلكه اندازم، هرگاه جبر مى‏نمائى قبول مى‏كنم به شرطى كه كسى را نصب نكنم، و احدى را عزل ننمايم، و رسمى را بر هم نزنم، و احداث امرى نكنم، و از دور بر بساط حكومت نظر كنم، آن ملعون به اين شرط از آن حضرت راضى شد «1».

پس حضرت دست بسوى آسمان برداشت و گفت: خداوندا مى‏دانى كه مرا اكراه كردند

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 151؛ امالى شيخ صدوق 65؛ علل الشرايع 237.

جلاء العيون، ص: 937

و به ضرورت اين امر را اختيار كردم، پس مرا مؤاخذه مكن چنانكه مؤاخذه نكردى دو بنده و پيغمبر خود يوسف و دانيال عليهما السّلام را در هنگامى كه قبول كردند ولايت را از جانب پادشاه زمان خود، خداوندا عهدى نيست مگر عهد تو و ولايتى نمى‏باشد مگر از جانب تو، پس توفيق ده مرا كه دين تو را برپا دارم و سنّت پيغمبر تو را زنده دارم، و به درستى كه نيكو مولائى و نيكو ياورى.

پس محزون و گريان ولايت عهد را از مأمون قبول كرد، و مأمون روز ديگر مجلس عظيم ترتيب داد و كرسى براى آن حضرت در پهلوى كرسى خود گذاشت و جميع اكابر و اشراف و سادات و علما را جمع كرد، اوّل پسر خود عبّاس را امر كرد كه با حضرت بيعت كرد، و بعد از او ساير مردم بيعت كردند، و جوايز بسيار به مردم بخشيد و مواجب يك ساله لشكر را به ايشان رسانيد، و مدّاحان و شعرا را امر كرد كه قصايد غرّا در شأن آن حضرت گفتند و ايشان را جوايز بسيار داد، و رءوس مناير و وجوه دنانير و دراهم را به نام نامى و لقب گرامى آن حضرت مزيّن گردانيد، و مردم را امر كرد كه سياه‏پوشى را كه بدعت بنى عبّاس بود ترك كنند و جامه‏هاى سبز بپوشند، و يك دختر خود امّ حبيبه را به آن حضرت عقد كرد، و دختر ديگر خود امّ الفضل را به امام محمّد تقى عليه السّلام نامزد كرد، و دختر حسن بن سهل را براى خود تزويج نمود.

چون ديد كه هر روز انوار علم و كمال و آثار رفعت و جلال آن برگزيده ملك متعال بر مردم ظاهر مى‏شود و محبّت آن حضرت در دلهاى ايشان جا مى‏كند، نايره حسد در كانون سينه پركينه‏اش مشتعل گرديد، و در مقام تدبير دفع آن حضرت در آمد.

چنانچه ابن بابويه از احمد بن على روايت كرده است كه گفت: از ابو الصلت هروى پرسيدم كه: چگونه مأمون راضى شد به قتل حضرت امام رضا عليه السّلام با آن اكرام و محبّتى كه نسبت به او اظهار مى‏كرد و او را وليعهد خود گردانيده بود؟ ابو الصلت گفت: مأمون براى آن حضرت را گرامى مى‏داشت كه فضيلت و بزرگوارى او را مى‏دانست، ولايت عهد را به او تفويض كرد براى آنكه مردم آن حضرت را چنان بشناسند كه راغب است بسوى دنيا، و محبّت او از دلهاى مردم كم شود. چون ديد كه اين باعث زيادتى محبّت و اخلاص مردم‏

جلاء العيون، ص: 938

شد، علماى جميع فرق را از يهود و نصارا و مجوس و صابيان و براهمه و ملحدان و دهريان و علماى جميع فرق مسلمان را جمع كرد كه با آن حضرت مباحثه و مناظره نمايند، شايد كه بر او غالب شوند، و در اعتقاد مردم نسبت به آن حضرت فتورى به هم رسد، و اين تدبير نيز بر خلاف مقصود او نتيجه داد، همگى آنها مغلوب آن حضرت گرديدند و اقرار به فضيلت و جلالت او نمودند، حضرت مكرّر اظهار مى‏فرمود خلافت حقّ ماست و ما از ديگران به امامت سزاوارتريم؛ و بدگويان اين سخن را به آن ملعون مى‏رسانيدند، به اين سبب خشم و حسد بر او غالب شده، حضرت مدارا با او نمى‏كرد و مداهنه در حقّ او نمى‏نمود، و در اكثر احوال سخنان درشت در روى او مى‏گفت، و موجب مزيد حقد و كينه او مى‏گرديد، به اين سبب به قتل آن بزرگوار راضى شد، و به زهر غدر آن حضرت را شهيد كرد «1».

ابن بابويه به سند معتبر از هرثمة بن اعين روايت كرده است كه روزى به قصد ملازمت حضرت امام رضا عليه السّلام به در خانه مأمون رفتم، چون به در سراى او رسيدم، صبيح ديلمى را كه از جمله مقرّبان مأمون و مواليان آن حضرت بود ديدم، چون نظرش بر من افتاد گفت:

اى هرثمه تو مى‏دانى كه من امين مأمونم و محلّ اعتماد آن ملعونم؟ گفتم: بلى، گفت:

ديشب آن ملعون مرا با سى نفر از غلامان خاصّ خود كه محرم اسرار او بودند بعد از آنكه ثلثى از شب گذشته بود طلب نمود، چون بر وى داخل شديم ديديم كه آن سياه دل از كثرت شموع و مشاعل مجلس خود را به مثابه روز روشن ساخته بود، و تيغهاى برهنه زهرآلود در پيش خود گذاشته، پس هر يك از ما را نزد خود طلبيد و عهد و پيمان گرفت كه به آنچه فرمايد عمل كنيم و راز او را پنهان داريم، و هر يك را تيغ زهرآلودى داد و گفت: برويد بسوى حجره امام رضا عليه السّلام و در هر حالت كه او را بيابيد با او سخن مگوئيد، خواه نشسته و خواه ايستاده، و خواه بيدار و خواه در خواب، اين شمشيرها را بر بدن او فرود آوريد و گوشت و استخوان او را ريزه ريزه كنيد و اجزاى او را به يكديگر بياميزيد، و اين شمشيرها را بر بساط او بماليد و از آلايش پاك كنيد و به نزد من آئيد، اگر به آنچه گفتم عمل نمائيد و اين راز را افشا نكنيد، هر يك را دوازده بدره زر بدهم با ضياع و عقار نيكو، و تا زنده‏

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 265.

جلاء العيون، ص: 939

باشم از مقرّبان من باشيد.

صبيح گفت: شمشيرها را از آن ملعون گرفته متوجّه حجره مقدّسه آن حضرت شديم، چون به حجره در آمديم ديديم كه آن جناب بر پهلوى مبارك خود خوابيده و دستهاى خود را حركت مى‏داد و به سخنى تكلّم مى‏نمود كه ما نفهميديم، من بر يك طرف حجره ايستادم و سر شمشير خود را بر زمين نهادم، ترسان و هراسان نظر مى‏كردم، و آن غلامان بى‏حيا به جانب آن امام اصفياء رفتند و شمشيرهاى خود را يك مرتبه بر جسد مطهّر آن جناب فرود آوردند، و آن جناب زرهى و جامه‏اى نپوشيده بود كه مانع تأثير شمشير باشد، پس آن امام غريب مظلوم را بر بساط خود پيچيدند و بسوى مأمون برگشتند، پرسيد كه: چه كرديد؟ گفتند: آنچه فرمودى به عمل آورديم.

چون صبح طالع شد، مأمون سر خود را برهنه كرد و بندهاى جامه خود را گشود، و بر هيأت ارباب مصيبت گريان و نالان از خانه بيرون آمد و در مجلس شوم خود نشست، و به شرايط تعزيت آن حضرت قيام نمود، بعد از ساعتى برخاست و پاى برهنه متوجّه حجره آن جناب گرديد كه به تجهيز آن حضرت قيام نمايد، صبيح گفت: چون به نزديك رسيد، آواز همهمه از حجره او استماع نمود، بترسيد و گفت: اى صبيح به حجره داخل شو و مرا از حقيقت اين صدا خبر ده، صبيح گفت: چون به حجره رفتم، آن جناب را ديدم در محراب نشسته و به عبادت ربّ الارباب مشغول است.

چون مأمون ملعون را از اين حال خبر دادم، مضطرب گرديد و اعضاى شومش بلرزيد گفت: لعنت خدا بر شما كه مرا فريب داديد، پس گفت: اى صبيح چون تو آن سرور را مى‏شناسى، به نزديك محراب رو و حقيقت حال را نيكوتر معلوم كن و مرا اعلام نما. چون به نزديك عتبه عليّه رسيدم، آن امام مظلوم آواز داد كه: يا صبيح، گفتم: لبّيك اى مولاى من، و بر زمين افتادم و رو بر خاك ماليدم و گريستم، فرمود: برخيز خدا تو را رحمت كند، و اين آيه را تلاوت نمود: يُرِيدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَ اللَّهِ بِأَفْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَ لَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ «1» يعنى: مى‏خواهند كافران كه خاموش گردانند و فرونشانند نور خدا را به‏

__________________________________________________

(1) سوره صف/ آيه 8.

جلاء العيون، ص: 940

دهانهاى خود، و خدا تمام‏كننده است نور خود را هر چند نخواهند كافران.

صبيح گفت: چون به نزد مأمون آمدم، از بسيارى غضبش مانند شب تار گرديده بود، گفتم: و اللَّه كه در حجره خود نشسته است و مشغول عبادت است و اثر زخمى بر بدن مباركش ظاهر نيست، فرمود امرا و اعيان را كه به جهت تعزيت امام حضرت رضا عليه السّلام آمده بودند بگوئيد: آن جناب را غشى عارض شده بود، بحمد اللَّه زايل گشت و به صحّت مبدّل گرديد. هرثمه گفت: چون اين قصّه را از صبيح استماع نمودم، شكر حق تعالى ادا كردم و به خدمت امام رفتم، آن جناب فرمود: و اللَّه كه از كيد و مكر اين گروه هيچ ضرر به ما نمى‏رسد تا اجل موعود برسد «1».

امّا كيفيّت شهادت آن جگرگوشه رسول خدا به روايت ابو الصلت هروى چنان است كه گفت: روزى در خدمت حضرت امام رضا عليه السّلام ايستاده بودم، فرمود كه: داخل قبّه هارون الرّشيد شو و از چهار جانب قبر آن ملعون از هر جانب يك كف خاك بياور، چون آوردم آن خاك را كه از پس پشت آن لعين برداشته بودم، بوئيد و انداخت و فرمود كه:

مأمون خواهد خواست كه قبر پدر خود را قبله من كند و مرا در اين مكان مدفون سازد، سنگى ظاهر شود كه اگر جميع كلنگ داران خراسان جمع شوند و خواهند كه آن را حركت دهند يا ذرّه‏اى از آن جدا كنند نتوانند؛ آنگاه خاك بالا سر و پائين پا را استشمام نمود و چنين فرمود.

چون خاك طرف قبله را بوئيد فرمود: زود باشد كه قبر مطهّر مرا در اين موضع حفر نمايند، پس امر كن ايشان را كه هفت درجه به زمين فرو برند، و لحد آن را دو گز و شبرى سازند كه حق تعالى چندان كه خواهد آن را گشاده سازد و باغى از باغستانهاى بهشت گرداند، آنگاه از جانب سر رطوبتى ظاهر شود، پس به آن دعائى كه تو را تعليم مى‏نمايم تكلّم كن تا به قدرت خدا آن آب جارى گردد، و قبر از آن آب پر شود، و ماهى ريزه‏اى چند در آن آب ظاهر شوند. چون آن ماهيان پديد آيند، اين نان را كه به تو مى‏سپارم در آن آب ريزه كن كه آن ماهيان بخورند، آنگاه ماهى بزرگى ظاهر شود، و آن ماهيان ريزه را

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 231.

جلاء العيون، ص: 941

برچيند، در آن حال دست بر آب گذار و دعائى كه تو را تعليم مى‏نمايم بخوان تا آن آب بر زمين فرو رود و قبر خشك شود، و اين اعمال را نكنى مگر در حضور مأمون، و فرمود:

فردا به مجلس اين كافر داخل خواهم شد، اگر از خانه آن شقى سر برهنه بيرون آيم با من تكلّم نما، و اگر چيزى بر سر پوشيده باشم با من سخن مگو.

ابو الصلت گفت: چون در روز ديگر حضرت امام رضا عليه السّلام نماز بامداد ادا نمود، جامه‏هاى خويش را پوشيد و در محراب نشست و منتظر مى‏بود تا غلامان مأمون به طلب وى آمدند، آنگاه كفش خود را پوشيد و رداى مبارك خود را بر دوش افكند و به مجلس آن ملعون در آمد، و من در خدمت آن حضرت بودم، در آن وقت طبقى چند از الوان ميوه‏ها نزد وى نهاده بودند، و آن ملعون خوشه انگورى كه زهر را به رشته در بعضى از دانه‏هاى آن دوانيده بودند در دست داشت، و بعضى از آن دانه‏ها را كه به زهر نيالوده بودند از براى دفع تهمت زهر مار مى‏كرد.

چون نظرش بر آن حضرت افتاد، مشتاقانه از جاى خود برخاست و دست در گردن مباركش آورد و ميان دو ديده آن قرة العين مصطفى را بوسيد، آنچه از لوازم اكرام و احترام ظاهر بود دقيقه‏اى فرو نگذاشت، آن جناب را بر بساط خود نشانيد و آن خوشه انگور را به وى داد و گفت: يا بن رسول اللَّه از اين نيكوتر انگور نديده‏ام، حضرت فرمود: شايد انگور بهشت از اين نيكوتر باشد، مأمون گفت: از اين انگور تناول نما، حضرت فرمود: مرا از خوردن اين انگور معاف دار.

آن ملعون مبالغه بسيار كرد و گفت: البتّه مى‏بايد تناول نمود، مگر مرا متّهم مى‏دارى با اين همه اخلاص كه از من مشاهده مى‏نمائى؟ اين چه گمانها است كه به من مى‏برى؛ و آن خوشه انگور را گرفته دانه‏اى چند از آن خورد، باز به دست آن جناب داد و تكليف خوردن نمود؛ آن امام مظلوم چون سه دانه از آن انگور زهرآلوده تناول نمود، حالش دگرگون گرديد و باقى خوشه را بر زمين افكند و متغيّر الاحوال از آن مجلس برخاست، مأمون گفت: يا بن عم به كجا مى‏روى؟ فرمود: به آنجا كه مرا فرستادى، و آن حضرت حزين و غمگين و نالان سر مبارك پوشيده از خانه مأمون بيرون آمد.

جلاء العيون، ص: 942

ابو الصلت گفت: به مقتضاى فرموده آن حضرت، با وى سخن نگفتم تا به سراى خود داخل گرديد و فرمود: در سرا را ببند، رنجور و نالان بر فراش خويش تكيه فرمود: چون آن امام معصوم بر بستر قرار گرفت، در سرا را بسته در ميان خانه محزون و غمگين ايستاده بودم، ناگاه جوان خوشبوى مشكين موى را در ميان سرا ديدم كه سيماى ولايت و امامت از جبين فايض الانوارش ظاهر بود، و شبيه‏ترين مردمان بود به جناب امام رضا عليه السلام، پس بسوى وى شتافتم و سؤال كردم كه: از كدام راه داخل شدى كه من درب را محكم بسته بودم؟ فرمود: آن قادرى كه مرا از مدينه به يك لحظه به طوس آورد، از درهاى بسته مرا داخل ساخت، پرسيدم كه: تو كيستى؟ فرمود كه: منم حجّت خدا بر تو اى ابو الصلت، منم محمّد بن على، آمده‏ام كه پدر غريب مظلوم و والد معصوم مسموم خود را وداع كنم.

آنگاه در حجره‏اى كه حضرت امام رضا عليه السّلام در آنجا بود رفت، چون چشم آن امام مسموم بر فرزند معصوم خود افتاد، از جاى جست و يعقوب وار يوسف گم‏گشته خود را در آغوش كشيد و دست در گردن وى در آورد و او را به سينه خود فشرد و ميان دو چشم او را بوسيد و آن فرزند معصوم را در فراش خود داخل كرد، بوسه بر روى وى مى‏داد و با وى از اسرار ملك و ملكوت و خزاين علوم حىّ لا يموت رازى چند مى‏گفت كه من نمى‏فهميدم، و ابواب علوم اوّلين و آخرين و ودايع حضرت سيّد المرسلين صلّى اللّه عليه و آله و سلّم، را به وى تسليم كرد، آنگاه بر لبهاى مبارك حضرت امام رضا عليه السلام كفى ديدم از برف سفيدتر، حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام آن را ليسيد، و دست در ميان سينه پدر بزرگوار خود برد و چيزى مانند عصفور بيرون آورد و فرو برد، و آن طاير قدسى به بال ارتحال ارتحال كرد، تعلّقات جسمانى از دامان مطهّر خود افشانده به جانب رياض رضوان قدس پرواز كرد.

پس حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام فرمود: اى ابو الصلت به اندرون اين خانه رو و آب و تخته بياور، گفتم: يا بن رسول اللَّه در آن خانه نه آب است و نه تخته، فرمود: آنچه مى‏فرمايم چنان كن و تو را به اينها كارى نباشد. چون به خانه رفتم، آب و تخته را حاضر يافته به حضور بردم، و دامن بر زرده مستعد آن شدم كه آن جناب را در غسل دادن مدد نمايم، فرمود: ديگرى هست كه مرا مدد نمايد، ملائكه مقرّبين مرا ياورى مى‏نمايند به تو

جلاء العيون، ص: 943

احتياج ندارم. چون از غسل فارغ گرديد فرمود: به خانه رو و كفن و حنوط بياور، چون داخل شدم، سبدى ديدم كه كفن و حنوط بر روى آن گذاشته بودند، و هرگز آن را در آن خانه نديده بودم، برداشتم و به خدمت حضرت آوردم، پس پدر بزرگوار خود را كفن پوشانيد و بر مساجد شريفش حنوط پاشيد، و با ملائكه كرّوبين و ارواح انبياء و مرسلين بر آن فرزند خير البشر نماز گزاردند.

آنگاه فرمود كه: تابوت را به نزد من آور، گفتم: يا بن رسول اللَّه به نزد نجّار روم و تابوت بياورم؟ فرمود كه: از خانه بياور، چون به خانه رفتم تابوتى ديدم كه هرگز در آنجا نديده بودم كه دست قدرت حق تعالى از چوب سدرة المنتهى ترتيب داده بود. پس آن حضرت را در تابوت گذاشت و دو ركعت نماز بجا آورد، هنوز از نماز فارغ نگشته بود كه تابوت به قدرت حق تعالى از زمين جدا گشت، و سقف خانه شكافته شد و به جانب آسمان مرتفع گرديد و از نظر غايب شد.

چون از نماز فارغ گرديد گفتم: يا بن رسول اللَّه اگر مأمون بيايد و آن حضرت را از من طلب نمايد، در جواب او چه گويم؟ فرمود: خاموش شو كه بزودى مراجعت خواهد كرد، اى ابو الصلت اگر پيغمبرى در مشرق رحلت نمايد و وصىّ او در مغرب وفات كند، البتّه حق تعالى اجساد مطهّر و ارواح منوّر ايشان را در اعلاى علّيين با يكديگر جمع نمايد.

حضرت در اين سخن بود كه باز سقف خانه شكافته شد، و آن تابوت محفوف به رحمت حىّ لا يموت فرود آمد، و آن حضرت پدر رفيع قدر خويش را از تابوت بر گرفت و در فراش به نحوى خوابانيد كه گويا او را غسل نداده‏اند و كفن نكرده‏اند.

پس فرمود: برو و در سرا را بگشا تا مأمون داخل شود، چون در خانه را باز كردم مأمون را ديدم با غلامان خود بر در خانه ايستاده بودند، پس آن ملعون داخل خانه شد، آغاز نوحه و زارى و گريه و بى‏قرارى نمود، گريبان خود را چاك زد و دست بر سر زد و فرياد برآورد كه: اى سيّد و سرور! در مصيبت خود دل مرا به درد آوردى؛ داخل آن حجره شد و نزديك سر آن حضرت نشست و گفت: شروع كنيد در تجهيز آن حضرت، و امر كرد كه قبر شريف آن حضرت را حفر نمايند. چون شروع به حفر كردند، آنچه آن سرور اوصيا

جلاء العيون، ص: 944

فرمود به ظهور آمد، چون در پس سر هارون خواستند كه قبر منوّر آن حضرت را حفر نمايند، زمين انقياد نكرد، يكى از اهل مجلس به آن لعين گفت: تو اقرار به امامت او مى‏نمائى؟ گفت: بلى، آن مرد گفت: امام مى‏بايد كه در حيات و ممات بر همه كس مقدّم باشد، پس امر كرد كه قبر او را در جانب قبله حفر نمايند.

چون آب و ماهيان پيدا شدند، مأمون گفت: پيوسته امام رضا عليه السّلام در حال حيات غرائب و معجزات به ما مى‏نمود، بعد از وفات نيز غرايب و كرامات خود را بر ما ظاهر گردانيد. چون ماهى بزرگ ماهيان خرد را برچيد، يكى از وزراى مأمون به او گفت:

مى‏دانى كه آن حضرت در ضمن آن كرامات تو را به چه چيز خبر داده؟ گفت: نمى‏دانم، گفت: آن جناب اشاره فرموده است به آنكه مثل ملك و پادشاهى شما بنى عبّاس مثل اين ماهيان است كه كثرت و دولتى كه داريد، عن‏قريب ملك شما منقضى شود، و دولت شما به سر آيد، و سلطنت شما به آخر رسد، و حق تعالى شخصى را بر شما مسلّط سازد كه همچنان كه اين ماهى بزرگ ماهيان خورد را برچيد، شما را از روى زمين بر اندازد و انتقام اهل بيت رسالت را از شما بكشد، مأمون گفت: راست مى‏گوئى؛ و آن جناب را مدفون ساخت و مراجعت كرد.

ابو الصلت گفت: بعد از آن مأمون مرا طلبيد و گفت: به من تعليم نما آن دعا را كه خواندى و آب فرو رفت، گفتم: به خدا سوگند كه آن را فراموش كردم، باور نكرد با آنكه راست مى‏گفتم، و امر كرد كه مرا به زندان بردند، و يك سال در حبس او ماندم. چون دلتنگ شدم شبى بيدار ماندم و به عبادت و دعا اشتغال نمودم، و انوار مقدّسه محمّد و آل محمّد را شفيع گردانيدم، و به حقّ ايشان از خداوند منّان سؤال كردم كه مرا نجات بخشد، هنوز دعاى من تمام نشده بود كه ديدم حضرت امام محمّد تقى عليه السّلام در زندان نزد من حاضر شد و فرمود: اى أبو الصلت! سينه‏ات تنگ شده است؟ گفتم: بلى و اللَّه، گفت: برخيز، پس دست زد و زنجيرها از پاى من جدا شد، و دست مرا گرفت و از زندان بيرون آورد، حارسان و غلامان مرا مى‏ديدند و به اعجاز آن حضرت ياراى سخن گفتن نداشتند. چون مرا از خانه بيرون آوردند فرمود: تو در امان خدائى ديگر، تو هرگز مأمون را نخواهى ديد،

جلاء العيون، ص: 945

و او تو را نخواهد ديد، و چنان شد كه فرمود «1».

ايضاً ابن بابويه و شيخ مفيد به اسانيد مختلفه روايت كرده‏اند از على بن الحسين كاتب كه چون امام رضا عليه السّلام با مأمون به جانب عراق مى‏آمدند، روزى آن جناب را تبى عارض شد و اراده فصد نمود، مأمون پيشتر يكى از غلامان خود را فرموده بود كه ناخنهاى خود را دراز بگذار.

به روايت شيخ مفيد: عبد اللَّه بن بشير را گفت كه: چنين كند و كسى را بر اين امر مطّلع نگرداند، چون شنيد كه حضرت اراده فصد دارد، زهرى مانند تمر هندى بيرون آورد و به غلام خود داد كه: اين را ريزه كن، و دست خود را به آن آلوده گردان، و ميان ناخنهاى خود را از اين پر كن، و دست خود را مشوى و با من بيا، پس آن ملعون سوار شد و به عيادت آن حضرت آمد و نشست، تا آن حضرت را فصد كردند.

به روايت ديگر: نگذاشت، و در خانه‏اى كه حضرت مى‏بود، بوستانى بود كه درختهاى انار در آن بود، همان غلام را گفت كه چند انار در باغ بچين، چون آورد گفت: اينها را براى آن جناب در جامى دانه كن، و جام را به دست شوم خود گرفت و نزد آن امام مظلوم گذاشت و گفت: از اين انار تناول نمائيد كه براى ضعف شما نكو است، حضرت فرمود:

باشد تا ساعتى ديگر، آن ملعون گفت: نه به خدا سوگند بايد كه البتّه در حضور من تناول نمائى، و اگر نه رطوبتى در معده من مى‏بود هرآينه در خوردن موافقت مى‏كردم.

پس به جبر آن ملعون، حضرت چند قاشق از آن انار را تناول نمود، و مأمون بيرون رفت، و حضرت در همان ساعت به قضاى حاجت بيرون شتافت، و هنوز نماز عصر را نكرده بوديم كه پنجاه مرتبه آن جناب را حركت داد، و از آن زهر قاتل احشا و امعاى آن جناب به زير آمد. چون خبر به آن ملعون رسيد، پيام فرستاد كه: اين مادّه‏اى است از فصد به حركت آمده است، دفعش براى شما نافع است. چون شب در آمد، حال آن جناب دگرگون شد، و در صبح به رياض رضوان انتقال نمود، و به انبياء و شهداء و صدّيقان ملحق گرديد. و آخر سخنى كه به آن تكلّم نمود اين بود:

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 271.

جلاء العيون، ص: 946

قُلْ لَوْ كُنْتُمْ فِي بُيُوتِكُمْ لَبَرَزَ الَّذِينَ كُتِبَ عَلَيْهِمُ الْقَتْلُ إِلى‏ مَضاجِعِهِمْ «1» وَ كانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدُوراً «2» بگو يا محمّد اگر مى‏بوديد شما در خانه‏هاى خود، هرآينه بيرون مى‏آمدند آن گروهى كه بر ايشان نوشته شده است كشته شدن، بسوى محل وفات خود، يا قبرهاى خود، و امر خدا مقدّر شدنى است.

چون خبر به مأمون رسيد، امر كرد به غسل و تكفين، و در جنازه آن جناب سر و پاى برهنه و بندهاى گشوده به روش صاحبان مصيبت مى‏رفت، و براى رفع تشنيع مردم به ظاهر گريه و زارى مى‏كرد، مى‏گفت: اى برادر! به مرگ تو رخنه در خانه اسلام افتاد، و آنچه من در باب تو خواستم به عمل نيامد، و تقدير خدا بر تدبير من غالب شد. و ابو الصلت هروى گفت كه: چون مأمون از خدمت آن جناب بيرون آمد، من داخل شدم، چون نظرش بر من افتاد گفت: اى ابو الصلت آنچه خواستند كردند، و مشغول ذكر خدا و تحميد و تمجيد حق تعالى گرديد، و ديگر سخن نگفت «3».

در بصائر الدّرجات به سند صحيح روايت كرده است كه در آن روز حضرت فرمود:

ديشب حضرت رسالت صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را در خواب ديدم كه مى‏فرمود: يا على بيا نزد ما كه آنچه نزد ماست بهتر است از آنچه در آن هستى «4».

ابن بابويه به سند حسن از ياسر خادم روايت كرده است كه امام رضا عليه السّلام را هفت منزل پيش از وارد شدن طوس مرضى عارض شد، چون داخل شهر طوس شديم، بيمارى آن جناب شديد گرديد، و به اين سبب مأمون چند روز در طوس توقّف كرد، در هر روز دو مرتبه به عيادت آن حضرت مى‏آمد، و در روز آخر ضعف بر آن حضرت مستولى گرديد، چون نماز ظهر ادا كرد فرمود: اى ياسر آيا مردم چيزى خورده‏اند؟ گفتم: اى سيّد من كه را رغبت به خوردن و آشاميدن مى‏شود با اين حالت كه در تو مشاهده مى‏كنند؟! پس آن معدن فتوّت با نهايت ضعف و ناتوانى، براى رعايت خدمتكاران خود درست نشست و فرمود: خوان را بياوريد. چون خوان را گستردند، جميع اهل و حشم و خدم‏

__________________________________________________

(1) سوره آل عمران/ آيه 154.

(2) سوره احزاب/ آيه 38.

(3) عيون أخبار الرضا 2/ 267؛ ارشاد شيخ مفيد 2/ 270.

(4) بصائر الدرجات 483.

جلاء العيون، ص: 947

خود را طلبيد و بر سر خوان احسان خود نشانيد، و يك يك را تفقّد و نوازش نمود. چون ايشان طعام خوردند فرمود: براى زنان طعام بفرستيد، چون همه از طعام خوردن فارغ شدند، ضعف بر آن جناب غالب گرديد و مدهوش شد، صداى شيون از خانه آن جناب بلند شد، و زنان و كنيزان مأمون سر و پاى برهنه به خانه آن امام مظلوم دويدند، و خروش از جميع مردم بر آمد، و صداى گريه و زارى از طوس به فلك آبنوس مى‏رسيد. پس مأمون نالان و گريان از خانه بيرون آمد، و دست تأسّف بر سر مى‏زد و مويهاى ريش نجس خود را مى‏كند، و قطرات اشك حسرت از ديده مى‏باريد، و بر جرم و رو سياهى خود زار زار مى‏ناليد.

چون به نزديك آن امام رسيد، امام مظلوم ديده گشود، مأمون گفت: اى سيّد و بزرگ من به خدا سوگند كه نمى‏دانم كدام مصيبت بر من عظيمتر است از جدائى چون تو پيشوائى و مفارقت مانند تو رهنمائى، يا تهمتى كه مردم به من گمان مى‏برند كه من تو را به قتل آورده‏ام، حضرت متوجّه جواب سخنان بى‏فروغ او نگرديد، و ديده گشود و فرمود: بارى با پسرم امام محمّد تقىّ نيكو معاشرت نما، كه وفات او و وفات تو نزديك به يكديگر خواهد بود.

چون پاسى از شب گذشت، آن جناب به عالم قدس ارتحال نمود، چون صبح شد، مردم جمع شدند و خروش بر آوردند كه اين ملعون فرزند رسول خدا را به ناحق شهيد كرد، شورشى عظيم در ميان مردم به هم رسيد و ترسيد كه اگر جنازه آن جناب را در آن روز بيرون برد، براى او فتنه برپا شود، پس محمّد بن جعفر عمّ آن جناب را طلبيد و گفت:

بيرون رو و فتنه مردم را فرو نشان و ايشان را متفرّق گردان، و بگو كه: امروز آن حضرت را بيرون نمى‏آوريم. چون محمّد بن جعفر بيرون رفت، با مردم سخن گفت، پراكنده شدند و در شب، آن جناب را غسل دادند و دفن كردند «1».

شيخ مفيد روايت كرده است كه چون آن نير فلك امامت به سراى باقى ارتحال نمود، مأمون يك روز و يك شب وفات آن جناب را پنهان داشت، و محمّد بن جعفر را با جمعى‏

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 269.

جلاء العيون، ص: 948

از ابو طالب كه با او همراه بودند طلبيد و خبر وفات آن جناب را به ايشان اظهار كرد، و گريست و اندوه بسيار نمود، و ايشان را نزد آن جناب آورد و بدن شريفش را گشود و به ايشان نمود و گفت: گواه باشيد كه آسيبى از ما به او نرسيده است. پس به آن جناب خطاب كرد: اى برادر من! گران است بر من كه تو را با اين حالت مشاهده كنم، و مى‏خواستم كه پيش از تو بميرم و تو خليفه و جانشين من باشى، و ليكن با تقدير خدا چه مى‏توان كرد «1».

ابن بابويه به سند معتبر از هرثمة بن اعين روايت كرده است كه گفت: شبى نزد مأمون بودم تا آنكه چهار ساعت از شب گذشت، چون مرخّص شدم و به خانه برگشتم، بعد از نصف شب صدائى در خانه شنيدم، يكى از غلامان من جواب گفت كه: كيستى؟ گفت:

هرثمه را بگو كه سيّد و مولاى تو تو را مى‏طلبد، پس به سرعت برخاستم و جامه‏هاى خود را پوشيدم و به تعجيل روان شدم، چون داخل خانه آن جناب شدم ديدم كه مولاى من در صحن خانه نشسته است، گفت: اى هرثمه، گفتم: لبّيك اى مولاى من، گفت: بنشين. چون نشستم، فرمود كه: اى هرثمه آنچه مى‏گويم بشنو و ضبط كن، بدان كه هنگام آن شده است كه نزد حق تعالى رحلت نمايم و به جدّ بزرگوار و پدران ابرار خود ملحق گردم، نامه عمر من به آخر رسيده است، و اين ملعون عزم كرده است كه مرا زهر بخوراند در انگور و انار، امّا انگور پس زهر در رشته خواهد كشيد، و به سوزن ميان دانه‏هاى انگور خواهد دوانيد، و امّا انار پس ناخن بعضى از غلامان خود را به زهر آلوده خواهد كرد، و به دست او انار براى من دانه خواهد كرد، و فردا مرا خواهد طلبيد و آن انگور و انار را به جبر به من خواهد خورانيد، و بعد از آن قضاى حق تعالى بر من جارى خواهد شد.

چون به دار بقا رحلت نمايم، آن ملعون خواهد خواست كه مرا به دست خود غسل بدهد، چون اين اراده كند، پيغام مرا در خلوت به او برسان و بگو كه گفت: اگر متعرّض غسل و كفن و دفن من بشوى، حق تعالى تو را مهلت نخواهد داد، و عذابى كه در آخرت براى تو مهيّا كرده بزودى در دنيا بر تو خواهد فرستاد. چون اين را بگوئى دست از غسل دادن من خواهد داشت، و به تو خواهد گذاشت، و از بام خانه خود مشرف خواهد شد كه‏

__________________________________________________

(1) ارشاد شيخ مفيد 2/ 271.

جلاء العيون، ص: 949

مشاهده كند كه تو چگونه مرا غسل مى‏دهى.

اى هرثمه زينهار كه متعرّض غسل من مشو تا ببينى كه در كنار خانه خيمه سفيدى برپا كنند، چون خيمه را مشاهده كنى، مرا بردار و به اندرون خيمه بر و خود در بيرون خيمه بايست، و دامان خيمه را بر مدار و نظر مكن كه هلاك مى‏شوى، بدان كه در آن وقت آن لعين از بالاى بام خانه خود به تو خواهد گفت كه: اى هرثمه! شما شيعيان مى‏گوئيد كه امام را غسل نمى‏دهد مگر امامى مثل او، پس در اين وقت امام رضا را كه غسل مى‏دهد و حال آنكه پسرش در مدينه است و ما در طوسيم؟ چون اين را بگويد جواب بگو كه: ما شيعيان مى‏گوئيم كه امام را واجب است كه امام غسل دهد اگر ظالمى منع نكند، پس اگر كسى تعدّى كند و در ميان امام و فرزندش جدائى افكند، امامت امام باطل نمى‏شود، اگر امام رضا را در مدينه مى‏گذاشتى، پسرش كه امام زمان است او را علانيه غسل مى‏داد، و در اين وقت نيز پسرش غسل مى‏دهد به نحوى كه ديگران نمى‏دانند.

پس بعد از ساعتى خواهى ديد كه آن خيمه گشوده مى‏شود و مرا غسل داده و كفن كرده بر روى نعش گذاشته‏اند، پس نعش را بردارند و بسوى مدفن برند، چون مرا به قبّه هارون برند، مأمون خواهد خواست كه قبر پدر خود هارون را قبله قبر من گرداند، و هرگز نخواهد شد؛ هر چند كلنگ بر زمين زنند، و به قدر ريزه ناخنى جدا نتوانند كرد.

چون اين حالت را مشاهده كنى، نزد او برو و از جانب من بگو كه: اين اراده كه كرده‏اى صورت نمى‏يابد، و قبر امام مقدّم مى‏باشد، اگر در پيش روى هارون يك كلنگ بر زمين زنند، قبر كنده و ضريح ساخته ظاهر خواهد شد. چون قبر ظاهر شود، از ضريح آب سفيدى بيرون خواهد آمد، و آن قبر از آن پر خواهد شد و ماهى بزرگى در ميان آب پديد خواهد آمد به طول قبر، بعد از ساعتى ماهى ناپيدا خواهد شد و آب فرو خواهد رفت، پس در آن وقت مرا در قبر گذار، و مگذار كه خاك در قبر ريزند، زيرا كه قبر خود پر خواهد شد، پس حضرت فرمود: آنچه گفتم حفظ كن و به عمل آر، و در هيچ‏يك از آنها مخالفت مكن، گفتم: اى سيّد من پناه مى‏برم به خدا كه در امرى از امور تو را مخالفت كنم.

هرثمه گفت: از خدمت آن جناب محزون و گريان و نالان بيرون آمدم، و غير از خدا

جلاء العيون، ص: 950

كسى بر ضمير من مطّلع نبود. چون روز شد، مأمون مرا طلبيد و تا چاشت نزد او ايستاده بودم، پس گفت: برو اى هرثمه و سلام مرا به امام رضا برسان، و بگو كه: اگر بر شما آسان است به نزد من بيايد، و اگر رخصت مى‏فرمائيد من به خدمت شما بيايم، و اگر آمدن را قبول كند مبالغه كن كه زودتر بيايد. چون به خدمت آن حضرت رفتم، پيش از آنكه سخن بگويم حضرت فرمود كه: آيا وصيّتهاى مرا حفظ كرده‏اى؟ گفتم: بلى، پس كفش خود را طلبيد و فرمود كه: مى‏دانم كه تو را به چه كار فرستاده است، و كفش پوشيده و رداى مبارك بر دوش افكند و متوجّه شد.

چون داخل مجلس آن لعين گرديد، او برخاست و استقبال حضرت كرد و دست در گردنش در آورد و پيشانى نورانيش را بوسه داد، آن حضرت را بر تخت خود نشانيد و سخن بسيار با آن امام مختار گفت، پس يكى از غلامان خود را گفت كه: انگور و انار بياوريد، هرثمه گفت: چون نام انگور و انار شنيدم، سخنان سيّد ابرار را به خاطر آوردم، صبر نتوانستم كرد، لرزه بر اندامم افتاد، نخواستم كه حالت من بر مأمون ظاهر شود، از مجلس بيرون رفتم و خود را در كنارى افكندم.

چون نزديك زوال شمس شد، ديدم كه حضرت از مجلس مأمون بيرون آمد و به خانه تشريف برد، بعد از ساعتى مأمون امر نمود كه اطبّاء به خانه آن حضرت بروند و سبب آن را پرسيدم گفتند: مرضى آن حضرت را عارض شده است، و مردم در امر آن حضرت گمانها مى‏برند، و من صاحب يقين بودم. چون ثلثى از شب گذشت، صداى شيون از خانه آن امام مظلوم ممتحن بلند شد، و مردم به در خانه آن حضرت شتافتند، من نيز به سرعت رفتم ديدم كه مأمون ايستاده است، و سر خود را برهنه كرده است، و بندهاى خود را گشوده است، و به آواز بلند گريه و نوحه مى‏كند. چون من آن حالت را مشاهده كردم بى‏تاب شدم و گريان گرديدم.

چون صبح شد، آن ملعون به تعزيه آن حضرت نشست، و بعد از ساعتى داخل خانه آن امام مظلوم شد و گفت: اسباب غسل را حاضر كنيد كه مى‏خواهم او را غسل دهم، چون من اين سخن را شنيدم، به فرموده آن حضرت نزديك او رفتم و پيام آن جناب را رسانيدم،

جلاء العيون، ص: 951

چون آن تهديد را شنيد، ترسيد و دست از غسل برداشت و تغسيل را به من گذاشت. چون بيرون رفت، بعد از ساعتى خيمه‏اى كه حضرت فرموده بود برپا شد، من با جماعت ديگر در بيرون خيمه بوديم و آواز تسبيح و تكبير و تهليل حق تعالى مى‏شنيديم، و صداى ريختن آب و حركت ظرفها به گوش ما مى‏رسيد، و بوى خوشى از پس پرده استشمام مى‏كرديم كه هرگز چنان بوئى به مشام ما نرسيده بود، ناگاه ديدم كه مأمون از بام خانه مشرف شده و مرا بانگ زد، و گفت آنچه حضرت مرا خبر داده بود، و من جواب گفتم آنچه حضرت فرموده بود.

پس ديدم كه خيمه برخاست و مولاى مرا در كفن پيچيده طاهر و مطهّر و خوشبو بر روى نعش گذاشته‏اند، پس نعش آن حضرت را بيرون آورديم، و مأمون و جميع حاضران بر آن حضرت نماز كردند. چون به قبّه هارون رفتيم، ديديم كه كلنگ داران در پس پشت هارون مى‏خواهند كه قبر را از براى آن جناب حفر نمايند، چندان كه كلنگ بر زمين مى‏زدند ذرّه‏اى از آن خاك جدا نمى‏شد، مأمون گفت: مى‏بينى زمين چگونه امتناع مى‏نمايد از حفر قبر او، گفتم: مرا امر كرده است آن جناب كه يك كلنگ در پيش روى قبر هارون بر زمين بزنم، و خبر داده كه قبر ساخته ظاهر خواهد شد، مأمون گفت: سبحان اللَّه اين سخن بسيار عجيب است امّا از امام رضا هيچ امرى غريب نيست، اى هرثمه آنچه گفته است به عمل آور.

هرثمه گفت كه: من كلنگ را گرفتم و در جانب قبله هارون بر زمين زدم، به يك كلنگ زدن قبر كنده و در ميانش ضريح ساخته پيدا شد، مأمون گفت: اى هرثمه او را در قبر گذار، گفتم: مرا امر كرده است كه او را در قبر نگذارم تا امرى چند ظاهر شود، و مرا خبر داد كه از قبر آب سفيدى خواهد جوشيد، و قبر از آن آب مملو خواهد شد، و ماهى در ميان آب ظاهر خواهد شد كه طولش مساوى طول قبر باشد، و فرمود: چون ماهى غايب شود و آب از قبر بر طرف شود، جسد شريف او را در كنار قبر بگذارم، و آن كسى كه خدا خواسته كه او را در لحد گذارد خواهد گذاشت، مأمون گفت: اى هرثمه آنچه فرموده است به عمل آور. چون آب و ماهى ظاهر شد، من نعش مطهّر آن حضرت را در كنار قبر گذاشتم، ناگاه‏

جلاء العيون، ص: 952

ديدم كه پرده سفيدى بر روى قبر پيدا شد، و من قبر را نمى‏ديدم، و آن جناب را به قبر بردند بى‏آنكه من دستى بگذارم، پس مأمون حاضران را گفت كه خاك در قبر بريزند، گفتم: آن حضرت فرموده كه خاك نريزند، گفت: واى بر تو پس كه قبر را پر خواهد كرد؟

گفتم: او مرا خبر داده كه قبر خود پر خواهد شد، پس مردم خاكها را از دست خود ريختند و بسوى آن قبر نظر مى‏كردند، از غرايبى كه ظهور مى‏آمد متعجّب بودند، ناگاه قبر پر شد و از زمين بلند گرديد.

چون مأمون به خانه برگشت مرا به خلوت طلبيد و گفت: به خدا سوگند مى‏دهم كه آنچه از آن جناب شنيدى براى من بيان كنى، گفتم: آنچه فرمود به شما عرض كردم، گفت:

تو را به خدا سوگند مى‏دهم كه غير آنها آنچه گفته است بگوئى. چون خبر انگور و انار را نقل كردم، رنگ آن لعين متغيّر شد، و از رنگ به رنگ مى‏گرديد، و سرخ و زرد و سياه مى‏شد، پس بر زمين افتاد و مدهوش گرديد، در بيهوشى مى‏گفت: واى بر مأمون از خدا، واى بر مأمون از رسول خدا، واى بر مأمون از علىّ مرتضى، واى بر مأمون از فاطمه زهرا، واى بر مأمون از حسن مجتبى، واى بر مأمون از حسين شهيد كربلا، واى بر مأمون از حضرت امام زين العابدين، واى بر مأمون از امام محمّد باقر، واى بر مأمون از امام جعفر صادق، واى بر مأمون از امام موسى كاظم، واى بر مأمون از امام به حقّ علىّ بن موسى الرّضا به خدا سوگند كه اين است زيان كارى هويدا، مكرّر اين سخنان را مى‏گفت و مى‏گريست و فرياد مى‏كرد، من از مشاهده احوال او ترسيدم و كنج خانه خزيدم.

چون به حال خود بازآمد، مرا طلبيد، و مانند مستان مدهوش بود، پس گفت: به خدا سوگند كه تو و جميع اهل آسمان و زمين نزد من از آن حضرت عزيزتر نيستند كه اگر بشنوم كه يك كلمه از اين سخنان را در جائى ذكر كرده‏اى، تو را به قتل مى‏رسانم، گفتم: اگر كلمه‏اى از اين سخنان را جائى اظهار كنم، خون من بر شما حلال باشد. پس عهدها و پيمانها از من گرفت، و سوگندهاى عظيم مرا داد كه اظهار اين اسرار نكنم، چون پشت كردم بر دست زد و اين آيه خواند: يَسْتَخْفُونَ مِنَ النَّاسِ وَ لا يَسْتَخْفُونَ مِنَ اللَّهِ وَ هُوَ

جلاء العيون، ص: 953

مَعَهُمْ إِذْ يُبَيِّتُونَ ما لا يَرْضى‏ مِنَ الْقَوْلِ وَ كانَ اللَّهُ بِما يَعْمَلُونَ مُحِيطاً «1» يعنى: پنهان مى‏كنند از مردم و پنهان نمى‏كنند از خدا، و حال آنكه خدا با ايشان است در شبها كه مى‏گويند سخنى چند كه خدا نمى‏پسندد از ايشان، و خدا به جميع كرده‏هاى شما احاطه كرده است، و بر همه آنها مطّلع است «2».

قطب راوندى از حسن بن عبّاد كه كاتب حضرت امام رضا عليه السّلام بود روايت كرده كه چون مأمون اراده سفر بغداد كرد، من به خدمت حضرت امام رضا عليه السّلام رفتم، چون نشستم فرمود: اى پسر عبّاد ما داخل عراق نخواهيم شد و عراق را نخواهيم ديد، چون اين سخن را شنيدم گريستم و گفتم: يا بن رسول اللَّه مرا از اهل و فرزندان خود نوميد كردى، فرمود كه: تو داخل خواهى شد و من داخل نخواهم شد.

چون حضرت به حوالى شهر طوس رسيد، بيمارى آن حضرت را عارض شد، وصيّت فرمود قبر او را در جانب قبله نزديك به ديوار بكنند، و ميان قبر او و قبر هارون سه ذرع فاصله بگذارند؛ پيشتر براى هارون مى‏خواسته‏اند كه در آن موضع قبر بكنند، بيل و كلنگ بسيار شكسته شده بود و نتوانسته بودند كه حفر نمايند، حضرت فرمود كه: به آسانى كنده خواهد شد، و صورت ماهى از مس در آنجا پيدا خواهد شد، و بر آن صورت نوشته به خطّ عبرى و لغت عبرى خواهد بود، پس لحد مرا حفر نماييد بسيار عميق كنيد، و آن صورت ماهى را نزديك پاى من دفن كنيد. چون شروع كردند به كندن قبر مقدّس آن حضرت، هر كلنگى كه به زمين مى‏زدند مانند ريگ فرو مى‏ريخت تا آنكه صورت ماهى پيدا شد، و در آن صورت نوشته بود كه روضه على بن موسى الرّضاست، و آن گودال هارون جبّار است «3».

مؤلّف گويد: اكثر اين روايات با يكديگر جمع نمى‏تواند شد با آنكه اين همه غرايب به ظهور آمده باشد، و آن حضرت را در انگور و انار هر دو مكرّر زهر خورانيده باشند.

و اشهر در تاريخ شهادت آن جناب آن است كه در ماه صفر دويست و سوّم هجرت واقع‏

__________________________________________________

(1) سوره نساء/ آيه 108.

(2) عيون أخبار الرضا 2/ 275.

(3) خرايج 1/ 367.

جلاء العيون، ص: 954

شد، و بعضى در روز آخر صفر گفته‏اند، و بعضى چهاردهم، و كفعمى روز سه‏شنبه هفدهم صفر گفته، به روايت محمّد بن سنان و ديگران در سال دويست و دوّم هجرت بود، و بعضى سال دويست و يكم نيز گفته‏اند، و ماه را بعضى هفتم و بعضى غرّه رمضان نيز گفته‏اند، و بعضى بيست و سوّم ماه ذى‏قعده گفته‏اند.

ابن بابويه از ابراهيم بن عبّاس روايت كرده است كه بيعت آن حضرت در پنجم ماه رمضان دويست و يكم بود، و در اوّل سال دويست و دوّم مأمون امّ حبيبه دختر خود را به آن حضرت تزويج نمود، و در ماه رجب سال دويست و سوّم آن حضرت را به زهر شهيد كرد، پس ابن بابويه گفته است كه: صحيح آن است كه وفات آن حضرت در روز جمعه بيست و يكم ماه رمضان دويست و سوّم هجرت واقع شد، و از عمر شريف آن حضرت چهل و نه سال و شش ماه گذشته بود، و با پدر بزرگوار خود بيست و نه سال و دو ماه زندگانى كرد، و ايّام امامتش بيست سال و چهار ماه بود «1».

به سند ديگر روايت كرده است كه وفات آن حضرت در ماه صفر سال دويست و سوّم بود «2»، و در آن وقت عمر شريفش پنجاه و دو سال بود «3»، و به روايت ديگر پنجاه و پنج سال بود «4».

شيخ طبرسى به سند معتبر از اميّة بن على روايت كرده است كه گفت: در ايّامى كه حضرت امام رضا عليه السّلام در خراسان بود، من در مدينه پيوسته به خدمت امام محمّد تقى عليه السّلام مى‏رفتم، و عموها و خويشان آن جناب مكرّر به خدمت آن جناب مى‏آمدند و سلام مى‏كردند و تعظيم و تكريم آن جناب مى‏نمودند و جوايز عظيمه مى‏يافتند، روزى در حضور ايشان جاريه خود را طلبيد و فرمود: اهل خانه را بگو كه مهيّا شوند براى ماتم، گفت: براى ماتم كى؟ گفت: براى ماتم بهترين اهل زمين، و بعد از چند روز خبر رسيد كه آن حضرت در آن روز كه فرزند بزرگوارش امر به ماتم نمود، به عالم بقا رحلت‏

__________________________________________________

(1) عيون أخبار الرضا 2/ 274.

(2) كافى 1/ 486.

(3) عيون أخبار الرضا 2/ 176.

(4) ارشاد شيخ مفيد 2/ 247؛ اعلام الورى 314.

جلاء العيون، ص: 955

كرده بود «1».

حميرى و قطب راوندى و ديگران روايت كرده‏اند به سند صحيح از معمّر بن خلّاد كه روزى در مدينه امام محمّد تقى عليه السّلام فرمود: اى معمّر سوار شو، گفتم: به كجا تشريف مى‏برى؟ فرمود: سوار شو و كارى مدار. چون در خدمت آن حضرت به صحرا رفتم، فرمود: اينجا بايست؛ آن جناب ناپيدا شد، بعد از ساعتى پيدا شد، گفتم: فداى تو شوم كجا بودى؟ فرمود: به خراسان رفتم، و پدر مظلوم غريبم را دفن كردم و برگشتم «2».

__________________________________________________

(1) اعلام الورى 350.

(2) كشف الغمّه 3/ 156؛ خرايج 2/ 666.


اضافه کردن نظر


تاریخ امروز

چهارشنبه, 03 خرداد 1391

آمار

افراد آنلاین
450
مطالب
16575
وب لینک ها
122
نمایش تعداد مطالب
11811532

اوقات شرعی



آخرین نظرات